کیانوش که از سوالات کسل کننده ایرج به تنگ آمده بود ، بی حوصله گفت: چطور می تونستم بشما

اطلاع بدم؟ چندین مرتبه با منزل دکتر تماس گرفتم ، اما کسی جواب نداد، از شما هم آدرسی نداشتم .

حالا ____________هم به امید خراب بودن تلفن به اینجا اومدم و تصادفا شما رو دیدم............ راستی خانم معتمد آقاي

دکتر کجا تشریف دارند؟

- اون با یک گروه تحقیق رفته شمال کشور ........... باید بهش اطلاع بدم.

- فردا اینکار رو میکنیم

- بله ، بله..... آقاي مهرنژاد شما با نیکا صحبت کردید ؟ چی گفت؟ چطور شد که تصادف کرده؟

- متاسفانه من با ایشون صحبت نکردم خانم

- چطور؟

- ایشون بیهوش بودند.

افسانه فریاد کشید :" بیهوش ، شما که گفتید....."

- بله ، ولی نترسید، چون علت بیهوشی عمل پاش بوده فقط همین ....... متاسفانه راننده متواریه، ولی شاهدین ماجرا گفتند که ظاهرا نیکا خانم خیلی بی توجه از خیابان عبور میکردن و غرق در افکار خودشون بودند ، یکی از شاهدین به مامورین گفتند چندین متر قبل از چهارراه با دختر جوانی برخورد کرده که در خیابون گریه میکرده ، اون حتی احتمال داده که دختر قصد خودکشی داشته، مامورین دراین مورد از من سوال کردند ولی من کاملا رد کردم....... معذرت میخوام خانم معتمد امروز اتفاقی براي

نیکا خانم افتاده بود؟

افسانه و الهه خانم هر دو به ایرج نگریستند و پاسخی ندادند . ایرج که متوجه نگاههاي آندو شده بود ،

دستپاچه گفت: نه هیچ اتفاقی نیفتاده"

کیانوش همه چیز را دانست . با خشم به ایرج نگاه کرد و پایش را تا آخرین حد بر روي پدال گاز فشرد .

ماشین از جا کنده شد و زوزه کشان سینه جاده را شکافت و پیش رفت.

*******************************

دو هفته بود که دختر جوان در اتاق مراقبتهاي ویژه در جدال با مرگ تلاش می نمود، ولی ظاهرا مرگ

پنجه هاي هولناك خود را براي ربودن بیماري که چون فرشتگان با سري باند پیچی شده و رخساري مهتابی

بر روي تخت خفته بود گشوده بود. در این مدت او غرق در میان تجهیزات پزشکی توسط سرم و لوله

تغذیه می شد، ولی با اینحال از اندام زیبایش تنها پوستی براستخوان مانده بود.

هر روز پرستاران بخش زن جوانی را می دیدند که از صبح زود پشت در اتاق او می ایستاد . به امید دیدن

او از پشت شیشه لحظه شماري میکرد، اما زمانیکه این اجازه به او داده می شد، او تنها قادربودآنی چشم بر

چهره جوانش بدوزد. جوانی که اینک شاید تمام بخش می دانستند در آستانه مرگ است . و پدرش، قامت

او خمیده تر از روز اول می نمود . او از دو سو آماج غصه ها بود، از سویی همسرش که می بایست در

این شرایط بحرانی تکیه گاه او می شد و از سوي دیگر دختر جوانش که تنها ثمره زندگیش بود، مرد

چنان ماتم زده بود که حتی قدرت فراهم نمودن مایحتاج پزشکی دخترش را هم نداشت. در این موقع آن

جوان می آمد با آمدن او نگاه پرستارها خصوصا پرستاران جوان بسویش جلب می شد. جوانی زیبا، متین ،

مودب ، ابتداي امر آنها تصور میکردند او نامزد بیمار است ، اما در برخورد هاي بعدي با ایرج همه متوجه

شدند که او تنها دوست این خانواده است و آنها نمی دانستند چگونه است که این دوست اینطور دلسوزانه

آنها را یاري می نماید؟ او از صبح یار و ندیم خانواده مجروح بود، براي تهیه مایحتاج بیمار به او مراجعه

میشد و او بدون از دست دادن وقت همه چیز را مهیا می نمود. هر شب ساعتی پس از آنکه ستارگان

درخشش همیشگی خود را در آسمان از سر می گرفتند ، او خانواده دکتر را بمنزل می رساند و پس از آن

نگهبان بیمارستان جوانی را می دید که در میان اتومبیل خود زیر پنجره هاي ساختمان بیمارستان شب را به

صبح می آورد ، گاهی نیمه شبها او را می دید که در خیابانهاي خالی قدم میزند و چشم بر پنجره اتاقها می

دوزد. در این میان پیرمرد ، جوان را به صرف چاي دعوت میکرد. او ساعتی را در اتاقک نگهبانی

میگذراند ، اما کمتر جمله اي بینشان رد و بدل میشد.پیرمردگویا حال کسی را که عزیزي در بیمارستان

آنهم درحال احتضارداشته باشدخوب می دانست براي همین هم او را چندان بحرف نمی کشید و جالب آن

بود که هرگز نپرسیده بود بیمار با او چه نسبتی دارد؟

صبح روز پانزدهم او خسته تر از هر روز از پله هاي بیمارستان بالا آمد در این مدت دیگر همه او را می

شناختند او جسته و گریخته نامش را از این و آن می شنید و ناچار بود با آنها احوالپرسی نماید

چون روزهاي گذشته سبد زیبایی از گلسرخ در دست داشت. اینکار هر روز او بود که به امید به هوش

آمدن بیمار برایش گل می آورد ، ولی گلها پژمرده می شدند. بی آنکه نگاه بیمار حتی بر شاخه اي از آنها بیفتد، ولی او نا امید نمی شد. و هر روز این عمل را تکرار میکرد. آنروز هم جلوي در اتاق ایستاد، هنوز ملاقات کنندگان دیگر بیمار نرسیده بودند ، با کسب اجازه از پرستار مثل هر روز داخل اتاق شد لحظه اي بر چهره نیکا خیره ماند و پس از آن سبد گل را کنار تختش نهاد و آهسته گفت:" امروز دیگه نذار اینها خشک بشن. با یه نگاه به ما و این گلها جون بده ، خواهش میکنم نیکا ، فقط یک لحظه چشمات رو باز کن."

بعد آهسته دررا گشود، همچنان که نگاهش بر روي صورت رنگ پریده دخترجوان ثابت مانده بود ، از اتاق خارج شد و با نارضایتی در را بست. از انتهاي راهرو پرستاري بسمت اتاق مراقبتهاي ویژه آمد و در را گشود، اما قبل از آنکه داخل شود کیانوش خود را به او رساند، صبح بخیر گفت و از وضعیت بیمار پرسید . پرستار سري تکان دادو داخل شد.به کیانوش نیز اشاره کرد که دنبالش برود واو بار دیگر وارد

اتاق شد. پرستار وضعیت دستگاهها را چک کرد و چیزهایی یادداشت نمود. روبه کیانوش کرد وگفت:"آقاي مهرنژاد متاسفانه فعالیت مغزي بیمار خیلی ضعیفه."

- به من بگید خانم ....... بگید که اون ............. زنده می مونه .

پرستار شانه هایش را بالا انداخت و براي سرباز زدن از جواب قاطع گفت:" مرگ و زندگی دست

خداست."

کیانوش بطرف تخت نیکا رفت بالاي سر او ایستاد و زمزمه کرد:" تو زنده می مونی، من می دونم." بعد

بدنبال پرستار از اتاق خارج شد . در انتهاي راهرو دکتر ، همسرش و ایرج را دید که بطرفش می آمدند با

سرعت به استقبال آنها رفت.

*************************

بر فراز دره اورا می دید پاي بر سنگهاي سست نهاده بود و به بیکرانه هاي آسمان چشم دوخته بود.

میخواست فریاد بزند و او را از خطر آگاه سازد، ولی تنها دهانش را باز میکرد و صدایی از حنجره اش

خارج نمی شد. ناگهان سنگ زیر پایش لغزید و او بر زمین افتاد و بسوي دره سرازیرشد ، اما در آخرین

لحظه به شاخه خشکی چنگ زد و آویزان شد . او فریاد می کشید و کمک میخواست ، بطرفش دوید ،

دویدن بر روي صخره هاي سخت کار آسانی نبود و پیوسته بر زمین می افتاد ، ولی باز برمی خاست و می

دوید خون از کف دستهایش جاري بود و سوزشی شدید در زانوانش احساس میکرد و باز همچنان می

دوید ، ولی او دیگر فریاد نمی کشید بلکه در سکوت به شاخه می نگریست که ریشه اش لحظه به لحظه از

دل خاك بیرون می آمد، به نزدیکش رسید ، ناگهان شاخه از ریشه در آمد بطرف شاخه خیز برداشت و در

آخرین لحظه با تمام قوا به آن چنگ زد، او موفق شده بود.

با دستان خون آلودش مچهاي دستش را گرفت و فریاد کشید:" بیا بالا نیکا، بیا بالا."

از خواب پرید بجاي کوهستان در میان اتومبیلش بود. چند لحظه اي طول کشید تا بخود آمد ناباورانه به

اطرافش نگاه کرد، ساختمان بیمارستان زیر باران پاییزي دلگیرتر از همیشه بنظر می رسید. با وجودي که

تمام تنش را عرق خیس کرده بود احساس گرما میکرد. کاپشنش را از روي صندلی عقب برداشت وتنش

کرد و زیپ آنرا تا انتها بالا کشید . در ماشین را باز کرد و قدم بخیابانهاي خیس و باران خورده گذاشت .

صداي ترانه باران و آهنگ ناودانها کوچه و خیابانهاي خالی از رهگذر را پر کرده بود. باران با شدت به

سرو صورتش خورد، تمام تنش می لرزید . با تمام قدرت بسوي بیمارستان شروع به دویدن کرد. نفس

زنان به ساختمان رسید . دربان با تعجب به او نگریست ، ولی او آنچنان آشفته شده بود که دربان بخود

جرات نداد چیزي بپرسد منتظر آسانسور نماند و با سرعت از پله ها بالا رفت. طی کردن 5 طبقه آنهم با آن

سرعت سبب شد چندین مرتبه ساق پایش با پله ها برخورد کند و درد زمین خوردنهاي عالم رویا را برایش

تداعی نماید . با اینحال باز هم دوید . به راهروي طبقه پنجم که رسید پرستار بخش حیرت زده به سویش

دوید و گفت :" آقاي مهرنژاد شما چتون شده؟

- باید..... باید نیکا رو ببینم...... حالشون چطوره؟

- خوبه ، شما خیس شدي . بذارید براتون حوله بیارم

- لازم نیست

- سرما می خورید

- خواهش میکنم خانم پرستار اجازه بدید ببینمش

- اول....

- نه اول اون

- حالا که اصرار دارید ، باشه ، بیاید

پرستار همچنان متعجب همراه کیانوش وارد اتاق شد ، جوان یکراست بسوي تخت بیمار رفت . بالاي سرش

ایستاد . پرستار کنارش آمد و پرسید:" خیالتون راحت شد؟"

- بله متشکرم........ می دونید من................. من خواب بدي دیدم و نگران شدم

- شاید علتش آشفتگی اعصابتونه، شما به استراحت نیاز دارید

کیانوش بی آنکخ نگاهش را از صورت نیکا بردارد پاسخ داد:" بله ، امکان داره."

ناگهان احساس کرد پلکهاي نیکا میلرزد ، دستپاچه گفت:" می بینید پلکهاش میلرزه."

- تصور می کنید ، اون در شرایطی نیست که چشماش رو باز کنه

- ولی من دیدم این جمله را در حال نشستن کنار تخت ادا کرد و بسیار آرام ادامه داد:" نیکا.....

نیکا چشمات رو باز کن."

بازهم پلکهاي بیمار لرزید و این بار آنچنان مشهود بار که حتی پرستار هم متوجه شد ، نزدیکتر آمد و

گفت:" بازهم صداش کنید ظاهرا عکس العمل نشون می ده."

کیانوش با صدایی لرزان بار دیگر زمزمه کرد: نیکا..... نیکا چشمات رو باز کن ، سعی کن."

بیمار این بار به وضوح پلکهایش را برهم فشرد پرستار گفت: ممکنه به زودي بهوش بیاد این نشونه خیلی

خوبیه من باید به دکتر اطلاع بدم.

کیانوش ذوق زده گفت: می دونستم ، می دونستم موفق می شه.

پرستار وضعیت دستگاهها را چک میکرد که بار دیگر در مقابل چشمان حیرتزده و پر اشک کیانوش

پلکهاي بیمار لرزید و بالا رفت ، او براي لحظه اي چشمانش را گشود ، ولی تنها آنی و باز پلکهاش روي هم

افتاد، کیانوش سرش را بر لبه تخت بیمار گذاشت . او اکنون بوضوح گریه میکرد.

***************************

با آنکه خفتن بر روي صندلی اتومبیل عضلاتش را خسته و دردناك نموده بود، احساس نشاط میکرد. از

زمانیکه بیدار شده بود سرحال بود، یادآوري و تجسم صحنه اي که نیکا چشمهایش را گشود به او امید می

داد و به وجدش می آورد و احساس میکرد آنروز ، روز خوشی خواهد بود. اول از همه چون هر روز

سري به نیکا زد و از وضعیتش پرسید. پرستار به او خبر داد که فعالیتهاي مغزي بیمار در حد چشمگیري

افزایش یافته و او این خبر را به فال نیک گرفت و شادمان سري بشرکت زد . حتی منشی ها و مشاورینش

نیز دانستند که او پس از 20 روز سر حال و قبراق بشرکت امده، ولی او تنها ساعتی آنجا ماند و دوباره به

بیمارستان بازگشت و با دکتر ، همسرش و ایرج پشت در اتاق نیکا برخورد کرد. با گشاده رویی با آنها

احوالپرسی نمود. او چنان سرحال می نمود که تعجب دیگران را برانگیخت تا آنجا که علت این نشاط

ناگهانی را از او جویا شدند. کیانوش لبخندي چون همیشه کمرنگ بر لب نشاند و پاسخ داد:" من خبر

خوشی براتون دارم."

- اینکه فعالیت مغزي دخترم افزایش یافته؟

- اینکه بله ، ولی من میخواستم بگم دختر شما شب گذشته لحظه اي بهوش اومدند.

هر سه نفر با حیرت به او نگاه کردند و افسانه با بغض وتردید پرسید: " راست می گید؟"

- بله.

ایرج در حالیکه سعی میکرد صحبتهاي کیانوش را رد کند .گفت:" اگه اینطوره چرا پرستار بما چیزي

نگفت."

- نمی دونم شاید چون اون لحظه پرستار شیفت شب اینجا حضور داشتن...... ولی این مسئله باید در

پرونده شون ذکر شده باشه.

بازهم نگاههاي آنها پرتردید بود کیانوش با تعجب گفت:" حرفهاي منو باور نمی کنید؟"

خانم معتمد پاسخ داد:" باور می کنم، باور می کنم."

و بعد از شادي به گریه افتاد. ایرج به کیانوش نزدیک شد و پرسید:" شما این چیزها رو از کجا می

دونید؟"

کیانوش لحظه اي تردید کرد آنگاه گفت:" با پرستار تماس گرفتم."

- کدوم پرستار؟

- پرستار شیفت شب

- چه وقت؟

- معلومه دیشب

- یعنی شما نیمه شب با بیمارستان تماس گرفتید

- بله چون در روز فرصتی پیش نیومد........... حالا مگه اشکالی داره؟

- نه ولی دلم میخواد بدونم شما براي چی انقدر نگران نیکا هستی و حتی نیمه هاي شب از خواب بلند

می شی و احوالش رو میپرسی. در حالیکه من چنین کاري رو نمی کنم.

کیانوش نگاهی غضبناك به او کرد و پاسخ داد:" شما هرچه میخواهید می کنید بمن مربوط نیست ولی

من زندگیم رو به پدر این دختر مدیونم و باید به او کمک کنم."

آنگاه بی آنکه منتظر جواب او بماند چند قدم بسمت دکتر که مشغول صحبت با پرستار بود برداشت. دکتر

روي گرداند و گفت:" کیانوش جان خانم می گن همین روزها نیکا بهوش میاد."

کیانوش با خود گفت:" شاید همین امروز."

- چیزي گفتید.

- گفتم امیدوارم بزودي بهوش بیان

اما آنروز هم خورشید با آسمان آبی وداع گفت و اختیار را بدست شب سپرد، ولی او بهوش نیامد . ایرج

بعد از ظهر بمنزل رفت، کیانوش نیز نزدیک غروب دکتر وهمسرش را که اکنون روزنه اي از امید در

دلشان می درخشید به منزلشان برد، ولی خود بار دیگر به بیمارستان بازگشت و یکسره به اتاق نیکا رفت و

بالاي سرش ایستاد . لحظه اي درنگ کرد. پرستار داخل شد و گفت:آقاي مهرنژاد شما منزل نمی رید؟

- میرم یه ساعت دیگه

- برید استراحت کنید. ما مراقب بیمار شما هستیم

- می دونم ، اما فکر میکنم امروز بهوش بیاد.

- ولی الان تقریبا روز تموم شده

- نه هنوز وقت هست . من یکساعت دیگه با اجازه شما منتظر می مونم اگه بهوش نیومد میرم.

- هر طور میل شماست

پرستار سرم خالی را با سرم پردیگري تعویض کرد و شتاب قطرات را کنترل نمود. هنگام خروج بار دیگر

رو به کیانوش کرد و گفت: فراموش نگنید اگه بیمار بهوش اومد ما رو خبر کنید.

- حتما