بامداد خمار قسمت سوم
![]()
بامداد خمار – فصل سوم
همه چیز آماده بود. شیرینی می پختند. من که عاشق باقلوا بودم عقم می گرفت.
از نان نخودچی حالم به هم می خورد. از گُل بدم می آمد. دلم می خواست لباس
های نوی خود را تکّه پاره کنم. چه دردم بود؟ نمی دانستم. فقط دلم می خواست
بمیرم. یا بمیرم یا که؟ ... یا ... که؟ نمی دانستم.
در عرض یک هفته دوباره با کالسکه از برابر دکّان نجّاری رد شدم. رنده و
رنده و رنده. مردک پر رو کالسکۀ ما را شناخته بود. یک هفته است آدم جرئت
نمی کند از خانه اش بیرون بیاید. باید به دایه بگویم. نه، به فیروز خان می
گویم. نه بابا، ول کن. می زند می کشدش. خون سگ می افتد به گردنم. به پدرم
می گویم. نه دیگر بدتر. پس به مادرم ... اصلاً چه بگویم؟ بگویم هر وقت
کالسکه از دکان نجّاری رد می شود او به کالسکه نگاه می کند؟ مگر غدقن و قرق
است! خوب، من چرا نگاه می کنم!من باید محّل نگذارم. شاید قبلاً هم همین
طور بوده. شاید قصّاب و نانوا و کلّه پز هم نگاه می کنند. از روی کنجکاوی.
آخر ما در این محلّه آدم های سرشناس و معتبری هستیم. فقط فرقش این است که
من به آن ها توجّهی ندارم. اهمیتی ندارد. آن قدر نگاه کند تا جانش در آید.
ولی کرم از خود درخت بود. نمی دانستم چرا دلم می خواست کروک کالسکه را عقب
بزنم تا نگاه او از روی چادر مرا نظاره کند!
پیغام رسید که شوهر خواهرم می خواهد برای سرکشی به ده خودشان برود. «محبوبه
خانم دو شب تشریف بیاورند منزل خواهرشان که ایشان تنها نباشد.» تنها؟ با
آن همه خدم و حشم؟ رفتم. خواهرم مرتّب از خواستگار آینده ام تعریف می کرد.
این اشی بود که شوهر او برایم پخته بود. با داماد دوست و همبازی بوذند. او
مرا به پسر عطاء الدوله معرفی کرده بود. نزهت از مادر داماد و اصل و نسبش
هم خیلی تعریف می کرد می گفت مادرش از آن شازده های اصیل و جا سنگین است.
من گفتم:
- ولی نزهت جان، می گویند خواهرش، خالۀ داماد ...
- خواهرش چی؟
- زن محترمی نیست.
نزهت پنجه به صورت کشید:
- وای، خدا مرگم بدهد، کدام خواهرش؟!
- چه می دانم. همان که اسمش طاهره است.
- کی همچین حرفی زده؟
- عمه جان کشور.
نزهت با حرص دستش را تکان داد:
- تو حالا دیدی عمه جان از کسی تعریف کند؟ خوب، این ها شازده هستند. آدم
حابی هستند. همه پشت سرشان حرف می زنند. همه بهشان حسودی می کنند. تا حالا
دیده ای کسی پشت سر دده و تایه و کلفت حرف بزند؟ چون این ها آدم حسابی
هستند مردم پشت سرشان لُغُزمی خوانند.
- پس چرا پشت سر ما نمی خوانند؟
- از کجا می دانی؟ شاید می خوانند و ما خبر نداریم!
نزهت راهنماییم کرد چه طور شیرینی بگیرم. چه طور قلیان تعارف کنم. چه طور
بنشینم ... پس چرا خسته شدم؟ من که هیچ وقت از خانۀ خواهرم دل نمی کندم.
چرا حوصله ام سر رفته؟ چرا می خواهم به خانه مان برگردم؟ دلم نمی خواهد این
قدر پر چانگی کند. وقتی زمان برگشتن به منزل فرا رسید، سر از پا نمی
شناختم. بال در آوردم.
خواهرم پرسید:
- می خواهی ننه را همراهت بفرستم؟
- نه. دارم با کالسکه می روم. تنها که نیستم!
از آن جا که سورچی خواهرم پیرمرد زهوار در رفته ای بود پس اشکال نداشت تنها
بروم. کروک کالسکه را کشید. سوار شدم. دلم می خواست اسب های کالسکه بال
داشتند. وقتی سر کوچه رسیدیم، صدا زدم:
- مشهدی، من همین جا پیاده می شوم.
- خانوم کوچیک، هنوز یکی دو تا کوچه مانده.
- عیبی ندارد. همین جا پیاده می شوم. می خواهم خرید کنم.
- پس به خانم خانمها بگویید که من تا در خانه ...
- خوب. خوب نترس. برو.
خودم هم نمی دانستم چه کار داشتم. چه خریدی دارم؟ پس چرا نمی خرم؟ پس چرا
در دل مرتّب می گویم الهی بمیرد؟ چه کسی باید بمیرد؟ آه، حالا می فهمم.
دارم دعا می کنم الهی خواستگارم بمیرد!
یک ساعت به ظهر بود و زیر بازارچه شلوغ. او داشت چوب ها را جا به جا می
کرد. انگار همۀ مردم ایستاده اند و به من زل زده اند. نکند مرا با انگشت به
یکدیگر نشان می دهند؟ نه. گرفتار خیالات شده ام.
لال شوم که گفتم:
- خدا قوّت.
برگشت و در جا خشکش زد. از صدایم مرا شناخت؟ یا از چادر تافتۀ مشکی با پیچۀ
قیمتی دست دوزی شده ام. دستپاچه بودم. با لکنت زبان بلند بلند به طوری که
رهگذران احیاناً شکاک هم بتوانند بشنوند گفتم:
- شما قاب چوبی هم درست می کنید؟
باز هم خیره و بی صدا ایستاده بود. چوبی بلندتر از قامت بلند خودش به دست
داشت. موهایش روی پیشانی ریخ بود. دوباره آن پوزخنده بر گوشۀ لبش نشست.
- تا چه قابی باشد، خانوم؟
- یک قاب عکس.
- چه اندازه؟
- قاب کوچک. درست می کنید؟
- برای شما بله.
بوی چوب دماغم را پر کرده بود. بوی عطر چوب، ناگهان دویدم. به سوی خانه.
قلبم می زد و به خودم ناسزا می گفتم. دختر مگر تو دیوانه شده ای؟ این کارها
چیست؟ دویدنت دیگر چه بود؟ چرا آبروریزی می کنی؟ خدا بکشدت. چه کاری بود
که کردم. دیگر از این طرف رد نمی شوم. چه پیاده، چه با کالسکه. از دست چپ
می روم. راهم را دور می کنم ... ولی باز هم رد شدم. دیگر هر بار کالسکه از
کنار دکانش می گذشت می ایستاد و با نگاه تعقیب می کرد. مردک پر رو. آدم
وقیح ...
کم کم روز خواستگاری نزدیک می شد. پنجدری را آماده کرده بودند. همه جا گل و
لاله و شیرینی. بیرونی و اندرونی جارو و آب پاشی شد. مادرم هفت قلم خود را
آراسته بود با سر و وضع مرتب. کفش قندره. سرا پا غرق طلا و جواهر. عطر زده
و آماده. چه برو و بیایی بود. همه به من می رسیدند می خندیدند. قربان صدقه
ام می رفتند. خانوم کوچیک، خانم کوچیک می گفتند. وقتی پدرم بعد از ناهار
کنار مادرم نشست و چای می خواست به من گفت:
- محبوب جان، یکی از آن باقلواهات را می دهی من بخورم؟
و لبخند زد. همیشه پدرم مرا محبوبه یا محبوب صدا می کرد. کمتر جان به کار
می برد. ظرف باقلوا کمی دورتر روی زمین بود. باقلوایت یعنی باقلوای عروسیت.
این نشانۀ آن بود که پدرم از این داماد راضی و خرسند است. دودستی ظرف را
پیش رویش گرفتم. بافلوا را برداشت و آهسته چند بار به شانه ام کوبید. پدرم
مرد ملایم و خوش خلقی بود.
یک ساعت به غروب در زدند و آمدند. با کالسکۀ داماد که می خواستند به رخ
بکشند. درشکۀ روسی با دو چراغ کریستال آیینه دارِ شمع سوزِ بادگیر. رنگ
درشکه مشکی برّاق بود. چرخ هایش قرمز. تشک شبرو با فنرهای نرم. دو اسب یک
قد و یک رنگ و یک اندازه. هر دو جوان. سورچی با سبیل تاب داده که با وجود
آن که بهار بود و هوا رو به گرما می رفت، باز کلاه پوستی بر سر نهاده بود و
به همان اندازۀ درشکه تر و تمیز و برّاق می نمود. صاف در صندلی خود نشسته
بود و به روبرو نگاه می کرد. انگار می خواست ابهت منظره را بیشتر نمایان
کند.
من و خواهرم توی اتاق گوشواره پنهان شده بودیم. خجسته نخودی می خندید و من
فحشش می دادم. مرتب می گفتم خفه شود. آبروریزی نکند. ولی مگر حریفش بودم؟
آنها در اتاق کناری چادر از سر برداشته و وارد پنجدری شدند. من از سوراخ
کنار شیشه رنگی که کمی شکسته بود می دیدم. مادر داماد چاق، مسن، متکبّر،
سرا پا غرق در جواهر بود ولی از آن شاهزاده خانم های آداب دان و خوش برخورد
بود. به دنبالش دخترش – خواهر داماد – و عروسش که زن برادر بزرگر داماد
بود مثل جوجه اردک دنبال مادر راه می رفتند. بعد هم دایۀ سیاهپوست داماد می
آمد. با قد بلند و رشید. از آن سیاه های خوشگل و خوش بر و رو. متکبّرتر از
مادر داماد. انگار که داماد واقعاً پسر او بود. مرتّب پسرم پسرم می کرد.
او هم دست بند طلا داشت و چارقدش را در زیر گلو با سنجاق طلا محکم کرده
بود. با مادرم خوش و بش کردند و نشستند.تعارف های مرسوم رد و بدل شد. خیلی
خوش آمدید؛ قربان قدمتان؛ صفا آوردید؛ افتخار می کنیم اجازه دادید خدمت
برسیم؛ منت گذاشتید؛ غلام شماست؛ کنیز شماست؛ کوچک شماست. بعد مادر داماد
پرسید:
- خوب، عروس خانم کجا تشریف دارند؟ اجازه می دهید زیارتشان کنیم؟
مادرم گفت:
- اختیار دارید خانم، اجازۀ ما هم دست شماست. الان خدمت می رسد.
مادرم از اتاق بیرون آمد و به صدای نسبتاً لند و تشریفاتی به طوری که آن ها که توی اتاق بودند نیز بشنوند گفت:
- محبوب جان، بیا خدمت شازده خانم عرض ادب کن.
بعد دوان دوان ولی بی سر و صدا وارد اتاقی شد که ما در آن بودیم و آهسته گفت:
- شانس آوردی محبوبه، بدو چای را بردار و بیاور. توی سینی نریزی ها! داغ باشد ها!
مادرم وارد اتاق شد و من دو دقیقه پس از او سینی نقرۀ چای را که دایه چانم
آماده کرده بود با دستی لرزان گرفتم و پای به درون نهادم. به محض آن که
وارد اتاق پنجدری با آن شکوه و جلال شدم، فوراً فهمیدم که خیال مرد نجّار
که در سرم بود چه خیال خام و عبثی است. انگار فاصلۀ بین خودم و او را با
چشم می دیدم. من؟ منی که به این زندگی و این تشریفات و این شوهرها تعلق
داشتم! من کجا و او کجا؟ انگار موجی بزرگ مرا از روٌیا جدا کرد و به دنیای
واقعیت کشاند. گفتم:
- سلام.
شاهزاده خانم گفت:
- به به، سلام به روی ماهت. چه دختر مقبولی دارید خانم. ماشاالله، هزار ماشاالله.
مادرم جواب داد:
- دست شما را می بوسد.
که من اصلاً دلم نمی حواست ببوسم. چای را با نهایت دقّت جلوی مهمان ها
گرفتم. به ترتیب اهمیت. اوّل جلوی مادر داماد که غبغب انداخته و بالای اتاق
نشسته بود. بعد جلوی خواهر داماد که یا از عروسشان بزرگتر بود یا زشتی بیش
از حدّش این طور نشانش می داد. بعد جلوی عروس بزرگ که بسیار زیبا، متین و
با شخصت بود و آخر سر جلوی دایه سیاه که بلافاصله احساس کردم دوستش دارم.
او هم در حالی که با لبخند چای بر می داشت گفت:
- ماشاالله، پیر بشوی دخترم. چای دختر پز است؟
باید به این شوخی لبخند می زدم تا ببیند دندان هایم ردیف و مرتّب است.
- به به، چه دندان هایی، مثل مروارید هستند.
دایۀ خودم دم در اتاق دست به سینه ایستاده بود. برگشتم تا با سینی چای بیرون بروم. مادر داماد به صدای بلند گفت:
- کجا محبوبه خانم؟ تشریف داشته باشید چند دقیقه خدمتتان باشیم.
سینی را به دایه جانم دادم که از اتاق بیرون برد. مطیعانه برگشتم. دایۀ سیاهپوست آغوش گشود:
- بیا دختر جان ببوسمت. من ارزوی همچو روزی را برای پسرم داشتم.
زیر بغل مرا گرفت و هر دو گونه ام را محکم بوسید و رطوبت دهان خود را بر آن
باقی گذاشت. می دانستم می خواهد ببیند زیر بغلم عرق نکرده؟ دهانم بو نمی
دهد؟ آزمایش ها همه نتیجۀ خوب و مثبت داشتند. آخر مادرم آن قدر به من عطر
زده بود که آن بیچاره هم مطمئناً تا شب مثل من سر درد داشت. نشستم. دستم را
روی دامنم گذاشتم و سرم را پایین انداختم و با صدای نرم و ملایم، با بله و
نخیر، به سوٌالات پاسخ دادم. چه دختر سر به زیری؟! مادرم گفت:
- باقلوا میل بفرمایید. محبوب جان خودش پخته.
تمام هنر من در باقلوا پختن بردن دایه به انبار، باز کردن قفل در حلب قند و
شکر و تحول پسته و بادام به او در آخر هم بریدن باقلوا در سینی و ریختن
شیرۀ شکر روی آن بود.
چشم های خواهر شوهر سرا پای مرا در نوردید:
- به به، چه باقلوایی! توی دهان بگذاری آب می شود.
جاری آینده برای این که مبادا بگویند حسود است گفت:
- معلوم است که از هر پنجۀ محبوبه خانم هنر می بارد. هم خوشگل هستند و هم هنرمند.
سرم را بلند کردم و او را نگاه کردم. الحق که زیبا بود. چشمان مخمور سیاه،
ابروهای پهن پیوسته، بینی قلمی، لب های گوشتالود و پوستی بسیار لطیف و
سفید. نزهت که کنار مادرم نشسته بود با نکته سنجی گفت:
- خوب معلوم است. خانم بزرگ خوش سلیقه هستند. عروس ها را دست چین می کنند.
و عروس خوشگل با ناز لبخندی شیرین زد و سرخ شد. زیر چشمی به خواستگارهایم
نگاه می کردم. به خودم می گفتم آیا این خانم ای محترم متشخص، با همه دنگ و
فنشان به خیالشان هم می رسد که من آرزو دارم همسر شاگرد نجّار محلّه باشم.
که دلم می خواهد به همۀ این زندگی با تمام خدم و حشم و قر و فر آن پشت پا
بزنم؟ دلم می خواهد این خانم های آراستۀ محترم را که غرق عطر و جواهر هستند
کنار بزنم و دوان دوان به آستانۀ ان نجّاری کوچک و تاریک و محقّر که از
دودۀ چراغ سیاه است بروم و مثل سگ پاسبان کنار پاشنۀ در آن بخوابم؟ فقط
بخوابم و او را تماشا کنم که چوب ها را ارّه می کند و موهای خوش حالتش آزاد
و رها روی پیشانی افتاده و تاب می خورد. که فقط عطر چوب را به مشام بکشم؟
خدا می داند که آن دکّان کوچک برای من چه قصری بود. وی چوب چه عطری بود و
تمام مغازه چه غرفه ای بهشتی.
خانم بزرگ – شازده خانم – از پسر خود شروع به تعریف کرد. مادرم گفت:
- محبوب جان، باز هم چای بیاور.
یعنی دیگر بس است. از اتاق بیرون برو تا نگویند دختر سبک بود، شوهری بود،
سرتق نشسته بود و از اوّل تا آخر گوش می داد و قند توی دلش آب می شد.
داشتم از کنار صندلی مادر داماد رد می شدم که دستم را گرفت:
- نه جانم. کجا؟ بنشین همین جا پهلوی خودم. حیف این دست های لطیف نیست که
کار بکند؟ آهان، روی همین صندلی بنشین. بازک الله. دایه خانمت زحمت چای
آوردن را می کشد.
نخیر، بدجوری مرا پسندیده بودند. مادرم در حالی که از خوشحالی روی پا بند نبود گفت:
- وای خانم جان، چای آوردن هم کار شد؟ دست که با چای آوردن خراب نمی شود!
این حرف ها را جلوی رویش نزنید، لوس می شود و بعد از این باید گذاشتش طاقچه
بالا.
و خندید. مادرم اطوار و رفتار جذّاب و تو دل برویی داشت. نمی دانم چه طور
بود که با هر که حرف می زد دلش را می برد. تظاهر نمی کرد. این طرز رفتار در
خمیره اش بود. خودش همیشه می گفت:
- والله من دل همه را توانستم نرم کنم اِلا دل کشور خانم را.
عمه ام را می گفت. شاهزاده خانم گفت:
- باید هم بگذاریدش طاقچه بالا. جای همه عروس های من آن بالا بالاهاست.
نزهت خندید و رو به زن جوان و زیبا کرد و گفت:
- پس خوش به حال شما.
عروس خانم قری به سر و گردن داد و لبخند تلخی زد. نه هان گفت و نه نه. یعنی
«تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.» یعنی شاهزاده خانم از آن مادر
شوهرها هستند!
شاهزاده خانم مثل کسی که بخواهد اتمام حجّت کند گفت:
- بله خانم، اون خدا بیامرز هم پیش چشم من خیلی عزیز بود. الان هم به خدا
دخترش سوگلی منست. یار و مونس من شده، همین یک الف بچه. مبادا محبوبه جان
ناراحت شود ها! رعنا جان را من خودم بزرگ می کنم. پهلوی خودم. روی تخم
چشمم.
می دانستیم که داماد زن داشته و بچه دارد. ناف دختر عمویش را از بچگی به
نام او بریده بودند. یکی دو سال پیش هنگام زایمان مادر سر زا رفته بود و
بچه زنده مانده بود. البتّه در آن زمان این حرف ها چندان مهّم نبود.
مخصوصاً وقتی خواستگار آدم جوانی با این همه آلاف و اولوف بود که فقط
انگشتر انگشت کوچک مادرش به قدر یک تخم کفتر بود. دامادی که شاهزاده بود.
فرنگ رفته بود. همه چیز تمام بود.
مادر داماد گفت:
- وای خانم، این بچه آن قدر شیرین است که نگو. من که حتی طاقت دیدن اخمش را هم ندارم. چه رسد به این که اشک به چشمش بنشیند.
داشت گوش مرا پر می کرد. دده خانم قلیان آورد. شیرینی و شربت گرداند و خانم
بزرگ از خودش گفت و از پسرش تعریف کرد که چه قدر متجدد است. ه قدر خوش
صحبت است – که اگر به مادرش رفته بود جای تعجّب هم نداشت- از قد و بالا و
شکل و شمایل او گفت – که امیدوار بودم به خواهرش نرفته باشد! – و با این
همه تازه به قول خودش نمی خواست تعریف او را کرده باشد. موقع رفتن فرا رسید
و من نفسی به راحت کشیدم. همه با نهایت ادب تا دم در آن ها را مشایعت
کردیم. خودش، دخترش و عروسش مرتب می گفتند:
- خودمان راه را بلد هستیم. قربان قدمتان، زحمت نکشید. تشریف نیاورید. روی من سیاه.
در آخرین لحظه خانم بزرگ برگشت و روی مرا بوسید و باز خطاب به مادرم گفت:
- دخترتان خیلی مقبول است ها! چشمانش سگ دارد. شما راستی راستی گوهر شکم هستید.
مادرم خندید:
- چشمتان قشنگ است خانم. سایه تان کم نشود. صفا آوردید. مرحمت عالی زیاد.
نزهت از پشت لباسم را کشید. یعنی من باید به داخل ساختمان بر می گشتم. در
اتاق گوشواره جشنی به پا بود. مادرم ذوق زده بود. دایه جانم بشکن می زد.
نزهت مرتب می گفت:
- انگشترهایش را دیدید خانم جان؟ دیدی عروسش چه سینه ریزی انداخته بود؟
دایه جانم می گفت:
- جانم، آخر این ها اصل و نسب دارند، خانواده دار هستند. دایۀ داماد خودش یک پا خانم بود.
مادرم برای اینکه دل او را به دست آورده باشد و در شادی خود بیشتر سهیمش کرده باشد گفت:
- دایۀ عروس هم همچین دست کمی از او نداشت.
نیش دایه باز شد:
- وای خانوم جون، شما با این زبانت مار را از سوراخ می کشی بیرون! تازه
درشکه شان را ندیدید! قدرتی خدا یک ذرّه گرد بهش نبود ... اوا محبوب جان!
ننه، پس چرا تو این جور بق کردی نشستی؟
- برای اینکه من نمی خوام زن درشکۀ شازده خانم بشوم.
مادرم گفت:
- خوب، غصه نداره مادر جون. حالا که زن درشکه اش نمی شوی، زن پسرش بشو.
مادرم، نزهت و دایه هر سه از خنده ریسه رفتند. با غیظ از جا بلند شدم. پشت
پنجره رفتم و دست را به سینه زدم و به حیاط شسته رفتۀ بهاری خیره شدم.
مادرم خنده اش را قطع کرد و پرسید:
- وا؟ چرا همچین می کنی دختر؟ مگر چه شده؟ حرف بدی زده اند؟
با خشم گفتم:
- نخیر، حرف بدی نزدند. فقط خانم بزرگ مرتب از عروس مرحومش و نوۀ گیس گلابتونشان داد سخن می دادند.
دست راستم را در هوا چرخاندم و قری به سر و گردنم دادم:
- نوه ام این طور، عروسم آن طور. ناسلامتی آمده بودند خواستگاری. ولی فقط ذکر خیر عروس مرحوم بود.
نزهت گفت:
- بابا، چرا این قدر بی انصافی می کنی! مگر این همه قربان صدقۀ تو نرفت؟
مادرم که کمی سست شده بود گفت:
- خوب، از جقّ نگذریم، محبوبه این را درست می گوید. من هم زیاد خوشم نیامد.
انگار می خواست از اوّل گربه را دم **** بکشد و جای بچه را محکم کند. درست
است که دختره پیش مادربزرگش زندگی می کند ولی بلاخره بچۀ آن باباست.
با حرص پرسیدم:
- حالا شما ذوق کرده اید که پسر کور و کچل شازده خانم آمده مرا بگیرد؟ آن هم با یک دسته هاونگ که ...
دایه خانم میان کلامم پرید:
- به، به، محبوبه خانم ... حالا دیگر به پسر عطاالدوله می گوید کور و کچل!
... اگر دیده بودیش این حرف را نمی زدی. حالا این جا این حرف را زدی ولی
جای دیگر نگو که به ریشت می خندند ...
رویم که نمی شد به مادرم عتاب و خطاب کنم، پس رو به خواهر بزرکترم کردم و گفتم:
- آبجی، بی خود برای من از این تکّه ها نگیرید ها! من زن این بابا بشو نیستم.
چنان محکم این حرف را زدم که خودم هم یکّه خوردم. خواهرم لب هایش را جمع کرد و گفت:
- وا! ... اصلاً به من چه؟ زن ااو بشوی یا نشوی چه تاجی به سر من می زنند؟
دایه رولندکنان از اتاق بیرون رفت تا به کمک دده خانم اتاق تالار را مرتب کند. مادرم به ملایمت پرسید:
- چرا محبوبه جان؟ نکند داری ناز می کنی؟
- نه خانم جان، چه نازی دارم بکنم؟ ولی آخر من که او را ندیده ام. اصلاً
نمی دانم چه شکل و شمایلی دارد. همین طور ندیده و نشناخته زنش بشوم؟ آن هم
با یک بچه؟
- شناختنش که به تو مربوط نیست. آقا جانت باید بشناسد که می شناسد. بچه هم
دارد داشته باشد. به تو کاری ندارد. در خانۀ مادر بزرگش بزرگ می شود. خود
شازده خانم هم که بیچاره مرتب می گفت. الحمدالله ندار هم نیستند که سر بار
تو باشد، یا بخواهند چیزی از تو کم و کسر بگذارند. می ماند دیدن او.
مادرم کمی فکر کرد و گفت:
- خوب، دیدن ندارد. مرد است دیگر. همۀ مردها یک جور هستند.
نزهت غش غش خندید:
- وای! خانم جان شما هم عجب حرف ها می زنید ها! همۀ مردها یک جور هستند؟ پس
مثلاً محبوبه اگر حاج علی را ببیند یعنی پسر شازده را دیده؟
این دفعه من هم به خنده افتادم. حاج علی پیر و نیمه کر ما، با پشت تا شده و
چشمانی که از فرط فوت کردن هیزم های زیر دیگ همیشه سرخ بود، با آن ته ریش
سفید و سیاه و لبهای کت و کلفت و گوش های بزرگ و موهای کم پشت زبری که
انگار مانند میخ در سرش راست ایستاده بود، الحق نمونۀ خوبی برای یک مرد
کامل می توانست باشد.
نزهت پرسید:
- که سرکار خانم می خواهند یک نظر او را ببینند؟
- بله، پس چی؟ نباید ببینم دارم زن کی می شوم؟
نزهت پرسید:
- اگر او را دیدی، قال تمام است؟
مادرم چنگ به گونه اش زد:
- وای نزهت، خدا مرگم بدهد، داری چه می گویی؟
نزهت بی توجّه به مادر ادامه داد:
- گفتم اگر او را دیدی قال تمام است؟ دیگر مرافعه داریم؟
- نخیر، اگر پسندیدم قال تمام است. لابد اگر نپسندم تازه اوّل قال و مقال و مرافعه با شما و آقا جان است.
نزهت با قهر گفت:
- نخواستی که نخواه. چه قال و مقالی؟ پایت که به چوب نیست. تو باید زندگی کنی. حالا من فکری می کنم و بعد خبر می دهم.
دو روز بعد لِنگِ ظهر از خواب بیدار شدم. ناشتایی خوردم.
اصلاً نجّار سرِ گُذر در فکرم نبود. انگار از صرافتش افتاده بودم. مادرم
صدایم کرد:
- بیا محبوب جان میز بچینم.
آن شب پدرم مهمان داشت. میز چیدن، گل آرایی و تزیینات اتاق پذیرایی از
کارهای معدودی بود که من باید انجام می دادم و این کار را به خوبی از مادرم
فرا گرفته بودم. مادرم خود زیر نظر یک معلّم فرنگی این کارها را فرا گرفته
بود. خانۀ ما از معدود خانه هایی بود که این اصول در آن نهایت دقّت و
ظرافت رعایت می شد. مادرم که به خوش سلیقگی و خانه داری شهرت داشت، در حالی
که داشت بشقاب های چینی خوش نقش و نگار را روی میز می چید – کارد و قاشق و
چنگالهای نقره در دست من بود – بی مقدمه گفت:
- پنجشنبه شب باید بروی منزل نزهت.
- برای چه؟
- به، ساعت خواب! برای چه؟ برای این که نصیر خان بیچاره یک مهمانی مردانه
ترتیب داده و پسر آقای عطاالدوله را هم دعوت کرده تا جنابعالی داماد را
ببینید!
نصیر خان شوهر خواهرم نزهت بود. به مادرم زل زدم و گفتم:
- اوّل ببینید مادر و خواهر او مرا پسندیده اند، بعد قول و قرار بگذارید. خانۀ عروس بزن بکوب است خانۀ داماد هیچ خبری نیست.
- پسندیدنش که پسندیده اند. پیغام فرستاده اند و جواب خواسته اند. پدرت هم
گفته اجازه بفرمایید کمی فکر کنیم. باید با خود دختر صحبت بشود. آن بیچاره
ها هم قبول کرده اند. خیلی هم از روشنفکری پدرت خوششان آمده.
وحشتزده پرسیدم:
- من هم پنجشنبه باید توی اتاف بروم؟
- نه جانم، مگر بچه هستی؟ تو و نزهت از پشت در تماشا می کنید. دیگر تو رفتن که ندارد. مهمانی زنانه که نیست.
بدون هیچ کلامی مشغول چیدن میز شدم. چند دقیقه ای گذشت. مادرم گفت:
- محبوب جان، نمی خوای یک سری به خانۀ آبجی نزهت بزنی؟
- برای چی؟ باز هم کاری با من دارد؟
- نه جانم، کاری با تو ندارد. ولی به نظر من از تو رنجیده. برو از دلش بیرون بیاور.
- از من؟ چرا؟
- آن روز خواستگاری بدجوری با او تندی کردی. وقتی می رفت گفت محبوبه اصلاً بزرگ و کوچک سرش نمی شود.
شرمنده خندیدم و گفتم:
- وای، چه دل نازک! خوب خانم جان، همان پجشنبه که به خانه شان می روم، از دلش در می آورم.
- نه، باید همین امروز بروی. اگر پنجشنبه بروی می گوید برای خواستگارش آمده نه برای من.
با بی حوصلگی گفتم:
- خیلی خوب. امروز می روم. بعد ناهار.
یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود. چادر و چاقچور کردم. پیچه زدم در اتاق مادرم رفتم و گفتم:
- خانم جان من بروم؟
- این وقت روز؟ حالا که همه خواب هستند. یک چرت بخواب بعد برو.
- نه خانوم جان. زود می روم که شب برگردم. وگرنه نگهم می دارند. هزار کار دارم.
- ولی آخر آقا جانت رفته بیرون. با درشکه رفته. تا یکی دو ساعت دیگر بر نمی گردد.
- درشکه می خواهم چه کنم؟ هوای به این خوبی! راهی که نیست، پیاده می روم.
- پس تنها نرو. دایه را با خودت ببر.
- وای وای ... خانم جان، دایه خانم خیلی فس فس می کند. تا غروب طول می کشد تا برسیم. الان که کسی توی کوچه نیست. تنها می روم.
مادرم خسته از حاملگی، گیج خواب و بی خیال گفت:
- برگشتن چه می کنی؟ یک وقت به تاریکی می خوری.
- خوب با کالسۀ آبجی بر می گردم. اگر هم نبود با یکی از آدم هایش می آیم.
مادرم بی حال گفت:
- نمی دانم والله. هر کار دلت می خواهد بکن. فقط خدا کند اقا جانت نفهمد.
دراز کشید و خوابش برد. از خانه بیرون امدم. آفتاب بهار گرم و مطبوع بود.
کوچه خلوت بود. پرنده پر نمی زد. می دانستم زیر بازرچه همۀ دکانها کار را
تعطیل کرده اند. تا یکی دو ساعت دیگر هم بسته خواهند بود. ده قدم به دکان
نجباری مانده بود. کافی بود بپیچم و دکان را ببینم. در اوّل بازارچه. ولی
صدای رنده نمی آمد. ناگهان تمام شوقی که برای دیدن خواهرم داشتم از بین
رفت. دلم می خواست او را می دیدم که روی چوب ها خم شده و به کار مشغول است.
ولی همه جا ساکت بود. از پیچ کوچه پیچیدم. دو قدم جلوتر که رفتم، یکّه
خوردم.
- سلام کوچولو.
از روی مشتی الوار که در عقب مغازه چیده بودند پایین پرید. با همان شلوار
دبیت مشکی و پیراهن سفید بلند که تا زانویش می رسید. آستینها را تا آرنج
بالا زده و تکمۀ یقه اش باز بود. بلافاصله یاد این شعر افتادم: کس پیرهن
ندوخت که آخر قبا نکرد.
سه قدم بلند برداشت و به وسط مغازه رسید. آن جا، به میز چوبی که وسایل کارش
روی آن بود تکیه کرد و ایستاد. همان جا که تخته ها را رنده می کرد،
الوارها را ارّه می کرد. همان جا که کارهایی را انجام می داد که من نمی
دانستم چیست. فقط می دانستم اسمش نجّاری است.
موهایش که از جلو حلقه حلقه روی پیشانی غلتیده بود، از پشت تا زیر گوشش می
رسید. انگار از دراویش بود. تا آرنج دستش نمایان بود. رگهای برجستۀ آبی از
زیر پوست تیره بر امتداد عضلات سخت و کشیده اش می دوید. دوباره گفت:
- سلام عرض کردیم ها!
بی اخیار به دو طرف خود نگاه کردم. هیچ کس نبود.
- علیک سلام. شما ظهرها تعطیل نمی کنید؟
- وقتی منتر باشم نه.
- مگر منتظر بودید؟
- بله.
- منتظر کی؟
- منتظر شما.
باز قلبم فرو ریخت. باز دل در سینه ام به تقلّا افتاد. خدا را شکر که پیچه
داشتم و او صورت مرا که شلّۀ گلی شده بود نمی دید. به خودم می گفتم همین را
می خواستی؟ از اوّل جواب سوٌالت را می دانستی و باز پرسیدی؟ نمی فهمی چه
قدر از حدّ خودش ***** کرده؟ پس کی می خواهی تو دهانش بزنی؟ با این همه باز
با صدای آهسته پرسیدم:
- کاری با من داشتید؟
- مگر شما نبودید که قاب می خواستید؟ خوب، برایتان ساخته ام دیگر.
از روی میز یک قاب کوچک برداشت و به طرف من دراز کرد. خوب، الحمدالله. پس
نیّت بدی نداشته. بی مقصود سلام کرده. به دنبال کار و کاسبی بود. قلبم آرام
تر شد. با این همه از فردا باید چادرم را عوض کنم. انگار چادرم را نشان
کرده.مرا از روی چادرم می شناسد. از روی چادر تافتۀ مشکی حاشیه دوزی شده
ام. گفتم:
- ولی من که اندازه نداده بودم.
- خوب، شما یک چیزی خواستید، ما هم یک چیزی ساختیم دیگر. اگر باب طبع نیست،
بیندازید زیر پایتان خردش کنید. یکی دیگر می سازم. بیشتر از یک هفته است
که ظهرها این جا منتظر می نشینم.
دو قدم دیگر برداشت و قاب را به سویم دراز کرد. گرفتم. نمی خواستم دستم به
دستش بخورد ولی خورد. شست و انگشت اشاره اش هنگام سپردن قاب به دست من به
پشت دستم کشیده شد. زبر و خشن و به نظر من مردانه بود. از حرکت او بوی چوب
در اطراف پراکنده می شد و من تا آن زمان نمی دانستم چوب چه بوی خوشی دارد.
تراشه های چوب زیر پایش صدا می کرد. مانند برگهای درختان پاییز. وای، مگر
می شد. بوی چوب این همه مستی آفرین باشد؟! کسی در کوچه نبود. تازه اگر هم
بود چه باک؟ داشتم قاب می خریدم برای خواهرم. برای آشتی کنان با خواهرم.
قاب را زیر چادر نبردم. بگذار رهگذران آن را ببینند. بزرگتر از ده سانت در
بیست سانت نبود. اختیار زبانم از دستم در رفته بود. گفتم:
- شما که ظهرها خانه نمی روید زنتان ناراحت نمی شود؟
- من زن ندارم.
- کسی را هم نشان کرده ندارید؟
- چرا.
باز دلم فرو ریخت. حالا راضی شدی دختر؟ این مرد دارد زن می گیرد و آن وقت
تو، دختر بصیر الملک، این طور خودت را سکّه یک پول کرده ای. باز زبان بی
اختیارم گفت:
- خوب به سلامتی، کی هست؟
توی دلم به خودم گفتم آخر به تو چه دختر. دختر فلان الدوله، به تو چه مربوط که نامزد شاگرد نجّار محله کی هست؟ گفت:
- نوۀ خالۀ مادرم.
ناگهان دلم برایش سوخت. این جمله را با لحنی مظلوم و افتاده بیان کرده بود.
انگار تسلیم به حدّ خود بود. به آنچه مقدّر شده بود. گفتم:
- مبارک است انشاالله. پس همین روزها شیرینی هم می خوریم.
سرش را پایین انداخت. موهای وحشی اش باز روی پیشانی لغزید. دوباره سر بلند کرد:
- برای مادرم مبارک است، من که نمی خواهم. الهی حلوایم را بخورید.
خندیدم:
- خدا نکند.
ساکت شد. بس است دیگر. چه قدر این پا و آن پا کنم. پرسیدم:
- چه قدر تقدیم کنم؟
- بابت چه؟
- بابت قاب.
با غروری زخم خورده به طوری که جای بحثی باقی نمی گذاشت گفت:
- ما آن قدر هم نالوطی نیستیم.
- آخه ...
- آخه ندارد. ناسلامتی ما کاسب محل هستیم.
دو قطعۀ کوچک چوب از روی میز برداشت و گفت:
- دو تا تکّه چوب این قدری هم قابلی دارد که شما حرف پولش را می زنید؟ یادگار ما باشد. قبولش کنید.
گفتم:
- اختیار دارید. صاحبش قابل است. دست شما درد نکند.
بی اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و
مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بنا گوش سرخ شده و زیر لب گفت:
- بنازم قلم نقاش طبیعت را!
نه این که بخواهد آهسته صحبت کند، نه. بیش از این صدا از گلویش بیرون نمی
آمد. برگشتم. بی خداحافظی، و ین بار ندویدم. بلکه آرام آرام، با قدمهای
متین و آهسته دور شدم. هوای بهار بیداد می کرد. می دانستم نگاهم می کند.
تیر نگاهش را احساس می کردم و می رفتم. آهسته می رفتم. می رفتم و در دل به
خودم ناسزا می گفتم. هذیان می گفتم. خدا مرگت بدهد الهی دختر. ای خاک بر آن
سر نادان و احمقت ... وای که چه قدر بوی چوب رنده شده خوب بود و نمی
دانستم ... الهی داغت به دل همه بماند دختر. ببین چه طوری آبروریزی می
کنی!!... آخر چه چیز این شاگرد نجّار این همه خواستنی از آب در امده؟ قد و
بالای تنومندش؟ یا آن ساعد زمخت که از استین چلوار بیرون آمده بود؟ ای کاش
بمیری. کاش که می مردم و راحت می شدم. کاش می مرد و راحت می شدم ... کی
بمیرد؟ کی باید بمیرد تا من راحت بشوم؟ تا خلاص بشوم؟ اگر تا دیشب نمی
دانستم، حالا دیگر خوب می دانم. الهی پسر عطاالدوله بمیرد تا من خلاص شوم.
· «بله، این قدر خام بودم. این قدر بچه بودم. و این قدر شوریده بودم که نگو. این که می بینی همان قاب است.»
· عمه جان قاب را از میان خرت و پرت های درون جعبه برداشت و به دست سودابه
داد. کهنه و تیره بود. از بوسه های عمه جان، از اشکهای عمه جان، از گذر
زمان. ولی انگار طلسم عشقی که در آن بود هنوز هم می توانست انگشتان سودابه
را بسوزاند، یا با خیره شدن به گوشه ها و زوایای آن، چهره جوان و عاشق
نجّار را با موهای آشفتۀ و لولی وش در آن ببیند.
در امتداد نگاه تو