رمان زمستان بی بهار قسمت 42
ديگري وعده داده ام.... من اي چيز هاراهم به
عنوان تجارب شخصي به همشهريان علاقه مند ارائه مي كنم و از رقص هايي كه
كرده و مجالسي كه ديده ام داستان ها مي گويم،در حالي كه تا اين لحظه كه در
خدمت شما هستم نرقسيده ام و نه در چنين مجالسي شركت كرده ام – امّا خوب
،جهانديده هستم ،بايد يك چيز هايي بگويم.
اوايل ماه دوم بهار است،زمين ورم كرده و همچون مادر مهربان سينه اش را بالا آورده است و شيره تن خود را در غنچه ها برگ ها و شكوفه ها ميريزد.از ميان پنجره هاي باز صداي غلغل و زمزمه ي خفته ي خواب آلوده شهر ،بوق درشكه ها و تك بوق اتومبيل ها به گوش مي رسد، كلاس از عبور ستون كاميون هاييكه براي ارتش سرخ تجهيزات مي برند مي لرزد ،بوي بهار شاخو يرگ تازه درختان ، و كلاس و دبيرستان را خواب آلود كرده است .صداي يكنواخت استاد كه از بدو تاسيس دبيرستان همين درس را تكرار كرده است چون لالايي سنگيني در گوش ها مي نشيند، پلك ها سنگيني مي كنند،آسمان اخم كرده است ،حالا است كه منفجر شود.موجي از گرد و غبار و خس و خاشاك و خرده كاغذ ، انگار از ترس،به راهرو پنجره ها و درون كلاس ها مي تازد و اوراق روي ميز ها را به هوا مي برد ،و خواب را از چشم ها ميراند ، بچه ها انگار براي ممانعت از فرار خواب پلك چشمانشان را ور مي چينند ،رگبار،چون كاميون شني كه خالي كرده باشند ناگهان بر آسفالت حاشيه كلاس فرو مي بارد،بوي باران به كلاس ها راه ميابد،استاد پاي تخته سياه ،پنجره را نگاه مي كند ،تني چند در پاسخ به نگاهش مي دوند و پنجره را مي بندند.آقاي هورفر به آخرهاي درس سال نزديك شده است.با آن قد بلند و قواره پت و پهن و بي انحنا و همواره كه انگار به تابوت ملكه كلئوپاترا اندازه شده است،با كله ي ماشين شده و صورت پهن و دراز و بي حالت و داش وار صداي خس خسي خسته و يكنواختش درس را گفته و پشت به تخته سياه نوك منشور را گرفته و بالا كشيده و تغيرات فضايي آن را توضيح داده است. از توضيح كه فارق مي شود برمي گردد و شكل را مي كشد ،سپس رو به گوشه ديوار و خطاب به آن مي گويد :«ديوار،فهميدي؟»و انگار ديوار با آن قيافه بي حالتش به حالي كرده باشد كه نفهميده است مي گويد:«نفهميدي؟بسيار خوب حالا كه نفهميدي يك بار ديگر تكرار مي كنم – گوشهاتو درست وا كن »بچه ها مي خادند انگار ديوار هم ميخندد،چون آقاي هورفر دست در جيب ميكند و ته مداد بسيار كوچكي از جيب در مي آورد وخطاب به او مي گويد:«گفتم گوشهاتو درست وا كن !اي يكي ديگه پل خر بگيري است – بپا گير نيفتي! با همين ته مداد كه ميبيني صدها صفر ميشه داد ،بعدش ديگه گله نكني!»بچه ها باز مي خندند و آفاي هورفر درس را يك بار ديگر براي ديوار تكرار مي كند...
تيمسار قلعه بيگي مدتي است رفته و باز نشسته شده است ،وقايع يكي پس ديگري مي آيند و مي گذرند وم اهمچنان در مسير خويش به سوي امتحانات روانيم.شب است:رعد و برق و باد تند ،باران كه به رغم تندي باد و انگار بخواهد بيشتر او را سر لج بياورد، يكريز مي بارد به شيشه پنجره ها مي خورد و انگار بر شيشه پنجره ترني در حال حركت خطوطي مورّب بر شيشه رسم مي كند . باد برآشفته است و باران را تهديد مي كند ،آسمان برق مي زند وبه اين مشاجره مي خندد ،هر چند گاه توله هاي برق خود را در هوا رها مي كند:توله ها تاريكي را پس مي زنند به هم ميفشرند و عرصه بر خانه ها ، ساختمان ها ، و فضا تنگ مي كنند و آنها را يك آن به هم نزديك مي كنند ، ساختمان ها و درختها ، با چشمان دريده ، بهت زده، جلو مي جهند و چون مردم كنجكاو يا بيگانگاني كه بخواهند سراغ چيزي را بگيرند به طرف روشنايي پنجره ها سرك مي كشند ،و چون تاريكي فرود مي آيد مي گريزند،تا باز فرصتي بيابند و با استفاده از روشنايي «نئون»هاي آسمان سر و گوشي آب بدهند.باد زوزه مي كشد،و من تحت تاثير اين ز.زه ي خشمناك و هياهو رعد و تاثيرات احساسي پيش ساخته از اين پهلو به آن پهلو مي غلتم: چشم راستم به شدت مي پرد.-خدا به خير بگرداند-آرام نمي گيرد.بچه كه بودم براي ديدار پسر عمه به ده رفته بودم كه اول بار پريد،و همان شب ده پسر عمه را غارت كردند و چيزي نماند او را هم بكشند.از آن وقت تا به حال هر وقت كه مي پرد وحشت مي كنم ،ترديد ندارم كه اتفاق بدي خواهد افتاد . خيلي آهسته در پرتو نور چراغ خواب كشو كمد را جلو مي كشم و ريزه اي از ناني كه هميشه در كمد هست مي كنم و روي پلك چشمم مي گذارم و قا هو الله مي خوانم-امْا اين دردي را دوا نمي كند ،و چشم همچنان مثل گنجشك به دام افتاده مي جهد...
فردا پنج شنبه است با بچه ها به مرخصي نمي روم ،مي مانم ،زير پيراهن و زير شلوارم را مي شويم و مي خوابم.ساعت حوالي چهار بعد از ظهر است كه با يكي از رفقا آماده گردش مي شويم به طرف مجسمه شاهرضا، و محل سكونت لهستاني ها ،كه چشمي بچرانيم- آخر حالا كم كم احساس مي كنيم كه جواني ايجاب مي كند برويم چشم بچرانيم و دختر لهستاني را از دور ديد بزنيم ،تا بعد داستاني را بر پايه اش بسازيم ، در باب دوستي هايي كه هرگز وجود نداشته اند و عشق هايي كه هرگز طعمشان را نچشيده ايم.وانگهي نيروهاي وجود كم كم دارند وارد بازي ميشوند – يعني كه شده اند و زندگي اطراف را به بازي كشيده اند ،حالا چيزهايي را مي بينيم كه نديده بودم و نغمه هايي را مي شنوم كه نشنيده بودم. حالا مثل اينكه عناصر وجودم به ئصول به نيمهي ديگر كمال خود نزديك شده اند و نميم ديگر را مي جويند تا كامل شوند ،و در اين سلوك چيزهايي را ادراك ميكنم كه سابقاً توجهي به آنها نداشتم :حالا ديگر رگه و خشي در صداي دختر ها تشخيص مي دهم كه تاري از جايي از وجودم را مي لرزاند ، حالا ديگر خنده هاي بلوغ را خوب مي گيرم و با لذت جذب مي كنم : حالا وقتي به زن يا دختري مي رسم جهت نگاهم و مراحل نگاهم مشخص است :سر و صورت و جاهاي برجسته و سيّال ..... حالا چشم ، گوش ، نابخود دنبال نيم دگيرم مي گرند- آخر مي گويند مرد يا زن تا نيم دوم خود را نيابد كامل نمي شود .كمال مطرح نيست چون شايسته عشق ورزي نيست ، كمال يعني ارباب، و تو بايد برده اش بشوي ، و چنين چيزي نيم ديگر تو نيست،كمال يعني نقص يعني هيچ،زيبايي كمال آميخته به نقص است- مثل ماه چهارده ......
عمارت لهستاني ها را ديد مي زنيم كه واقعه اي كه انتظارش را مي كشيديم روي داد – و جناب سرهنگ را گرفتند، يعني رغت كوذتا بكند كه او را گرفتند :تا آن وقت كه ما بوديم مي ديديم كاري نكرده بود؛ اين كودتا هر چه بود بعد از جدا شدن از ما بود ، آنطور كه مي گفتند بعد از « كشتن آمريكايي ها » روي داده بود .... من كودتا را نديده بودم ،چيزي هم در باره اش نشنيده بودم – جز اينكه ديده بودم در روزهايي كه «كودتا» بود دكان و بازار را آزين مي بستند ....دوستم هم آشنايي چنداني با قضيه نداشت ،و حالا فقط جناب سرهنگ بود كه مي دويد ....و ما در شگفت كه رضا شاه هم كه كودتا كرد با همين سرعت دويد !
چون ديديم ممكن است جريان بيخ پيدا كند از همان جا يواشكي خودمان را از جمعيت دزديديم و سوار اتوبوس شديم و يك راست به خانه ي پسر عمه رفتيم . جريا را كه تعريف كرديم كلي خنديد؛ گفت: «مثال زنده روحيه ملّي و روحيه دستگاه !»سپس ابرو در هم كشيد و با قيافه خيلي جدي گفت:«ولي شما خودتان را در اين جريان داخل نكنيد....»داخل! – ما چرا؟ در ابهام سكوت گزيديم ؛ افزود :«اين جريان را هم براي كسي تعريف نكنيد ، انگار نه چنين چيزي را ديده ايد و نه شنيده ايد – از دهن شما نشنوند بهتر است؛ بعد هم سعي كنيد بعد ها خودتان را به او نشان ندهيد . امشب را بهتر است همين جا بخوابيد ؛فردا هم كه به دبيرستان مي رويد از اين بابت چيزي به كسي نگوييد ؛قطعاً تا شما مي رويد خبر رسيده ؛ از دهن شما نشنوند بهتر است .» و اين ها را به لحني گفت كه فرداي آن شب هم ، خيال مي كنم طي تمام مدت ،من دوستم شايد دو كلمه اي هم از اين بابت ، خواه به اشاره يا به صراحت ، با هم مبادله نكرديم، چون به هر حال او قاضي دادگسترس بود ، و حتماً چيز هايي مي دانست و تاكيدش بي جهت نبود....بنابراين من هم مي گذارم براي بعد ....
درس ها كم و بيش پايان پذيرفته اند ، و همه جا صحبت از امتحانات نهائي و سخت گيري وزارت فرهنگ است ..... چيزي به امتحانات نمانده است . شب ها درا طراف تخت سركار سجادي و سركاران ديگر پچ پچ ها بگو مگوهاي است ....سرانجام زمزمه ي خفته در اوج مي آيد : در كلاس، آسايشگاه ، در حياط : امتحان نمي دهيم ، اعتصاب مي كنيم ... اعتصاب !؟ سركار سجادي و ساير سركاران سخنراني مي كنند : چو ايران نباشد تن من مباد ....يعني كه ما ايراني هستيم ، و نه فقط ایرانی که فداییان ایران هستیم، و حال که مصمم به فدا کردن خود در راه ایرانیم باید بهفنون جنگ بپردازیم، و سرانجام این که ما را چه به درس خواندن. ما نمی خواهیم در حوزه های امتحانی وزارت فرهنگ امتحان بدهیمف انها با دبیرستانی ها لج اندف هنوز درد قلاب کمربندهایی را که از دبیرستانی ها خورده اند فراموش نکرده اند - فراموش نکرده اند که در میدان فوتبال وقتی به دبیرستان گل می زدند و به والاحضرت علیرضا برمی خوردند چطور بچه ها کمرها را باز می کردند و با قلاب کمر می افتادند به جانشان، و تا می خوردند می زدندف و کاری می کردند که گل نخورده چیزی مشابه آن بخورند و میدان را ترک کنند1 ما نمی خواهیم امتحان بدهیم؛ ما میخواهیم همینطوری مثل زمان رضاشاه بی امتحان از دبیرستان به دانشکده برویم و افسر بشویم، مگر همین افسرهایی که امتحان نداده اند چه عیب دارند؟...
درد کار این است که در این هیر و ویر دبیرستان که مستقل بود وابسته می شود، یعنی جزو سازمان دانشکده افسری می شود - و چه خفتی از این بالاتر - حالا دیگر باید به دانشجویان سازمان دانسکده افسری احترام گذاشت! - کی می گذارد! از نظر بعضی ها این خود نقطه مثبتی است : حالا که دبیرستان جزو دانشکده است دیگر این حوزه های امتحانی وزارت فرهنگ چه صیغه ای است!
عده ای که شایع است توده ای هستند مجالی برای عرض اندام می یابند: چهارپایه ها را می گذاردند؛ از فقر و نداری حرف می زنند؛ می گویند اکثریت شاگردها بی چیزند، حتی انقدر ندارند که خمیردندان و مسواکی برای خود بخرند یا سالی یکبار به سینما بروند. راست هم می گویند، اما سخنانشان سوء تاثیر می کند: کسیت در این سن و سال که بخواهد غرورش را بشکند و بگوید ندارم، پدرم بی چیز است؟ همه تظاهر به ثروت می کنند؛ با هر که حرف می زنی شجره نامه ای از چنته اش درمی آورد از شجره نامه بابا و اقوام بابا بلندتر، که با دو سه واسطه به قائم مقام یا حاج میرزا آغاسی یا آقامحمدخان متصلش می کنند: آن وقت نواده همچو شخصیتی پول ندارد خمیر دندان بخرد؟! - برو پی کارت عمو! مردکه جاسوس!... رفقای توده ای خبر از همدردی سایر دبیرستان ها و پشتیبانی «سندیکا» ها و «حزب» می دهند. هر چندگاه دوچرخه سواری به دم در دبیرستان می آید و خبر می اورد که فلان و بهمان دبیرستان منتظر اشاره اند تا به نشان همدردی اعتصاب کنند. بازار شایعه و پچ پچ و دلهره گرم است...
اعتصاب ها هم نوعی انقلاب اند - اعتصاب نبردی است کوچک در یک جنگ بزرگ - و رهبران خود را می یابند. اعتصاب ما هم رهبران خود را یافته است. رهبران در حیاط یا در آسایشگاه ها بر چارپایه ها می روند و شورش گرم می کنند... اعتصاب می کنیم، به کلاس نمی رویم. یک روز می گذرد، با پچ پچ و شایعه پراکنی، و خبرچینی: همه را اخراج می کنند، سردوشی ها را می کنند و همه را برای خدمت سربازی می فرستند بندرعباس - وای خدا، آنجا که چاقو کش ها را تبعدی می کنند... از هیچ کس امتان نمی کنند، همه را «کمپلت» می فرستند دانشکده... جانمی، برو که رفتی! و روحیه ها با نوسانات این شایعه ها بالا می رود و فروکش می کند. در این ضمن شوع می شود، هیات نمایندگی می رود و می آید، «خواست» ها را می برد، و جریان مذاکره را گزارش می دهد. هیات امتیازهایی گرفته است: بنا است هفته ای یک روز «آمفی تئاتر» داشته باشیم، یعنی به دانشکده افسری برویم و در جلسات سخنرانی های میهنی شرکت کنی. بله! مسخره است، معنی ندارد که آمفی تئاتر همه اش در اختیار دانشجویان دانشکده باشد! بنا است چند تفنگی به دبیرستان بیاورند و تعلیمات نظامی بدهند. دیگر؟ - دیگر هیچ. پیدا است که هیات را فریفته اندغ ار طرز حرف زدنشان پیدا است؛ پیدا است که برای خود امتیازهایی گرفته اند... وعده قبولی در امتحانات گرفته اند. هیات خیانت کرده... ما این هیات را قبول نداریم... گروه «اقتصادی» این امتیازات را مسخره می داندغ گروه بی طرف با تبسم با هر دو طرف لاس مس زند، و اظهار صریحی نمی کند - من و عباسی جزو گروه بی طرفیم... می ترسیم...
شایعه انحلال دبیرستان سخت قوت می گیرد - اتش و اعتصاب! این دیگر از آن حرف هاست! همین مانده است که اعتصاب به سربازخانه ها راه بیابد، و سرباز بفهمد که یم تواند اعتصاب کند! باید با تمام قوا کوبید. گروهانی از سربازان باغ شاه را می آورند و نگهبانی دبیرستان را تحویل می گیرند؛ سربازها را دور دبیرستان می چینند؛ هیچ کس حق ندارد با آنها حرف بزند؛ سربازان دستور دادند در صورتی که مورد اهانت یا حمله واقع شوند تیراندازی کنند... قیافه سرباز این بار به خلاف گذشته زننده می نماید؛ سابقا قابل ترحم بود، حالا همین قیافه ترحم انگیز رنگ زورگو پذیرفته، و بسیار زننده شده است: «نقلعلی» یقیافه سرهنگ به خودش گرفته - چرا نگیرد،می تواند بزند، و آب از آب تکان نخورد!
سرهنگ نحجوان رئیس جدید دبیرستان که مردی شایسته و تحصیل کرده و انسان است به آسایشگاه ما می آید؛ خطرات کا را خاطرنشان می کند، و دوستانه از بچه هامی خواهد اعتصابل را بشکنند. می گوید: «پرستیژ» خود او در خطر افتاده است. بچه ها با اینکه دوستش دارند، و می دانند که کا به مرحله خطرناکی رسیده است، نمی پذیرند: سوار بر موجی شده اند که دوستی و حرف حساب نمی شناسند. در انقلابات هم این طور است: وقتی انقلاب به سوی خشونت و دیکتاتوری میل می کند عده ای بخت برگشته، که اغلب برچسب خیانت می خورند، و روشن بین تر از دیگرانند، مخاطرات امر را خاطرنشان می کنند. که این دیکتاتوری بدتر از آن قبلی خواهد بود، این همه تسلیم نباشید، این همه تایید نباشید - اما کو گوش شنوا! سرهنگ می گوید اقداماتی کرده و موافقت وزارت فرهنگ را تحصیل کرده است که حوزه ای اختصاصی، در دانشکده افسری، برای دبیرستان تشکیل دهند و اوراق امتحانی را دبیران خودمان تصحیح کنند، و کاغذی درمی آورد و به من که در کنار تختم ایستاده است می دهد تا آن را برای دیگران بخوانم: خودش قبلا محتوای موافقت نامه را گفته است، و وعده می دهد که اقدامات دیگری هم خواهد کرد. همه کف می زنند و برای جناب سرهنگ هورا می کشند، اما اعتصاب را نمی کشند! - باز مثل انقلابات، همه معتقدند که نباید تسلیم شد، همه قبول دارند که نباید به یک مشت آدم این همه پر و بال داد... ولی هرکس به راه سابق می رود... سرهنگ های ریز و درشتی از دانشکده و ستاد ارتش می آیند و می روند. عرش را سیر می کنیم: بله، ما اینیم! سرهنگی که تا دیروز جواب سلاممان را نمی داد حالا به خواهش و تمنا افتاده است!... دو سه روزی می گذرد، سرهنگ عوض می شود، سرهنگ دیگری می آید: توده ها و یکی دوتای دیگر را اخراج می کنند، و دبیرستان آرام می شود؛ از پشتیبانی سندیکاها و حزب و همدردی و این جور چیزها خبری نمی شود - دبیرستان هم منحل نمی شود: چشم فرمانده دانشکده افسری در سانحه ای آسیب می بیند، به شکرانه سلامت او از انحلال دبیرستان که به هرحال پناهگاه عده ای لز فرزندان افسران شهید است صرفنظر می شود - این را معاون دانشکده می گوید - و ما به سلامتی فرمانده محبوب دانشکده هورا می کشیم...
آن روزی را که نتیجه امتحانات را خواندند هرگز فراموش نمی کنم: حوالی غروب آفتاب بود. قبلا گفته بودند که نتایج اعلام می کنند. بچه ها در حالی که رنگ به رخسار نداشتند برگرد مدیر دروس حلقه زده بودند؛ عده ای از خانواده های بچه های تهرانی هم آمده بودند: پدر، برادر و گاه مادر.. آخر آن وقت ها دیپلم ارج و قربی داشت: دیده بودم وقتی جوانی تیفوس می گرفت و می مرد دیپلم قاب کرده اش را پیشاپیش جنازه اش می بردند، و مادر و خواهر بیچاره بودند که قربان صدقه دیپلم می رفتند و مشایعین بودند که بر فقدان چنان استعدادی تاسف می خوردند، و ما عابران بودیم که حسرت زده دیپلم را می نگریستیم و در آرزوی وصول به ان می سوختیم! به قول ملاحسن حرکت چه چیز انده که حرمت دیپلم مانده باشد - وقتی «اهل علم» حرمت نداشته باشند توقع داری یا پاره چه باشد! هیهات، گذر زمان حرمت چیزی را نگه نمی دارد!...
باری، خانواده ها هم آمده و با حالتی حاکی از انتظار شدید در کنار بچه هایشان ایستاده بودند. صورت اسامی قبول شدگان را به ترتیب حروف الفبا و حروف اول نام خانوادگی تنظیم بودند. آقای مدیری «ز» و از روی «ژ» و «س» جست زد: جست زدن همان و تمدید شدن یک یال دیگر ترشدی آسایشگاه سجادی، با قیافه نیمه بی حال ته سیگاری را که در کف دست پنهان کرده بود تلنگر زد، و ان را در پیش پای آقای مدیری فرستاد. پیش از او سرکار پرورش هم برای آخرین بار در طی زندگانی دبیرستانی خود از حال رفته بودند. همین که یکی می افتاد قبولی ها یا خانواده ها می دویددند و او را می گرفتند و به کناری می کشیدند؛ آقای مدیری مکثی کرد، حلقه تنگ تر می شد - و تنگ تر، و آقای مدیری در حالی که دست و دست و بال تکان می داد و با سر و دست و کاغذ می خواست حلقه را گشادتر کند و موفق نمی شد پس از مکثی که در میان آمده تندتند به خواندن ادامه می داد: عده ای از خوشحالی به هوا می پریدند، عده ای همچنان مثل برگ خزان زده می ریختند و عده ای آرام با رنگ و روی پریده و داندان های به هم فشرده - و عده ای خاموش و عصبی...
سرانجام آقای مدیری به آخرین نفر صورت قبولی ها رسید - که من بودم - و چون تلقیت خوانی که به پایان تلقین مرده رسیده باشد، سکئت کرد: انتظار داشتی بگوید: «رحمه الله لمن قرا<الفاتحه!» و ما چون مشایعین جنازه از از کنار گور موپتفا پراکنده شدیم و به آسایشگاه ها و حیاط رفتیم: عده ای شاد و عده ای غمزده، و جمعی میانه، که باید در شهریور ماه از نو امتحان بدهند، و از این میان عده ای معترض که چون خود را با دیگران قیاس می کردند و سوابق تحصیلی را از نظر می گذراندند تردید نداشتند که اشتباهی رخ داده است - و همه متفکر و مغموم، بخصوص قبولی ها، که به رعایت احساس ردی ها قیافه مغموم به خود گرفته بودند و آرام صخبت می کردند - انگار در اتاق بیمار مشرف به موت.
بوی جدایی به مشام می رسید: از همه چیز، از فضا، از تخت ها، از کمدها - از همه چیز. دیگر شکی نبود که عده ای می رفتند و عده ای باز می رفتند که بروند یا که بمانند. رفتنی ها با هم خواهند بود، و ماندنی ها با هم - عده ای در بین راه راه پیاده شده بودند و عده ای همچنان به سفر ادامه می دادند: قطار مکثی کرده و بی اینکه مسافر جدیدی گرفته باشد به راه خود ادامه داده بود، و از این عده ای که در این ایستگاه پیده شده بودند مثل هر مسافر مسط راهی خاطره و یادی بیش نمی امند: مسافری بود با چشمان زاغ یا میشی، صورت گرد یا دراز، یا کیفی، کتابی... و همین! کو تا باز پیشامدی بکند و بهم برسند - آیا برسند یا نرسند...
از حالا خود را برای محیط جدید و دوستی های جدید آماده می کنیم: تقسیم و ترکیب برای چندمین بار. دبیرستان هم کمترین نور ایمان را در وجودم مشتعل نساخت. همه اش قائد عظیم الان، و جانشینش، که عظیم الشان تر بود،؛ که همه چیز بودند، و همه چیز باقی می ماندند، و بقیه هیچ؛ و همین که تو باید خوش باشی که زنده ای و جانی فدا می کنی. ساسان هم که رد شده بود، ولی درد عباسی از همه بیشتر بود: بر اثر اشتباهی که در تصحیح ورقه عربی او پیش آمده بود شاگرد اول نشده بود، و مثل ابر بهار می گریست...
زندگی در دانشکده، و سربازخانه ها به طور کلی، یک زندگی قبیله ای است: رئیس قبیله فرمانده دانشکده، و روسای تیره ها و طایفه ها فرمماندهان رسته ها و گردان ها و گروهان ها بودند - و همچون زندگی قبیله ای بسیار «بسته» و منزوی بود و همین انزوا هاله ای از عظمت به دور آن تنیده بود که به یاری رژه ها و طبل ها و شیپورها و موزیک و واکسیل و نشان و چکمه و مهمیز چرک و کثافتش را از نظرها پنهان می داشت، و مثل هر قبیله ای از دور قبیله بود و از نزدیک طویله. اسطوره های آن نیز چون زندگی قبیله ای افسانه هایی بودند که ربط چندانی به واقیت نداشتند: چون مرحوم سلیم بیگ و باره بندها و تازی های او: این یک سرلشکری نابغه بود، آن دیگر بزرگ بود؛ پیرامونشان افسانه هایی بر سر زبان ها بود؛ محیط ذهنی ما هم وسعتی نداشت؛ دنیایی ندده و جایی نرفته بودیم؛ سرهنگ همین که در آلمان درس خوانده یا در فرانسه دوره ای دیده بود می توانست بزرگ باشد، و ما عالی خیال آنچه را که از مارشال فوش و ناپلئون و هیندنبورگ شنیده و خوانده یا در فیلم دیده بودیم به بستانکار حسابش می بردیم و بادش می کردیم، آنقدر که چیزی نمی ماند بترکد. در حقیقت مثل بسیاری از چیزهای دیگر خودمان او را می ساختیم و خوارقی از برایش قائل می شدیم و به استناد همین خوارق خودساخته به پرستیدنش می پرداختیم - و وای به حال کسی که جرات و جسارت می کرد و این حریم را می شکست! این؟ این سرلشکر فلان است؛ خواب ندارد، شب و نصفه شب و صبح و ظهر نمی شناسد؛ یک وقت دیدی درست در لحظه ای که در نگهبانی هوس کرده ای چرتی بزنی آمد و کارت ویزیتش را به یقه بلوزت سنجاق کرد و نوشت : «آمدم خواب بودی!» دل شیر می خواهد که کارت ویزیت را ببیند و زهره ترک نشود. عده ای با شرکت در جنگ های داخلی بزرگ شده بودند: چادر کرد یا لر بچاره ای را به مسلسل بسته بودند و زن و بچه اش را کشته بودند و بز و گوسفندش را به یغما برده بودند و به بزرگی رسیده بودند! و نشان این بزرگی نشان هایی بودند که بر سینه داشتند. عده ای به استناد این که چندد روزی را در زندان روس ها یا انگلیس گذرانده بودند لاف بزرگی می زدند - بعدها در مورد خود ما هم مشابه این پیش آمد: ما هم به استناد این که چندی زندانی بوده ایم حرف های گنده گنده می زدیم و باد در غبغب می انداختیم و هیچ متوقع نبودیم که کسی حتی در خیال هود جسارت کند و بپرسد: گرفتند، تو که داوطلب نبودی، عملی هم نکرده بودی. حالا اگر کفته بودند آنهایی که حاضرند هفت سال در زندان بمانند که وطن از مضمصه نجات پیدا کند و تو قدم پیش گذاشته بودی و داوطلب شده بودی این بار یک حرفی، ولی گیر افتادن و زندنی شدن دلیل بی عرضگی است: شکست که افتخار ندارد. حالا اگر در راز این شکست مطالعه کرده و فن شکست دادن را از آن آموخته بوید باز یک چیزی، ولی صرف این ادعا که زندان بوده ام گویا درماندگی است. با این پشتوانه ضعیف کجا را می خواهی فتح کنی!؟... باری، نسل ها دانسجو می آمدند و افسانه ها را با اوهام می آمیختند و سیماهای تار و رعب انگیز، چون خدایان یونانی، از شخصیت های مبتذل می پرداختند، و این ماشین اسطوره سازی همچنان لاینقطع در کار بود. این دیگر کیست؟ - این جناب سروان حاتمی نژاد است که می رود در افسانه ها حیات جاوید یابد. شق و رق و عصا قورت داده و چین بر جبین افگنده می ایستد. من هرگز چه در اردو، چه در کلاس یا مانور، در هیچ جا «حالت نشسته» اش را تدیدم: این از زمره خدایان ایستاده است. نام شاه را که می آورد پاها را به هم می کوید و دست بالا نمی برد - و تمام القاب و عناوین مربوطه را هم ذکر می کند. در درس هم گذشت نمی شناسد: انصافا کارگری است که از کار نمی دزدد: می گوید: «فنر میله اتکای ماشه دستگاه چکاننده نیم خودکار مسلسل سبک ارتش شاهنشاهی ایران نمونه 1309» و تو انتظار داری که دست ببرد و لااقل چیزی به اندازه نیم پیچ قلیانی بیرون بکشد. ولی نه، اشتباه می کنی: دست می برد و از جایی از غلاف مسلسل فنر بسیار کوچکی را که با چشم غیر مسلح قابل رویت است درمی آورد - با این همه عناوین و القاب! درست مثل خود زندگی: در زندگی هم اشخاص موچک مثل موتور سیکلت های فسقلی از همه پر سر و صداترند. و تو اگر یکی از این عناوین را بیندازی و همه را بگویی و مثلا کلمه «ایران» را فراموش کنی جناب سروان غبغب می گیرد و چین بر پیشانی می اندازد و با قیافه شبیه به قیافه «قهرمان عقرب پیشانی» اسکندنامه می گوید: «دانشجو، اینهایی که گفتی لازم بود ولی کافی نبود!» از حالاتاج و ستاره های سپهبدی را سفارش داده است. ان جناب سرهنگ فلان است که هوس امپراطور سواری کرده و دنبال یارانی می گردد تا به یاری آنها عظمت ایران ساسانی را اعاده کند؛ آن جناب سرهنگ دیگر از غم فقدان هفده شهر قفقاز خواب راحت ندارد و مدام «تاکتیک»«می ریزد» که با دو لشکر کامل - دو لشکر با بیل و کلنگ سابیده و کوله پشتی های درست، نه از آنها کهیک تسمه شانه شان پاره شده و آدم را مثل یابو دچار پالان زندگی می کند - و یک حمله «گازانبری» لوث و ننگ معاهده های گلستان و ترکنچای را از دامن تاریخ ایران پاک کند... مبنای این اسطوره ها اغلب خود حضرانند: جناب سرهنگ را می بینی که برای مهیب تر جلوه دادن خود و نشاندن و جایگیر ساختن قیافه خود در ذهن بیننده ابروان پرپشتش را آشفته و نوک خنجری می کند و با تمام قوا عربده می کشد و پیاپی از همقطاران عزیز پوزش می خواهد که صدایش رسا نیست - در حالی که گوش فلک را کر کرده است، و در میان بازی نرخ می برد و می گوید معذرت می خواهد اگر صدایش رسا نیست، چرا که صد و هشتاد فقره شکستگی استخوان دارد و بدنش «در قید فلز» است: در آلمان بوده، در مانوری در حضور آدلف هیتلر زیر زنجیر تانک رفته...! آه، این عظمت دیگر چیزی نیست که حتی در خیال بگنجد! می بینی، کم نیستغ در حضور هیتلر - می فهمی؟ هیتلر! - در مانور شرکت کرده! - هیتلر را که می شناسی؟... این تیمسار را می بینی؟ همه صدایش این نیست: نصف صدایش را رضاشاه توقیف کرده: یک وقت برای رضاشاه خبر داده، صدایش آنقدر قوی بوده که حتی رضاشاه یکه خورده؛ گفته: «مرتضی خان، از این لحظه نصف صدات توقیفه!» رضاشاه هم که رفته باز صدا از توقیف درنیامده، منتظر است ببیند اعلیحضرت در این خصوص چه امر می کنند...! این چه؟ - این ناپلئون ایران است: با مجله فرانسوی مصاحبه کرده، روی لوله توپ رفته - یعنی او رفته و عکاس عکس گرفته، ولی همین که رفته خیلی کار کرده، چون با آن شکم و تنه، مهارت جانور جنگل می خواهد که آدم بتواند روی لوله توپ برود و تعادلش را حفظ کند! بعدها هم که فرمانده یکی از تیپ ها هر وقت افسری دست از پا خطا می کرد او را به اتاق کار خود - اتاق فرماندهی - احضار می کرد، و ناگهان دست می برد و مجله را از کشو میز بیرون می کشید - و افسر بیچاره راترور «روانی» می کرد: هیچ می دانی با کی طرفی؟!...
برنامه سه چهار ماه اولمان در «کهنه خیس» کشیدن و شمع زدن و سابیدن خلاصه می شد: این مقدمات دانش بود. البته وقت طلا بود، و در دانشکده با ثانیه اندازه گیری می شد: شوخی نیست، سرای دانش است،دانشکده است! برخلاف سایر جاها، و سایر مراحل زندپی وقت واقعا ارزش داشت. در طبقه چهارم عمارتی بودیم؛ از کله سحر که از رختخواب درمی آمدیم وقی برای سر خاراندن نداشتیم: به فرمانی، ظرف سی ثانیه، از طبقه چهارم به زیر زمین طبقه اول می رفتیم و صورتمان را اصلاح می کردیم و برمی گشتیم! (با تشویق نفرات اول و تنبیه نفرات آخر: معافیت از نگهبانی و تنبیه به نگهبانی اضای). نشد، از نو! باز افتادن و غلتیذن؛ با کفش های میخ دار از پله ها پایین می رفتیم و سر می خوردیم و می افتادیم و می رفتیم و نفس نفس زنان برمی گشتیم. بعد، کهنه خیس کشیدن و زیر تخت و کف آسایشگاه را سابیدن، سپس کهنه خک کشیدن، پس از انها ببینیم - با تایید سرکار سرگروهیان. پیش از آنها هم مسابقه «رختخواب درست کنی» بود، که می باید رختخواب را «آنکارده» می کردیم، به صورت قوطی کبریت، البته پس از چندین بار درست کردن و به هم زدن، و بعد برای این که وقتی تلف نشود خبردار ایستادن، و بازدید!، و سپس سر می گرفتیم و عرق می ریختیم، و وقتی خوب ازتوان می افتادیم سرکار گروهیان فرمان می داد چارپایه ها را زمین بگذاریم و خبردار بایستیم، و تا او فرصت کند ذهن تند و تیزش را به ابداع تدبیری که مانع از اتلاف وقت باشد برانگیزد - و بعد، ساییدن بیل و کلنگ،و سرانجام مشق صف جمع، و ناهار؛ و بعد از ناهار در چمن دویدن - برای حفظ بهداشت - آن هم نه یک دور بلکه چندین دور؛ سپس باز مشق چارپایه و «بکن بپوش» یعنی درآوردن و پوشین لباس، ظرف ده ثانیه. بعدها اسلحه پاک کنی هم بر این اقلام افزوده شد. اکنون هرگاه بیم آن برود که وقتی تلف شود، «اسلحه پاک کنی» از فاجعه جلو گیرد. شب ها هم که «مانور» برقرا است: سرکاران سال دو، که خدایان دانشکده اند، از العب آسایشگاه های خود به زیر آیند تا دمی چند با بندگان خود تفریح کنند. از خدایی همین یکی را یاد گرفته اند: فکر می کنند خدا هم ان بالا نشسته و زلزله را می فرستد و خودش کرکر می خندد - العیاذ بالله! زیر تخت رفتن به فرمان و ظرف دو ثانیه از آن سر تخت درآمدن، و خزیده رفتن در محوطه و شیر آب را باز کردن و در تمام مدتی که سرکار سال دو اراده کرده است آب خوردن، و با شماره و نمره شاشیدن و شستن و نشسته برخاستن، یا دور چمن را با چوب کبریت پیمودن و اندازه گرفتن - و بسیاری دیگر از این گونه تحقیقات و پژوهش های علمی و دقیق. عده ای از بچه ها در نتیجه این عملیات تهذیبی و تحقیقی بیمار بستری شده اند: خیلی ها خون می شاشند، یکی دو نفر افتادگی کلیه پیدا کرده اند.
از آیین نامه هم غافل نیستیم: «هرکس به حیات اعلیحضرت همایون شاهنشاهی سوءقصد کند محکوم به اعدام است.» این آیین نامه پادگانی است.یادم هست اوایل خدمت افسری سربازان آذربایجانی رادر آسایشگاه جمع کرده بودم و این ماده را درس می دادن. چون زبان نمی دانستم ناچار مترجم استفاده می کردم. مترجم سربازی بود که تصادفا چند کلمه ای فارسی آموخته بود، و مثل هر مترجمی دانسته یا ندانسته دامنش آلوده به خیانت بود - چون ماده را ترجمه کرد دیدم سربازان متعجب وار نگاه می کنند. حق هم داشتند؛ با اینشرط محیط زندگیشان واقعا سخت و فشارآور بود اما مقررات حاکم بر آندیگر این همه غلیظ و شدید نبود. با این ترتیبی که مترجم ترجمه کرده بود - والبته ترجمه به نوعی نزدیک به واقع هم بود - هرکس، هر همسایه ای، در معرض اعدام بود: «هرکس به حیاط اعلیحضرت همایونی سو (1) ببندد محکوم به اعدام است.» آب است تا غفلت کردی سرریز می کند از دیواره جویو از مسیر خارج می شود و به حیاط اعلیحضرت همایونی سرازیر می شود! - آنوقت با این همهدربان باغبانی که اعلیحضرت دارد و آماده اند هر قاشقی را بیل ببنند تا تو ثابت کنی که قصد و غرضی نداشته ای هفت کفن پوسانده ای!
و بعد پیش فنگ و پافنگ و دوش فنگ: کف را باید طوری به قنداق بکوبی که ازکان وجود تفنگ به ناله درآید - اگر بشکند چه بهتر، یک سال از نگهبانی معافی. البته ما سعی مان را می کنیم، ولی مر شکستنی است! یکبار اعلیحضرت آن وقت هایی کهدانشجو بودهو دوش فنگ کرده، قنداق را شکسته؛ می گویند یک سرباز هم چند سال پیش موفق به اینکار شده؛ بعد از ان دیگر سابقه ندارد. به رسته سوار هم که رفتیم، گفتند اعلیحضرت ان وقت که دانشجو بوده از
مانع 3/5 متری پریده، بعد از او نه کسی توانسته و نه هم اسبی پیدا شده که توانسته باشد... قنداق تفنگ را با تمام نیرو به دنده ها می فشاریم، سرنیز ها راست می ایستند و در یک خط، پا تو پا، پا را تا کمر نفر جلوی بالا می بریم و محکم بر زمین می کوبیم، و لرزه بر محوطه می افکنیم: اخطارها همه نظامی است: «حمال! خاک بر سر! که!» و منع ها همه نظامی: «خفه شو!»با این همه پیاپی توصیه می کنند که دانشجو باید «پرستیژ» «احتیاط» جای خالی آنها را پر کرد.
در عوض یک مابه دلخوشی است، که خستگی را از تنمان می گیرد: هر دو سه روز یک بار فرمانده دانشکده در محوطه ظاهر می شود... خبردار کهمی دهند می گویند: «دانشکده، شاد باشید!» و ما یکصدا پاسخ می دهیم: «شادباش، تیمسار!» و از شادی سر ازپا نمی شناسیم... انقدر که کم می ماند ار زیادتی شادی غش کنیم...خوشبختانه این بار بخت یار بود: دموکرات ها به قزوین رسیده بودند و تهران در معرض تهدید بود: خلاصه، میهن در خطر بود و کاخ شاه - قلب میهن - در دو قدمی دانشکده بود. تند تند مراحل تیراندازی را اجرا کردیم و برای دفاع از میهن آماده شدیم: اینک آماده ایم: شب ها ساعت دواداشته باشد: این را فرمانده رسته پیاده می گوید که رشتی است و «ژ» را «ش» تلفظ می کند - و شاید همین موجب سوءتفاهم شد که فرمانده گردان صبح پنج شنبه به دانجشجویان سفارش کرد که به مرخصی که رفتند حتما «پرستیژ» بخرند؛ بازدید می کند، اگر کسی نداشته باشد تنبیه می شود: لابد بنده خدا فکر کرده بود جناب سرهنگ علاقه مندند دانشجویان «پوستین» داشته باشند - ولی آنوقت ها پوستین نبود!... اگر پرستیژ نداریمدر عوض همیشه مقداری میخ پهن، معروف به میخ «پهلوی» داریم: هرروز بازدی است: هر لنگهپوتین باید بیست و چهار میخ داشته باشد، و همیشه بعد از این صف جمع ها چندتایی ترک خدمت می کنند که باید با واحدهای زده، یا یک پس از نیمه شب، شیپور آشوب می زنند، و ما که با قطار قشنگ و تجهیزات خوابیده ایم و در زیر آن همه باز هم خواب های وحشتناک می بینیم از بستر بیرون می جهیم و شتابان اسلحه می گیریم و به خطر می شویم و به محل های تعیین شده، پشت بام ها و دیوارها... می رویم؛ نیم ساعتی می مانیم، میهن را دلداری می دهیم، ترس و وحشت را زایل می کنیم، و بازمی گردیم...
در این ضمن به موازات تبلیغات میهنی تبلیغات «ضد میهنی» هم رواج داشت: اشتری نژادها سحت در فعالیت بودند، تبلیغات عملی هم کار خود را کرده بود: شوروی ها جنگ را برده بودند و جلوه سردارانشان بازار فرماندهان آلمانی را کساد کرده و استحکام نظامی اجتماعی را مطرح ساخته بود. دانشکده به وضوح به دو گروه تقسیم شده بود: شاه پرست و توده ای: هرچند ایتقسیمکلی گشاد بود، هر داانشجوی معترض یا گردن شقی به سهولت می توانستدر مقوله دوم جای گیرد. از نظر فرماندهان، شاهپرستان همه «پرستیژ» دشتند - بان تعبیر، پرستیژ، عرق ملی در وجه شاه پرستی آن بود، و هر دانشجویی که قیافه متامل یا بی اعتنا داشت در گروه دوم بود.کافی بود که نوک سرنیزه در خط نباشد، یا پای دانشجو از اهنگ خارج شده باشد، آن وقت فرمانده بود که فریاد می زد: «اوی حمال، مگه اینجا ارتش سرخه! تفنگو بگیر!» و دانشجو در واحد با احتیاط ارتش سرخ ثبت نام می کرد، یا دانشجویی در برابر توهین هایی که می شنید درصدد اعتراض برمی امد فورا فرمانده، با آنکه خود در تدریس آیین نامه بر لزوم احترام مقابل تاکیدها کرده بود نتیجه می گرفت که پرستیژ ندارد و هواخواه علمه بنا و پرتقال فروش و ماهی فروش است - بخصوص ماهی فروش! کافی بود یکبار کلمه «جامعه» بی هوا از دهنش بپرد تا خود او از جامعه بپرد و پر بزند و برود در رده واحدهای احتیط ارتش سرخ. اغلب روزها، همین که کشور میز را می گشودی شماره ای از روزنامه رهبر را درانمی یافتی - که به هر حال بی میل نبودی عناوین آن را ار نظر بگذرانی. پاه چیزهایی هم درباره دانشکده داشت: راجع به توهینی که افسری به دانشجویی کرده یا حقی که از دانشجو به طور کل ضایع شده یا اجحافی کهبه دانشجویان شده بود؛ و هرگاه چنین چیزی پیش می آمد ما، یعنی همه آنهایی که پرتیژ نداشتند، با قیافه اسرارآمیز و مبهم همدیگر را نگاه می کردیم؛ هرکس به دیگری چنین فرا می نمود که نوشته از خامه او تراویده است - این چیزها باز بهم منزله سربازگیری برای واحدهای ارتش سرخ بود: فرماندهان می آمدند و تهدید می کردند، در حالی که روی سخن خود را متوجه بچه هایی می کردند که تصادفا آن روز «درجا» نزده بودند یا سرنیزه های تفنگشان چنان که باید در خط نبود..
چهار ماه اول سال را گذرانده بودیم وجسن سردوشی نزیک بود؛ برای بازدید «همایونی» تهباتی دیده می شد: هر روز خدا تمرین بود، هر روز خدا فرمانده دانشکده افسریبه جای شاه می آمد و سان دیدید، و هر روز نماینده دانشجویان سال دوم از صف بیرونمی آمد و ضمن گفتن تبریک به داسنجویان تهیه افسری - که ما باشیم - از ما می خواست که وظایفمان را نسبت ب شاهنشاه و میهن فرانئش نکنیم و خود را شایسته این افتخار قرار بدهیم، و هر روز خدا نماینده ما - که خودشان تعیین کرده بودند - بهنیابت از ما قس ممی خورد که انی از خدمت به شاهنشاه ومیهن غفلت نخواهند کرد و پاس این همه مواهب را خواهد داشت، هر روز افسانه هایی که از بازدیدهای ضاشاه از دانشکده در اذهان بابپا می کرد بر زبان ها جاری بود وبا اضافات و ملحقاتی چند برای استفاده برای استفاده آیندگان در اذهان حاضران رسوب می کرد: رضاشاه را می دیدی که با آن هیکلش نیمه های شب، هنگاهی که افسر نگهبان مادرمرده خواب بوده «پای پیاده» - انگار ده فرسخ راه بود! - از در کاح روبروی دانشکده به محوطه آمده؛ در محوطه به دانشجویی که شک روش داشته برخورده، به او فرمان داده جلو در اتاق افسر نگهبان قضای حاجت کند (دانشجویی که این روایت را بازمی گفت ابروها را در هم کشید و به شیوه رضاشاه به جای عصا قنداق تفنگ را بر زمین می کوبید، و در جواب به ابراز دانشجوی اسهالی می گفت: «همین جا - همین جا!» و اسهال دانشحوی شربخت را القلا به مدت شش ماه تمدید می کرد) سپس رفته و از کاخ اختصاصی به افسر نگهبان تلفن زده و مختصات جغرافیایی نجاست فرمایشی را به او داده و در آن باره از او بازخواست کرده است! باز رضاشاه را می دیدی که نصفه های شب در اصطبل سر و کله اش پیدا شد؛ زنجیر اسپی را گشوده، با عصا اسپ را تازانده و اصطبل را به هم ریخته، و به افسر نگهبان «خارج صف» حالی کرده که اگر دشمن بود بدتر از این می کرد! شاه فعالی هم یکبار موقع شام با علیاحضرت ملکه به ناهارخوری آمده، و با علیاحضرت به فرانسه صحبت کرده بود "ils ont de desser aussis" «دردسر هم دارند!»
بعضی از این افسانه ها با اینکه در اصل شوخی تلخی بیش نبود خالی از لطف هم نبودند. رضاشاه از شکم گنده بدش می آد، و فرمانده دانشگاه جنگ تصادفا امیزی شکم گنده بود. چیرمرد ناگزیر شده بود مواقعی که اعلیحضرت برای بازدید به دانشگاه تشریف می برد برای این شکم فکری بکند. داده بود دو سوراخ اضافی در کمربند تعبیه کرده بودند: دور از هم یکی برای مواقعی کع اعلیحضرت یا والاحضرت برای بزدید می خواست تشریف می بردند به کنار درخت چنا تنومند دم دفتر می آمد، و استوار یداله خان، آردلش، را می خواست و تنه درسخت را بغل می کرد و به یدالهخان می گفت کمربندش را سفت کند: «یداله خان تسمه را می کشید تا سوراخ آخر؛ یا «بنداز به سوراخ والاحضرت» یعنی سوراخ نزدیک تر، و یداله خان می انداخت به سوراخ والاحضرت!
افسانه هایی از این گونه همچناندر قید حیات بودند، هرچند اشتری نژادها رمقی برایشان باقی نگذاشته بودند. با جلساتی که در خانه بعضی دانشجویان تشکیل می شد کم کم تغییراتی که در اذهان رخ می داد محسوس تر می شد: سوسیالیسم، فاشیسم، عدالت اجتماعی، انضباط آگاهانه - و سرانجام حزب، به سخن روز بدل می شودو حرف هایی که می زنند به دل می نشیند: کار، شرافت کار... بی اختیار یاد خالو شریف می افتم. او هم مدام در بزرگداشت کار سخن می دواند، و اگرچه خودش کار نمی کرد ازحالت قیافه و لحن سخن و همهچیزش پیدا بود که از ارادتمندان واقعی کار است. ما هم آن وقت هایی که بچه بودیم بی این که در این خصوص چیزی از کسی شنیده باشیم به کار ارادت می ورزیدیم: میرفتیم جلو آهنگری حاج ابراهی؛ مجذوبانه می استادیم و او و پسرش را که پتک می زدند با اشتیاق نظاره می کردیم، و از تماشای پیچ و تاب عضلاتشان به راستی لذت می بردیم... و به راستی هم زیبا بود... و یا هر «هنی» که پس از ضربه پتک می گفتند ز ته دل «هن» می کردیم. بعدها فهمیدیم که ستایش این جور کار مخصوص خالو شریف و ما و امثال ما نیست. کار و کار کردن طبعا زحمت دارد، و زحمت هم اغلب با درد کمر و درد مفاصل و موفتگی اعضا همراه است - و این چیزها هم البته خوشایند نیست. ولی از حق نباید گذشت دروگری که درو می کنر زیا است؛ و می توان او را نقاشی کرد و حتی به گاه فراغت لحظاتی در جلد او رفت. وجود این همه تابلویی که در جوامع صتعتی از زندگی روستایی و چوپانی ترسیم می کنند بی علت نیست: اینها را خلوشریف های فرنگی به تقاضای خالوشریف های دیگر ساخته و به این طریق ستایش خود را در قالب هنر و احساس ریخته اند! اما اگر بنا باشد مدتی واقعا در جلد همین دروگر بمانی بی گمان آن وقت چین هایی پس گردنش که چون چین های چروکیده فانوس روی هم خوابیده اند و دانه های عرق در لای درزهای آن در حال سرریزند و در نقاشی بسیار جالب اند، جالب نخواهند بود و کوزه گلینی که کلاه حصیرش را سایبان آن کرده است لطفی نخواهد داشت. به همین جهت بود که خالو شریف که مرد خیال پرداز اما واقع بین بود ترجیح داده بود همچنان در مقام ستاینده بماند و به این ستایندگی بسنده کند و شع خیال را با نثر واقع ضایع نکند» تشخیص داده بود که جامعه کوچک خانواده اش شاعری می خواهد که سرود زخمتش را بسراید...
باری، تغییرات کم کم محسوس می شد. این مسائل تازگی داشت، و مد روز بود. هیچ کس نمی گفت - و چرا بگوید؟ - که من چه سودی می توانم از مسائل سوسیالیسم ببرم؟ یا به من بگویید چه وجه مشترکی بین این مسائل و زندگی مردم ما وجود دارد، و شما فکر می کنید که چگونه باید آن را با زندگی خودمان تطبیق کرد؟ - البته صحبت کردن از یک کتاب بخصوص نیست، صحبت از تمامی فلسفه است. و من مسلما نمی خواهم بپرسی که پس چرا نرفتی و این یا آن کتاب را مطالعه کردی و زندگی دور و بر خودت را مطالعه نکردی - من هر روز در حال تجربه و مطالعه ام؛ و هیچ نمی گویم که زندگی گنگ است تا تو بگویی که نه، زندگی زبان خودش را دارد و جای خود داشت، هرچند شاید هم به همین جهت بود که حزب به فکر کار دهقانی و این جور چیزها افتاد، اگرچه این یک پیک نیک بیشتر نبوده، چه فرستادن یک عده دختر تیتیش مامانی و جوان مو روغنی به میان دهاتی های ستنی به ای میمانست که حزب خواسته باشد با واسطه زبان ژاپنی زبان زندگی دور و بر خودش را مطالعه کند. مساله علاقه به فلسفه و عقیده خاصی در بین بنود - گفتم جریان مد روز بود - وقتی فلانی «فاشیست» می شود ردخور ندارد، من سوسیالیسم هستم: بعلاوه جوانی است، نیرو زیاد است، چیزی باید این اضافه را جذب کند صرف نیرو و هم چنان که می دانید نیاز به مقتبله و اصطکاک دارد؛ وگرنه وقتی آدم استعداد این را ندارد که به خواهر و برادر و خانواده اش عشق بورزد چگونه می تواند به عقیده و نشری عشق بورزد؟ به گمان من خیلی ها این یا آن عقیده را برای این دوست دارند که فکر می کنند می تواند شخصیت بیشتری به آنها بدهد. یا حائلی در برابر بی اعتنایی ها و ناسازگاری های محیط باشد. از همه مهمتر این که جوان بودیم و به قول مادرها یک دنیا امید و آرزو داشتیم و به آرزوهای خود عنان و میدان جولان می دادیم: جوان بودیم، به افسانه ای که روح ماجراجو و خیال پرست ما را ارضا کند نیاز داشتیم. می خواستیم قهرمان بشویم و کارهای مافوق بشری بکنیم و در اجرای طرح های غول آسا شرکت کنیم. چه کاخ های بزرگی که در خیال نمی ساختیم، و چه ساختمان های شگرفی! (بسلامتی ولگا - دن 1) حتی اگر این طور هم فکر نمی کردیم بی گمان این طور احساس می کردیم که هرکس که در زمان حال زندگی کند آدم نیست؛ آدم آن است که در آینده زندگی کند، آنهم آینده ای که خود در خیال می سازد. جوان بودیم، به آرزوهای خود میدان می دادیم تا در این محیط کوچک و دنیای بزرگ پیرامون و حوادث شگرف ان زندگی منیم. چیزهایی که حزب می گفت این آرزوها را تایید می کرد - هر چند بعدها برای «کمیته بابل» مضمونی کوک کردند: آن وقت ها که ما در حزب بودیم رسم بر این جازی بود که هرچند ماه یکبار ححوزه ها و کمیته ها اجلاس می کردند و ضمن انتقاد و انتقاد از خود در باب مسائل مهم داخلی و خارجی هم اظهار نظر مب نمودند. کمیته بابل هم مثل دیگران اجلاس کرده بود، و مثل خیلی ها مشتاق بود، و به خود حق می داد در حوادث بزرگ دنیای پیرامون خود مشارکتی فعال داشته باشد. گویا این اجلاس زمانی بود که ارتش سرخ چین وارد پکن شده و چیان کای شک به جنوب گریخته بود و کمیته مرکزی حزب کمونیست چین اعلامیه ای داده بود که خود را شریک این موج بزرگ می دانست - آخر کلی به سلامتی رفیق مائو زده بود! - «کمیته بابل با کمال تاسف از گزارش های مطبوعات چنین استنباط می کند که کمیته مرکزی حزب کمونیست پرافتخار چین کبیر در این لحظات که ارتش پیروزمند سرخ وارد پکن شده و غرش توپ های پیروزمدانه اکتبر در فضای کشور کبیر چین طنین افگنده است به دار و دسته خائن چیان کای شک پیشنهاد سازش و همکاری کرده است! کمیته بابل با توجه به سرسپردگی چیا کای شک خائن به امپربالیسم جهان خوار آمریکا جدا با چنین سازشی مخالف است و این اقدام اپورتونیستی رفیق مائو و کمیته مرکزی را شدیدا محکوم می کند!...»
اوايل ماه دوم بهار است،زمين ورم كرده و همچون مادر مهربان سينه اش را بالا آورده است و شيره تن خود را در غنچه ها برگ ها و شكوفه ها ميريزد.از ميان پنجره هاي باز صداي غلغل و زمزمه ي خفته ي خواب آلوده شهر ،بوق درشكه ها و تك بوق اتومبيل ها به گوش مي رسد، كلاس از عبور ستون كاميون هاييكه براي ارتش سرخ تجهيزات مي برند مي لرزد ،بوي بهار شاخو يرگ تازه درختان ، و كلاس و دبيرستان را خواب آلود كرده است .صداي يكنواخت استاد كه از بدو تاسيس دبيرستان همين درس را تكرار كرده است چون لالايي سنگيني در گوش ها مي نشيند، پلك ها سنگيني مي كنند،آسمان اخم كرده است ،حالا است كه منفجر شود.موجي از گرد و غبار و خس و خاشاك و خرده كاغذ ، انگار از ترس،به راهرو پنجره ها و درون كلاس ها مي تازد و اوراق روي ميز ها را به هوا مي برد ،و خواب را از چشم ها ميراند ، بچه ها انگار براي ممانعت از فرار خواب پلك چشمانشان را ور مي چينند ،رگبار،چون كاميون شني كه خالي كرده باشند ناگهان بر آسفالت حاشيه كلاس فرو مي بارد،بوي باران به كلاس ها راه ميابد،استاد پاي تخته سياه ،پنجره را نگاه مي كند ،تني چند در پاسخ به نگاهش مي دوند و پنجره را مي بندند.آقاي هورفر به آخرهاي درس سال نزديك شده است.با آن قد بلند و قواره پت و پهن و بي انحنا و همواره كه انگار به تابوت ملكه كلئوپاترا اندازه شده است،با كله ي ماشين شده و صورت پهن و دراز و بي حالت و داش وار صداي خس خسي خسته و يكنواختش درس را گفته و پشت به تخته سياه نوك منشور را گرفته و بالا كشيده و تغيرات فضايي آن را توضيح داده است. از توضيح كه فارق مي شود برمي گردد و شكل را مي كشد ،سپس رو به گوشه ديوار و خطاب به آن مي گويد :«ديوار،فهميدي؟»و انگار ديوار با آن قيافه بي حالتش به حالي كرده باشد كه نفهميده است مي گويد:«نفهميدي؟بسيار خوب حالا كه نفهميدي يك بار ديگر تكرار مي كنم – گوشهاتو درست وا كن »بچه ها مي خادند انگار ديوار هم ميخندد،چون آقاي هورفر دست در جيب ميكند و ته مداد بسيار كوچكي از جيب در مي آورد وخطاب به او مي گويد:«گفتم گوشهاتو درست وا كن !اي يكي ديگه پل خر بگيري است – بپا گير نيفتي! با همين ته مداد كه ميبيني صدها صفر ميشه داد ،بعدش ديگه گله نكني!»بچه ها باز مي خندند و آفاي هورفر درس را يك بار ديگر براي ديوار تكرار مي كند...
تيمسار قلعه بيگي مدتي است رفته و باز نشسته شده است ،وقايع يكي پس ديگري مي آيند و مي گذرند وم اهمچنان در مسير خويش به سوي امتحانات روانيم.شب است:رعد و برق و باد تند ،باران كه به رغم تندي باد و انگار بخواهد بيشتر او را سر لج بياورد، يكريز مي بارد به شيشه پنجره ها مي خورد و انگار بر شيشه پنجره ترني در حال حركت خطوطي مورّب بر شيشه رسم مي كند . باد برآشفته است و باران را تهديد مي كند ،آسمان برق مي زند وبه اين مشاجره مي خندد ،هر چند گاه توله هاي برق خود را در هوا رها مي كند:توله ها تاريكي را پس مي زنند به هم ميفشرند و عرصه بر خانه ها ، ساختمان ها ، و فضا تنگ مي كنند و آنها را يك آن به هم نزديك مي كنند ، ساختمان ها و درختها ، با چشمان دريده ، بهت زده، جلو مي جهند و چون مردم كنجكاو يا بيگانگاني كه بخواهند سراغ چيزي را بگيرند به طرف روشنايي پنجره ها سرك مي كشند ،و چون تاريكي فرود مي آيد مي گريزند،تا باز فرصتي بيابند و با استفاده از روشنايي «نئون»هاي آسمان سر و گوشي آب بدهند.باد زوزه مي كشد،و من تحت تاثير اين ز.زه ي خشمناك و هياهو رعد و تاثيرات احساسي پيش ساخته از اين پهلو به آن پهلو مي غلتم: چشم راستم به شدت مي پرد.-خدا به خير بگرداند-آرام نمي گيرد.بچه كه بودم براي ديدار پسر عمه به ده رفته بودم كه اول بار پريد،و همان شب ده پسر عمه را غارت كردند و چيزي نماند او را هم بكشند.از آن وقت تا به حال هر وقت كه مي پرد وحشت مي كنم ،ترديد ندارم كه اتفاق بدي خواهد افتاد . خيلي آهسته در پرتو نور چراغ خواب كشو كمد را جلو مي كشم و ريزه اي از ناني كه هميشه در كمد هست مي كنم و روي پلك چشمم مي گذارم و قا هو الله مي خوانم-امْا اين دردي را دوا نمي كند ،و چشم همچنان مثل گنجشك به دام افتاده مي جهد...
فردا پنج شنبه است با بچه ها به مرخصي نمي روم ،مي مانم ،زير پيراهن و زير شلوارم را مي شويم و مي خوابم.ساعت حوالي چهار بعد از ظهر است كه با يكي از رفقا آماده گردش مي شويم به طرف مجسمه شاهرضا، و محل سكونت لهستاني ها ،كه چشمي بچرانيم- آخر حالا كم كم احساس مي كنيم كه جواني ايجاب مي كند برويم چشم بچرانيم و دختر لهستاني را از دور ديد بزنيم ،تا بعد داستاني را بر پايه اش بسازيم ، در باب دوستي هايي كه هرگز وجود نداشته اند و عشق هايي كه هرگز طعمشان را نچشيده ايم.وانگهي نيروهاي وجود كم كم دارند وارد بازي ميشوند – يعني كه شده اند و زندگي اطراف را به بازي كشيده اند ،حالا چيزهايي را مي بينيم كه نديده بودم و نغمه هايي را مي شنوم كه نشنيده بودم. حالا مثل اينكه عناصر وجودم به ئصول به نيمهي ديگر كمال خود نزديك شده اند و نميم ديگر را مي جويند تا كامل شوند ،و در اين سلوك چيزهايي را ادراك ميكنم كه سابقاً توجهي به آنها نداشتم :حالا ديگر رگه و خشي در صداي دختر ها تشخيص مي دهم كه تاري از جايي از وجودم را مي لرزاند ، حالا ديگر خنده هاي بلوغ را خوب مي گيرم و با لذت جذب مي كنم : حالا وقتي به زن يا دختري مي رسم جهت نگاهم و مراحل نگاهم مشخص است :سر و صورت و جاهاي برجسته و سيّال ..... حالا چشم ، گوش ، نابخود دنبال نيم دگيرم مي گرند- آخر مي گويند مرد يا زن تا نيم دوم خود را نيابد كامل نمي شود .كمال مطرح نيست چون شايسته عشق ورزي نيست ، كمال يعني ارباب، و تو بايد برده اش بشوي ، و چنين چيزي نيم ديگر تو نيست،كمال يعني نقص يعني هيچ،زيبايي كمال آميخته به نقص است- مثل ماه چهارده ......
عمارت لهستاني ها را ديد مي زنيم كه واقعه اي كه انتظارش را مي كشيديم روي داد – و جناب سرهنگ را گرفتند، يعني رغت كوذتا بكند كه او را گرفتند :تا آن وقت كه ما بوديم مي ديديم كاري نكرده بود؛ اين كودتا هر چه بود بعد از جدا شدن از ما بود ، آنطور كه مي گفتند بعد از « كشتن آمريكايي ها » روي داده بود .... من كودتا را نديده بودم ،چيزي هم در باره اش نشنيده بودم – جز اينكه ديده بودم در روزهايي كه «كودتا» بود دكان و بازار را آزين مي بستند ....دوستم هم آشنايي چنداني با قضيه نداشت ،و حالا فقط جناب سرهنگ بود كه مي دويد ....و ما در شگفت كه رضا شاه هم كه كودتا كرد با همين سرعت دويد !
چون ديديم ممكن است جريان بيخ پيدا كند از همان جا يواشكي خودمان را از جمعيت دزديديم و سوار اتوبوس شديم و يك راست به خانه ي پسر عمه رفتيم . جريا را كه تعريف كرديم كلي خنديد؛ گفت: «مثال زنده روحيه ملّي و روحيه دستگاه !»سپس ابرو در هم كشيد و با قيافه خيلي جدي گفت:«ولي شما خودتان را در اين جريان داخل نكنيد....»داخل! – ما چرا؟ در ابهام سكوت گزيديم ؛ افزود :«اين جريان را هم براي كسي تعريف نكنيد ، انگار نه چنين چيزي را ديده ايد و نه شنيده ايد – از دهن شما نشنوند بهتر است؛ بعد هم سعي كنيد بعد ها خودتان را به او نشان ندهيد . امشب را بهتر است همين جا بخوابيد ؛فردا هم كه به دبيرستان مي رويد از اين بابت چيزي به كسي نگوييد ؛قطعاً تا شما مي رويد خبر رسيده ؛ از دهن شما نشنوند بهتر است .» و اين ها را به لحني گفت كه فرداي آن شب هم ، خيال مي كنم طي تمام مدت ،من دوستم شايد دو كلمه اي هم از اين بابت ، خواه به اشاره يا به صراحت ، با هم مبادله نكرديم، چون به هر حال او قاضي دادگسترس بود ، و حتماً چيز هايي مي دانست و تاكيدش بي جهت نبود....بنابراين من هم مي گذارم براي بعد ....
درس ها كم و بيش پايان پذيرفته اند ، و همه جا صحبت از امتحانات نهائي و سخت گيري وزارت فرهنگ است ..... چيزي به امتحانات نمانده است . شب ها درا طراف تخت سركار سجادي و سركاران ديگر پچ پچ ها بگو مگوهاي است ....سرانجام زمزمه ي خفته در اوج مي آيد : در كلاس، آسايشگاه ، در حياط : امتحان نمي دهيم ، اعتصاب مي كنيم ... اعتصاب !؟ سركار سجادي و ساير سركاران سخنراني مي كنند : چو ايران نباشد تن من مباد ....يعني كه ما ايراني هستيم ، و نه فقط ایرانی که فداییان ایران هستیم، و حال که مصمم به فدا کردن خود در راه ایرانیم باید بهفنون جنگ بپردازیم، و سرانجام این که ما را چه به درس خواندن. ما نمی خواهیم در حوزه های امتحانی وزارت فرهنگ امتحان بدهیمف انها با دبیرستانی ها لج اندف هنوز درد قلاب کمربندهایی را که از دبیرستانی ها خورده اند فراموش نکرده اند - فراموش نکرده اند که در میدان فوتبال وقتی به دبیرستان گل می زدند و به والاحضرت علیرضا برمی خوردند چطور بچه ها کمرها را باز می کردند و با قلاب کمر می افتادند به جانشان، و تا می خوردند می زدندف و کاری می کردند که گل نخورده چیزی مشابه آن بخورند و میدان را ترک کنند1 ما نمی خواهیم امتحان بدهیم؛ ما میخواهیم همینطوری مثل زمان رضاشاه بی امتحان از دبیرستان به دانشکده برویم و افسر بشویم، مگر همین افسرهایی که امتحان نداده اند چه عیب دارند؟...
درد کار این است که در این هیر و ویر دبیرستان که مستقل بود وابسته می شود، یعنی جزو سازمان دانشکده افسری می شود - و چه خفتی از این بالاتر - حالا دیگر باید به دانشجویان سازمان دانسکده افسری احترام گذاشت! - کی می گذارد! از نظر بعضی ها این خود نقطه مثبتی است : حالا که دبیرستان جزو دانشکده است دیگر این حوزه های امتحانی وزارت فرهنگ چه صیغه ای است!
عده ای که شایع است توده ای هستند مجالی برای عرض اندام می یابند: چهارپایه ها را می گذاردند؛ از فقر و نداری حرف می زنند؛ می گویند اکثریت شاگردها بی چیزند، حتی انقدر ندارند که خمیردندان و مسواکی برای خود بخرند یا سالی یکبار به سینما بروند. راست هم می گویند، اما سخنانشان سوء تاثیر می کند: کسیت در این سن و سال که بخواهد غرورش را بشکند و بگوید ندارم، پدرم بی چیز است؟ همه تظاهر به ثروت می کنند؛ با هر که حرف می زنی شجره نامه ای از چنته اش درمی آورد از شجره نامه بابا و اقوام بابا بلندتر، که با دو سه واسطه به قائم مقام یا حاج میرزا آغاسی یا آقامحمدخان متصلش می کنند: آن وقت نواده همچو شخصیتی پول ندارد خمیر دندان بخرد؟! - برو پی کارت عمو! مردکه جاسوس!... رفقای توده ای خبر از همدردی سایر دبیرستان ها و پشتیبانی «سندیکا» ها و «حزب» می دهند. هر چندگاه دوچرخه سواری به دم در دبیرستان می آید و خبر می اورد که فلان و بهمان دبیرستان منتظر اشاره اند تا به نشان همدردی اعتصاب کنند. بازار شایعه و پچ پچ و دلهره گرم است...
اعتصاب ها هم نوعی انقلاب اند - اعتصاب نبردی است کوچک در یک جنگ بزرگ - و رهبران خود را می یابند. اعتصاب ما هم رهبران خود را یافته است. رهبران در حیاط یا در آسایشگاه ها بر چارپایه ها می روند و شورش گرم می کنند... اعتصاب می کنیم، به کلاس نمی رویم. یک روز می گذرد، با پچ پچ و شایعه پراکنی، و خبرچینی: همه را اخراج می کنند، سردوشی ها را می کنند و همه را برای خدمت سربازی می فرستند بندرعباس - وای خدا، آنجا که چاقو کش ها را تبعدی می کنند... از هیچ کس امتان نمی کنند، همه را «کمپلت» می فرستند دانشکده... جانمی، برو که رفتی! و روحیه ها با نوسانات این شایعه ها بالا می رود و فروکش می کند. در این ضمن شوع می شود، هیات نمایندگی می رود و می آید، «خواست» ها را می برد، و جریان مذاکره را گزارش می دهد. هیات امتیازهایی گرفته است: بنا است هفته ای یک روز «آمفی تئاتر» داشته باشیم، یعنی به دانشکده افسری برویم و در جلسات سخنرانی های میهنی شرکت کنی. بله! مسخره است، معنی ندارد که آمفی تئاتر همه اش در اختیار دانشجویان دانشکده باشد! بنا است چند تفنگی به دبیرستان بیاورند و تعلیمات نظامی بدهند. دیگر؟ - دیگر هیچ. پیدا است که هیات را فریفته اندغ ار طرز حرف زدنشان پیدا است؛ پیدا است که برای خود امتیازهایی گرفته اند... وعده قبولی در امتحانات گرفته اند. هیات خیانت کرده... ما این هیات را قبول نداریم... گروه «اقتصادی» این امتیازات را مسخره می داندغ گروه بی طرف با تبسم با هر دو طرف لاس مس زند، و اظهار صریحی نمی کند - من و عباسی جزو گروه بی طرفیم... می ترسیم...
شایعه انحلال دبیرستان سخت قوت می گیرد - اتش و اعتصاب! این دیگر از آن حرف هاست! همین مانده است که اعتصاب به سربازخانه ها راه بیابد، و سرباز بفهمد که یم تواند اعتصاب کند! باید با تمام قوا کوبید. گروهانی از سربازان باغ شاه را می آورند و نگهبانی دبیرستان را تحویل می گیرند؛ سربازها را دور دبیرستان می چینند؛ هیچ کس حق ندارد با آنها حرف بزند؛ سربازان دستور دادند در صورتی که مورد اهانت یا حمله واقع شوند تیراندازی کنند... قیافه سرباز این بار به خلاف گذشته زننده می نماید؛ سابقا قابل ترحم بود، حالا همین قیافه ترحم انگیز رنگ زورگو پذیرفته، و بسیار زننده شده است: «نقلعلی» یقیافه سرهنگ به خودش گرفته - چرا نگیرد،می تواند بزند، و آب از آب تکان نخورد!
سرهنگ نحجوان رئیس جدید دبیرستان که مردی شایسته و تحصیل کرده و انسان است به آسایشگاه ما می آید؛ خطرات کا را خاطرنشان می کند، و دوستانه از بچه هامی خواهد اعتصابل را بشکنند. می گوید: «پرستیژ» خود او در خطر افتاده است. بچه ها با اینکه دوستش دارند، و می دانند که کا به مرحله خطرناکی رسیده است، نمی پذیرند: سوار بر موجی شده اند که دوستی و حرف حساب نمی شناسند. در انقلابات هم این طور است: وقتی انقلاب به سوی خشونت و دیکتاتوری میل می کند عده ای بخت برگشته، که اغلب برچسب خیانت می خورند، و روشن بین تر از دیگرانند، مخاطرات امر را خاطرنشان می کنند. که این دیکتاتوری بدتر از آن قبلی خواهد بود، این همه تسلیم نباشید، این همه تایید نباشید - اما کو گوش شنوا! سرهنگ می گوید اقداماتی کرده و موافقت وزارت فرهنگ را تحصیل کرده است که حوزه ای اختصاصی، در دانشکده افسری، برای دبیرستان تشکیل دهند و اوراق امتحانی را دبیران خودمان تصحیح کنند، و کاغذی درمی آورد و به من که در کنار تختم ایستاده است می دهد تا آن را برای دیگران بخوانم: خودش قبلا محتوای موافقت نامه را گفته است، و وعده می دهد که اقدامات دیگری هم خواهد کرد. همه کف می زنند و برای جناب سرهنگ هورا می کشند، اما اعتصاب را نمی کشند! - باز مثل انقلابات، همه معتقدند که نباید تسلیم شد، همه قبول دارند که نباید به یک مشت آدم این همه پر و بال داد... ولی هرکس به راه سابق می رود... سرهنگ های ریز و درشتی از دانشکده و ستاد ارتش می آیند و می روند. عرش را سیر می کنیم: بله، ما اینیم! سرهنگی که تا دیروز جواب سلاممان را نمی داد حالا به خواهش و تمنا افتاده است!... دو سه روزی می گذرد، سرهنگ عوض می شود، سرهنگ دیگری می آید: توده ها و یکی دوتای دیگر را اخراج می کنند، و دبیرستان آرام می شود؛ از پشتیبانی سندیکاها و حزب و همدردی و این جور چیزها خبری نمی شود - دبیرستان هم منحل نمی شود: چشم فرمانده دانشکده افسری در سانحه ای آسیب می بیند، به شکرانه سلامت او از انحلال دبیرستان که به هرحال پناهگاه عده ای لز فرزندان افسران شهید است صرفنظر می شود - این را معاون دانشکده می گوید - و ما به سلامتی فرمانده محبوب دانشکده هورا می کشیم...
آن روزی را که نتیجه امتحانات را خواندند هرگز فراموش نمی کنم: حوالی غروب آفتاب بود. قبلا گفته بودند که نتایج اعلام می کنند. بچه ها در حالی که رنگ به رخسار نداشتند برگرد مدیر دروس حلقه زده بودند؛ عده ای از خانواده های بچه های تهرانی هم آمده بودند: پدر، برادر و گاه مادر.. آخر آن وقت ها دیپلم ارج و قربی داشت: دیده بودم وقتی جوانی تیفوس می گرفت و می مرد دیپلم قاب کرده اش را پیشاپیش جنازه اش می بردند، و مادر و خواهر بیچاره بودند که قربان صدقه دیپلم می رفتند و مشایعین بودند که بر فقدان چنان استعدادی تاسف می خوردند، و ما عابران بودیم که حسرت زده دیپلم را می نگریستیم و در آرزوی وصول به ان می سوختیم! به قول ملاحسن حرکت چه چیز انده که حرمت دیپلم مانده باشد - وقتی «اهل علم» حرمت نداشته باشند توقع داری یا پاره چه باشد! هیهات، گذر زمان حرمت چیزی را نگه نمی دارد!...
باری، خانواده ها هم آمده و با حالتی حاکی از انتظار شدید در کنار بچه هایشان ایستاده بودند. صورت اسامی قبول شدگان را به ترتیب حروف الفبا و حروف اول نام خانوادگی تنظیم بودند. آقای مدیری «ز» و از روی «ژ» و «س» جست زد: جست زدن همان و تمدید شدن یک یال دیگر ترشدی آسایشگاه سجادی، با قیافه نیمه بی حال ته سیگاری را که در کف دست پنهان کرده بود تلنگر زد، و ان را در پیش پای آقای مدیری فرستاد. پیش از او سرکار پرورش هم برای آخرین بار در طی زندگانی دبیرستانی خود از حال رفته بودند. همین که یکی می افتاد قبولی ها یا خانواده ها می دویددند و او را می گرفتند و به کناری می کشیدند؛ آقای مدیری مکثی کرد، حلقه تنگ تر می شد - و تنگ تر، و آقای مدیری در حالی که دست و دست و بال تکان می داد و با سر و دست و کاغذ می خواست حلقه را گشادتر کند و موفق نمی شد پس از مکثی که در میان آمده تندتند به خواندن ادامه می داد: عده ای از خوشحالی به هوا می پریدند، عده ای همچنان مثل برگ خزان زده می ریختند و عده ای آرام با رنگ و روی پریده و داندان های به هم فشرده - و عده ای خاموش و عصبی...
سرانجام آقای مدیری به آخرین نفر صورت قبولی ها رسید - که من بودم - و چون تلقیت خوانی که به پایان تلقین مرده رسیده باشد، سکئت کرد: انتظار داشتی بگوید: «رحمه الله لمن قرا<الفاتحه!» و ما چون مشایعین جنازه از از کنار گور موپتفا پراکنده شدیم و به آسایشگاه ها و حیاط رفتیم: عده ای شاد و عده ای غمزده، و جمعی میانه، که باید در شهریور ماه از نو امتحان بدهند، و از این میان عده ای معترض که چون خود را با دیگران قیاس می کردند و سوابق تحصیلی را از نظر می گذراندند تردید نداشتند که اشتباهی رخ داده است - و همه متفکر و مغموم، بخصوص قبولی ها، که به رعایت احساس ردی ها قیافه مغموم به خود گرفته بودند و آرام صخبت می کردند - انگار در اتاق بیمار مشرف به موت.
بوی جدایی به مشام می رسید: از همه چیز، از فضا، از تخت ها، از کمدها - از همه چیز. دیگر شکی نبود که عده ای می رفتند و عده ای باز می رفتند که بروند یا که بمانند. رفتنی ها با هم خواهند بود، و ماندنی ها با هم - عده ای در بین راه راه پیاده شده بودند و عده ای همچنان به سفر ادامه می دادند: قطار مکثی کرده و بی اینکه مسافر جدیدی گرفته باشد به راه خود ادامه داده بود، و از این عده ای که در این ایستگاه پیده شده بودند مثل هر مسافر مسط راهی خاطره و یادی بیش نمی امند: مسافری بود با چشمان زاغ یا میشی، صورت گرد یا دراز، یا کیفی، کتابی... و همین! کو تا باز پیشامدی بکند و بهم برسند - آیا برسند یا نرسند...
از حالا خود را برای محیط جدید و دوستی های جدید آماده می کنیم: تقسیم و ترکیب برای چندمین بار. دبیرستان هم کمترین نور ایمان را در وجودم مشتعل نساخت. همه اش قائد عظیم الان، و جانشینش، که عظیم الشان تر بود،؛ که همه چیز بودند، و همه چیز باقی می ماندند، و بقیه هیچ؛ و همین که تو باید خوش باشی که زنده ای و جانی فدا می کنی. ساسان هم که رد شده بود، ولی درد عباسی از همه بیشتر بود: بر اثر اشتباهی که در تصحیح ورقه عربی او پیش آمده بود شاگرد اول نشده بود، و مثل ابر بهار می گریست...
زندگی در دانشکده، و سربازخانه ها به طور کلی، یک زندگی قبیله ای است: رئیس قبیله فرمانده دانشکده، و روسای تیره ها و طایفه ها فرمماندهان رسته ها و گردان ها و گروهان ها بودند - و همچون زندگی قبیله ای بسیار «بسته» و منزوی بود و همین انزوا هاله ای از عظمت به دور آن تنیده بود که به یاری رژه ها و طبل ها و شیپورها و موزیک و واکسیل و نشان و چکمه و مهمیز چرک و کثافتش را از نظرها پنهان می داشت، و مثل هر قبیله ای از دور قبیله بود و از نزدیک طویله. اسطوره های آن نیز چون زندگی قبیله ای افسانه هایی بودند که ربط چندانی به واقیت نداشتند: چون مرحوم سلیم بیگ و باره بندها و تازی های او: این یک سرلشکری نابغه بود، آن دیگر بزرگ بود؛ پیرامونشان افسانه هایی بر سر زبان ها بود؛ محیط ذهنی ما هم وسعتی نداشت؛ دنیایی ندده و جایی نرفته بودیم؛ سرهنگ همین که در آلمان درس خوانده یا در فرانسه دوره ای دیده بود می توانست بزرگ باشد، و ما عالی خیال آنچه را که از مارشال فوش و ناپلئون و هیندنبورگ شنیده و خوانده یا در فیلم دیده بودیم به بستانکار حسابش می بردیم و بادش می کردیم، آنقدر که چیزی نمی ماند بترکد. در حقیقت مثل بسیاری از چیزهای دیگر خودمان او را می ساختیم و خوارقی از برایش قائل می شدیم و به استناد همین خوارق خودساخته به پرستیدنش می پرداختیم - و وای به حال کسی که جرات و جسارت می کرد و این حریم را می شکست! این؟ این سرلشکر فلان است؛ خواب ندارد، شب و نصفه شب و صبح و ظهر نمی شناسد؛ یک وقت دیدی درست در لحظه ای که در نگهبانی هوس کرده ای چرتی بزنی آمد و کارت ویزیتش را به یقه بلوزت سنجاق کرد و نوشت : «آمدم خواب بودی!» دل شیر می خواهد که کارت ویزیت را ببیند و زهره ترک نشود. عده ای با شرکت در جنگ های داخلی بزرگ شده بودند: چادر کرد یا لر بچاره ای را به مسلسل بسته بودند و زن و بچه اش را کشته بودند و بز و گوسفندش را به یغما برده بودند و به بزرگی رسیده بودند! و نشان این بزرگی نشان هایی بودند که بر سینه داشتند. عده ای به استناد این که چندد روزی را در زندان روس ها یا انگلیس گذرانده بودند لاف بزرگی می زدند - بعدها در مورد خود ما هم مشابه این پیش آمد: ما هم به استناد این که چندی زندانی بوده ایم حرف های گنده گنده می زدیم و باد در غبغب می انداختیم و هیچ متوقع نبودیم که کسی حتی در خیال هود جسارت کند و بپرسد: گرفتند، تو که داوطلب نبودی، عملی هم نکرده بودی. حالا اگر کفته بودند آنهایی که حاضرند هفت سال در زندان بمانند که وطن از مضمصه نجات پیدا کند و تو قدم پیش گذاشته بودی و داوطلب شده بودی این بار یک حرفی، ولی گیر افتادن و زندنی شدن دلیل بی عرضگی است: شکست که افتخار ندارد. حالا اگر در راز این شکست مطالعه کرده و فن شکست دادن را از آن آموخته بوید باز یک چیزی، ولی صرف این ادعا که زندان بوده ام گویا درماندگی است. با این پشتوانه ضعیف کجا را می خواهی فتح کنی!؟... باری، نسل ها دانسجو می آمدند و افسانه ها را با اوهام می آمیختند و سیماهای تار و رعب انگیز، چون خدایان یونانی، از شخصیت های مبتذل می پرداختند، و این ماشین اسطوره سازی همچنان لاینقطع در کار بود. این دیگر کیست؟ - این جناب سروان حاتمی نژاد است که می رود در افسانه ها حیات جاوید یابد. شق و رق و عصا قورت داده و چین بر جبین افگنده می ایستد. من هرگز چه در اردو، چه در کلاس یا مانور، در هیچ جا «حالت نشسته» اش را تدیدم: این از زمره خدایان ایستاده است. نام شاه را که می آورد پاها را به هم می کوید و دست بالا نمی برد - و تمام القاب و عناوین مربوطه را هم ذکر می کند. در درس هم گذشت نمی شناسد: انصافا کارگری است که از کار نمی دزدد: می گوید: «فنر میله اتکای ماشه دستگاه چکاننده نیم خودکار مسلسل سبک ارتش شاهنشاهی ایران نمونه 1309» و تو انتظار داری که دست ببرد و لااقل چیزی به اندازه نیم پیچ قلیانی بیرون بکشد. ولی نه، اشتباه می کنی: دست می برد و از جایی از غلاف مسلسل فنر بسیار کوچکی را که با چشم غیر مسلح قابل رویت است درمی آورد - با این همه عناوین و القاب! درست مثل خود زندگی: در زندگی هم اشخاص موچک مثل موتور سیکلت های فسقلی از همه پر سر و صداترند. و تو اگر یکی از این عناوین را بیندازی و همه را بگویی و مثلا کلمه «ایران» را فراموش کنی جناب سروان غبغب می گیرد و چین بر پیشانی می اندازد و با قیافه شبیه به قیافه «قهرمان عقرب پیشانی» اسکندنامه می گوید: «دانشجو، اینهایی که گفتی لازم بود ولی کافی نبود!» از حالاتاج و ستاره های سپهبدی را سفارش داده است. ان جناب سرهنگ فلان است که هوس امپراطور سواری کرده و دنبال یارانی می گردد تا به یاری آنها عظمت ایران ساسانی را اعاده کند؛ آن جناب سرهنگ دیگر از غم فقدان هفده شهر قفقاز خواب راحت ندارد و مدام «تاکتیک»«می ریزد» که با دو لشکر کامل - دو لشکر با بیل و کلنگ سابیده و کوله پشتی های درست، نه از آنها کهیک تسمه شانه شان پاره شده و آدم را مثل یابو دچار پالان زندگی می کند - و یک حمله «گازانبری» لوث و ننگ معاهده های گلستان و ترکنچای را از دامن تاریخ ایران پاک کند... مبنای این اسطوره ها اغلب خود حضرانند: جناب سرهنگ را می بینی که برای مهیب تر جلوه دادن خود و نشاندن و جایگیر ساختن قیافه خود در ذهن بیننده ابروان پرپشتش را آشفته و نوک خنجری می کند و با تمام قوا عربده می کشد و پیاپی از همقطاران عزیز پوزش می خواهد که صدایش رسا نیست - در حالی که گوش فلک را کر کرده است، و در میان بازی نرخ می برد و می گوید معذرت می خواهد اگر صدایش رسا نیست، چرا که صد و هشتاد فقره شکستگی استخوان دارد و بدنش «در قید فلز» است: در آلمان بوده، در مانوری در حضور آدلف هیتلر زیر زنجیر تانک رفته...! آه، این عظمت دیگر چیزی نیست که حتی در خیال بگنجد! می بینی، کم نیستغ در حضور هیتلر - می فهمی؟ هیتلر! - در مانور شرکت کرده! - هیتلر را که می شناسی؟... این تیمسار را می بینی؟ همه صدایش این نیست: نصف صدایش را رضاشاه توقیف کرده: یک وقت برای رضاشاه خبر داده، صدایش آنقدر قوی بوده که حتی رضاشاه یکه خورده؛ گفته: «مرتضی خان، از این لحظه نصف صدات توقیفه!» رضاشاه هم که رفته باز صدا از توقیف درنیامده، منتظر است ببیند اعلیحضرت در این خصوص چه امر می کنند...! این چه؟ - این ناپلئون ایران است: با مجله فرانسوی مصاحبه کرده، روی لوله توپ رفته - یعنی او رفته و عکاس عکس گرفته، ولی همین که رفته خیلی کار کرده، چون با آن شکم و تنه، مهارت جانور جنگل می خواهد که آدم بتواند روی لوله توپ برود و تعادلش را حفظ کند! بعدها هم که فرمانده یکی از تیپ ها هر وقت افسری دست از پا خطا می کرد او را به اتاق کار خود - اتاق فرماندهی - احضار می کرد، و ناگهان دست می برد و مجله را از کشو میز بیرون می کشید - و افسر بیچاره راترور «روانی» می کرد: هیچ می دانی با کی طرفی؟!...
برنامه سه چهار ماه اولمان در «کهنه خیس» کشیدن و شمع زدن و سابیدن خلاصه می شد: این مقدمات دانش بود. البته وقت طلا بود، و در دانشکده با ثانیه اندازه گیری می شد: شوخی نیست، سرای دانش است،دانشکده است! برخلاف سایر جاها، و سایر مراحل زندپی وقت واقعا ارزش داشت. در طبقه چهارم عمارتی بودیم؛ از کله سحر که از رختخواب درمی آمدیم وقی برای سر خاراندن نداشتیم: به فرمانی، ظرف سی ثانیه، از طبقه چهارم به زیر زمین طبقه اول می رفتیم و صورتمان را اصلاح می کردیم و برمی گشتیم! (با تشویق نفرات اول و تنبیه نفرات آخر: معافیت از نگهبانی و تنبیه به نگهبانی اضای). نشد، از نو! باز افتادن و غلتیذن؛ با کفش های میخ دار از پله ها پایین می رفتیم و سر می خوردیم و می افتادیم و می رفتیم و نفس نفس زنان برمی گشتیم. بعد، کهنه خیس کشیدن و زیر تخت و کف آسایشگاه را سابیدن، سپس کهنه خک کشیدن، پس از انها ببینیم - با تایید سرکار سرگروهیان. پیش از آنها هم مسابقه «رختخواب درست کنی» بود، که می باید رختخواب را «آنکارده» می کردیم، به صورت قوطی کبریت، البته پس از چندین بار درست کردن و به هم زدن، و بعد برای این که وقتی تلف نشود خبردار ایستادن، و بازدید!، و سپس سر می گرفتیم و عرق می ریختیم، و وقتی خوب ازتوان می افتادیم سرکار گروهیان فرمان می داد چارپایه ها را زمین بگذاریم و خبردار بایستیم، و تا او فرصت کند ذهن تند و تیزش را به ابداع تدبیری که مانع از اتلاف وقت باشد برانگیزد - و بعد، ساییدن بیل و کلنگ،و سرانجام مشق صف جمع، و ناهار؛ و بعد از ناهار در چمن دویدن - برای حفظ بهداشت - آن هم نه یک دور بلکه چندین دور؛ سپس باز مشق چارپایه و «بکن بپوش» یعنی درآوردن و پوشین لباس، ظرف ده ثانیه. بعدها اسلحه پاک کنی هم بر این اقلام افزوده شد. اکنون هرگاه بیم آن برود که وقتی تلف شود، «اسلحه پاک کنی» از فاجعه جلو گیرد. شب ها هم که «مانور» برقرا است: سرکاران سال دو، که خدایان دانشکده اند، از العب آسایشگاه های خود به زیر آیند تا دمی چند با بندگان خود تفریح کنند. از خدایی همین یکی را یاد گرفته اند: فکر می کنند خدا هم ان بالا نشسته و زلزله را می فرستد و خودش کرکر می خندد - العیاذ بالله! زیر تخت رفتن به فرمان و ظرف دو ثانیه از آن سر تخت درآمدن، و خزیده رفتن در محوطه و شیر آب را باز کردن و در تمام مدتی که سرکار سال دو اراده کرده است آب خوردن، و با شماره و نمره شاشیدن و شستن و نشسته برخاستن، یا دور چمن را با چوب کبریت پیمودن و اندازه گرفتن - و بسیاری دیگر از این گونه تحقیقات و پژوهش های علمی و دقیق. عده ای از بچه ها در نتیجه این عملیات تهذیبی و تحقیقی بیمار بستری شده اند: خیلی ها خون می شاشند، یکی دو نفر افتادگی کلیه پیدا کرده اند.
از آیین نامه هم غافل نیستیم: «هرکس به حیات اعلیحضرت همایون شاهنشاهی سوءقصد کند محکوم به اعدام است.» این آیین نامه پادگانی است.یادم هست اوایل خدمت افسری سربازان آذربایجانی رادر آسایشگاه جمع کرده بودم و این ماده را درس می دادن. چون زبان نمی دانستم ناچار مترجم استفاده می کردم. مترجم سربازی بود که تصادفا چند کلمه ای فارسی آموخته بود، و مثل هر مترجمی دانسته یا ندانسته دامنش آلوده به خیانت بود - چون ماده را ترجمه کرد دیدم سربازان متعجب وار نگاه می کنند. حق هم داشتند؛ با اینشرط محیط زندگیشان واقعا سخت و فشارآور بود اما مقررات حاکم بر آندیگر این همه غلیظ و شدید نبود. با این ترتیبی که مترجم ترجمه کرده بود - والبته ترجمه به نوعی نزدیک به واقع هم بود - هرکس، هر همسایه ای، در معرض اعدام بود: «هرکس به حیاط اعلیحضرت همایونی سو (1) ببندد محکوم به اعدام است.» آب است تا غفلت کردی سرریز می کند از دیواره جویو از مسیر خارج می شود و به حیاط اعلیحضرت همایونی سرازیر می شود! - آنوقت با این همهدربان باغبانی که اعلیحضرت دارد و آماده اند هر قاشقی را بیل ببنند تا تو ثابت کنی که قصد و غرضی نداشته ای هفت کفن پوسانده ای!
و بعد پیش فنگ و پافنگ و دوش فنگ: کف را باید طوری به قنداق بکوبی که ازکان وجود تفنگ به ناله درآید - اگر بشکند چه بهتر، یک سال از نگهبانی معافی. البته ما سعی مان را می کنیم، ولی مر شکستنی است! یکبار اعلیحضرت آن وقت هایی کهدانشجو بودهو دوش فنگ کرده، قنداق را شکسته؛ می گویند یک سرباز هم چند سال پیش موفق به اینکار شده؛ بعد از ان دیگر سابقه ندارد. به رسته سوار هم که رفتیم، گفتند اعلیحضرت ان وقت که دانشجو بوده از
مانع 3/5 متری پریده، بعد از او نه کسی توانسته و نه هم اسبی پیدا شده که توانسته باشد... قنداق تفنگ را با تمام نیرو به دنده ها می فشاریم، سرنیز ها راست می ایستند و در یک خط، پا تو پا، پا را تا کمر نفر جلوی بالا می بریم و محکم بر زمین می کوبیم، و لرزه بر محوطه می افکنیم: اخطارها همه نظامی است: «حمال! خاک بر سر! که!» و منع ها همه نظامی: «خفه شو!»با این همه پیاپی توصیه می کنند که دانشجو باید «پرستیژ» «احتیاط» جای خالی آنها را پر کرد.
در عوض یک مابه دلخوشی است، که خستگی را از تنمان می گیرد: هر دو سه روز یک بار فرمانده دانشکده در محوطه ظاهر می شود... خبردار کهمی دهند می گویند: «دانشکده، شاد باشید!» و ما یکصدا پاسخ می دهیم: «شادباش، تیمسار!» و از شادی سر ازپا نمی شناسیم... انقدر که کم می ماند ار زیادتی شادی غش کنیم...خوشبختانه این بار بخت یار بود: دموکرات ها به قزوین رسیده بودند و تهران در معرض تهدید بود: خلاصه، میهن در خطر بود و کاخ شاه - قلب میهن - در دو قدمی دانشکده بود. تند تند مراحل تیراندازی را اجرا کردیم و برای دفاع از میهن آماده شدیم: اینک آماده ایم: شب ها ساعت دواداشته باشد: این را فرمانده رسته پیاده می گوید که رشتی است و «ژ» را «ش» تلفظ می کند - و شاید همین موجب سوءتفاهم شد که فرمانده گردان صبح پنج شنبه به دانجشجویان سفارش کرد که به مرخصی که رفتند حتما «پرستیژ» بخرند؛ بازدید می کند، اگر کسی نداشته باشد تنبیه می شود: لابد بنده خدا فکر کرده بود جناب سرهنگ علاقه مندند دانشجویان «پوستین» داشته باشند - ولی آنوقت ها پوستین نبود!... اگر پرستیژ نداریمدر عوض همیشه مقداری میخ پهن، معروف به میخ «پهلوی» داریم: هرروز بازدی است: هر لنگهپوتین باید بیست و چهار میخ داشته باشد، و همیشه بعد از این صف جمع ها چندتایی ترک خدمت می کنند که باید با واحدهای زده، یا یک پس از نیمه شب، شیپور آشوب می زنند، و ما که با قطار قشنگ و تجهیزات خوابیده ایم و در زیر آن همه باز هم خواب های وحشتناک می بینیم از بستر بیرون می جهیم و شتابان اسلحه می گیریم و به خطر می شویم و به محل های تعیین شده، پشت بام ها و دیوارها... می رویم؛ نیم ساعتی می مانیم، میهن را دلداری می دهیم، ترس و وحشت را زایل می کنیم، و بازمی گردیم...
در این ضمن به موازات تبلیغات میهنی تبلیغات «ضد میهنی» هم رواج داشت: اشتری نژادها سحت در فعالیت بودند، تبلیغات عملی هم کار خود را کرده بود: شوروی ها جنگ را برده بودند و جلوه سردارانشان بازار فرماندهان آلمانی را کساد کرده و استحکام نظامی اجتماعی را مطرح ساخته بود. دانشکده به وضوح به دو گروه تقسیم شده بود: شاه پرست و توده ای: هرچند ایتقسیمکلی گشاد بود، هر داانشجوی معترض یا گردن شقی به سهولت می توانستدر مقوله دوم جای گیرد. از نظر فرماندهان، شاهپرستان همه «پرستیژ» دشتند - بان تعبیر، پرستیژ، عرق ملی در وجه شاه پرستی آن بود، و هر دانشجویی که قیافه متامل یا بی اعتنا داشت در گروه دوم بود.کافی بود که نوک سرنیزه در خط نباشد، یا پای دانشجو از اهنگ خارج شده باشد، آن وقت فرمانده بود که فریاد می زد: «اوی حمال، مگه اینجا ارتش سرخه! تفنگو بگیر!» و دانشجو در واحد با احتیاط ارتش سرخ ثبت نام می کرد، یا دانشجویی در برابر توهین هایی که می شنید درصدد اعتراض برمی امد فورا فرمانده، با آنکه خود در تدریس آیین نامه بر لزوم احترام مقابل تاکیدها کرده بود نتیجه می گرفت که پرستیژ ندارد و هواخواه علمه بنا و پرتقال فروش و ماهی فروش است - بخصوص ماهی فروش! کافی بود یکبار کلمه «جامعه» بی هوا از دهنش بپرد تا خود او از جامعه بپرد و پر بزند و برود در رده واحدهای احتیط ارتش سرخ. اغلب روزها، همین که کشور میز را می گشودی شماره ای از روزنامه رهبر را درانمی یافتی - که به هر حال بی میل نبودی عناوین آن را ار نظر بگذرانی. پاه چیزهایی هم درباره دانشکده داشت: راجع به توهینی که افسری به دانشجویی کرده یا حقی که از دانشجو به طور کل ضایع شده یا اجحافی کهبه دانشجویان شده بود؛ و هرگاه چنین چیزی پیش می آمد ما، یعنی همه آنهایی که پرتیژ نداشتند، با قیافه اسرارآمیز و مبهم همدیگر را نگاه می کردیم؛ هرکس به دیگری چنین فرا می نمود که نوشته از خامه او تراویده است - این چیزها باز بهم منزله سربازگیری برای واحدهای ارتش سرخ بود: فرماندهان می آمدند و تهدید می کردند، در حالی که روی سخن خود را متوجه بچه هایی می کردند که تصادفا آن روز «درجا» نزده بودند یا سرنیزه های تفنگشان چنان که باید در خط نبود..
چهار ماه اول سال را گذرانده بودیم وجسن سردوشی نزیک بود؛ برای بازدید «همایونی» تهباتی دیده می شد: هر روز خدا تمرین بود، هر روز خدا فرمانده دانشکده افسریبه جای شاه می آمد و سان دیدید، و هر روز نماینده دانشجویان سال دوم از صف بیرونمی آمد و ضمن گفتن تبریک به داسنجویان تهیه افسری - که ما باشیم - از ما می خواست که وظایفمان را نسبت ب شاهنشاه و میهن فرانئش نکنیم و خود را شایسته این افتخار قرار بدهیم، و هر روز خدا نماینده ما - که خودشان تعیین کرده بودند - بهنیابت از ما قس ممی خورد که انی از خدمت به شاهنشاه ومیهن غفلت نخواهند کرد و پاس این همه مواهب را خواهد داشت، هر روز افسانه هایی که از بازدیدهای ضاشاه از دانشکده در اذهان بابپا می کرد بر زبان ها جاری بود وبا اضافات و ملحقاتی چند برای استفاده برای استفاده آیندگان در اذهان حاضران رسوب می کرد: رضاشاه را می دیدی که با آن هیکلش نیمه های شب، هنگاهی که افسر نگهبان مادرمرده خواب بوده «پای پیاده» - انگار ده فرسخ راه بود! - از در کاح روبروی دانشکده به محوطه آمده؛ در محوطه به دانشجویی که شک روش داشته برخورده، به او فرمان داده جلو در اتاق افسر نگهبان قضای حاجت کند (دانشجویی که این روایت را بازمی گفت ابروها را در هم کشید و به شیوه رضاشاه به جای عصا قنداق تفنگ را بر زمین می کوبید، و در جواب به ابراز دانشجوی اسهالی می گفت: «همین جا - همین جا!» و اسهال دانشحوی شربخت را القلا به مدت شش ماه تمدید می کرد) سپس رفته و از کاخ اختصاصی به افسر نگهبان تلفن زده و مختصات جغرافیایی نجاست فرمایشی را به او داده و در آن باره از او بازخواست کرده است! باز رضاشاه را می دیدی که نصفه های شب در اصطبل سر و کله اش پیدا شد؛ زنجیر اسپی را گشوده، با عصا اسپ را تازانده و اصطبل را به هم ریخته، و به افسر نگهبان «خارج صف» حالی کرده که اگر دشمن بود بدتر از این می کرد! شاه فعالی هم یکبار موقع شام با علیاحضرت ملکه به ناهارخوری آمده، و با علیاحضرت به فرانسه صحبت کرده بود "ils ont de desser aussis" «دردسر هم دارند!»
بعضی از این افسانه ها با اینکه در اصل شوخی تلخی بیش نبود خالی از لطف هم نبودند. رضاشاه از شکم گنده بدش می آد، و فرمانده دانشگاه جنگ تصادفا امیزی شکم گنده بود. چیرمرد ناگزیر شده بود مواقعی که اعلیحضرت برای بازدید به دانشگاه تشریف می برد برای این شکم فکری بکند. داده بود دو سوراخ اضافی در کمربند تعبیه کرده بودند: دور از هم یکی برای مواقعی کع اعلیحضرت یا والاحضرت برای بزدید می خواست تشریف می بردند به کنار درخت چنا تنومند دم دفتر می آمد، و استوار یداله خان، آردلش، را می خواست و تنه درسخت را بغل می کرد و به یدالهخان می گفت کمربندش را سفت کند: «یداله خان تسمه را می کشید تا سوراخ آخر؛ یا «بنداز به سوراخ والاحضرت» یعنی سوراخ نزدیک تر، و یداله خان می انداخت به سوراخ والاحضرت!
افسانه هایی از این گونه همچناندر قید حیات بودند، هرچند اشتری نژادها رمقی برایشان باقی نگذاشته بودند. با جلساتی که در خانه بعضی دانشجویان تشکیل می شد کم کم تغییراتی که در اذهان رخ می داد محسوس تر می شد: سوسیالیسم، فاشیسم، عدالت اجتماعی، انضباط آگاهانه - و سرانجام حزب، به سخن روز بدل می شودو حرف هایی که می زنند به دل می نشیند: کار، شرافت کار... بی اختیار یاد خالو شریف می افتم. او هم مدام در بزرگداشت کار سخن می دواند، و اگرچه خودش کار نمی کرد ازحالت قیافه و لحن سخن و همهچیزش پیدا بود که از ارادتمندان واقعی کار است. ما هم آن وقت هایی که بچه بودیم بی این که در این خصوص چیزی از کسی شنیده باشیم به کار ارادت می ورزیدیم: میرفتیم جلو آهنگری حاج ابراهی؛ مجذوبانه می استادیم و او و پسرش را که پتک می زدند با اشتیاق نظاره می کردیم، و از تماشای پیچ و تاب عضلاتشان به راستی لذت می بردیم... و به راستی هم زیبا بود... و یا هر «هنی» که پس از ضربه پتک می گفتند ز ته دل «هن» می کردیم. بعدها فهمیدیم که ستایش این جور کار مخصوص خالو شریف و ما و امثال ما نیست. کار و کار کردن طبعا زحمت دارد، و زحمت هم اغلب با درد کمر و درد مفاصل و موفتگی اعضا همراه است - و این چیزها هم البته خوشایند نیست. ولی از حق نباید گذشت دروگری که درو می کنر زیا است؛ و می توان او را نقاشی کرد و حتی به گاه فراغت لحظاتی در جلد او رفت. وجود این همه تابلویی که در جوامع صتعتی از زندگی روستایی و چوپانی ترسیم می کنند بی علت نیست: اینها را خلوشریف های فرنگی به تقاضای خالوشریف های دیگر ساخته و به این طریق ستایش خود را در قالب هنر و احساس ریخته اند! اما اگر بنا باشد مدتی واقعا در جلد همین دروگر بمانی بی گمان آن وقت چین هایی پس گردنش که چون چین های چروکیده فانوس روی هم خوابیده اند و دانه های عرق در لای درزهای آن در حال سرریزند و در نقاشی بسیار جالب اند، جالب نخواهند بود و کوزه گلینی که کلاه حصیرش را سایبان آن کرده است لطفی نخواهد داشت. به همین جهت بود که خالو شریف که مرد خیال پرداز اما واقع بین بود ترجیح داده بود همچنان در مقام ستاینده بماند و به این ستایندگی بسنده کند و شع خیال را با نثر واقع ضایع نکند» تشخیص داده بود که جامعه کوچک خانواده اش شاعری می خواهد که سرود زخمتش را بسراید...
باری، تغییرات کم کم محسوس می شد. این مسائل تازگی داشت، و مد روز بود. هیچ کس نمی گفت - و چرا بگوید؟ - که من چه سودی می توانم از مسائل سوسیالیسم ببرم؟ یا به من بگویید چه وجه مشترکی بین این مسائل و زندگی مردم ما وجود دارد، و شما فکر می کنید که چگونه باید آن را با زندگی خودمان تطبیق کرد؟ - البته صحبت کردن از یک کتاب بخصوص نیست، صحبت از تمامی فلسفه است. و من مسلما نمی خواهم بپرسی که پس چرا نرفتی و این یا آن کتاب را مطالعه کردی و زندگی دور و بر خودت را مطالعه نکردی - من هر روز در حال تجربه و مطالعه ام؛ و هیچ نمی گویم که زندگی گنگ است تا تو بگویی که نه، زندگی زبان خودش را دارد و جای خود داشت، هرچند شاید هم به همین جهت بود که حزب به فکر کار دهقانی و این جور چیزها افتاد، اگرچه این یک پیک نیک بیشتر نبوده، چه فرستادن یک عده دختر تیتیش مامانی و جوان مو روغنی به میان دهاتی های ستنی به ای میمانست که حزب خواسته باشد با واسطه زبان ژاپنی زبان زندگی دور و بر خودش را مطالعه کند. مساله علاقه به فلسفه و عقیده خاصی در بین بنود - گفتم جریان مد روز بود - وقتی فلانی «فاشیست» می شود ردخور ندارد، من سوسیالیسم هستم: بعلاوه جوانی است، نیرو زیاد است، چیزی باید این اضافه را جذب کند صرف نیرو و هم چنان که می دانید نیاز به مقتبله و اصطکاک دارد؛ وگرنه وقتی آدم استعداد این را ندارد که به خواهر و برادر و خانواده اش عشق بورزد چگونه می تواند به عقیده و نشری عشق بورزد؟ به گمان من خیلی ها این یا آن عقیده را برای این دوست دارند که فکر می کنند می تواند شخصیت بیشتری به آنها بدهد. یا حائلی در برابر بی اعتنایی ها و ناسازگاری های محیط باشد. از همه مهمتر این که جوان بودیم و به قول مادرها یک دنیا امید و آرزو داشتیم و به آرزوهای خود عنان و میدان جولان می دادیم: جوان بودیم، به افسانه ای که روح ماجراجو و خیال پرست ما را ارضا کند نیاز داشتیم. می خواستیم قهرمان بشویم و کارهای مافوق بشری بکنیم و در اجرای طرح های غول آسا شرکت کنیم. چه کاخ های بزرگی که در خیال نمی ساختیم، و چه ساختمان های شگرفی! (بسلامتی ولگا - دن 1) حتی اگر این طور هم فکر نمی کردیم بی گمان این طور احساس می کردیم که هرکس که در زمان حال زندگی کند آدم نیست؛ آدم آن است که در آینده زندگی کند، آنهم آینده ای که خود در خیال می سازد. جوان بودیم، به آرزوهای خود میدان می دادیم تا در این محیط کوچک و دنیای بزرگ پیرامون و حوادث شگرف ان زندگی منیم. چیزهایی که حزب می گفت این آرزوها را تایید می کرد - هر چند بعدها برای «کمیته بابل» مضمونی کوک کردند: آن وقت ها که ما در حزب بودیم رسم بر این جازی بود که هرچند ماه یکبار ححوزه ها و کمیته ها اجلاس می کردند و ضمن انتقاد و انتقاد از خود در باب مسائل مهم داخلی و خارجی هم اظهار نظر مب نمودند. کمیته بابل هم مثل دیگران اجلاس کرده بود، و مثل خیلی ها مشتاق بود، و به خود حق می داد در حوادث بزرگ دنیای پیرامون خود مشارکتی فعال داشته باشد. گویا این اجلاس زمانی بود که ارتش سرخ چین وارد پکن شده و چیان کای شک به جنوب گریخته بود و کمیته مرکزی حزب کمونیست چین اعلامیه ای داده بود که خود را شریک این موج بزرگ می دانست - آخر کلی به سلامتی رفیق مائو زده بود! - «کمیته بابل با کمال تاسف از گزارش های مطبوعات چنین استنباط می کند که کمیته مرکزی حزب کمونیست پرافتخار چین کبیر در این لحظات که ارتش پیروزمند سرخ وارد پکن شده و غرش توپ های پیروزمدانه اکتبر در فضای کشور کبیر چین طنین افگنده است به دار و دسته خائن چیان کای شک پیشنهاد سازش و همکاری کرده است! کمیته بابل با توجه به سرسپردگی چیا کای شک خائن به امپربالیسم جهان خوار آمریکا جدا با چنین سازشی مخالف است و این اقدام اپورتونیستی رفیق مائو و کمیته مرکزی را شدیدا محکوم می کند!...»
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 21:27 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو