رمان زمستان بی بهار قسمت دوازدهم
مي ماندند، تازه اگر مي ماندند و از انواع بيماري ها، از
آبله و سرخک و حصبه و تيفوس و سينه پهلو گرفته تا سل و ساير بيماري هاي
ناشناخته، جان سالم به در ميبردند. آن وقت ها انفارکتوس و آپانديسيت و اين
جور چيزها نبود، آن چه بود مرگ مفاجات و دل درد و پهلو درد بود. مرگ
مفاجات مخصوص اخيار و ابرار بود: ميديدي مثلا ماموستا که مرد با خدايي بود
گلي را بو ميکرد و ميميرد. اين بزرگترين مرگ بود؛ عزرائيل ديگر آن گاز و
چنگک مهيب را براي گرفتن جانش به کار نميبرد؛ چون آدم خوبي بود گلي جلو
دماغش ميگرفت و همينکه نفس را فرو ميبرد چنگک کوچکتري را بفهمي نفهمي گير
ميداد ـ والسلام و ختم کلام! فلاني مرد ـ چطور شد مر؟ ـ سينه پهلو کرد.
فلاني مرد، ـ چطورشد؟ ـ «ژان» (1) کرد، يعني طرف راست يا چپ شکمش درد گرفت
و «تمام» کرد. ديگر از ضميمه اعور و آپانديسيت اثري نبود. مردم ميمردند و
زنده مي ماندند و طبيعت به توزيع طبيعي و غير طبيعي و بقاي «اخشن» خود
ادامه ميداد و خشن ترين و لجوج ترين کسان را نگه ميداشت ـ يعني که از
پسشان بر نمي آمد ـ و بقيه، برو که رفتي! چند سالي که به عنوان کودک در
کوچه ها شلنگ تخته مي انداختي يا دنبال گاو و گوسفند عرق ميريختي يا مثل
مور براي زمستان هيزم از کوه مي آوردي به جواني ميرسيدي: آن وقت جفتک
چهارکش، و شب گردي در کوچه ها و آوازخواني و دعوت کردن به آواز از دختران
همسايه به بوسه ـ آن هم با ذکر نام و نام پدر ـ و زمستان ها جوراب بازي، و
شب چره خوري و شرکت در نگهباني زائو و دفع «آل». بعد هم يکي از همان
دخترها را ميگرفتي و بچه اي چند مي آوردي؛ از اين عده تعدادي را به خاک
ميسپردي و چندي بعد بقيه را به اميد خدا ميگذاشتي و ميمردي. با اين همه
مدام در خوف و رجا بودي: هر چه ميکردي خدا ميديد و هر چه مي انديشيدي، خدا
ميدانست و راه فراري نبود.
تنها عشقبازي اين مردم نگاه هاي عاشقانه و معصومانه اي بود که دخترها و پسرهاي بالغ به هم مي انداختند ـ و چه زيبا بود اين ابراز عشق ساده! عصرها مادربزرگ دم در خانه مينشست و به سير آفاق و انفس ميپرداخت. دخترها به هنگام رفتن به چشمه به مقابل او که ميرسيدند سلامي ميکردند و مکثي مينمودند، بخصوص در راه بازگشت ـ کوزه را زمين ميگذاشتند ـ براي رفع خستگي. و اين رفع خستگي اغلببيش از اندازه به طول مي انجاميد. پسرها هم از گيس سفيد مادربزرگ حسن استفاده را ميکردند و قبلا مي آمدند و جا خوش ميکردند ـ همه همديگر را ميشناختيم و همه به نحوي با همديگر خويشي داشتيم؛ و همه به مادربزرگ خاله ميگفتند ـ همه زنهاي شهر خاله بودند ـ ولي مادربزرگ سمت خاله بزرگي داشت (هر چند مواقع دعوا حواله هاي فحش و بد و بيراه را بر عهده «زهرا خيکي» مينوشتند.) مجلسي که تشکيل ميداد محل بحث در کليه امور بود. علاوه بر زن هاي محل مردها هم که براي گردش به لب رودخانه ميرفتند تک پايي و گاه مدتي بيشتر درنگ ميکردند، و صحبت که کُرک مي انداخت مي ماندند ـ هم فال بود و هم تماشا: چشمي مي چراندند و درد دلي ميکردند، يا کسب خبري. اين جور وقت ها شکوفه را که به عزيز دل داده بود ميديدي، يا خديجه را ميديدي که رشيد دوستش داشت: اکنون که مينويسم و مدت ها از اين جريان گذشته است شکوفه را باز ميبينم که يواشکي آه ميکشيد و کره چشمان زيبايش را بفهمي نفهمي متوجه عزيز ميکند؛ سينه اش ورم کرده است، انگار تازه از حمام در آمده باشد عرق بر گونه اش نشسته و لبش خشکه بسته است، اشتياق از يک يک ذرات وجودش مي تراويد. عزيز متوجه است، اما زياد مطمئن نيست. و مقابلش را نگاه ميکند، زن ها هم متوجه اند، و نشان ميدهند که متوجه اند و نگاه ها را در هوا مي قاپند. شکوفه رنگ ميگيرد و رنگ ميدهد، سرخ و کبود ميشود و سر فرو مي افکند. عزيز را ميبينم: رنگش کمي به سپيدي گراييده و نفسش به شماره افتاده است و ميخواهد نشان بدهد که غمي و خيالي ندارد: راستي عاشقان هر قدر هم ساده و بي آلايش باشند باز ميخواهند در ديده معشوق مبهم و مرمور جلوه کنند ـ و خود را لو ندهند.
زنها نگاه هاي معنادار به هم ميکنند و گاه از روي شيطنت چشمکي هم به هم ميزنند و لبخندي بر لب مي آورند. شکوفه سراسيمه ميشود، ميخواهد برود ولي مادربزرگ که به قول خودش گيسش را در آسياب سفيد نکرده و به ته و توي قضيه رسيده مانع ميشود و شروع ميکند به سوال کردن از اين در و آن در: گاوشان چه وقت ميزايد؛ بزشان که زائيده شيرش چطور است، بابا خيال ندارد گوسفندي بخرد ... و از اين قبيل، و مدتي، در منتهاي امتنان دو دلداده، نگهش ميدارد. عزيز مي ماند ـ همه رفته اند ـ او مانده است. تا يک روز بالاخره مادربزرگ طلسم را ميشکند، ميگويد: «اگر همينطور پسر خوبي باشي و به کار و کسبت بچسبي خودم ايشاالله دستي برات بالا ميزنم و ميرم خواستگاري.» عزيز انگور فروش است. سبد انگور و ترازو را روي سر ميگيرد و کوچه به کوچه و کو به کو ميرود و به آواز انگور ميفروشد. غروب ها قباي تميزش را ميپوشد و مي آيد لب رودخانه براي گردش.
عزيز که از اين پيشنهاد مادربزرگ غافلگير شده به هيجان مي آيد و بي اختيار به عشق خود اعتراف ميکند؛ ميگويد: «خاله جان، فکر ميکني باباش قبول ميکنه؟» مادربزرگ بي هيچ تعارفي ميگويد: «غلط ميکند قبول نکند، از سرشان هم زيادي هستي!» عجيب است، همه زن ها حتي زن هاي عفيف و ديندار و امل و پاي بند خشک به اخلاق هم در مورد عشق موافق اند. ـ البته به شرط اين که دختر و پسر مال خودشان نباشد ـ و ميخواهند در اين کار خير مشارکتي داشته باشند و عاشق و معشوق به وصال هم برسانند. وقتي به خواستگاري دختر خاله فرشته آمدند همين مادربزرگ چه بازي هايي در آورد، چه سنگ هايي پيش پاي خواستگار بيچاره انداخت! ميگفت: «هنوز گو تا شوهر کردن! ننه چه وقت شوهرشه؛ دهنش هنوز بوي شير ميده. هو ـ هنوز کو تا اون وقت!» ميگفت اگر سخت نگيرند دختر سبک ميشود و حرمتي برايش نمي ماند ـ و چانه اي ميزد با خواستگارها که نپرس: «مگر خر ميخريد؟ تابوتش را هم به دوش او نميگذاريم؟!» و کلي از اين حرفها، و حالا ناخواسته و ناطلبيده شده بود خواستگار!
و اين همه عشقبازي و تفريح مردم شهر کوچک ما بود، مگر اين که دري به تخته ميخورد و گيس سفيدها و ريش سفيدها بر آن ميشدند که استخواني سبک کنند و به زيارت مزار فلان پير يا اجاق زاده بروند ـ و اين، جشن و سروري به تمام معنا بود و از اختصاصات آن عشقبازي عملي جوانان و دلدادگان بود ـ آن هم در يک وجه: و آن تاب بود ـ تاب دو طرفه. طناب بلندي بر شاخه تنومند درخت مي انداختند و يک تاب دو طرفه درست ميکردند که بر دو سر آن، دور از چشم پدران و برادران، در هم مي انداختند: دختر پايي را ميان دو پاي پسر و پسر پايي را در ميان دو پاي دختر، در کشاله ران مي انداخت ـ و تاب ميخوردند. زنها در اين گونه مواقع دخترها و پسرهاي جوان را آزاد ميگذاشتند و خود به بهانه زيارت ميرفتند ... بچه ها مزاحم بودند، و گاه ميديدي مادري ويرش ميگرفت و پس از مدت کوتاهي سراسيمه بر ميگشت، و شکوفه و عزيز نوعي را که پا تو پا تاب ميخوردند غافلگير ميکرد ـ و شکوفه بود که سراسيمه، انگار جنايتي مرتکب شده باشد از تاب پايين ميپريد و گوشه چارقدش را به دندان ميگرفت، و مثل گربه دزد هراسان دور ميشد. گاه پسر و دختري، که در مبادله نگاه و آه تجربه اي نداشتند و به عشق متقابل خود مطمئن نبودند دست به کارهاي ديگري ميزدند: پسر سيبي را نقش ميکرد و به دامن دختر مي انداخت؛ دختر دستمالي را که خود خامه دوزي کرده بود بي هوا از دست مي انداخت و پسر دستمال را مي قاپيد و ديگر هم پس نميداد ... دستمال را در جيب ميگذاشت و به هر کس ميرسيد نشان ميداد! تا اينکه «معشوق» ميشنيد و پيغام ميداد و دستمالش را پس ميخواست، و طرف خود را کمي جمع و جور ميکرد.
روزها و شب ها گذشتند ... مادربزرگ و بابا آشتي کرده اند ... مدتي بود که بابا به خانه ما نمي آمد. حالا مي آيد و با مادربزرگ باز مثل سابق جورشان جور است ـ باز هم بده بستان دارند، ولي به اين شرط که از آن براي زنش چيزي نخرد. حالا من راه ميروم. مادربزرگ دم در مينشيند؛ زنها و جوان ها دورش جمع ميشوند ـ نشسته و ايستاده ـ و من براي خودم بازي ميکنم. مقابل در خانه ما جايي است که دخترهاي محل هر روز صبح سبد به دوش، زمستان و تابستان، سرگين حيوانات را در آن خالي ميکنند. در جاهاي نزديک رودخانه اين فضولات را در رودخانه خالي ميکنند، و يکي از خاطرات شيرين پدربزرگ اين است که با مادربزرگ نامزد بوده اما هيچ وقت پا نداده که با هم بنشينند و گپي بزنند تا اينکه يک روز صبح زود پدربزرگ در کنار رودخانه مادربزرگ را ديده که سبدش را در رودخانه خالي ميکند. مادربزرگ از اين برخورد ناگهاني دستپاچه ميشود و سبد را ول ميکند توي رودخانه، يعني که ميخواهد آن را تميز کند، و با پا فشارش ميدهد.پدر بزرگ مي ايستد و عاشقانه به نگاه کردن ميپردازد؛ مادربزرگ که از خجالت سر به زير افکنده بوده باز با پا سبد را در آب فرو ميبرد. پدربزرگ ديگر طاقت نمي آورد و ميگويد: «باز هم!» يعني که باز هم با پا فشارش بده، و مادربزرگ ميخندد و ماجراي عشقي به اين ترتيب به خوشي و خرمي ميگذارد! حالا هم پدر بزرگ شيريني اين ماجرا را احساس ميکند، و وقتي تعريف ميکند لب هاي نازکش در خط نازکي از هم سوا ميشوند و چشمانش جان ميگيرند و ميگويد: «با هم!» و ميخندد، و مادربزرگ سر به زير مي افکند و با آزرم خاصي لبخند ميزند و ميگويد: «چه کار کنم، تو که ماشاالله شرم و حيا را درسته غورت داده بودي ـ چکارت ميکردم!» و او هم لذت اين عشقبازي را هنوز احساس ميکند.
... اين سرگين ها بر هم کوت شده بود و در چشم کودکانه ام کوهي مينمود به بلندي کوه الوند. راه ده پدرم از اين «کوه» ميگذشت، و من بارها پدرم را ديده بودم که سوار بر اسب از اين کوه گذشته بود و با نگاه او را تا دور راه تعقيب کرده بودم. تازه پا گرفته ام، اکنون يکي از شيرين کاري هاي مادربزرگ اين است که وقتي همه جمع ميشوند رو به زن ها ميکند و ميگويد: « پسرم خانه باباشم بلده!» زنها بي باورانه نگاهش ميکنند. مادربزرگ ميگويد: «ميگيد نه، حالا ميبينيد!» و رو به من ميکند و ميگويد: «ميري خانه بابا، آره؟» و من معطل نميکنم و بال زنان راه مي افتم، تا دامنه تپه ميروم، بعد ترس برم ميدارد و بال زنان برميگردم و خود را به دامان مادربزرگ که آغوش گشوده است و در عين حال که از شادي سر از پا نميشناسد نگران اين است که در اين شتابي که ميکنم زمين بخورم، مي اندازم. گاه هم نرسيده مي افتم و «نمک ها» را ميريزم و مادر بزرگ طوري ميگويد: «اي واي، نمک ها را ريختي!» که گريه يادم ميرود.
شب ها و روزها ميگذشت و من به تعداد به آنها بدهکار ميشدم: اول به خانه فاطي، که مرا شريک بچه اش کرده بود ـ البته قبل از همه خود مادربزرگ که پستان هاي چروکيده اش را در دهنم گذاشته بود و ميگفت به قدرت خدا بعد از بيست سال دوباره شير آورده بودند! از بس جلو مردم اين جريان را تکرار کرده که خودش هم باورش شده! همسايه ها قبلا باورشان شده بود، چون هر وقت تعريف ميکرد با حالتي سرزنش آميز آه ميکشيدند و رو به من سر ميجنباندند و ميگفتند: «قربان اين مادربزرگ بري! اگر اين نبود حالا هفت کفن پوسانده بودي. ما ميدانيم که اين زن چه زحمت هايي کشيد تا توانست ترا به ثمر برساند! به خداي ذوالجلال روزي هزار بار کفشاشو ببوسي و رو سرت بگذاري باز تلافي نصف اوني که در حقت کرده نکرده اي!» و بعد به لحني که حکايت از اين داشت که از وجود هر گونه احساسي نظير حقشناسي در وجود من و امثال من قطع اميد کرده اند مي افزودند: «اي خراب بشي دنيا، کو آدم حقشناس!» مادربزرگ ميگفت: «حقشناس، هوه! تازه کلي طلبکار هم هستند، ميگن ميخواستي نکني، کسي مجبورت نکرده بود!» و بعد مثل مدير يکي از مغازه هاي عمده فروشي فهرست بلند بالايي از درخت هايي را که از آنها بالا رفته و پايين افتاده بودم، و تبهايي را که کرده و آبله ها و سرخک هايي را که در آورده بودم، با ذکر درشتي تاول ها و سرخي دانه ها ارائه ميکرد و بي خوابي هاي را که کشيده بود بر مشتريان سخن عرضه ميکرد و نذر و نيازهايي را که کرده و دخيل هايي را که بسته بود برميشمرد، و سرانجام آهي ميکشيد و نتيجه معامله را در چند کلمه خلاصه ميکرد و تحويل من ميداد: «خدا رو تو سياه کنه که مومو سفيد کردي!»
آري، به قدرت خدا بعد از بيست سال شير آورده بودند! نميدانم شايد هم اين خاصيتي که مادربزرگ ميگفت در فک و دهان من بود که از هيچ، همه چيز ساخته بود. هر چه بود اين شير حربه اي شده بود که مثل شمشير داموکلس مدام بالاي سرم در نوسان بود: وسيله تهديد و توبيخ بود: « حرام بشه اون شيري که بهت دادم! شيرم را حلال نميکنم!» و البته بعدها وسيله اي شد براي سر به سر گذاشتن با خانم ها: گاهي در محل کار، خانم هاي تازه زا، جمع ميشدند و از کم شيري خود شکايت ميکردند: و من نيمي به شوخي و نيمي به جدي قصه اعجاز فک و دهانم را تعريف ميکردم و ميگفتم: آزمايشش مجاني است.
بعد هم بدهکاري به همه زن هاي بچه داري که پيش مادربزرگ مي آمدند يا از دم خانه ما ميگذشتند. همين که ميرسيدند مادربزرگ بلافاصله خواسته و ناخواسته، مرا در دامنشان مي انداخت و به گدايي شير وامي داشت. خانه ما محله پايين بود، و شهر دو محله بيشترنداشت، و من به تمام زن هاي محله پايين بدهکار بودم و از بخت بد با همه بچه ها «شير خورده» بودم. وقتي هم که شروع کردم به فهميدن بد و خوب زندگي ـ مخصوصا چيزهاي خوب ـ آن وقت هم تا اسم دختري را ميبردم ميگفتند: «شير خورده»ايم ـ خدا چکارت کند مادربزرگ، با اين آشي که براي ما پختي! زماني هم که بزرگ شده و به ناسلامتي سري تو سرها در آورده بودم گاه ميشد که در کوچه بي خيال از کنار زني ميگذشتم و زن برميگشت و ميگفت: «ابراهيم ...» ـ بي هيچ تعارف و عنوان و لقبي ... نه خاني، نه آقايي ـ هيچ، همان ابراهيم خشک و خالي ـ «ابراهيم، تف به اون روت! حالا ديگه عارت مياد يه سلام خشک و خالي هم بکني؟! حرامت باشه اون شيري که بهت دادم!» و من توهين را که بايد ميپذيرفتم هيچ، کلي هم بايد معذرت
__________________________
(1).درد، به ويژه دل درد.
تنها عشقبازي اين مردم نگاه هاي عاشقانه و معصومانه اي بود که دخترها و پسرهاي بالغ به هم مي انداختند ـ و چه زيبا بود اين ابراز عشق ساده! عصرها مادربزرگ دم در خانه مينشست و به سير آفاق و انفس ميپرداخت. دخترها به هنگام رفتن به چشمه به مقابل او که ميرسيدند سلامي ميکردند و مکثي مينمودند، بخصوص در راه بازگشت ـ کوزه را زمين ميگذاشتند ـ براي رفع خستگي. و اين رفع خستگي اغلببيش از اندازه به طول مي انجاميد. پسرها هم از گيس سفيد مادربزرگ حسن استفاده را ميکردند و قبلا مي آمدند و جا خوش ميکردند ـ همه همديگر را ميشناختيم و همه به نحوي با همديگر خويشي داشتيم؛ و همه به مادربزرگ خاله ميگفتند ـ همه زنهاي شهر خاله بودند ـ ولي مادربزرگ سمت خاله بزرگي داشت (هر چند مواقع دعوا حواله هاي فحش و بد و بيراه را بر عهده «زهرا خيکي» مينوشتند.) مجلسي که تشکيل ميداد محل بحث در کليه امور بود. علاوه بر زن هاي محل مردها هم که براي گردش به لب رودخانه ميرفتند تک پايي و گاه مدتي بيشتر درنگ ميکردند، و صحبت که کُرک مي انداخت مي ماندند ـ هم فال بود و هم تماشا: چشمي مي چراندند و درد دلي ميکردند، يا کسب خبري. اين جور وقت ها شکوفه را که به عزيز دل داده بود ميديدي، يا خديجه را ميديدي که رشيد دوستش داشت: اکنون که مينويسم و مدت ها از اين جريان گذشته است شکوفه را باز ميبينم که يواشکي آه ميکشيد و کره چشمان زيبايش را بفهمي نفهمي متوجه عزيز ميکند؛ سينه اش ورم کرده است، انگار تازه از حمام در آمده باشد عرق بر گونه اش نشسته و لبش خشکه بسته است، اشتياق از يک يک ذرات وجودش مي تراويد. عزيز متوجه است، اما زياد مطمئن نيست. و مقابلش را نگاه ميکند، زن ها هم متوجه اند، و نشان ميدهند که متوجه اند و نگاه ها را در هوا مي قاپند. شکوفه رنگ ميگيرد و رنگ ميدهد، سرخ و کبود ميشود و سر فرو مي افکند. عزيز را ميبينم: رنگش کمي به سپيدي گراييده و نفسش به شماره افتاده است و ميخواهد نشان بدهد که غمي و خيالي ندارد: راستي عاشقان هر قدر هم ساده و بي آلايش باشند باز ميخواهند در ديده معشوق مبهم و مرمور جلوه کنند ـ و خود را لو ندهند.
زنها نگاه هاي معنادار به هم ميکنند و گاه از روي شيطنت چشمکي هم به هم ميزنند و لبخندي بر لب مي آورند. شکوفه سراسيمه ميشود، ميخواهد برود ولي مادربزرگ که به قول خودش گيسش را در آسياب سفيد نکرده و به ته و توي قضيه رسيده مانع ميشود و شروع ميکند به سوال کردن از اين در و آن در: گاوشان چه وقت ميزايد؛ بزشان که زائيده شيرش چطور است، بابا خيال ندارد گوسفندي بخرد ... و از اين قبيل، و مدتي، در منتهاي امتنان دو دلداده، نگهش ميدارد. عزيز مي ماند ـ همه رفته اند ـ او مانده است. تا يک روز بالاخره مادربزرگ طلسم را ميشکند، ميگويد: «اگر همينطور پسر خوبي باشي و به کار و کسبت بچسبي خودم ايشاالله دستي برات بالا ميزنم و ميرم خواستگاري.» عزيز انگور فروش است. سبد انگور و ترازو را روي سر ميگيرد و کوچه به کوچه و کو به کو ميرود و به آواز انگور ميفروشد. غروب ها قباي تميزش را ميپوشد و مي آيد لب رودخانه براي گردش.
عزيز که از اين پيشنهاد مادربزرگ غافلگير شده به هيجان مي آيد و بي اختيار به عشق خود اعتراف ميکند؛ ميگويد: «خاله جان، فکر ميکني باباش قبول ميکنه؟» مادربزرگ بي هيچ تعارفي ميگويد: «غلط ميکند قبول نکند، از سرشان هم زيادي هستي!» عجيب است، همه زن ها حتي زن هاي عفيف و ديندار و امل و پاي بند خشک به اخلاق هم در مورد عشق موافق اند. ـ البته به شرط اين که دختر و پسر مال خودشان نباشد ـ و ميخواهند در اين کار خير مشارکتي داشته باشند و عاشق و معشوق به وصال هم برسانند. وقتي به خواستگاري دختر خاله فرشته آمدند همين مادربزرگ چه بازي هايي در آورد، چه سنگ هايي پيش پاي خواستگار بيچاره انداخت! ميگفت: «هنوز گو تا شوهر کردن! ننه چه وقت شوهرشه؛ دهنش هنوز بوي شير ميده. هو ـ هنوز کو تا اون وقت!» ميگفت اگر سخت نگيرند دختر سبک ميشود و حرمتي برايش نمي ماند ـ و چانه اي ميزد با خواستگارها که نپرس: «مگر خر ميخريد؟ تابوتش را هم به دوش او نميگذاريم؟!» و کلي از اين حرفها، و حالا ناخواسته و ناطلبيده شده بود خواستگار!
و اين همه عشقبازي و تفريح مردم شهر کوچک ما بود، مگر اين که دري به تخته ميخورد و گيس سفيدها و ريش سفيدها بر آن ميشدند که استخواني سبک کنند و به زيارت مزار فلان پير يا اجاق زاده بروند ـ و اين، جشن و سروري به تمام معنا بود و از اختصاصات آن عشقبازي عملي جوانان و دلدادگان بود ـ آن هم در يک وجه: و آن تاب بود ـ تاب دو طرفه. طناب بلندي بر شاخه تنومند درخت مي انداختند و يک تاب دو طرفه درست ميکردند که بر دو سر آن، دور از چشم پدران و برادران، در هم مي انداختند: دختر پايي را ميان دو پاي پسر و پسر پايي را در ميان دو پاي دختر، در کشاله ران مي انداخت ـ و تاب ميخوردند. زنها در اين گونه مواقع دخترها و پسرهاي جوان را آزاد ميگذاشتند و خود به بهانه زيارت ميرفتند ... بچه ها مزاحم بودند، و گاه ميديدي مادري ويرش ميگرفت و پس از مدت کوتاهي سراسيمه بر ميگشت، و شکوفه و عزيز نوعي را که پا تو پا تاب ميخوردند غافلگير ميکرد ـ و شکوفه بود که سراسيمه، انگار جنايتي مرتکب شده باشد از تاب پايين ميپريد و گوشه چارقدش را به دندان ميگرفت، و مثل گربه دزد هراسان دور ميشد. گاه پسر و دختري، که در مبادله نگاه و آه تجربه اي نداشتند و به عشق متقابل خود مطمئن نبودند دست به کارهاي ديگري ميزدند: پسر سيبي را نقش ميکرد و به دامن دختر مي انداخت؛ دختر دستمالي را که خود خامه دوزي کرده بود بي هوا از دست مي انداخت و پسر دستمال را مي قاپيد و ديگر هم پس نميداد ... دستمال را در جيب ميگذاشت و به هر کس ميرسيد نشان ميداد! تا اينکه «معشوق» ميشنيد و پيغام ميداد و دستمالش را پس ميخواست، و طرف خود را کمي جمع و جور ميکرد.
روزها و شب ها گذشتند ... مادربزرگ و بابا آشتي کرده اند ... مدتي بود که بابا به خانه ما نمي آمد. حالا مي آيد و با مادربزرگ باز مثل سابق جورشان جور است ـ باز هم بده بستان دارند، ولي به اين شرط که از آن براي زنش چيزي نخرد. حالا من راه ميروم. مادربزرگ دم در مينشيند؛ زنها و جوان ها دورش جمع ميشوند ـ نشسته و ايستاده ـ و من براي خودم بازي ميکنم. مقابل در خانه ما جايي است که دخترهاي محل هر روز صبح سبد به دوش، زمستان و تابستان، سرگين حيوانات را در آن خالي ميکنند. در جاهاي نزديک رودخانه اين فضولات را در رودخانه خالي ميکنند، و يکي از خاطرات شيرين پدربزرگ اين است که با مادربزرگ نامزد بوده اما هيچ وقت پا نداده که با هم بنشينند و گپي بزنند تا اينکه يک روز صبح زود پدربزرگ در کنار رودخانه مادربزرگ را ديده که سبدش را در رودخانه خالي ميکند. مادربزرگ از اين برخورد ناگهاني دستپاچه ميشود و سبد را ول ميکند توي رودخانه، يعني که ميخواهد آن را تميز کند، و با پا فشارش ميدهد.پدر بزرگ مي ايستد و عاشقانه به نگاه کردن ميپردازد؛ مادربزرگ که از خجالت سر به زير افکنده بوده باز با پا سبد را در آب فرو ميبرد. پدربزرگ ديگر طاقت نمي آورد و ميگويد: «باز هم!» يعني که باز هم با پا فشارش بده، و مادربزرگ ميخندد و ماجراي عشقي به اين ترتيب به خوشي و خرمي ميگذارد! حالا هم پدر بزرگ شيريني اين ماجرا را احساس ميکند، و وقتي تعريف ميکند لب هاي نازکش در خط نازکي از هم سوا ميشوند و چشمانش جان ميگيرند و ميگويد: «با هم!» و ميخندد، و مادربزرگ سر به زير مي افکند و با آزرم خاصي لبخند ميزند و ميگويد: «چه کار کنم، تو که ماشاالله شرم و حيا را درسته غورت داده بودي ـ چکارت ميکردم!» و او هم لذت اين عشقبازي را هنوز احساس ميکند.
... اين سرگين ها بر هم کوت شده بود و در چشم کودکانه ام کوهي مينمود به بلندي کوه الوند. راه ده پدرم از اين «کوه» ميگذشت، و من بارها پدرم را ديده بودم که سوار بر اسب از اين کوه گذشته بود و با نگاه او را تا دور راه تعقيب کرده بودم. تازه پا گرفته ام، اکنون يکي از شيرين کاري هاي مادربزرگ اين است که وقتي همه جمع ميشوند رو به زن ها ميکند و ميگويد: « پسرم خانه باباشم بلده!» زنها بي باورانه نگاهش ميکنند. مادربزرگ ميگويد: «ميگيد نه، حالا ميبينيد!» و رو به من ميکند و ميگويد: «ميري خانه بابا، آره؟» و من معطل نميکنم و بال زنان راه مي افتم، تا دامنه تپه ميروم، بعد ترس برم ميدارد و بال زنان برميگردم و خود را به دامان مادربزرگ که آغوش گشوده است و در عين حال که از شادي سر از پا نميشناسد نگران اين است که در اين شتابي که ميکنم زمين بخورم، مي اندازم. گاه هم نرسيده مي افتم و «نمک ها» را ميريزم و مادر بزرگ طوري ميگويد: «اي واي، نمک ها را ريختي!» که گريه يادم ميرود.
شب ها و روزها ميگذشت و من به تعداد به آنها بدهکار ميشدم: اول به خانه فاطي، که مرا شريک بچه اش کرده بود ـ البته قبل از همه خود مادربزرگ که پستان هاي چروکيده اش را در دهنم گذاشته بود و ميگفت به قدرت خدا بعد از بيست سال دوباره شير آورده بودند! از بس جلو مردم اين جريان را تکرار کرده که خودش هم باورش شده! همسايه ها قبلا باورشان شده بود، چون هر وقت تعريف ميکرد با حالتي سرزنش آميز آه ميکشيدند و رو به من سر ميجنباندند و ميگفتند: «قربان اين مادربزرگ بري! اگر اين نبود حالا هفت کفن پوسانده بودي. ما ميدانيم که اين زن چه زحمت هايي کشيد تا توانست ترا به ثمر برساند! به خداي ذوالجلال روزي هزار بار کفشاشو ببوسي و رو سرت بگذاري باز تلافي نصف اوني که در حقت کرده نکرده اي!» و بعد به لحني که حکايت از اين داشت که از وجود هر گونه احساسي نظير حقشناسي در وجود من و امثال من قطع اميد کرده اند مي افزودند: «اي خراب بشي دنيا، کو آدم حقشناس!» مادربزرگ ميگفت: «حقشناس، هوه! تازه کلي طلبکار هم هستند، ميگن ميخواستي نکني، کسي مجبورت نکرده بود!» و بعد مثل مدير يکي از مغازه هاي عمده فروشي فهرست بلند بالايي از درخت هايي را که از آنها بالا رفته و پايين افتاده بودم، و تبهايي را که کرده و آبله ها و سرخک هايي را که در آورده بودم، با ذکر درشتي تاول ها و سرخي دانه ها ارائه ميکرد و بي خوابي هاي را که کشيده بود بر مشتريان سخن عرضه ميکرد و نذر و نيازهايي را که کرده و دخيل هايي را که بسته بود برميشمرد، و سرانجام آهي ميکشيد و نتيجه معامله را در چند کلمه خلاصه ميکرد و تحويل من ميداد: «خدا رو تو سياه کنه که مومو سفيد کردي!»
آري، به قدرت خدا بعد از بيست سال شير آورده بودند! نميدانم شايد هم اين خاصيتي که مادربزرگ ميگفت در فک و دهان من بود که از هيچ، همه چيز ساخته بود. هر چه بود اين شير حربه اي شده بود که مثل شمشير داموکلس مدام بالاي سرم در نوسان بود: وسيله تهديد و توبيخ بود: « حرام بشه اون شيري که بهت دادم! شيرم را حلال نميکنم!» و البته بعدها وسيله اي شد براي سر به سر گذاشتن با خانم ها: گاهي در محل کار، خانم هاي تازه زا، جمع ميشدند و از کم شيري خود شکايت ميکردند: و من نيمي به شوخي و نيمي به جدي قصه اعجاز فک و دهانم را تعريف ميکردم و ميگفتم: آزمايشش مجاني است.
بعد هم بدهکاري به همه زن هاي بچه داري که پيش مادربزرگ مي آمدند يا از دم خانه ما ميگذشتند. همين که ميرسيدند مادربزرگ بلافاصله خواسته و ناخواسته، مرا در دامنشان مي انداخت و به گدايي شير وامي داشت. خانه ما محله پايين بود، و شهر دو محله بيشترنداشت، و من به تمام زن هاي محله پايين بدهکار بودم و از بخت بد با همه بچه ها «شير خورده» بودم. وقتي هم که شروع کردم به فهميدن بد و خوب زندگي ـ مخصوصا چيزهاي خوب ـ آن وقت هم تا اسم دختري را ميبردم ميگفتند: «شير خورده»ايم ـ خدا چکارت کند مادربزرگ، با اين آشي که براي ما پختي! زماني هم که بزرگ شده و به ناسلامتي سري تو سرها در آورده بودم گاه ميشد که در کوچه بي خيال از کنار زني ميگذشتم و زن برميگشت و ميگفت: «ابراهيم ...» ـ بي هيچ تعارف و عنوان و لقبي ... نه خاني، نه آقايي ـ هيچ، همان ابراهيم خشک و خالي ـ «ابراهيم، تف به اون روت! حالا ديگه عارت مياد يه سلام خشک و خالي هم بکني؟! حرامت باشه اون شيري که بهت دادم!» و من توهين را که بايد ميپذيرفتم هيچ، کلي هم بايد معذرت
__________________________
(1).درد، به ويژه دل درد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:24 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو