یادگار یادها | میترا جشنی |قسمت هجدهم
پگاه با فروتنی از او تشکر کرد . آقای سفیر نیز صمیمانه دست پگاه را فشرد و از او خداحافظی نمود .
دیدار مجدد او و یاداوری شب مهمانی استقبال پژمان بار دیگر خاطرات خوش گذشته را در یاد پگاه زنده کرد و او را در دریایی از حسرت و اندوه فرو برد .
ساعت پنج بهدازظهر خانواده نصیری به همراه چند تن از مهمانانشان به ویلا وارد شدند . گرچه شورانگیز و فرهاد نتوانشتند برای شرکت در مراسم به رامسر بیایند ، اما خانم پویا را روز قبل از مهمانی با هواپیما به رامسر فرستادند و او در برپایی مجلس کمک شایانی به پگاه نمود زمانی که پگاه و سایرین به ویلا بازگشتند ، خانم پویا ترتیب چیدن میزهای پذیرایی را داده و شام را نیز آماده کرده بود و دیگر کار زیادی نمانده بود که پگاه به انجام آن بپردازد . فرحناز به علت گریه فراوانی که بر سر مزار پژمان نمود دچار سردرد شدیدی گشت و بنابراین پس از عذرخواهی به بستر رفت و وظیفه پذیرائی از مهمانان را به پگاه سپرد . شام حدود ساعت 8 شب سرو شد و چون اکثر مهمانان از راههای دوری آمده بودند پگاه اساب استراحت آنان را بلافاصله پس از صرف شام مهیا نمود . خودش نیز به همراه نگین به اتاق خواب سابق پژمان رفتند .پگاه آلبوم عروسی اش را از کمد بیرون آورد و با نگین مشغول تماشای عکسها شدند . از خاطرات خوش دبیرستان برای هم سخت گفتند از روزهایی که در کنار استاد ستاری گذرانده بودند .
پگاه پرسید : ببینم از استاد چه خبر ؟
- بی خبر نیستم . او بازنشسته شده است . دخترش نیز یک ماهی می شود که درسش را تمام کرده و به ایران بازگشته است . او و همسرش روزهای شادی را سپری می کنند .
- خدا را شکر که لااقل یک نفر از ما روزگار خوشی طی می کند . خوشحالم که این را می شنوم . او مرد بزرگوار و هنرمندی شایسته است . امیدوارم تمام لحظات زندگی اش قرین با شادی باشد . آقا و خانم نصرانی چطور هستند ؟ فکر نمی کنم اوضاع فعلی بر کار پدرت بی تاثیر بوده باشد .
نگین با تعجب گفت : گویا تو از همه جا بی خبری . مگر پدرت به تو نگفته است ؟
- نه ، چه چیزی را ؟
- پدر و مادرم دو ماه است که از ایران رفته اند .
- از ایران رفته اند ؟ منظورت چیست ؟
- باید حدس می زدم تو بی خبر باشی . حقیقتش حدود سه ماه پیش کارخانه پدر آتش گرفت .
- آه خدای من ...
- البته مامورین تحقیق علت آتش سوزی را اتصالی کابل برق تشخیص دادند اما پدرم معتقد بود که آتش سوزی عمدی بوده است . آنقدر در حق این مردم ظلم شده که آنها نمی دانند چه می کنند . تر و خشک با هم می سوزند . پس از ایت حادثه پدر کارخانه را فروخت و به همراه ماردم به آمریکا مهاجرت کرد .
- پس تو تنها هستی .
- تنهای تنها که نه . از زمانی که آنها رفته اند مادربزرگم نزد من زندگی می کند . به علاوه من هم تا یک ماه دیگر راهی هستم .
- می خواهی بروی ؟!
- چاره ای نیست . من به غیر از پدر و مادرم کس دیگری ندارم . نمی توانم آنها را تنها بگذارم . به علاوه در آنجا می توانم تحصیلاتم را در زمینه موسیقی ادامه دهم . با این اوضاع و احوال گمان نمی کنم این کار در ایران امکان پذیر باشد . به هر حال سرنوشت من هم این بوده است از این مقوله که بگذریم ، راستی کوروش را امروز در میان مهمانان ندیدم ؟
پگاه آهی کشید و گفت : دیگر کوروشی وجود ندارد .
- منظورت چیست ؟
- او رفته . پس از ازدواج ما دیگر در این خانه نماند . چند هفته ای را در شکارگاه گذراند بعد هم ایران را برای همیشه ترک کرد .
- اما کجا ؟
- نمی دانم ، فکر می کنم به کالیفرنیا رفته باشد . او قبلاً چند سالی را در آنجا تحصیل می کرده است . حتی شنیدم که در یک دانشکده معتبر تدریس هم می نموده .
- پس آدرسی از او نداری . ( پگاه سرش را تکان داد ) حیف شد شاید می توانستم او را پیدا کنم . حتماً از موضوع پژمان هم بی خبر است .
- بله ( آه بلندی کشید ) البته من از این بابت خیلی خوشحالم . او به خاطر من آواره شد . حالا که این همه مشکل برایم پیش آمده خوشحالم او نیست تا در سختی بیفتد .
با وجود اینکه پگاه با خود عهد بسته بود که راز ازدواج اجباری اش را با هیچ کس در میان نگذارد اما آن شب تمام ماجرا را برای نگین تعریف نمود و در آخر گفت : حالا دیگر تنها آرزوی من خوشبختی اوست . امیدوارم همسر شایسته ای پیدا کرده و گذشته های تلخ را به دست فراموشی سپرده باشد .
پگاه از جایش برخاست و به کنار پنجره رفت . شاید دلش نمی خواست با قطره اشکی که به یاد عشق از دست رفته روی گونه اش می غلتید دل دوست مهربانش را به درد بیاورد اما نگین به وضوح احساس او را در می یافت . او می دانست که دوستش هنوز هم عاشق است و تنها خاطره و سوسوی کم رنگی از امید به بازگشت یار است که به توان جدال را می دهد .
صبح روز بعد نگین در میان بدرقه خانواده نصیری رامسر را ترک کرد و از پگاه برای همیشه خداحافظی نمود .
پس از رفتن او پگاه ساعتی بر شوربختی خود و یادگارهای به جا مانده از گذشته گریست . دلش می خواست او هم برود . به کجا ، نمی دانست اما احساس می کرد برای تنفسی دوباره هوای تازه می خواهد هوایی که به بوی غم آغشته نباشد .
گریه مداوم و خستگی ناشی از کار دیروز خواب را به چشمان پگاه آورد و هنگامی که فرحناز به اتاق او آمد تا برای ناهار صدایش کند پگاه را در خواب دید .
ساعت پاندولی سالن چهار ضربه پیاپی را نواخت . خانم کاظمی مشغول تهیه عصرانه بود که فاطمه به آشپزخانه آمد: خانم کاظمی ، یک نفر پشت خط است و با پژمان خان کار دارد . نمی دانستم چه جوابی باید به بدهم گفتم چند لحظه ای منتظر بماند .
- بسیار خوب ، تو این ساندویچها را آماده کن ، من جواب نلفن را می دهم .
خانم کاظمی خودش را سراسیمه به در اتاق پگاه رساند . چند ضربه به در نواخت و سپس وارد شد . پگاه تازه ار خواب بیدار شده بود . خانم کاظمی چند لحظه همانجا ایستاد تا نفسش تازه شود . پگاه پوز خندی زد و گفت :«باز چی شده ؟ چرا اینقدر دستپاچه شدی ؟ »
-خانم ، خانم فکر کنم مارینا پشت خط باشد.
پگاه شتابزده گوشی تلفن را برداشت ، حدس خانم کاظمی درست بود و کسی که در آن سوی خط تلفن را در دست داشت ، مارینا بود .پگاه سلام او را به گرمی پاسخ گفت :«می دانم که تو همسر پژمان هستی ، او همه چیز را به من گفته است.»
مارینا با فارسی شکسته ای پاسخ داد :« مرسی... حالا پژمان کجاست ؟ من قبلاً هم به او گفتم ، حال پسرمان خیلی بد است ، برای عمل او به پول نیاز دارم ، پدرم از دست پژمان عصبانی است ، او گفته فقط در صورتی به من کمک می کند که از پژمان جدا بشوم ، منظورم را می فهمید ؟ الو ... جواب بدهید .»
-بله متوجه شدم ، شما شماره حساب و نام بانک را بگویید تا فردا پول را برایتان حواله کنم.
-خیلی از شما متشکرم، شماره حسابم در بانک ملبورن....
-بسیارخوب ، فردا اول وقت پول را برایتان می فرستم.
-به من نگفتید پژمان کجاست .
پگاه نمی دانست به پرسش مارینا چه پاسخی باید بدهد . دیر یا زود او باید حقیقت را می فهمید . سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند ، با صدایی بغض آلود گفت :« باید خبر بدی به شما بدهم ، می شنوید ؟»
-بله ....
-پژمان تصادف کرده است ، متاسفانه ... متاسفانه ، او ... مرده .
پگاه دیگر بیش از این نمی توانست از ریزش اشکهایش جلو گیری کند. صدای گریه مارینا را نیز از داخل گوشی به وضوح می شنید . پس از چند لحظه پگاه آرام تر شد . تصمیم گرفت به مارینا بگوید که اگر با مشکل مالی مواجه گشت ازاو کمک بخواهد . شماره تلفنش را هم بگیرد . اما مارینا تماس را قطع کرده بود .
پگاه از تلفنچی خواست که اگر بار دیگر تماسی از استرلیا برقرار شد ، تلفنش را ردیابی کند . تلفنچی این کار را غیر ممکن خواند و گفت امکان ردیابی فقط در مرکز وجود دارد . اما به پگاه قول داد که اگر ارتباط مجدداً برقرار بشود ، به سرعت به منزل آنها وصل کند.
پس از قطع تلفن پگاه خودش را برای رفتن به بانک آماده نمود . وقتی به بانک رسید ، ساعت از چهار ونیم گذشته بود . تحویلدار که آقای صامتی نام داشت به محض ورود پگاه به احترام او از جایش برخاست ، پگاه به عصر بخیر او پاسخ گفت و دفترچه حسابش را به او داد .
-به چه مبلغی نیاز دارید ؟
پگاه مبلغ مورد نظرش را گفت و اضافه کرد :«من این مبلغ را به دلار می خواهم ، باید آن را به حسابی در استرالیا حواله کنم.»
-در مورد حواله کردنش به استرلیا مشکلی وجود ندارد . البته این کار امروز امکان پذیر نیست چون همانطور که می بینید دفاتر را بسته ایم . اما مشکل اینجاست که ما وجه مورد نظر شما را فقط به ریال می توانیم پرداخت کنیم . برای تبدیل آن به دلار باید به بانک ملی مراجعه کنید.
-پگاه از آقای صامتی بابت راهنمایی اش تشکر نمود و پس از دریافت پول بانک را ترک کرد.
-صبح روز بعد در اولین ساعات اداری خودش را به بانک ملی رسانید ، پس از نیم ساعت معطلی ، موفق شد وجه مورد نیازش را به دلار تبدیل کند و سپس آن را به شماره حسابی که مارینا در اختیارش گذاشته بود ، حواله کند . وقتی که از بانک خارج گشت ، احساس شادی و سبکی می کرد . پس از مرگ پژمان هر رنجشی را که از او به دل داشت از وجودش شسته بود و حالا از اینکه به آخرین خواسته همسر مرحومش جامه عمل می پوشاند ، قلباً احساس رضایت و خشنودی می نمود .
-با سپری شدن ایام زندگی در ویلای «مرمر» کم کم روال عادی خود را باز می یافت ، گرچه فرحناز دیگر مانند سابق نمی توانست به اداره کردن امور منزل بپردازد ، اما از نظر روحی ، وضعش رو به بهبود می رفت . فرخ نیز سعی می کرد خودش را با اوضاع جدید وفق دهد و پگاه را در اداره شرکت دست تنها نگذارد . اما با وجود تلاشهای فراوان پگاه ، اوضاع شرکت ودامپروری ، روز به روز وخیم تر و آشفته تر می شد. از طرفی سهامداران شرکت نیز که به فرخ چند ماهی مهلت داده بودند ، با دیدن اوضاع پریشان مملکت و هرج ومرج داخلی ، برای وصول طلبشان به پگاه فشار می آوردند . اکثر آنها قصد داشتند املاک ومستغلاتشان را به دلار تبدیل منند و از کشور خارج شوند . پگاه کارهای مالی را به یکی از کارمندان سپرده بود و خودش سعی می کرد کمتر به بانک برود . اگر هم گاهی مجبور می شد شخصاً به انجام برخی امور مالی بپردازد ، به علت شلوغی و کثرت ارباب رجوع در بانک ، کلافه و عصبی کارش را نیمه تمام رها می کرد و به خانه باز می گشت .با آنکه دو یه ماهی از مراسم چهل پژمان می گذشت ، اما پگاه به رغم قولی که به پدرش داد ، هنوز نتوانسته بود به تهران برود . شورانگیز که سلامتی خود را کماکان باز یافته بود از او می خواست که فرحناز و نصیری را دست تنها نگذارد و تا بهتر شدن اوضاع در کنارشان بماند.
فصل نهم
تابستان سال پنجاه و هفت یکی از دردناکترین و پحادثه ترین تابستانها در تاریخ معاصر ایران است . هرج و مرج و ناامنی اکثر شهرهای ایران را فرا گرفته بود و غارت و دزدی بیداد می کرد . به محض تاریک شدن هوا دیگر کسی جرأت خارج شدن از منزل را نداشت . اکثر شبها از روی پشت بامها صدای الله اکبر و صلوات شنیده می شد . دیگر برای شنیدن «مرگ بر شاه» نیاز نبود به خیابان بروی و یا در راهپیمایی شرکت کنی . در هر کوی و برزنی شیون درد و فریاد خشم سر داده می شد . از صبح زود مردم دسته دسته عکس آیت الله خمینی در دست ، در خیابانهاحرکت می کردند و عصر هنگام به جای آنان ، سیلاب سرخ خون این عاشقان روی زمین جاری بود و آسفالت خیابانها را گلگون می کرد.
این همه درد را پایانی نبود . هر قطره خونی که بر زمین می چکید ، سبز می گشت و به جای یکی هزاران فریاد از آن شنیده می شد . در میان این بازار مکاره ، چماق به دستان وقلدارن اجیر کرده حکومت نیز بودند که شبها به میادین و کوچه ها می ریختند و مست و لایعقل هر بیچاره ای را که در دسترشان قرار می گرفت ، می زدند و می کشتند . خانه ها ومغازه ها و کوچه ها را به آتش می کشیدند و جز ویرانی و ترس در دل مردم ، چیزدیگری برجای نمی گذاشتند.
و دراین روزهای تلخ ، چه بر سر نصیری و خانواده اش می آمد؟ نصیری افسر سابق گارد و یکی از مقربان دربار بود و همین وجهه اش را در میان مردم خراب می کرد . هنگامی که فرخ پا از خانه بیرون می گذاشت ، جز لعن و نفرین و نگاههای خشمگین چیز دیگری نثارش نمی گشت ، تقصیر با که بود ؟ با او که مردی زحمتکشیده و شوهری دلسوز و مهربان بود ؟ با او که قلبی پر عطوفت و دستانی بخشنده داشت؟
با مردم؟! مردمی که سالها طعم درد و شکنجه را ازاین حکومت چشیده و از دست امثال این نصیری ها سیلی ها خورده بودند!
با فرهنگ 2500 سال شاهنشاهی و یا با زالوهایی که به نام آزادی و دموکراسی خون این مردم را سالها مکیده بودند؟
اما تقصیر با هر که بود ، قربانیهای زیادی از این ملت گرفته شد و آتشی بر خرمن افتاد که خشک و تر را با هم سوزانید .
از آن پس فرخ روز به روز خانه نشین تر و گوشه گیر تر شد. نگاههای پر از نفرت مردم قلب او را به درد می آورد و همچون سوهانی روحش را می خراشید. دیگر هیچ چیز و هیچ کس او را شاد و خوشحال نمی کرد . اکثر دوستان و هم قطارانش یا از ترس مردم در سوراخی قایم گشته و یا از کشور خارج شده و به یکی از ممالک بیگانه پناه برده بودند. پگاه شاهد وضع روحی آشفته وصورت رنگ پریده فرخ بود و می دید که عموی شادابش روز به روز پژمرده تر می شود و پشتش از درد خم می گردد. بنابراین درصدد برآمد تا به نحوی ترتیب خروج فرخ را از کشور بدهد . او تصمیم گرفت که فرحناز و فرخ را به یکی از کشورهای عربی همجوار بفرستد . برایش فرقی نمی کرد به کجا ، باید آنها را از این آشفته بازار دور می کرد ، حداقل برای یکی دو سالی تا وضع مملکت ثباتی پیدا کند و امنیت برقرار گردد. او وخامت اوضاع را به خوبی احساس می کرد و حالا مفهوم سخنان پژمان را ، که گفته بود مردم بسان قطره هایی هستند که وقتی جمع شوند به سیلی تبدیل خواهند شد ، درک می نمود . او می دانست که دیگر امثال نصیری ها تأمین جانی نخواهند داشت و برای این مردم خشمگین تر و خشک فرق نمی کند ، ریشه ظلم باید خشک شود ، باید سوزانده شود و هیچ یادگاری نباید از کاخ ستم بر جای بماند حتی ویرانه دیواری در گوشه ای دور افتاده.
پگاه با فرخ وفرحناز موضوع مهاجرت و رفتن از ایران را مطرح نمود اما بر خلاف انتظارش با مخالفت شدید آن دو مواجه گشت . فرحناز پس از شنیدن سخنان پگاه شروع به گریستن نمود و گفت :«دیگر چیزی برایم باقی نمانده که آن را از دست بدهم . تمام دلخوشی من در زندگی پژمان بود . او از بین رفته و این گناه ماست . گناه من وپدرش . او بهترین سالهای عمرش را ، سالهایی که می توانستند برایش نشاط و شادی به همراه داشته باشند ، در غربت گذراند ، ما او را کشتیم . ما او را از فرهنگش ، از آرمانش ، از خودمان دور کردیم . ما این سم را در خون او جاری ساختیم و بعد تن بی هوشش را درون آب فرو بردیم . دیگر چه برایم مانده که از دست بدهم؟اگر این خانه را هم به آتش بکشند و من مجبور بشوم درخیابان چادری بزنم و زیر آن زندگی کنم ، باز هم ایران را ترک نخواهم کرد .»
پگاه وقتی سخنان فرحناز را شنید و ناراحتی آن دو را مشاهده کرد ، تصمیم گرفت که دیگر در این باب سخنی نگوید و تن به قضا و قدر بسپارد تا ببیند فردا چه چیزی را برایش به ارمغان خواهد آورد.
صبح روز دو شنبه یکی از روزهای نسبتاً گرم شهریور ماه بود . آفتاب گرمی بر روی شهر رامسر می تابید و هوایشرجی و مرطوب ساکنان این شهر ساحلی را آزار می داد.
از اواسط مرداد ماه شرکت رسماً تعطیل اعلام شده و در آن را بسته بودند .تنها دامداری کماکان به کار سابق خویش ادامه می داد . پگاه سعی می کرد کمتر از ویلا خارخ شود ، تنها مواقعی که ضرورت ایجاب می نمود شخصاً به شهر می رفت . اوضاع رامسر مانند شهرهای ایران مغشوش بود .یک روز که پگاه برای خرید به رامسر رفته بود ، دید نظامیان پس از اینکه کپسولهای گاز اشک آور را در میان مردم انداختند ، به روی آنها آتش گشودند و در این بین کسانی که نه این طرفی بودند و نه آن طرفی ، بی گناه مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند . از آن روز پگاه تصمیم گرفت که کمتر به شهر رفت و آمد کند و به خصوص روزهای غیر تعطیل را در ویلا بگذراند . به علاوه تصمیم داشت که اگر وضعیت به همین شکل باقی بماند ، از اول مهر به تهران برود و چند هفته ای را در کنار خانواده اش سپری کند.
پگاه و فرحناز کنار استخر روی صندلی نشسته و مشغول نوشیدن چای بودند . فرحناز خاطرات دوران تجردش را برای پگاه بازگو می نمود و او را به گذشته های دور می برد . آن دو سرگرم گفتگو بودند که دیدند آقای صمدی به سویشان می آید . پگاه رو به فرحناز کرد و آهسته گفت:«این کی آمده که ما متوجه نشده ایم؟!»
اما قبل از اینکه فرحناز پاسخی بگوید آقای صمدی به هر دوی آنها صبح بخیر گفت . پگاه سلامش را پاسخ داد و او را به نشستن دعوت نمود.
-نه متشکرم با آقای نصیری کاری داشتم.
پگاه گفت :«پدرشوهرم خوابیده است . همین طور که می دانید او مریض احوال است . اگر کاری دارید خواهش می کنم به من بگویید .»آقای صمدی چند لحظه ای سکوت نمود . گویا برای گفتن خبرش تردید داشت .
پگاه دوباره گفت :«خواهش می کنم حرفتان را بزنید.»
-متاسفانه من خبرهای زیاد خوشی برایتان ندارم.
-منظورتان چیست؟
-شب گذشته حوالی ساعت دو بامداد بود که تقی ، مستخدم شرکت ، به من تلفن زد و گفت که عده ای شبانه به منزلش ریخته اند و پس از تهدید او وهمسرش کلید ساختمان را خواسته اند .
-خوب ! او چه کرده ؟
-او گفت که کلید را نداده و آنها هم پس از اینکه کتک مفصلی به او زده اند از منزلش رفته اند اما بسیار نگران بود و از من خواست به خانه اش بروم تا به اتفاق سری به شرکت بزنیم . من هم به سرعت خودم را به او رساندم و بعد به دامپروری رفتیم ، حدس تقی درست بود . آن عده که بیست نفری می شدند و همگی صورتهایشان را با نقاب بسته بودند با سنگ و چماق به جان شیشه ها و پنجره ها افتاده بودند و سپس قفلها را شکستند و وارد محوطه شدند . از کیوسک تلفنی که همان نزدیکیها بود به اداره پلیس زنگ زدم .آنهابه من گفتند اقدامی نکنم و همانجا درون اتومبیل بنشینم تا خودشان را برسانند .
-یک ساعتی گذشت اما از آنها خبری نشد .با تقی به دامپروری برگشتیم ، گفتیم شاید آن اوباش رفته باشند ، اما وقتی به آنجا رسیدیم با منظره وحشتناکی روبه رو شدیم . قسمتی از حیاط و ساختمان اصلی در شعله های آتش می سوخت . پس از چند دقیقه ای ماشینهای آتش نشانی سر رسیدند . گویا اتومبیلی از آنجا عبور می کرده ، آتش را دیده و به آتش نشانی خبر داده است . سرانجام پس از چند ساعتی توانستند آتش را مهار کنند .
آقای صمدی چند لحظه ای سکوت کرد . یادآوری آن لحظات او را عصبی و نگران کرده بود . دیگر احتیاجی هم نبود که آقای صمدی دنباله ماجرا را تعریف کند . آنچه پگاه ماهها از آن وحشت داشت و خواب را از چشمهایش می ربود ، حالا بر سرش آمده بود . پس از دقایقی سکوت پگاه گفت :« گوش کنید آقای صمدی ، این بلایی است که بر سر همه نازل می شود و دیر یا زود نیز بر سر ما نازل می گشت ، آقای نصیری به شدت بیمار هستند . دکتر گفته که کوچکترین هیجان ، ممکن است قلبشان را برای همیشه از کار بیندازد . خواهش می کنم در باب این موضوع چیزی به او نگویید . من خودم همراهتان می آیم تا ببینم چه کار می توانیم بکنیم .»
پگاه رویش را برگرداند تا این مسئله را به فرحناز نیز گوشزد کند ، اما او را بر روی صندلی اش ندید . هنگامی که او و صمدی مشغول گفتگو بودند ، فرحناز که از شنیدن این ضربه عصبی شدیدی به او وارد شده بود سراسیمه خودش را به کنار فرخ رسانده و ماجرا را تمام و کمال برای او تعریف کرده بود.
دامپروری نصیری یکی از بزرگترین مراکز پرورش دام در استان مازندران ومهمترین آنها به شمار می رفت . این مجتمع عظیم دستآورد سالها تلاش و زحمت فرخ و حاصل دست رنج روزگار جوانی او بود . خبر نابودی همچون خنجری بر قلب فرخ نشست و او را از پای درآورد . هنگامی که پگاه به طبقه بالا رسید ، نصیری نقش بر زمین گشته بود و فرحناز بالای سرش شیون می کرد . فوراً با پزشک معالجش تماس گرفت و بعد به کنار فرخ نشست و سعی کرد او را آرام کند . پس از نیم ساعت پزشک رسید و فرخ تحت معاینه دقیقی قرار گرفت.
پزشک معتقد بود که نصیری سکته کرده است اما خوشبختانه چون سکته ناقص بوده قلب او توانسته است دوام بیاورد .
پگاه گفت :« پس باید هرچه زودتر آقای نصیری بستری شوند . ایشان باید تحت مراقبت قرار بگیرند . هر آن ممکن است سکته دوم را بکنند و شاید این بار قلبشان تاب فشار را نداشته باشد...»
دکتر در حالی که لوازمش را جمع می کرد ، گفت :« هر طور میل شماست ، ولی من عقیده دارم او را در منزل نگهداری کنید . وضع بیمارستانها بسیار آشفته است.»
-او را به تهران منتقل می کنیم .
-تهران از اینجا بدتر است . بیمارستانها مملو از زخمیان و مجروحانی هستند که با ارتش درگیر شده اند . مطمئن باشید در آنجا کمتر از منزل به او رسیدگی می کنند . به تازگی یک پزشک متخصص قلب به نام صدری به رامسر آمده است . ایشان از پزشکان با سابقه هستند و در کارشان تبحر فراوان دارند . همین الان به او تلفن می زنم و مورد آقای نصیری را با ایشان مطرح می کنم.
پگاه تلفن را به دکتر نشان داد و خودش به اتاق فرخ رفت . دست او را در میان دستانش گرفت و به آرامی گفت :«چطوری عمو جان؟»
فرخ نیمی از بدنش لمس شده بود و نمی توانست دهانش را حرکت دهد . چشمانش را بست و دوباره باز نمود . پگاه دست او را بوسید و به رویش لبخند زد . در همین حین دکتر وارد اتاق شد وگفت :« آقای صدری تا نیم ساعت دیگه به منزلتان می آیند .» سپس خداحافظی کرد و به راه افتاد .
پگاه تا در خروجی عمارت او را همراهی کرد . سپس خانم کاظمی را فراخواند : « آقای صمدی رفته اند؟»
-خیر خانم در سالن پذیرایی نشسته اند.
-تو کارهایت را به شخص دیگری بسپار و خودت از آقای نصیری مراقبت کن . نیم ساعت دیگر پزشک می آید . تا آن موقع از بالای سرشان تکان نخور. من مجبورم به دامپروی سری بزنم . اما قول می دهم خیلی زود بازگردم.
-ده دقیقه بعد پگاه و آقای صمدی ویلا را ترک کردند . ترافیک سنگینی بر جاده حاکم بود و آنها مجبور شدند از جاده فرعی خود را به دامپروری برسانند. پگاه در آستانه در ورودی با چند نفر دیگر از سهامداران برخورد نمود . همه آنها حال و روزی مشابه نصیری داشتند و اگر چه سرپا بودند اما رنگ رخساره خبر می داد از سرّ درون . پگاه بسان فرشته نجاتی بود که خداوند از آسمان برایشان فرستاده باشد . همه به گردش حلقه زدند و از او می خواستند که هر چه زودتر نصیری را برای بازدید بیاورد تا با هم فکری و چاره ای برای خسارتهای وارده بیندیشند.
-پگاه از آقای صمدی خواست بلایی را که بر سر نصیری نازل گشته برای همقطارانش تعریف کند . خودش نیز به همراه تقی به بازدید از قسمتهای آسیب دیده پرداخت . از آن مجتمع عظیم جز چند دیوار سوخته و اتاقک سیاه شده چیز دیگری برجای نمانده و حاصل زحمات یک عمر ، یک شبه سوخته و خاکسترش بر باد رفته بود . پگاه می دانست که جبران این خسارت برای نصیری غیر ممکن است و آنها مجبورند که ویلا را برای فروش بگذارند . با دلی آکنده از درد و قلبی مالامال از اندوه راه ویلا را در پیش گرفت.
-نمی دانست پس از این امورات خانواده همسرش چگونه خواهد گذشت . پیش از این تصمیم گرفته بود با سامان بخشیدن به اوضاع دامپروری ، که از زمان مرگ پژمان بهم ریخته و پریشان گشته بود ، برای همیشه رامسر را ترک کند و به خانواده اش بپیوندد . اما با این وضعی که برای دامپروری پیش آمد و بیماری آقای نصیری ، دیگر تا مدتها نمی توانست تصمیمش را عملی کند . چون علاوه بر اینکه فرحناز و فرخ حکم فامیل را برایش داشتند ، تنها یادگارهای همسر مرحومش یه شمار می آمدند و پژمان در آخرین نامه اش آنها را به دست او سپرده بود .
پگاه فکر کرد اتفاقی که برای نصیری رخ داده است باید درس عبرتی برای پدرش گردد و قبل از اینکه کارخانه اش را به آتش بکشند و دارای هایش را بسوزانند ، باید همه را بفروشد و وجوهش را به بانک بسپارد.
پگاه تمام طول مسیر برای آینده نقشه می کشید و اصلاً متوجه نشد که کی به ویلا رسیده اند . راننده اتومبیل را کنار باغچه گل متوقف کرد تا پگاه از آن پیاده شود.
اما هنوز پگاه به ساختمان نرسیده بود که با دکتر صدر برخورد نمود . دکتر پس از احوالپرسی به پگاه گفت :«پدرشوهرتان سکته کرده اند و این حمله نیمی از بدن وی رافلج نموده است . اندامها به مرور زمان حس خود را باز خواهند یافت ، اما امکان اینکه یک پا یا هر دو پایشان تا آخر عمر فلج بماند بسیار زیاد است»
-نمی شود او را به تهران منتقل کنیم؟
-البته هر طور که میل شماست ، اما فعلاً از جایش حرکت نکند بهتر است . حداقل تا سه هفته دیگر نباید این کار را بکنید . دو روز دیگر دوباره ایشان را ویزیت می کنم (کارتی از جیبش درآورده و به پگاه داد .)این جا شماره تلفن منزل و مطبم نوشته شده است. در صورتی که مورد خاصی پیش آمد حتماً با من تماس بگیرید.
پگاه از دکتر صدر تشکر نمود و او را تا کنار اتومبیلش مشایعت کرد . سپس به کنار فرخ بازگشت و به پرستاری و مراقبت از او پرداخت.
پاییز فرا می رسید . زرد شدن برگها و کوچ پرندگان همه و همه خبر از آمدن پاییز می دادند و همزمان با وزش نسیم سرد پاییز ، خبر دیگری نیز در سر تا سر شهر می پیچد و شادی آن در دل مردم طنین انداز می شد :
«شاه می رود... شاه می خواهد از ایران برود...»
گرچه نخست مردم این خبر را در پشت دیوارها و درهای بسته برای یکدیگر زمزمه می کردند ، اما اندک اندک این نغمه شادی در کوی و برزن سر داده می شد و مژده فرخنده اش قلب ایرانیان را سرشار از شور و نشاط می کرد . در این ایام ، پگاه روزهای سخت و پر محنتی را سپری می نمود . او عملاً مسئول اداره کردن یک خانواده بود ، خانواده ای که آخرین ایام حیات اشرافی اش را پشت سر می گذاشت . شاید اگر نصیری اندکی از درآمدهای سرشار سالیانه خود را پس انداز کرده بود ، حالا این مشکل وخیم مالی گرینبانگیر او وخانواده اش نمی گشت.
دامداری عملاً توسط نصیری اداره می شد و سهامداران نیز اختیار پول خود را تمام و کمال به او سپرده بودند . حال که همه چیز از بین رفته و خاکستر گشته بود ، باید بیشتر بدیهای سالانه و خسارتهای وارده را خود او تأمین می کرد . پس از حادثه شوم آتش سوزی وبیماری فرخ ، پگاه سعی می کرد کمتر در مورد مسائل مالی با او گفتگو کند. گرچه نصیری قدرت تکلمش را بدست آورده بود ، اما هنوز یک دست و هر دو پای او توانایی حرکت را نداشتند . طبق گفته دکتر ، کوچکترین هیجان وناراحتی حمله دوم را به همراه داشت که منجر به مرگ نصیری می شد . سرانجام پگاه پس از چند هفته ای تفکر و مشورت با وکیل نصیری ، تصمیم به فروش ویلا گرفت.
بدهیهای نصیری باید پرداخت می شدند . به علاوه هنوز چند صد دلاری به شرکت آلمانی که ماشین آلات از آن خریداری کرده بودند ، مقروض بودند .
پگاه تصمیم خود را به فرحناز اعلام نمود و اگر چه در ابتدا با مخالفت او روبه رو شد اما با دادن توضیحات و صحبتهای وکیل نصیری ، توانست او را متقاعد کند. پگاه مجبوربود کم و بیش مسئله را برای نصیری نیز توضیح دهد . چون در هر صورت تصمیم گیرنده اصلی نصیری بود .
فرخ روی صندلی چرخ دارش کنار باغچه گل نشسته بود و آوازی را زیر لب زمزمه می کرد . پگاه آرام به او نزدیک شد . آثار غم را در چهره نصیری می توانست به وضوح ببیند . موهای سرش روز به روز بیشتر به سپیدی می گراییدند و خطوط سیمایش عمیق تر و فراوان تر می شدند . همه و همه نشانگر پیری زودرسی بودند که به سراغ پدر شوهر دوست داشتنی اش می آمد.
نصیری متوجه پگاه گشت . به رویش لبخند زد . پگاه جلوتر رفت و بر لب باغچه پهلوی او نشست . حالا دیگر وقتی نصیری سخن می گفت صدایش آشکارا می لرزید و نمی توانست فکش را به راحتی حرکت بدهد.
-خسته نباشی دخترم.
-متشکرم عموجان من خسته نیستم.
-بهتر است تعارف را کنار بگذاری . اگر چه در منزلم ، اما از همه چیز خبر دارم . می دانم که طلبکارها فشار می آورند . چند روز پیش با وکیلم تماس گرفتم . او همه چیز را برایم توضیح داد.
-پس شما... پس شما از همه چیزخبر داری؟!
-بله میدانم چه تصمیمی گرفته ای، چاره ای نیست ما مجبوریم اینجا را بفروشیم.
نصیری رویش را به سمت عمارت نمود و به آن نگریست . گویی این آخرین بارست که آن را می بیند . سپس آهی کشید و گفت :« چوب وخشت و آجر انسان را پایبند نمی کنند . خاطراتی که در دل این سنگها نهفته مرا اسیرخود کرده است . پس از مرگ پژمان دانستم که به هیچ چیز این دنیا نباید دل بست . از سنین نوجوانی وارد ارتش شدم . سالها خدمت زیر پرچم کردم . سالهای آخر به گارد پیوستم . من از افسران ویژه مراقبت از خاندان بودم . برای آنها جنگیدم » کشتم ، آخرش چه شد؟ حالا دارد می رود، می خواهد از این مملکت ، از مردمی که آنقدر سنگشان را به سینه می زد ، فرار کند.بهترین سالهای عمرم را که می توانستم صرف خانواده ام کنم ، در آن دامپروری لعنتی گذراندم. پاره جگرم را روانه غربت کردم تا مثلاً فلان پنیر را کارخانه ام تولید کند . حالا از آن همه جز دیواری سوخته بر جای نمانده است . این خانه برایم خاطرات بسیار دارد. در همین جا پژمان رشد کرد و قد کشید . کوروش عزیزم در این خانه زندگی می کرد . جای تا جای این ویلا برایم خاطره است ، یاد عزیزانی که از دست داده ام ، حالا باید این را هم از دست بدهم ، چاره ای نیست ، کاری است که باید بشود و می شود . افسوس که دیر دانستم ، افسوس که دیردانستم...»
فرخ چرخهای صندلی اش را به سوی خانه به حرکت درآورد و پگاه را با غم و اندوه بر جای گذاشت.
به زودی مقدمات فروش ویلا فراهم گشت . اسباب و اثاث با کندی جمع آوری می شدند . فرحناز تعداد زیادی از کارگران باغ و خدمتکاران را مرخص نمود و بجز سرآشپز و راننده به اضافه خانم کاظمی و عباس عذر بقیه را خواستند . پگاه تصمیم گرفت قبل از فروش ویلا مکان مناسبی جهت سکونتشان بیابد تا بعداً با مشکلی مواجه نشوند . بنابراین به چند بنگاه مسکن سر زد و مشخصات منزل مورد نظرش را داد و از آنها خواست که در صورت یافتن جایی مناسب با شرایطش به او اطلاع دهند. آن روزها خرید ملک خیلی آسان تر و سریع تر از فروش آن انجام می شد. اکثر مردم فروشنده بودند تا خریدار. بنابراین پگاه مطمئن بود که با مشکلی برای یافتن مسکن مواجه نخواهد شد.
بعد ازظهر یکی از از روزهای نسبتاً سرد پاییز بود. از شب گذشته باران شدیدی در رامسر و شهرهای اطراف می بارید و رادیو خبر وقوع احتمالی سیل را به مردم اعلام کرده بود. پگاه جلوی شومینه روی صندلی راحتی اش نشسته بود و هیزم های در حال سوختن را تماشا می کرد. او خسته بود و این خستگی را در تمام سلولهای بدنش احساس می کرد.به گذشته بر می گشت . به گذشته ای سراسر شور و زیبایی ، آن شب ها وقتی می خواست بخوابد چه رویاهای شیرینی در سر می پرورانید. رویاهایی که زیاد هم دور از دسترسش نبودند . آرزوهای دست یافتنی آن دوران ، اینک چه خنده دار به نظر می رسیدند . همیشه فکر می کرد که پیانیستی بزرگ خواهد شد . نمی دانست چه مدتی است که سراغ پیانو نرفته ، حتی انگشتش را هم بر روی کلیدهای آن نکشیده است . پگاه آه بلندی کشید و به شعله های آتش چشم دوخت.
هنوز چنددقیقه ای بیشتر نگذشته بود که عباس وارد سالن شد . لباسهایش خیس بودند و آب از موها و سر وصورتش می چکید . پگاه از روی صندلی برخاست :« چه اجباری بود که در این باران این همه راه را بیایی؟!
-خانم ... خانم ، مژده بدهید. می خواهم خبر خوشی را به شما بدهم .
-خوش خبر باشی!
-آقا و خانم فرخ پور دارند می آیند . الساعه می رسند.
پگاه جیغ بلندی کشید و در حالی که به سمت در می دوید گفت :« پدر و مادرم ...باور نمی کنم!»هم زمان با پایین آمدن پگاه از پلکان ، اتومبیل فرخ پور نیز جلوی عمارت توقف نمود . شورانگیز و فرهاد به همراه خانم پویا از در عقب پیاده شدند و قاسم نیز پس از سلام واحوالپرسی اتومبیل را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
پگاه مهمانانش را به داخل خانه دعوت نمود و خانم کاظمی را به طبقه بالا فرستاد تا به فرحناز و فرخ ورود خانواده اش را اطلاع دهد. خودش نیز برای فراهم کردن بساط چای به آشپزخانه رفت .اثاث نیمه جمع و وضعیت آشفته سالن شورانگیز و فرهاد را متعجب نمود . اما با ورود فرخ بر روی صندلی چرخدار حیرت و ناراحتی آنهادو چندان گشت .
پگاه پس از بیماری فرخ چندین بار با تهران تماس گرفته اما هیچ سخنی درباره آتش سوزی و بیماری نصیری با خانواده اش در میان نگذاشتهبود . او می دانست که فرهاد به شدت گرفتار است و به هیچ وجه دوست نداشت پدرش را با مشکلات شخصی خویش درگیر کند.
شورانگیز به محض دیدن فرخ در آن حال ، اشک در چشمانش حلقه بست و با صدای بلندی شروع به گریستن نمود . فرحناز که تازه رسیده بود ، او را در آغوش کشید و به طبقه بالا برد.
پس از رفتن آن دو فرهاد به کنار نصیری رفت و با صدایی بغض آلود گفت :« چه اتفاقی افتاده است مَرد ؟ چرا ما از آن بی خبریم ؟!»
دیدگان فرخ لبریز از اشک گشته بودند ، دستش را دور گردن فرهاد حلقه نمود و آرام شروع به گریستن کرد . باید گریه می کرد . عقده ای که در درون تلنبار شود ،باید در جایی دهان باز کند :«حاصل زحمات یک عمرم بر باد رفت . هستی ام را سوزاند ند . زندگی ام را نابود کردند . فرخ ماههاست که مُرده و این درمانده ای که در مقابلت می بینی ، پس مانده ای از گوشت و استخوان اوست.»
فرهاد آه بلندی کشید و گفت :« توکل کن بر خداوند ، آنچه که خواهم نه آن می شود ، هر چه که او خواست همان می شود.»
دیدار مجدد او و یاداوری شب مهمانی استقبال پژمان بار دیگر خاطرات خوش گذشته را در یاد پگاه زنده کرد و او را در دریایی از حسرت و اندوه فرو برد .
ساعت پنج بهدازظهر خانواده نصیری به همراه چند تن از مهمانانشان به ویلا وارد شدند . گرچه شورانگیز و فرهاد نتوانشتند برای شرکت در مراسم به رامسر بیایند ، اما خانم پویا را روز قبل از مهمانی با هواپیما به رامسر فرستادند و او در برپایی مجلس کمک شایانی به پگاه نمود زمانی که پگاه و سایرین به ویلا بازگشتند ، خانم پویا ترتیب چیدن میزهای پذیرایی را داده و شام را نیز آماده کرده بود و دیگر کار زیادی نمانده بود که پگاه به انجام آن بپردازد . فرحناز به علت گریه فراوانی که بر سر مزار پژمان نمود دچار سردرد شدیدی گشت و بنابراین پس از عذرخواهی به بستر رفت و وظیفه پذیرائی از مهمانان را به پگاه سپرد . شام حدود ساعت 8 شب سرو شد و چون اکثر مهمانان از راههای دوری آمده بودند پگاه اساب استراحت آنان را بلافاصله پس از صرف شام مهیا نمود . خودش نیز به همراه نگین به اتاق خواب سابق پژمان رفتند .پگاه آلبوم عروسی اش را از کمد بیرون آورد و با نگین مشغول تماشای عکسها شدند . از خاطرات خوش دبیرستان برای هم سخت گفتند از روزهایی که در کنار استاد ستاری گذرانده بودند .
پگاه پرسید : ببینم از استاد چه خبر ؟
- بی خبر نیستم . او بازنشسته شده است . دخترش نیز یک ماهی می شود که درسش را تمام کرده و به ایران بازگشته است . او و همسرش روزهای شادی را سپری می کنند .
- خدا را شکر که لااقل یک نفر از ما روزگار خوشی طی می کند . خوشحالم که این را می شنوم . او مرد بزرگوار و هنرمندی شایسته است . امیدوارم تمام لحظات زندگی اش قرین با شادی باشد . آقا و خانم نصرانی چطور هستند ؟ فکر نمی کنم اوضاع فعلی بر کار پدرت بی تاثیر بوده باشد .
نگین با تعجب گفت : گویا تو از همه جا بی خبری . مگر پدرت به تو نگفته است ؟
- نه ، چه چیزی را ؟
- پدر و مادرم دو ماه است که از ایران رفته اند .
- از ایران رفته اند ؟ منظورت چیست ؟
- باید حدس می زدم تو بی خبر باشی . حقیقتش حدود سه ماه پیش کارخانه پدر آتش گرفت .
- آه خدای من ...
- البته مامورین تحقیق علت آتش سوزی را اتصالی کابل برق تشخیص دادند اما پدرم معتقد بود که آتش سوزی عمدی بوده است . آنقدر در حق این مردم ظلم شده که آنها نمی دانند چه می کنند . تر و خشک با هم می سوزند . پس از ایت حادثه پدر کارخانه را فروخت و به همراه ماردم به آمریکا مهاجرت کرد .
- پس تو تنها هستی .
- تنهای تنها که نه . از زمانی که آنها رفته اند مادربزرگم نزد من زندگی می کند . به علاوه من هم تا یک ماه دیگر راهی هستم .
- می خواهی بروی ؟!
- چاره ای نیست . من به غیر از پدر و مادرم کس دیگری ندارم . نمی توانم آنها را تنها بگذارم . به علاوه در آنجا می توانم تحصیلاتم را در زمینه موسیقی ادامه دهم . با این اوضاع و احوال گمان نمی کنم این کار در ایران امکان پذیر باشد . به هر حال سرنوشت من هم این بوده است از این مقوله که بگذریم ، راستی کوروش را امروز در میان مهمانان ندیدم ؟
پگاه آهی کشید و گفت : دیگر کوروشی وجود ندارد .
- منظورت چیست ؟
- او رفته . پس از ازدواج ما دیگر در این خانه نماند . چند هفته ای را در شکارگاه گذراند بعد هم ایران را برای همیشه ترک کرد .
- اما کجا ؟
- نمی دانم ، فکر می کنم به کالیفرنیا رفته باشد . او قبلاً چند سالی را در آنجا تحصیل می کرده است . حتی شنیدم که در یک دانشکده معتبر تدریس هم می نموده .
- پس آدرسی از او نداری . ( پگاه سرش را تکان داد ) حیف شد شاید می توانستم او را پیدا کنم . حتماً از موضوع پژمان هم بی خبر است .
- بله ( آه بلندی کشید ) البته من از این بابت خیلی خوشحالم . او به خاطر من آواره شد . حالا که این همه مشکل برایم پیش آمده خوشحالم او نیست تا در سختی بیفتد .
با وجود اینکه پگاه با خود عهد بسته بود که راز ازدواج اجباری اش را با هیچ کس در میان نگذارد اما آن شب تمام ماجرا را برای نگین تعریف نمود و در آخر گفت : حالا دیگر تنها آرزوی من خوشبختی اوست . امیدوارم همسر شایسته ای پیدا کرده و گذشته های تلخ را به دست فراموشی سپرده باشد .
پگاه از جایش برخاست و به کنار پنجره رفت . شاید دلش نمی خواست با قطره اشکی که به یاد عشق از دست رفته روی گونه اش می غلتید دل دوست مهربانش را به درد بیاورد اما نگین به وضوح احساس او را در می یافت . او می دانست که دوستش هنوز هم عاشق است و تنها خاطره و سوسوی کم رنگی از امید به بازگشت یار است که به توان جدال را می دهد .
صبح روز بعد نگین در میان بدرقه خانواده نصیری رامسر را ترک کرد و از پگاه برای همیشه خداحافظی نمود .
پس از رفتن او پگاه ساعتی بر شوربختی خود و یادگارهای به جا مانده از گذشته گریست . دلش می خواست او هم برود . به کجا ، نمی دانست اما احساس می کرد برای تنفسی دوباره هوای تازه می خواهد هوایی که به بوی غم آغشته نباشد .
گریه مداوم و خستگی ناشی از کار دیروز خواب را به چشمان پگاه آورد و هنگامی که فرحناز به اتاق او آمد تا برای ناهار صدایش کند پگاه را در خواب دید .
ساعت پاندولی سالن چهار ضربه پیاپی را نواخت . خانم کاظمی مشغول تهیه عصرانه بود که فاطمه به آشپزخانه آمد: خانم کاظمی ، یک نفر پشت خط است و با پژمان خان کار دارد . نمی دانستم چه جوابی باید به بدهم گفتم چند لحظه ای منتظر بماند .
- بسیار خوب ، تو این ساندویچها را آماده کن ، من جواب نلفن را می دهم .
خانم کاظمی خودش را سراسیمه به در اتاق پگاه رساند . چند ضربه به در نواخت و سپس وارد شد . پگاه تازه ار خواب بیدار شده بود . خانم کاظمی چند لحظه همانجا ایستاد تا نفسش تازه شود . پگاه پوز خندی زد و گفت :«باز چی شده ؟ چرا اینقدر دستپاچه شدی ؟ »
-خانم ، خانم فکر کنم مارینا پشت خط باشد.
پگاه شتابزده گوشی تلفن را برداشت ، حدس خانم کاظمی درست بود و کسی که در آن سوی خط تلفن را در دست داشت ، مارینا بود .پگاه سلام او را به گرمی پاسخ گفت :«می دانم که تو همسر پژمان هستی ، او همه چیز را به من گفته است.»
مارینا با فارسی شکسته ای پاسخ داد :« مرسی... حالا پژمان کجاست ؟ من قبلاً هم به او گفتم ، حال پسرمان خیلی بد است ، برای عمل او به پول نیاز دارم ، پدرم از دست پژمان عصبانی است ، او گفته فقط در صورتی به من کمک می کند که از پژمان جدا بشوم ، منظورم را می فهمید ؟ الو ... جواب بدهید .»
-بله متوجه شدم ، شما شماره حساب و نام بانک را بگویید تا فردا پول را برایتان حواله کنم.
-خیلی از شما متشکرم، شماره حسابم در بانک ملبورن....
-بسیارخوب ، فردا اول وقت پول را برایتان می فرستم.
-به من نگفتید پژمان کجاست .
پگاه نمی دانست به پرسش مارینا چه پاسخی باید بدهد . دیر یا زود او باید حقیقت را می فهمید . سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند ، با صدایی بغض آلود گفت :« باید خبر بدی به شما بدهم ، می شنوید ؟»
-بله ....
-پژمان تصادف کرده است ، متاسفانه ... متاسفانه ، او ... مرده .
پگاه دیگر بیش از این نمی توانست از ریزش اشکهایش جلو گیری کند. صدای گریه مارینا را نیز از داخل گوشی به وضوح می شنید . پس از چند لحظه پگاه آرام تر شد . تصمیم گرفت به مارینا بگوید که اگر با مشکل مالی مواجه گشت ازاو کمک بخواهد . شماره تلفنش را هم بگیرد . اما مارینا تماس را قطع کرده بود .
پگاه از تلفنچی خواست که اگر بار دیگر تماسی از استرلیا برقرار شد ، تلفنش را ردیابی کند . تلفنچی این کار را غیر ممکن خواند و گفت امکان ردیابی فقط در مرکز وجود دارد . اما به پگاه قول داد که اگر ارتباط مجدداً برقرار بشود ، به سرعت به منزل آنها وصل کند.
پس از قطع تلفن پگاه خودش را برای رفتن به بانک آماده نمود . وقتی به بانک رسید ، ساعت از چهار ونیم گذشته بود . تحویلدار که آقای صامتی نام داشت به محض ورود پگاه به احترام او از جایش برخاست ، پگاه به عصر بخیر او پاسخ گفت و دفترچه حسابش را به او داد .
-به چه مبلغی نیاز دارید ؟
پگاه مبلغ مورد نظرش را گفت و اضافه کرد :«من این مبلغ را به دلار می خواهم ، باید آن را به حسابی در استرالیا حواله کنم.»
-در مورد حواله کردنش به استرلیا مشکلی وجود ندارد . البته این کار امروز امکان پذیر نیست چون همانطور که می بینید دفاتر را بسته ایم . اما مشکل اینجاست که ما وجه مورد نظر شما را فقط به ریال می توانیم پرداخت کنیم . برای تبدیل آن به دلار باید به بانک ملی مراجعه کنید.
-پگاه از آقای صامتی بابت راهنمایی اش تشکر نمود و پس از دریافت پول بانک را ترک کرد.
-صبح روز بعد در اولین ساعات اداری خودش را به بانک ملی رسانید ، پس از نیم ساعت معطلی ، موفق شد وجه مورد نیازش را به دلار تبدیل کند و سپس آن را به شماره حسابی که مارینا در اختیارش گذاشته بود ، حواله کند . وقتی که از بانک خارج گشت ، احساس شادی و سبکی می کرد . پس از مرگ پژمان هر رنجشی را که از او به دل داشت از وجودش شسته بود و حالا از اینکه به آخرین خواسته همسر مرحومش جامه عمل می پوشاند ، قلباً احساس رضایت و خشنودی می نمود .
-با سپری شدن ایام زندگی در ویلای «مرمر» کم کم روال عادی خود را باز می یافت ، گرچه فرحناز دیگر مانند سابق نمی توانست به اداره کردن امور منزل بپردازد ، اما از نظر روحی ، وضعش رو به بهبود می رفت . فرخ نیز سعی می کرد خودش را با اوضاع جدید وفق دهد و پگاه را در اداره شرکت دست تنها نگذارد . اما با وجود تلاشهای فراوان پگاه ، اوضاع شرکت ودامپروری ، روز به روز وخیم تر و آشفته تر می شد. از طرفی سهامداران شرکت نیز که به فرخ چند ماهی مهلت داده بودند ، با دیدن اوضاع پریشان مملکت و هرج ومرج داخلی ، برای وصول طلبشان به پگاه فشار می آوردند . اکثر آنها قصد داشتند املاک ومستغلاتشان را به دلار تبدیل منند و از کشور خارج شوند . پگاه کارهای مالی را به یکی از کارمندان سپرده بود و خودش سعی می کرد کمتر به بانک برود . اگر هم گاهی مجبور می شد شخصاً به انجام برخی امور مالی بپردازد ، به علت شلوغی و کثرت ارباب رجوع در بانک ، کلافه و عصبی کارش را نیمه تمام رها می کرد و به خانه باز می گشت .با آنکه دو یه ماهی از مراسم چهل پژمان می گذشت ، اما پگاه به رغم قولی که به پدرش داد ، هنوز نتوانسته بود به تهران برود . شورانگیز که سلامتی خود را کماکان باز یافته بود از او می خواست که فرحناز و نصیری را دست تنها نگذارد و تا بهتر شدن اوضاع در کنارشان بماند.
فصل نهم
تابستان سال پنجاه و هفت یکی از دردناکترین و پحادثه ترین تابستانها در تاریخ معاصر ایران است . هرج و مرج و ناامنی اکثر شهرهای ایران را فرا گرفته بود و غارت و دزدی بیداد می کرد . به محض تاریک شدن هوا دیگر کسی جرأت خارج شدن از منزل را نداشت . اکثر شبها از روی پشت بامها صدای الله اکبر و صلوات شنیده می شد . دیگر برای شنیدن «مرگ بر شاه» نیاز نبود به خیابان بروی و یا در راهپیمایی شرکت کنی . در هر کوی و برزنی شیون درد و فریاد خشم سر داده می شد . از صبح زود مردم دسته دسته عکس آیت الله خمینی در دست ، در خیابانهاحرکت می کردند و عصر هنگام به جای آنان ، سیلاب سرخ خون این عاشقان روی زمین جاری بود و آسفالت خیابانها را گلگون می کرد.
این همه درد را پایانی نبود . هر قطره خونی که بر زمین می چکید ، سبز می گشت و به جای یکی هزاران فریاد از آن شنیده می شد . در میان این بازار مکاره ، چماق به دستان وقلدارن اجیر کرده حکومت نیز بودند که شبها به میادین و کوچه ها می ریختند و مست و لایعقل هر بیچاره ای را که در دسترشان قرار می گرفت ، می زدند و می کشتند . خانه ها ومغازه ها و کوچه ها را به آتش می کشیدند و جز ویرانی و ترس در دل مردم ، چیزدیگری برجای نمی گذاشتند.
و دراین روزهای تلخ ، چه بر سر نصیری و خانواده اش می آمد؟ نصیری افسر سابق گارد و یکی از مقربان دربار بود و همین وجهه اش را در میان مردم خراب می کرد . هنگامی که فرخ پا از خانه بیرون می گذاشت ، جز لعن و نفرین و نگاههای خشمگین چیز دیگری نثارش نمی گشت ، تقصیر با که بود ؟ با او که مردی زحمتکشیده و شوهری دلسوز و مهربان بود ؟ با او که قلبی پر عطوفت و دستانی بخشنده داشت؟
با مردم؟! مردمی که سالها طعم درد و شکنجه را ازاین حکومت چشیده و از دست امثال این نصیری ها سیلی ها خورده بودند!
با فرهنگ 2500 سال شاهنشاهی و یا با زالوهایی که به نام آزادی و دموکراسی خون این مردم را سالها مکیده بودند؟
اما تقصیر با هر که بود ، قربانیهای زیادی از این ملت گرفته شد و آتشی بر خرمن افتاد که خشک و تر را با هم سوزانید .
از آن پس فرخ روز به روز خانه نشین تر و گوشه گیر تر شد. نگاههای پر از نفرت مردم قلب او را به درد می آورد و همچون سوهانی روحش را می خراشید. دیگر هیچ چیز و هیچ کس او را شاد و خوشحال نمی کرد . اکثر دوستان و هم قطارانش یا از ترس مردم در سوراخی قایم گشته و یا از کشور خارج شده و به یکی از ممالک بیگانه پناه برده بودند. پگاه شاهد وضع روحی آشفته وصورت رنگ پریده فرخ بود و می دید که عموی شادابش روز به روز پژمرده تر می شود و پشتش از درد خم می گردد. بنابراین درصدد برآمد تا به نحوی ترتیب خروج فرخ را از کشور بدهد . او تصمیم گرفت که فرحناز و فرخ را به یکی از کشورهای عربی همجوار بفرستد . برایش فرقی نمی کرد به کجا ، باید آنها را از این آشفته بازار دور می کرد ، حداقل برای یکی دو سالی تا وضع مملکت ثباتی پیدا کند و امنیت برقرار گردد. او وخامت اوضاع را به خوبی احساس می کرد و حالا مفهوم سخنان پژمان را ، که گفته بود مردم بسان قطره هایی هستند که وقتی جمع شوند به سیلی تبدیل خواهند شد ، درک می نمود . او می دانست که دیگر امثال نصیری ها تأمین جانی نخواهند داشت و برای این مردم خشمگین تر و خشک فرق نمی کند ، ریشه ظلم باید خشک شود ، باید سوزانده شود و هیچ یادگاری نباید از کاخ ستم بر جای بماند حتی ویرانه دیواری در گوشه ای دور افتاده.
پگاه با فرخ وفرحناز موضوع مهاجرت و رفتن از ایران را مطرح نمود اما بر خلاف انتظارش با مخالفت شدید آن دو مواجه گشت . فرحناز پس از شنیدن سخنان پگاه شروع به گریستن نمود و گفت :«دیگر چیزی برایم باقی نمانده که آن را از دست بدهم . تمام دلخوشی من در زندگی پژمان بود . او از بین رفته و این گناه ماست . گناه من وپدرش . او بهترین سالهای عمرش را ، سالهایی که می توانستند برایش نشاط و شادی به همراه داشته باشند ، در غربت گذراند ، ما او را کشتیم . ما او را از فرهنگش ، از آرمانش ، از خودمان دور کردیم . ما این سم را در خون او جاری ساختیم و بعد تن بی هوشش را درون آب فرو بردیم . دیگر چه برایم مانده که از دست بدهم؟اگر این خانه را هم به آتش بکشند و من مجبور بشوم درخیابان چادری بزنم و زیر آن زندگی کنم ، باز هم ایران را ترک نخواهم کرد .»
پگاه وقتی سخنان فرحناز را شنید و ناراحتی آن دو را مشاهده کرد ، تصمیم گرفت که دیگر در این باب سخنی نگوید و تن به قضا و قدر بسپارد تا ببیند فردا چه چیزی را برایش به ارمغان خواهد آورد.
صبح روز دو شنبه یکی از روزهای نسبتاً گرم شهریور ماه بود . آفتاب گرمی بر روی شهر رامسر می تابید و هوایشرجی و مرطوب ساکنان این شهر ساحلی را آزار می داد.
از اواسط مرداد ماه شرکت رسماً تعطیل اعلام شده و در آن را بسته بودند .تنها دامداری کماکان به کار سابق خویش ادامه می داد . پگاه سعی می کرد کمتر از ویلا خارخ شود ، تنها مواقعی که ضرورت ایجاب می نمود شخصاً به شهر می رفت . اوضاع رامسر مانند شهرهای ایران مغشوش بود .یک روز که پگاه برای خرید به رامسر رفته بود ، دید نظامیان پس از اینکه کپسولهای گاز اشک آور را در میان مردم انداختند ، به روی آنها آتش گشودند و در این بین کسانی که نه این طرفی بودند و نه آن طرفی ، بی گناه مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند . از آن روز پگاه تصمیم گرفت که کمتر به شهر رفت و آمد کند و به خصوص روزهای غیر تعطیل را در ویلا بگذراند . به علاوه تصمیم داشت که اگر وضعیت به همین شکل باقی بماند ، از اول مهر به تهران برود و چند هفته ای را در کنار خانواده اش سپری کند.
پگاه و فرحناز کنار استخر روی صندلی نشسته و مشغول نوشیدن چای بودند . فرحناز خاطرات دوران تجردش را برای پگاه بازگو می نمود و او را به گذشته های دور می برد . آن دو سرگرم گفتگو بودند که دیدند آقای صمدی به سویشان می آید . پگاه رو به فرحناز کرد و آهسته گفت:«این کی آمده که ما متوجه نشده ایم؟!»
اما قبل از اینکه فرحناز پاسخی بگوید آقای صمدی به هر دوی آنها صبح بخیر گفت . پگاه سلامش را پاسخ داد و او را به نشستن دعوت نمود.
-نه متشکرم با آقای نصیری کاری داشتم.
پگاه گفت :«پدرشوهرم خوابیده است . همین طور که می دانید او مریض احوال است . اگر کاری دارید خواهش می کنم به من بگویید .»آقای صمدی چند لحظه ای سکوت نمود . گویا برای گفتن خبرش تردید داشت .
پگاه دوباره گفت :«خواهش می کنم حرفتان را بزنید.»
-متاسفانه من خبرهای زیاد خوشی برایتان ندارم.
-منظورتان چیست؟
-شب گذشته حوالی ساعت دو بامداد بود که تقی ، مستخدم شرکت ، به من تلفن زد و گفت که عده ای شبانه به منزلش ریخته اند و پس از تهدید او وهمسرش کلید ساختمان را خواسته اند .
-خوب ! او چه کرده ؟
-او گفت که کلید را نداده و آنها هم پس از اینکه کتک مفصلی به او زده اند از منزلش رفته اند اما بسیار نگران بود و از من خواست به خانه اش بروم تا به اتفاق سری به شرکت بزنیم . من هم به سرعت خودم را به او رساندم و بعد به دامپروری رفتیم ، حدس تقی درست بود . آن عده که بیست نفری می شدند و همگی صورتهایشان را با نقاب بسته بودند با سنگ و چماق به جان شیشه ها و پنجره ها افتاده بودند و سپس قفلها را شکستند و وارد محوطه شدند . از کیوسک تلفنی که همان نزدیکیها بود به اداره پلیس زنگ زدم .آنهابه من گفتند اقدامی نکنم و همانجا درون اتومبیل بنشینم تا خودشان را برسانند .
-یک ساعتی گذشت اما از آنها خبری نشد .با تقی به دامپروری برگشتیم ، گفتیم شاید آن اوباش رفته باشند ، اما وقتی به آنجا رسیدیم با منظره وحشتناکی روبه رو شدیم . قسمتی از حیاط و ساختمان اصلی در شعله های آتش می سوخت . پس از چند دقیقه ای ماشینهای آتش نشانی سر رسیدند . گویا اتومبیلی از آنجا عبور می کرده ، آتش را دیده و به آتش نشانی خبر داده است . سرانجام پس از چند ساعتی توانستند آتش را مهار کنند .
آقای صمدی چند لحظه ای سکوت کرد . یادآوری آن لحظات او را عصبی و نگران کرده بود . دیگر احتیاجی هم نبود که آقای صمدی دنباله ماجرا را تعریف کند . آنچه پگاه ماهها از آن وحشت داشت و خواب را از چشمهایش می ربود ، حالا بر سرش آمده بود . پس از دقایقی سکوت پگاه گفت :« گوش کنید آقای صمدی ، این بلایی است که بر سر همه نازل می شود و دیر یا زود نیز بر سر ما نازل می گشت ، آقای نصیری به شدت بیمار هستند . دکتر گفته که کوچکترین هیجان ، ممکن است قلبشان را برای همیشه از کار بیندازد . خواهش می کنم در باب این موضوع چیزی به او نگویید . من خودم همراهتان می آیم تا ببینم چه کار می توانیم بکنیم .»
پگاه رویش را برگرداند تا این مسئله را به فرحناز نیز گوشزد کند ، اما او را بر روی صندلی اش ندید . هنگامی که او و صمدی مشغول گفتگو بودند ، فرحناز که از شنیدن این ضربه عصبی شدیدی به او وارد شده بود سراسیمه خودش را به کنار فرخ رسانده و ماجرا را تمام و کمال برای او تعریف کرده بود.
دامپروری نصیری یکی از بزرگترین مراکز پرورش دام در استان مازندران ومهمترین آنها به شمار می رفت . این مجتمع عظیم دستآورد سالها تلاش و زحمت فرخ و حاصل دست رنج روزگار جوانی او بود . خبر نابودی همچون خنجری بر قلب فرخ نشست و او را از پای درآورد . هنگامی که پگاه به طبقه بالا رسید ، نصیری نقش بر زمین گشته بود و فرحناز بالای سرش شیون می کرد . فوراً با پزشک معالجش تماس گرفت و بعد به کنار فرخ نشست و سعی کرد او را آرام کند . پس از نیم ساعت پزشک رسید و فرخ تحت معاینه دقیقی قرار گرفت.
پزشک معتقد بود که نصیری سکته کرده است اما خوشبختانه چون سکته ناقص بوده قلب او توانسته است دوام بیاورد .
پگاه گفت :« پس باید هرچه زودتر آقای نصیری بستری شوند . ایشان باید تحت مراقبت قرار بگیرند . هر آن ممکن است سکته دوم را بکنند و شاید این بار قلبشان تاب فشار را نداشته باشد...»
دکتر در حالی که لوازمش را جمع می کرد ، گفت :« هر طور میل شماست ، ولی من عقیده دارم او را در منزل نگهداری کنید . وضع بیمارستانها بسیار آشفته است.»
-او را به تهران منتقل می کنیم .
-تهران از اینجا بدتر است . بیمارستانها مملو از زخمیان و مجروحانی هستند که با ارتش درگیر شده اند . مطمئن باشید در آنجا کمتر از منزل به او رسیدگی می کنند . به تازگی یک پزشک متخصص قلب به نام صدری به رامسر آمده است . ایشان از پزشکان با سابقه هستند و در کارشان تبحر فراوان دارند . همین الان به او تلفن می زنم و مورد آقای نصیری را با ایشان مطرح می کنم.
پگاه تلفن را به دکتر نشان داد و خودش به اتاق فرخ رفت . دست او را در میان دستانش گرفت و به آرامی گفت :«چطوری عمو جان؟»
فرخ نیمی از بدنش لمس شده بود و نمی توانست دهانش را حرکت دهد . چشمانش را بست و دوباره باز نمود . پگاه دست او را بوسید و به رویش لبخند زد . در همین حین دکتر وارد اتاق شد وگفت :« آقای صدری تا نیم ساعت دیگه به منزلتان می آیند .» سپس خداحافظی کرد و به راه افتاد .
پگاه تا در خروجی عمارت او را همراهی کرد . سپس خانم کاظمی را فراخواند : « آقای صمدی رفته اند؟»
-خیر خانم در سالن پذیرایی نشسته اند.
-تو کارهایت را به شخص دیگری بسپار و خودت از آقای نصیری مراقبت کن . نیم ساعت دیگر پزشک می آید . تا آن موقع از بالای سرشان تکان نخور. من مجبورم به دامپروی سری بزنم . اما قول می دهم خیلی زود بازگردم.
-ده دقیقه بعد پگاه و آقای صمدی ویلا را ترک کردند . ترافیک سنگینی بر جاده حاکم بود و آنها مجبور شدند از جاده فرعی خود را به دامپروری برسانند. پگاه در آستانه در ورودی با چند نفر دیگر از سهامداران برخورد نمود . همه آنها حال و روزی مشابه نصیری داشتند و اگر چه سرپا بودند اما رنگ رخساره خبر می داد از سرّ درون . پگاه بسان فرشته نجاتی بود که خداوند از آسمان برایشان فرستاده باشد . همه به گردش حلقه زدند و از او می خواستند که هر چه زودتر نصیری را برای بازدید بیاورد تا با هم فکری و چاره ای برای خسارتهای وارده بیندیشند.
-پگاه از آقای صمدی خواست بلایی را که بر سر نصیری نازل گشته برای همقطارانش تعریف کند . خودش نیز به همراه تقی به بازدید از قسمتهای آسیب دیده پرداخت . از آن مجتمع عظیم جز چند دیوار سوخته و اتاقک سیاه شده چیز دیگری برجای نمانده و حاصل زحمات یک عمر ، یک شبه سوخته و خاکسترش بر باد رفته بود . پگاه می دانست که جبران این خسارت برای نصیری غیر ممکن است و آنها مجبورند که ویلا را برای فروش بگذارند . با دلی آکنده از درد و قلبی مالامال از اندوه راه ویلا را در پیش گرفت.
-نمی دانست پس از این امورات خانواده همسرش چگونه خواهد گذشت . پیش از این تصمیم گرفته بود با سامان بخشیدن به اوضاع دامپروری ، که از زمان مرگ پژمان بهم ریخته و پریشان گشته بود ، برای همیشه رامسر را ترک کند و به خانواده اش بپیوندد . اما با این وضعی که برای دامپروری پیش آمد و بیماری آقای نصیری ، دیگر تا مدتها نمی توانست تصمیمش را عملی کند . چون علاوه بر اینکه فرحناز و فرخ حکم فامیل را برایش داشتند ، تنها یادگارهای همسر مرحومش یه شمار می آمدند و پژمان در آخرین نامه اش آنها را به دست او سپرده بود .
پگاه فکر کرد اتفاقی که برای نصیری رخ داده است باید درس عبرتی برای پدرش گردد و قبل از اینکه کارخانه اش را به آتش بکشند و دارای هایش را بسوزانند ، باید همه را بفروشد و وجوهش را به بانک بسپارد.
پگاه تمام طول مسیر برای آینده نقشه می کشید و اصلاً متوجه نشد که کی به ویلا رسیده اند . راننده اتومبیل را کنار باغچه گل متوقف کرد تا پگاه از آن پیاده شود.
اما هنوز پگاه به ساختمان نرسیده بود که با دکتر صدر برخورد نمود . دکتر پس از احوالپرسی به پگاه گفت :«پدرشوهرتان سکته کرده اند و این حمله نیمی از بدن وی رافلج نموده است . اندامها به مرور زمان حس خود را باز خواهند یافت ، اما امکان اینکه یک پا یا هر دو پایشان تا آخر عمر فلج بماند بسیار زیاد است»
-نمی شود او را به تهران منتقل کنیم؟
-البته هر طور که میل شماست ، اما فعلاً از جایش حرکت نکند بهتر است . حداقل تا سه هفته دیگر نباید این کار را بکنید . دو روز دیگر دوباره ایشان را ویزیت می کنم (کارتی از جیبش درآورده و به پگاه داد .)این جا شماره تلفن منزل و مطبم نوشته شده است. در صورتی که مورد خاصی پیش آمد حتماً با من تماس بگیرید.
پگاه از دکتر صدر تشکر نمود و او را تا کنار اتومبیلش مشایعت کرد . سپس به کنار فرخ بازگشت و به پرستاری و مراقبت از او پرداخت.
پاییز فرا می رسید . زرد شدن برگها و کوچ پرندگان همه و همه خبر از آمدن پاییز می دادند و همزمان با وزش نسیم سرد پاییز ، خبر دیگری نیز در سر تا سر شهر می پیچد و شادی آن در دل مردم طنین انداز می شد :
«شاه می رود... شاه می خواهد از ایران برود...»
گرچه نخست مردم این خبر را در پشت دیوارها و درهای بسته برای یکدیگر زمزمه می کردند ، اما اندک اندک این نغمه شادی در کوی و برزن سر داده می شد و مژده فرخنده اش قلب ایرانیان را سرشار از شور و نشاط می کرد . در این ایام ، پگاه روزهای سخت و پر محنتی را سپری می نمود . او عملاً مسئول اداره کردن یک خانواده بود ، خانواده ای که آخرین ایام حیات اشرافی اش را پشت سر می گذاشت . شاید اگر نصیری اندکی از درآمدهای سرشار سالیانه خود را پس انداز کرده بود ، حالا این مشکل وخیم مالی گرینبانگیر او وخانواده اش نمی گشت.
دامداری عملاً توسط نصیری اداره می شد و سهامداران نیز اختیار پول خود را تمام و کمال به او سپرده بودند . حال که همه چیز از بین رفته و خاکستر گشته بود ، باید بیشتر بدیهای سالانه و خسارتهای وارده را خود او تأمین می کرد . پس از حادثه شوم آتش سوزی وبیماری فرخ ، پگاه سعی می کرد کمتر در مورد مسائل مالی با او گفتگو کند. گرچه نصیری قدرت تکلمش را بدست آورده بود ، اما هنوز یک دست و هر دو پای او توانایی حرکت را نداشتند . طبق گفته دکتر ، کوچکترین هیجان وناراحتی حمله دوم را به همراه داشت که منجر به مرگ نصیری می شد . سرانجام پگاه پس از چند هفته ای تفکر و مشورت با وکیل نصیری ، تصمیم به فروش ویلا گرفت.
بدهیهای نصیری باید پرداخت می شدند . به علاوه هنوز چند صد دلاری به شرکت آلمانی که ماشین آلات از آن خریداری کرده بودند ، مقروض بودند .
پگاه تصمیم خود را به فرحناز اعلام نمود و اگر چه در ابتدا با مخالفت او روبه رو شد اما با دادن توضیحات و صحبتهای وکیل نصیری ، توانست او را متقاعد کند. پگاه مجبوربود کم و بیش مسئله را برای نصیری نیز توضیح دهد . چون در هر صورت تصمیم گیرنده اصلی نصیری بود .
فرخ روی صندلی چرخ دارش کنار باغچه گل نشسته بود و آوازی را زیر لب زمزمه می کرد . پگاه آرام به او نزدیک شد . آثار غم را در چهره نصیری می توانست به وضوح ببیند . موهای سرش روز به روز بیشتر به سپیدی می گراییدند و خطوط سیمایش عمیق تر و فراوان تر می شدند . همه و همه نشانگر پیری زودرسی بودند که به سراغ پدر شوهر دوست داشتنی اش می آمد.
نصیری متوجه پگاه گشت . به رویش لبخند زد . پگاه جلوتر رفت و بر لب باغچه پهلوی او نشست . حالا دیگر وقتی نصیری سخن می گفت صدایش آشکارا می لرزید و نمی توانست فکش را به راحتی حرکت بدهد.
-خسته نباشی دخترم.
-متشکرم عموجان من خسته نیستم.
-بهتر است تعارف را کنار بگذاری . اگر چه در منزلم ، اما از همه چیز خبر دارم . می دانم که طلبکارها فشار می آورند . چند روز پیش با وکیلم تماس گرفتم . او همه چیز را برایم توضیح داد.
-پس شما... پس شما از همه چیزخبر داری؟!
-بله میدانم چه تصمیمی گرفته ای، چاره ای نیست ما مجبوریم اینجا را بفروشیم.
نصیری رویش را به سمت عمارت نمود و به آن نگریست . گویی این آخرین بارست که آن را می بیند . سپس آهی کشید و گفت :« چوب وخشت و آجر انسان را پایبند نمی کنند . خاطراتی که در دل این سنگها نهفته مرا اسیرخود کرده است . پس از مرگ پژمان دانستم که به هیچ چیز این دنیا نباید دل بست . از سنین نوجوانی وارد ارتش شدم . سالها خدمت زیر پرچم کردم . سالهای آخر به گارد پیوستم . من از افسران ویژه مراقبت از خاندان بودم . برای آنها جنگیدم » کشتم ، آخرش چه شد؟ حالا دارد می رود، می خواهد از این مملکت ، از مردمی که آنقدر سنگشان را به سینه می زد ، فرار کند.بهترین سالهای عمرم را که می توانستم صرف خانواده ام کنم ، در آن دامپروری لعنتی گذراندم. پاره جگرم را روانه غربت کردم تا مثلاً فلان پنیر را کارخانه ام تولید کند . حالا از آن همه جز دیواری سوخته بر جای نمانده است . این خانه برایم خاطرات بسیار دارد. در همین جا پژمان رشد کرد و قد کشید . کوروش عزیزم در این خانه زندگی می کرد . جای تا جای این ویلا برایم خاطره است ، یاد عزیزانی که از دست داده ام ، حالا باید این را هم از دست بدهم ، چاره ای نیست ، کاری است که باید بشود و می شود . افسوس که دیر دانستم ، افسوس که دیردانستم...»
فرخ چرخهای صندلی اش را به سوی خانه به حرکت درآورد و پگاه را با غم و اندوه بر جای گذاشت.
به زودی مقدمات فروش ویلا فراهم گشت . اسباب و اثاث با کندی جمع آوری می شدند . فرحناز تعداد زیادی از کارگران باغ و خدمتکاران را مرخص نمود و بجز سرآشپز و راننده به اضافه خانم کاظمی و عباس عذر بقیه را خواستند . پگاه تصمیم گرفت قبل از فروش ویلا مکان مناسبی جهت سکونتشان بیابد تا بعداً با مشکلی مواجه نشوند . بنابراین به چند بنگاه مسکن سر زد و مشخصات منزل مورد نظرش را داد و از آنها خواست که در صورت یافتن جایی مناسب با شرایطش به او اطلاع دهند. آن روزها خرید ملک خیلی آسان تر و سریع تر از فروش آن انجام می شد. اکثر مردم فروشنده بودند تا خریدار. بنابراین پگاه مطمئن بود که با مشکلی برای یافتن مسکن مواجه نخواهد شد.
بعد ازظهر یکی از از روزهای نسبتاً سرد پاییز بود. از شب گذشته باران شدیدی در رامسر و شهرهای اطراف می بارید و رادیو خبر وقوع احتمالی سیل را به مردم اعلام کرده بود. پگاه جلوی شومینه روی صندلی راحتی اش نشسته بود و هیزم های در حال سوختن را تماشا می کرد. او خسته بود و این خستگی را در تمام سلولهای بدنش احساس می کرد.به گذشته بر می گشت . به گذشته ای سراسر شور و زیبایی ، آن شب ها وقتی می خواست بخوابد چه رویاهای شیرینی در سر می پرورانید. رویاهایی که زیاد هم دور از دسترسش نبودند . آرزوهای دست یافتنی آن دوران ، اینک چه خنده دار به نظر می رسیدند . همیشه فکر می کرد که پیانیستی بزرگ خواهد شد . نمی دانست چه مدتی است که سراغ پیانو نرفته ، حتی انگشتش را هم بر روی کلیدهای آن نکشیده است . پگاه آه بلندی کشید و به شعله های آتش چشم دوخت.
هنوز چنددقیقه ای بیشتر نگذشته بود که عباس وارد سالن شد . لباسهایش خیس بودند و آب از موها و سر وصورتش می چکید . پگاه از روی صندلی برخاست :« چه اجباری بود که در این باران این همه راه را بیایی؟!
-خانم ... خانم ، مژده بدهید. می خواهم خبر خوشی را به شما بدهم .
-خوش خبر باشی!
-آقا و خانم فرخ پور دارند می آیند . الساعه می رسند.
پگاه جیغ بلندی کشید و در حالی که به سمت در می دوید گفت :« پدر و مادرم ...باور نمی کنم!»هم زمان با پایین آمدن پگاه از پلکان ، اتومبیل فرخ پور نیز جلوی عمارت توقف نمود . شورانگیز و فرهاد به همراه خانم پویا از در عقب پیاده شدند و قاسم نیز پس از سلام واحوالپرسی اتومبیل را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
پگاه مهمانانش را به داخل خانه دعوت نمود و خانم کاظمی را به طبقه بالا فرستاد تا به فرحناز و فرخ ورود خانواده اش را اطلاع دهد. خودش نیز برای فراهم کردن بساط چای به آشپزخانه رفت .اثاث نیمه جمع و وضعیت آشفته سالن شورانگیز و فرهاد را متعجب نمود . اما با ورود فرخ بر روی صندلی چرخدار حیرت و ناراحتی آنهادو چندان گشت .
پگاه پس از بیماری فرخ چندین بار با تهران تماس گرفته اما هیچ سخنی درباره آتش سوزی و بیماری نصیری با خانواده اش در میان نگذاشتهبود . او می دانست که فرهاد به شدت گرفتار است و به هیچ وجه دوست نداشت پدرش را با مشکلات شخصی خویش درگیر کند.
شورانگیز به محض دیدن فرخ در آن حال ، اشک در چشمانش حلقه بست و با صدای بلندی شروع به گریستن نمود . فرحناز که تازه رسیده بود ، او را در آغوش کشید و به طبقه بالا برد.
پس از رفتن آن دو فرهاد به کنار نصیری رفت و با صدایی بغض آلود گفت :« چه اتفاقی افتاده است مَرد ؟ چرا ما از آن بی خبریم ؟!»
دیدگان فرخ لبریز از اشک گشته بودند ، دستش را دور گردن فرهاد حلقه نمود و آرام شروع به گریستن کرد . باید گریه می کرد . عقده ای که در درون تلنبار شود ،باید در جایی دهان باز کند :«حاصل زحمات یک عمرم بر باد رفت . هستی ام را سوزاند ند . زندگی ام را نابود کردند . فرخ ماههاست که مُرده و این درمانده ای که در مقابلت می بینی ، پس مانده ای از گوشت و استخوان اوست.»
فرهاد آه بلندی کشید و گفت :« توکل کن بر خداوند ، آنچه که خواهم نه آن می شود ، هر چه که او خواست همان می شود.»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 14:41 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو