خواستم فریاد زنان هزاران پرسش را بر سر اوسرازیر کنم ولی گویی زبان در کام نداشتم!
فرشته گفت: آن برادران که دیدی مجموع آن ملائکه ای هستند که شما گاه و بیگاه نام هایشان را می برید یا نام هایشان را بر ماه هایتان گذارده اید. اشا را که دیدی نیاکان تو به نام اردیبهشت می شناختند و مرا به نام وهومن یا همین بهمن که می گویید.
با شوخ طبعی پیشین اش این بار لبخندی زد و گفت: ما بار ها بر مردما نظاهر شده ایم...با نام ها و شکلهای گوناگون. آن دو برادری که دیدی پیش از من لباس در تنور انداختند، «توم» و «بِرجَیه»(berjaye) بودند. توم آن بود که بر مانی ظاهر شد و برجیه که نگهبان دانه ها و غله ها و بنشن هاست!
ذهنم آرام آرام در خلسه ای جان بخش غوطه ور میشد و تلاطم و التهاب هایش فرو می ریخت.
حس مردی را داشتم که مغزش به حال گستردن است؛ مغزم و روحم به سرعت از هر چهار سو وسعت می گرفت و روشن می شد...
وهمومن نفس عمیقی کشید و گفت: هر سرزمین بر زمین فرشتگان خود را دارد ولی مراکز نیرومند و متمرکز ما تنها بر هفت نقطه ی زمین برپاست. این باغ که اینک در پایتخت می بینی، مرکز فرشتگان ایرانویج است و ما در آن گرد همیم. البته ما همه جا هستیم، پیدا و نا پیدا بر همه ی شهر ها و روستاه ا و حتی کوچه ها؛ هیچ کوچه ای نیست مگر اینکه یکی از اهالی آن ازماست! می فهمی؟!
سرجنباندم ولی شنیده هایم چنان مهیب بود که هضم تمامی شان در زمانی به این کوتاهی ناممکن بود... و این بال ها... بال ها!
وهومن چشم به دوردست های باغ دوخت و زیر لب گفت: ما ماموران نهان و ابزار های آشکاریم که جهان را برای ساکنانش مهار می کنیم و تعادل را در پابرجایی قانون هایش برپا می داریم. میلیارد ها از ما هستند که این سیاره را با دانش و نیرو هایشان قابل سکونت می کنند...
نگاهم کرد و ادامه داد: من، شخصا" مامور به مهار «منش نیک» هستم. چیزی که برقراری آن در نوع شما سخت ممکن می شود! (برای توضیح بیشتر نام فرشتگان در این داستان می توانید به پیوست کتاب دو جلدی «اوستا» ترجمه ی دکتر جلیل دوستخواه(نشر مروارید) مراجعه کنید.)
بال هایش را کمی جمع کرد و گفت: ما پایندگان باد ها و ستاره ها و آسمان و زمین ایم. ما نگهبان جانِ زندگان و گرفتن جانِ "فرا رسیده مرگ ها" هستیم. ما حافظان خنده و اشکیم... ثبت میکنیم. می آوریم و می بریم و وصل می کنیم. هزار ها سال است که چنین می کنیم و فرمان می بریم و صَف زده ایم. تنها یکی از ماست که با یکتا خدا ارتباط دارد... ارتباطی بی واسطه و مستقیم!

از جایش بر خواست و گفت: همان عالیجناب سبزپوش که دیدی و یکبار دیگر نیز ایشان را در نیم شب خواهی دید؛ سپنتا مینو که نام های مشهورترشان در بین شما، جبرئیل یا روح القُدُس است.(در دین صابئی(ماندانایی)نیز به این فرشته ی بزرگوار «هیبل زیوا» می گویند.)

9. "سپنتا مینو"
به عمارت بازگشتیم...
و همه چیز در عمارت همان بود که بود جز این که این بار بر پشت تمامی رفت و آمدکنندگان، بال های بلند دوتایی یا چهارتایی روییده بود!
وهومن زیر گوشم زمزمه کرد: آن اتاق ها که در سوی راستند برای مهار آب ها و اتاق های سوی چپ برای مهار باد ها و آتش هایند... آنها را آناهیتا و واتَ و آذر اداره می کنند و بر هر سه شان مهرِ ناظر است.
مرا که گویی در خواب راه می رفتم به سوی طبقات بالا هدایت کرد تا به طبقه ی سوم رسیدیم؛ جایی که کاملا" خلوت و آرام بود و تنها یک اتاق در برابرمان قرار داشت.
وهومن برای لحظه ای درنگ کرد و چشم های درشت و میشی رنگش را به من دوخت و زمزمه کرد: ایشان طبق یک رسم قدیمی، برای چند دقیقه شما را خواهند دید و پاسخگوی پرسش های شما خواهند بود... مقدار این چند دقیقه هم به عمق پرسش های شما مربوط است.
سر به نشانه ی تایید تکان دادم و او با انگشتش پرده ی مقابل در اتاق را لمس کرد؛ پرده ی زمخت مخملی و سنگین، ناگهان خود را از هر دو سو بالا کشید و گشوده شد!
هر دو وارد شدیم و من دیدم که مرد تنومند و سبزپوش در اتاقکی ساده و نه چندان بزرگ پشت میز کارش نشسته است و لبخند می زند.
اتاق بسیار خلوت و کم اثاث و سرتاسر سپید بود؛ نه از آن سپید ها که چشم را بزند و نه آنقدر قدیمی که چرک به نظر برسد.
سپیدی اش میانه و آرام بخش و یک ضلع آن سراسر شیشه و رو به باغ بود.
رو به رو ی او بر دو صندلی ساده و چوبین نشستیم و مرد صاحب اتاق زمزمه کرد: می خواستیم که امشب زیاد اذیت نشوید و از سختی های کارتان کاسته شود... آیا موفق بودیم؟!
حس کردم بند آمدگی بی اختیار زبانم که از باغ تا بدینجا به طول انجامیده بود، در این اتاق آهسته آهسته سست می شود و واژه ها دوباره به مهارم در می آیند.
پس با صدایی گرفته گفتم: من تا به حال چیزی دیگر بودم و امشب همه چیز را... یعنی باور نمی کردم که...
لبخند زنان در حالی که چشم هایش در پس پارچه ی سپید، پنهان بود گفت: ما همیشه با شما همراه بوده ایم و هیچوقت دور نبوده ایم و نخواهیم بود تا آن روز که فرمان برسد... و فرمان همیشه فقط یکی ست!
از تنگ روی میزش لیوانی برایم ریخت و در برابرم گذاشت و ادامه داد: شاید شما همیشه تعجب کنید ولی ما هرگز!... ما فرمان بریم و طغیان در ما نیست... بنوشید. آرامتان می کند.
لاجرعه نوشیدم و عطر و طعمی در وجودم پیچید که پیش از آن نظیرش را درک نکرده بودم!
پیش از آن که لب به سخن بگشایم وهومن گفت: آب چشمه ی چهارم است. ما اینجا فقط از آن چهار چشمه می نوشیم و زنده ایم!
مرد سبز پوش در این فرصت سرش را بر میکروفونی که روی میز بود خم کرد و گفت: خرداد برگشته... لطفا" شهریور و اَمرداد برای انجام مورد «الف.لام.را» حرکت کنند
و بعد رو به سوی من کرد و گفت: سه پرسش شما را پاسخ خواهم داد؛ هرچه ژرف تر باشند؛ من نیز قانع کننده تر خواهم بود...
نگاهی به وهومن و او انداختم و پرسیدم: هر پرسشی؟!
سبز پوش زمزمه کرد: در دایره ی دانش هایم... بله!
لیوان خالی ام را دوباره پر کرد و من بی دزنگ آن را نوشیدم و دلگرم شدم و گفتم: دنیا برای چه به وجود آمده؟... دنیا و من و شما... همه ی ما اصلا" برای چه آمده ایم و خواهیم رفت؟!
سپنتا مینوی سبزپوش کمی در صندلی اش جا به جا شد و لبخند زنان، زیر لب زمزمه کرد: پاسخ می دهم!
سپس به آرامی نوار سپیدی را که بر چشم هایش بسته بود، برداشت و پلک های بسته اش نمایان شد؛ پلک هایی به شدت پیر و چروکیده و ناهماهنگ با دیگر اجزائ چهره اش!
گویی بدنش جوان و تازه بود و پلک هایش به درازای آفرینش قدمت داشت... انگار پلک هایش از جنس سنگ های سنگ های فرسوده ی کوهستان ها بود و تنش از جنس چمن های نورس دشت ها در بهار...
سپس آهسته آهسته، با وسواسی غریب - که گویی فقط برای منظور هایی ویژه چنین میکند- آنها را گشود!....

او چشم هایش را به سوی من گشود و ناگاه ... احساس کردم قلاب هایی نامرئی از درونشان به سویم پرتاب شدند و مرا گرفتند و به خود بلعیدند و ... این گونه ناگهان، پاسخ آغاز شد!


***
منظره ی اتاق را دیگر نمی دیدم ولیصدای سپنتا مینو بر جان من حاکم بود...
تصویر هایی دور و نزدیک در فضایی سپید رنگ به سویم می شتافتند و من در آن ها فرو می رفتم و بعد ناگهان می گذشتند و محو می شدند...
گویی پا بر زمین نداشتم و انگار در آسمان نیز نبودم!
اینگونه برای لحظاتی ژرف، همه چیز در من بی ارزش و پر ارزش شد؛ همه چیز از چشمم افتاد و بعد دوباره با درکی والاتر برصدر نشست!
نخستین فضا «خلا» بود که هاله ای از نور در آن می تراوید و به سرعت پیش می رفت؛ در خطی صاف و مستقیم.
اما نور ناگهان جهید و منحرف شد و از مسیری که می رفت به دور افتاد... ولی لحظه ای بعد، دوباره به آنجا که بود، همان خط سیر صاف اولش برگشت و بی هیچ کژی راهش را ادامه داد و در دور دست از دید من ناپدید شد!
سپنتا مینو بر این تصویر های ویژه زمزمه کرد: « جهان... آن "از خط خارج شدگی" ست که دیدی در میان دو خط صاف رخ داد. این فلسفه ی بنیادین است. نامش در بین ما نزدیکان، سه گام خداوند است. گام نخست در ازل بود . در روزگاری که نه زمان بود و نه مکان. بی هیچ آفرینشی و خدشه ای و اندوهی ... که نور خداوند در آن می رفت و تردیدی نبود و جز او نبود.
اما یک چیزز موجب شد تا گام یکم به انتها برسد و هستی به قدم دوم برسد. قدم دومی که در آن هستی با نیستی ترکیب شد و جهان پدیدار شد.
«شکّ نور»!... شکّ نور به خودش!
این شک ازلی موجب شد تا نخستین لکّه و انحراف در هستی که جز خود او نبود پدید آید.
شک به این که هر «بود» بی تردید «نبود»ی خواهد داشت! چنانکه هر پُر، خالی را در خود نهفته دارد.
هر کودکی که زاده می شود، به محض تولد، مرگ را در خود نهفته است.
هر چراغی که روشن می شود بیرون از دایره ی نفوذ روشنایی اش، تاریکی را آشکار می کند !
و این شد که نور که «بودِ مطلق» بود دریافت که اگر حتی نبودی برایش نباشد ولی همین تصور «امکان نبودنش» همواره وجود خواهد داشت و این خطری نهفته و همیشگی برای قدرت بی بدیل و ابدیش محسوب می شد.
پس نور با خرد بی تزلزل خویش بی درنگ تا انتهای همه چیز را دانست و در یافت و محاسبه کرد و خود خواسته، سرخوشیِ ازلی اش را پایان داد.
آفرینش جهان، نقطه ی پایانی بر دوران یکم، عصر ازل بود.
این گونه بود که نور خردمند، پیش دستانه بر تصور «نبودن خود» غالب شد و در چشم برهم زدنی جهان را آشکار کرد و دیدن و دیده شدن آغاز شد!
آنگاه شک را در جهان ریخت گرداگرد جهان را بست و شک را عیان و محصور کرد! خطر شک می توانست هرگز برای عظمتی چون او نباشد و وحود نیابد ولی نیروی مطلقی چون او نمی توانست تحمل کند که همواره خللی را هرچند خیالی در وجودش نگاه دارد و آن را با خود تا ابد حمل کند!
او نیروی مطلق بود و می خواست همواره نیروی مطلق بی خدشه بماند. پس جهان را آفرید و خدشه را در آن انداخت تا در ماجرای جهان، یک بار و برای همیشه لکه را از دامان نور جدا کند و بزداید.»
این بار تصویر خلق جهان به سرعت در برابر دیدگانم شکل گرفت!
انفجاری بسیار مهیب از دل یک هسته ی پدیدار شده ی بزرگ... و آن گاه میلیارد ها قطعه و ستاره و کره و ... همه چیز به سرعت گسترش یافت. نظم برپا شد و سیاره ها آغاز شدند!
و من نمیدانم چگونه در برابر تمامی آغاز ها سیر می کردم و بر لحظه هایی که تا به حال چچشمی نیفتاده بود نظر می انداختم! بر لحظه های آغاز هستی، شاهد بودم و می دیدم که ناگهان زمین از میان توده های بخار آلود برخاست!
آسمان ها شکل یافتند و همه چیز از دل آن هسته ی هستی بخش ِ آغازین پدیدار شد!
آوای سپنتا مینو دوباره در روان من جریان یافت: "زمان ازل و ابد... زمان هستی و جهانیان را با ساعتی که بر مچ نحیفت بسته ای نسنج! همه چیز برای آفریدگار، در ثانیه هایی کوتاه رخ داد و پدیدار شد و شکل گرفت تا بستر برای خلق نوع تو آماده شود.
حالا زمان نابود کردن لکه در اصلی ترین مرحله ی آن بود. همان لکه که از شک بزرگ پدید آمده بود و نور را با این فکرکه سایه را باید از خود پس بزند آلوده بود.
پس ماجرای بسیار مهم و تعیین کننده ی "عرش" پدید آمد تا لکه آشکار شود و شمارش واژگون برای نابودی اش آغاز گردد... و در آن لحظه من در میان فرشتگان بودم و دیدم که نیای شما آفریده و سرشته شد![(نیا: جد: در این متن منظور حضرت آدم است.)] "
ناگهان نور در بارگاهی عظیم- نه شبیه به هیچ کاخ و تالاری در جهان - قرار گرفت و بسیاری از موجودات بالدار بر او گرد شدند و ... همه چیز سرعت گرفت و کسی از مشتی خاک برپای شد!
تا کنون پنهان و اینک فاش...
لکه دار از فاش شدن راز درونش رنجید. رانده شد. مهلت خواست و گرفت و ... (قرآن حکیم - سوره ی اعراف - آیات 11 تا 18)
بارگاه غرق در نور در تصویری از زمین که به سرعت در چهار فصل خود می گردید ناپدید شد.
تصویر هایی بسیار شتابان از توده های انسان که بر پهنه ی زمین می آمدند و می کوشیدند و خاک می شدند. می آمدند و با روحی از نور، با لکه در گیر و آزموده می شدند که نشان دهند تا کدامین عمق نور، تاریکی ِ لکّه ی شکِّ آغازین پیش رفته و خطر تا چه اندازه جدی بوده و حکمت نور الهی تا چه اندازه بدرستی علاج واقعه را پیش از وقوع کرده است!
نجوای سپنتا مینو در جانم پدید آمد:"نسل به نسل آمده اید برای پیشروی در زمانی که سراسرش جز گام دوم خداوند نیست! زمان کش آمده ی راستینی که لکّه را در میان زاویه های خویش به دام انداخته و تا روز موعود به بازی خواهد گرفت...
این است یکی از حکمت های اساسی پروردگار ما که در میان ازل و ابد جریان دارد و نور و لکه در «دل شما» از یکدیگر جدا خواهند شد!
این است که همه چیز مکتوب می شوند و هیچ چیز بی حساب نیست و رستاخیز آخرین روز آشکار جهان و آخرین روز "زمان" و واپسین دم از گام دوم خواهد بود.
آن روز حکمت به جایی خواهد رسید که باید برسد و آن روز آخرین ذره های لکه از نور پاک بی رقیب جدا خواهند شد.
جداشدنی در شما و با شما که در جبر و اختیار شما مزوج است و به همان تناسب مستوجب پاداش و جزا. آری!... شما نسل به نسل می آیید؛ به سرعت های کند برای زمین و به سرعت های تند برای آسمان تا درون هایتان را که «روح های دمیده شده اند» آشکار کنید. سپس برخیزید و به انتظار بنشینید و بنگرید که سر تا سر قدم دوم نور در هستی، بازیچه ای بیش نبوده است.
سرتاسر دیدنی ها و نام ها و حواس، نمایشی جز برای جداسازی لکّه ی خیالی و تثبیت نور حقیقی چیزی نبوده است!
آری آنروز که حکمت گام دوم کامل شود، خط ازل دوباره به خط ابد خواهد پیوست و زمان ناپدید خواهد شد... آن روز حتی «امکان عدم وجود خداوند» نیز که همان لکه یا شک آغازین است، نابود خواهد شد.
اهریمن چیزی جز همان احتمال و امکان نیست. او چیزی جز زاویه ای از وهم نور نیست و باورش شده که بالقوه نیرویی دارد و توان رقابت با خدا را در خود و یارانش حمل می کند!
شیطان فقط یک احتمال است. یک احتمال تجسم یافته ی مخلوق و مامور!
کسی که باور کرده است نقشش به اصالت خداوند است و درفش نبرد و رقابت و شورش با رحمان را برافراشته است ! "
و در این لحظه لکّه را دیدم که بر آسمان ها و زمین سرازیر شد و همچون سیلی سیاه در توده ها و شهر های آدمیان جریان افت... و نوری را دیدم درون چراغدانی که با روغنی عجیب و نه از جنس آتش های زمینی می سوخت و ناگاه تندبادی سخت بر آن وزید و نبردی بر سر ماندن یا خاموش شدن در گرفت... اما شعله ی عجیب، ناگهان گر گرفت و جهان را به آتش کشید! (نگاه کنید به قرآن مجید – سوره ی نور – آیه35.)
سپنتا مینو دو باره زمزمه کرد: "آری... تاریکی های نادانی و خود خواهی و رقابت جویی با پروردگار، با همه ی نیرویی که از دل هستی گرفته اند سرانجام در برابر صبوری نور، از پای در خواهند آمد!... و "باطل" در روز آخر، درست در لحظاتی که گمان می کند به مقصود رسیده است –و این خیال از نادانی او مایه می گیرد- نابود خواهد شد... اگر ژرف تر به ماجرا بنگری، او حتی پیش از آنکه پدید آمده باشد در نطفه خفه شده است در حالی که تاکنون گمان می کرده که برای هدفش می جنگیده است!"
و ناگهان من از میان چشم های سپید و بی حدقه ی مرد سبزپوش بیرون کشیده شدم و تمامی تصویر ها و نجوا ها خاموش شد...
اینک در پایان پاسخ نخست، بر صندلی چوبین اتاق اشکوبه](: طبقه)[ ی سوم بودم و تمام فربگی هستی در من بود... که بی هوش بر زمین افتادم!