نکته دیگری که هر چند ضمنی است در این دو بخش درام جلب نظر می کند همین سلام و پاسخ سلام است. اولی سلام است و دومی پاسخ سلام. در نیم بیت سوم بخش یکم درام، مرد در واقع می گوید:" سام علیک!" و طبعا با حالت شیطنت آمیز در چشم و کنایه ای در حالت لب و شاید هم با چشمخند. مثل این که خواسته باشد بگوید:" بالاخره گیرت آوردم – این دفعه دیگه از چنگم در نمیری!" " سام علیک" در نیم بیت آخر بخش دوم درام، ظاهرا گرفتاری وزن و قافیه اختلالی را در افاده معنی موجب شده – نیم بیت آخر بخش دوم در معنا تکرار نیم بیت آخر بخش یکم درام است، در وجه خطاب جمع. در واقع وجه آن روزی همان چیزی است که بزرگان ادب و سیاست امروز در مصاحبه های ادبی و سیاسی بکار می برند:" سام علیکم! " یعنی که به قول بزرگان و رفتگان ادب کور خواندی ... برو عمو، خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!
بازی، نگفته پیدا است که دختر ضمن ادای نیم بیت دوم بخش درام برای این که سوءتفاهمی در مورد محل تودیع ریش پیش نیاید نیم چرخی هم زده و محاسن خواجه را به سپردنگاه مخصوص هدایت کرده است. لفظ این در نیم بیت دوم بخش دوم درام گویای این معنا است و لفظ تمام حاکی از این است که پاسخ مطلقا منفی است و مجاری دیپلماتیکی " باز گذاشته نشده " تا از آن طریق بشود " مذاکرات سازنده " را دنبال کرد، یا " مجاری " دیگر را برای حل قضیه اکتشاف کرد، زیرا چیزی از محاسن خواجه استثنا نشده است – ضمنا همین لفظ تمام نشان دهنده ای این نکته نیز هست که کمیت ریش هم درخور اعتنا است، و به تبع آن محل تودیع یعنی سپردنگاه...
البته خالو شریف مثل حالای من در قلمرو نقد وارد نمی شد بلکه مثل هر هنرپیشه ی راستینی به ارائه طبیعی درام اکتفا می کرد. این بازی ابی منحصر به حوزه ی درس هم نبود: او درام را برای زن ها و دختر هایی که غروب ها پیرامون مادربزرگ گرد می آمدند اجرا می کرد: در نقش مرد شهر لیکی ، خودش بود، با لبخند با غبغب و بی ریش در خور اعتنا؛ اما در نقش دختر سعدی به راستی هنرمند بود – در نیم بیت دوم بخش درام نیم چرخی تمیز می زد، و دامن قبا را هم اندکی بالا می زد و با دست به سپردنگاه می کوفت ... و شگفت این که چون درام به این اوج می رسید مادربزرگ و دخترها و زن ها همه به شور می آمدند و پشت چشم نازک می کردند و سر به زیر می افکندند – اما لبخند هم می زدند و دنباله لچک ها را به دندان می گرفتند ... تکرار تاریخ...
با این درام ادبیات تکمیل می شد.
دو سه روزی پس از بازگشت من مرد. خاله رابعه همچنان آبکشی و هیزم کشی می کند و بی توقع به دیگران خدمت می کند و همچنان شیفته صالح است که به علت کج و کولگی از خدمت وظیفه معاف شده است...
جشن ورزشی می اید، شاه برای چندمین بار با همان تشریفات به دانشکده می آید، بچه ها جایگاه را مین گذاری می کنند ، به من می گویند که هر طور هست آن روز نگهبانی اسلحه خانه را داشته باشم تا هم خودم مسلح باشم و هم در صورت نیاز به اسلحه ی بیشتری دسترسی داشته باشیم . همین کار را می کنم، ساده است، چون همه می خواهند در جشن و تماشا شرکت کنند و کسی مایل نیست در آسایشگاه و راهرو تاریک بماند و کشیک بدهد. منت می گذارم و به جای یکی از بچه ها نگهبان می شوم: آخر حالا به نوعی " درویش سیاسی" شده ام؛ به جشن و تشریفات و جایزه گرفتن از دست شاه اعتنایی ندارم – هرچند در سواری و تیراندازی ممتازم و شانس بردن جوایز را دارم. سال گذشته با والا حضرت در مسابقه ای شرکت کردم : جایزه به نفر اول تعلق می گرفت، جایزه را والا حضرت ربودند – با کف زدن های فراوان!
نگرانم، مضطربم، منتظرم: تند تند با حالتی عصبی و کش آمده به ته راهرو می روم و تند تند بر می گردم و به پشت پنجره می آیم: منتظرم جایگاه دود بشود و به هوا برود، ولی جشن پایان می پذیرد و خبری نمی شود. بعدها فهمیدم – آنهم در زندان – در زندان بود که این قضیه لو رفت.- که یکی از رفقا به سازمان خبر داده و مبشری هول هولکی آمده و با کلی تشدد و تهدید جریان را به هم زده و این اقدام را به عنوان " آوان گاردیسم، بناپارتیسم، بلانکیسم" و این جور چیزها محکوم کرده است...
از همدوره هایم دو دانشجو خودکشی کردند: یکی به علت توهینی که سروان امجدی – سپهبد فعلی – کارشناس شکنجه – فرمانده آتشبار به او کرده بود و نسبت بدی که به او داده بود – و چه دانشجوی آراسته ای ! دیگری به علتی نامعلوم – و زنده ماند. گفته شده بود – بیشتر از ناحیه ی فرماندهان – که مشوق این خودکشی ها فلانی است – یعنی من. از عملیات صحرایی بازآمده بودیم، و می رفتیم اسلحه مان را تحویل بدهیم و به ناهار خوری برویم، که سربازی در کنار "قنات" مقابل دفتر خارج صف مرا به نام خواند و گفت به ستاد دانشکده بروم. رفتم. سرلشکر بقایی دادستان ارتش، سرلشکر خسروانی فرماندار نظامی تهران و سرهنگ گیلانشاه رئیس رکن 2 آنجا بودند ، با تیمسار بهارمست فرمانده دانشکده. سوالاتی کردند معمولی که جواب دادم : دانشجو را می شناسید؟ - بله – با هم دوست بودید؟ - تا حدودی. – دیگر؟ - دیگر هیچ.- اختلافی با هم نداشتند؟ - خیر – گفتند می گویند که چون حزب توده در سایر زمینه ها شکست خورده و نتوانسته کاری بکند حالا در صدد برآمده است با این قبیل اعمال ارتش را بد نام کند. – خبر ندارم. تیمسار بهارمست که مرا در سواری ها و تیراندازی ها دیده بود و می شناخت مداخله کرد و گفت این بچه چه نیرویی دارد که بتواند دیگران را به خودکشی وادارد؟! – کمدم را هم مهر و موم کرده بودند: هیاتی آمد و ان را بازرسی کرد، جز تاری و کتابی چند چیزی در آن نبود. جزو کتاب ها اثری هم از کسروی بود. گفتند چرا نوشته های کسروی را می خوانی ؟ گفتم از فارسیی که می نویسد خوشم می آید. چیزی نگفتند ولی یادداشت کردند، کتاب را هم با خود بردند. این هم گذشت. روزی در همان پایان سالی که افسر می شدیدم از رکن 2 ستاد ارتش مرا خواستند . رئیس رکن 2 گفت که پرونده مرا مطالعه کرده و در اطراف خانواده ام تحقیق به عمل آورده و با اینکه مطمئن است که توده ای هستم ( در حالی که آن وقت هم عضو نبودم ) به احترام خانواده ام که میهن پرست و شاه دوست است و به این امید که خود را اصلاح و شایسته ی لباس مقدس سربازی سازم تصمیم گرفته اند مرا در ارتش نگه دارند – باز گلی به جمال بابا! در جریان آذربایجان و کردستان خدمتی کرده و در مذاکراتی که می شد وساطتی نموده بودريال و حالا من بودم که از این خدمت بهره می بردم!
به اردو می رویم؛ مانور همایونی را هم برگزار می کنیم: انواع سلاح های مخرب را بکار می بریم. البته با پرچم ، چون سلاح ها همه در تئوری است: نه بازوکایی داریم، نه توپ بدون عقب نشینی، نه شعله افکنی – همه را با پرچم نشان می دهیم. تاکتیک های جنگ جهانی دوم را می خوانیم ، با انواع سلاح ها در تئوری آشناییم، اما سازمان همان است که بود، و آیین نامه همان است که هست:" آیین نامه ی توجه از شتر" و مشق همان است که هست: شمشیر را از غلاف می کشیم، و پیاده ادای سوار را در می آوریم: پاها رابه اندازه ی یک طول شانه یا کمر اسپ از هم باز می کنیم، زانوان را انگار بر زین نشسته باشیم قدری خم می کنیم، جنگ سواره می کنیم: سخمه به پیش و به راست- فرو! " یا از همان بالا سرباز پیاده را برش می دهیم، و نیمی از کله اش را جدا می کنیم و می رویم...
لباس افسری سفارش می دهیم – و به مرخصی می رویم؛ مرخصی را هم به ترتیب با انتظار و اشتیاق و پایان می بریم- بچه ها ستاره طلا سفارش می دهند و تعلیمی و دستکش و چکمه ساق نرم چین چینی و شمشیر سلام و " پرت په" (منگوله شمشیر) – چه می شود کرد، جوانی است و هزار چم و خم...
در آسایشگاه غلغله ای است: هریک جایی را انتخاب کرده؛ عده ای تهران ، عده ای مشهد، عده ای ... من رضائیه را انتخاب کرده ام. نمی دانم چرا، ولی وقتی خوب به درون خودم مراجعه می کنم خیال می کنم بی میل نیستم نیم دوم خود را درمیان دختر های مسیحی آنجا جستجو کنم: از زیباییشان داستان ها شنیده ام؛ چون هر چه باشد ناشناخته اند و ناشناخته دستم کم در خیال زیباتر از شناخته است...
در آسایشگاه غلغله ای است: بچه ها آدرس می دهند و آدرس می گیرند؛ قول شرف می دهند که نامه بنویسند و هرگز رابطه را قطع نکنند ... عجب! باز هم نوعی تقسیم – تقسیم که نه، تجزیه . هنوز نرفته احساس تنهایی می کنم. اکنون برای نخستین بار احساس می کنم که قدر این جمع را نشناخته ام؛ فردا است که باید در به در دنبال اتاق خالی بگردم – هیچ فکر این موضوع را نکرده بودم – و بعد سوت و کور بنشینم، روزها هم مصاحب یک مشت سرباز دهاتی زبان نفهم باشم! چطور شد که تا حالا به این فکر نیفتاده بودم؟ ناگهان احساس رقت شدیدی می کنم، نسبت به همه، مثل احساسی که نسبت به دوست بیمار مشرف به مرگ می کنند، و همه حرکاتی را که تا آن لحظه خشن و نادوستانه یافته بودم از یاد می برم. همه قیافه ها در نظرم مهربان و ملایم جلوه می کنند ؛ همه حساسیت ها دود می شوند و به هوا می روند – می روم و با یکی دو تا از بچه ها که قهر بودم و تا این لحظه به خونشان تشنه بودم روبوسی می کنم...
سبحان الله ! از یک نقظه آغاز می کنیم – موازی یا متنافر – با هم به راه می افتیم: قطاری است ، با گروهی مسافر – که ما باشیم: مقصد کجا است؟ مقصد چه کسانی نزدیک است؟ چه کسانی در کدام ایستگاه های وسط راه پیاده می شوند؟ چه کسانی مقصد عوض می کنند؟ و چه کسانی تا آخر خط می روند؟ - به بچه ها نگاه می کنم... درست فکرش را بکن! این یک بار بیش در زندگی پیش نمی آید. با هم زندگی می کنیم؛ با هم می خندیم، با هم دعوا می کنیم، اسب همدیگر را رم می دهیم؛ برای همدیگر مایه می آییم، با هم رقابت می کنیم- بعد تیفوس ، بعد حصبه ، بعد اسهال خونی، بعدش هزار چیز دیگر - . بعد کوس رحیل می زنند، و از هم جدا می شویم، انگار نه خانی آمده نه خانی رفته! کو تا باز در دوره ای، در دانشگاه جنگی، در ماموریتی به هم برسیم- شاید هم هرگز نرسیدیم: ارتش است، کشته شدن دارد، تیر خوردن دارد... قیافه فرماندهان هم مهربان می شود و همه خشونت ها ناگهان به ملایمت بدل می گردد – انگار در لحظه ی تغییر شخصیت داده باشیم؛ ناگهان " جناب سروان" می شویم: یک جناب سروان می گویند صد جناب سروان از دهنشان می ریزد. " جناب سروان ما را فراموش مکن – جناب سروان بفرما، حالا بفرما یک چای بخور..." آه، این همان سروان دیروزی است که حتی یک لبخند برای ما نداشت و کلام خوشش " توی سرت می زنم؛ می فرستمت خاش شتر بچرانی" بود؟! این ستاره یک نوع ستاره جادو بود. همه عوض شده بودیم- آنها هم دیگر آن ابهت سابق را نداشتند- خودمان خبر نداشتیم، از خیلی پیش با هم دوست بودیم- درست مثل دعوای با یمینی: آغاش با آغام رفیق بود!
آخ اگر تکرار می شد! آن وقت طور دیگری رفتار می کردم، محال بودکسی را از خودم برنجانم... رفته ام با دو تا از رفقایی که عازم کرمان اند در مسافرخانه ای در خیابان ناصر خسرو اتاقی گرفته ایم. بلیط هم گرفته ایم... فردای آن روز لباس افسری را پوشیدیم؛ شاه آمد، درجه ها را داد و رفت . غروب است؛ برای همیشه با بچه ها وداع می کنم، با قول های مکرری که نامه خواهیم نوشت، و حتما خواهیم نوشت، و با یکی از دوستان هم اتاقی مسافرخانه به راه می افتیم. خیابان ها و کوچه ها قیافه ی تازه ای به خود گرفته اند؛ سربازان سلام می دهند، و ما کلی لذت می بریم و احساس شخصیت می کنیم. خیلی ها که احساس شخصیت می کنند از همین حالا مایه ای در جیب ندارند- اول افسری جیب خالی، و دل پر و پرآشوب و کله پر باد – من به لطف بابا جیبم پر است – بنابراین واقعا لذت می برم. امشب شب آخر است: دوستان فردا به کرمان می روند و من می مان که پس فردا بروم، بنابراین می رویم که در لباس جدید، بی دغدغه ی خاطر در لقانطه عشقی بکنیم.
در کنار حوض بزرگ نشسته ایم، با حالت و قیافه ی افسری و فارغ از مزاحمت دژبان پولاروید آسمان به تدریج تار می شد و عکس ستارگان را روشن تر ارائه می نمود؛ و ما نشسته ایم و می گوییم و می خندیم و میزها بخصوص میزها ی خاصی را دید می زنیم، کم کم ماه بر می آید – ماهی جوان و کم عمر – و چون زنی زیبا در طشت یشمی آسمان به شستشو مشغول می شود: تنه در در طشت فرو برده و صورتش برق می زند، و بر شهر می نگرد و البرز و شهر و همه جا را فوت میکند. ستارگان سرک می کشند، و به امید دیدن تن و بدنش خیره خیره نگاهش می کنند و او آگاه از این مزاحمت ، شرمگین همچنان در بیرون آمدن از طشت آسمان درنگ دارد: بخشی از چرک تنش را به خیابان ها و کوه ها ریخته ؛ توری ظریف زردرنگی به دور سر بسته است – پیداست می ترسد باران ببارد و آریشش خراب شود – خرمن زده است؛ تر و تازه نشسته است و نفس می کشد – مثل یک دختر شانزده ساله – دختر شانزده ساله ی چشم و گوش بسته و معصومی که کنار حوض نشسته باشد و با آب بازی کند و یک هو در کوچه باز شود و پدر نامزدش به درون بیاید... سراسیمه است؛ صابونش در حوض بزرگ به دنبال صابون غوطه می خورد و شرمو و رموک خود را از لمس آب می دزدد، اما با این مقداری از زردیش با آب در می آمیزد... و ما می گوییم از گذشته ها و شیطنت ها و دعوا ها و آشتی ها... می زده ایم ، ولی بیشتر با یاد گذشته هایی که امروز آخرین حلقه از آن رشته بوده است و نرفته بسیار دور می نماید، خوشیم. با آخرین مشتری ها لقانطه را ترک می کنیم و تفننا در مهتاب با درشکه به مسافرخانه می رویم. دوست دیگر هم می آید ؛ رفقا وسایلشان را جمع کرده اند؛ ان اندکی را هم که دم دست گذاشته اند جمع می کنند. من بر لبه ی تخت نشسته ام و دود می کنم و در جدایی سقوط کرده ام. گرفته و پریشانم – آه ... می خوابیم، اما غلتیدن ها و تک سرفه ها و دست هایی که در پی پشه ی خیالی به اطراف سر و گوش می خزند نشان می دهند که دوستان نیز چون من به دنبال خواب می گردند و راهنمایان یادها که نشانی را عوضی داده اند آنها را در کوچه های خاطره ها سرگردان ساخته اند... " بیداری؟" – " آره. خوابم نمی بره." کلید را میزنیم، باز نیم ساعت صحبت – غنیمت است... و باز خواب- و آوارگی در کوی خاطره ها...
ساعت پنج صبح است که مسافرخانه به در می کوبد – وقت رفتن است. با رفقا به گاراژ می روم، و آنها را راه می اندازم، خود بی هدف و مقصد چون اشخاص خوابگرد در خیابان ها آواره می شوم. و از چشمه خاطرات اخیرم، از حوالی دانشکده سر در می آورم – چون کبوتر دست آموز. رفقا همه رفته اند – نه آبی نه دانه و نه آشیانه ای. قیافه ی ساختمان سرد و بیگانه است. با این که پول دارم فرهنگ پول خرج کردن را هنوز نیاموخته ام؛ همچنان آواره ام، سرانجام می روم و با مادر یکی از رفقا که دیروز به اصفهان رفت ناهار می خورم- در تاسف از یاد ان دوست ... تا غروب در مهمانخانه می مانم، غروب پالتویی را که سفارش داده ام می گیرم. مدتی در خیابان ها می گردم و خسته و کوفته و بی دل و دماغ به مهمانخانه باز می آیم...
اواسط مهر ماه است. با " لوان تور" می روم: با سرویس لوکس: تک صندلی، با هجده بیست مسافر و بهای بلیط دوبرابر سرویس های عادی . آن وقت ها ابهتی داشت: بر صندلی تکی که با راهروهایی از صندلی های طرفین و جلو وعقب جدا شده بود می نشستی و کیف می کردی. نشسته ام و کیف می کنم، اما در عین حال دلمشغول هستم: حوصله ی رفتن و زندگی کردن در دهات را ندارم، می خواهم در مرکز لشکر باشم: به دلایل زیاد، اما دو تا از همدوره ها دو روز پیشتر راه افتاده اند و احتمالا مرکز لشکر را گرفته اند... هر چند کارتی برای رئیس کارگزینی لشکر دارم و می دانمم که آن دو دوست به نیت پول اندوختن آمده اند و به احتمال زیاد در مرکز لشکر نمی مانند ولی با اینهمه این را هم می دانم که آنها و تمایلاتشان یک طرف قضیه است؛ طرف دیگر قضیه ارتش است، که اصل کاری است می گوید بمانند باید بمانند...
شب است ، هوا سرد است؛ دیر وقت به بستان آباد می رسیم. می گویند تبریز حکومت نظامی است – آخر بعداز جریان آذربایجان است – و ماشین باید بماند . کجا؟ جایی نیست . عده ای از سرما به حمام "آبگرم" محل پناه می برند... بر می گردند، حمام جا ندارد... دختر بچه ای از سرما بر خود می لرزد، رنگ به رخسار ندارد، به احتمال زیاد ساعتی بعد تلف می شود. " مشارکت در امور مهم بشری" لبخند طعن و تمسخر می زند: " این بود بلندی کلاهت؟ - که پالتو را به خودت بپیچی، وخیال های گنده گنده بکنی!" تحمل نمی کنم. پالتوم را به او می دهم – به او و مادرش – تا نشان بدهم که نشان جوانمردی هنوز از صفحه گیتی پاک نشده است.اما سرما بیداد می کند: پایم در چکمه یخ زده است... اواسط مهر است، ولی آب یخ زده است. مدتی پایم را با چکمه و مخلفات زیر تنه می برم، قدری روی آن می نشینم تا می آید گرم بشود پای دیگر فریادش به آسمان می رود . بلند می شوم و این یکی پا را زیر تنه می دهم، و در بالا تنه چون دل عشاق می لرزم. نه فایده ندارد، دارم خشک می شوم. از ماشین پیاده می شوم. سوز سردی که تا مغز استخوان نفوذ می کند به سهولت نگاه دختران زیبا بی هیچ زحمتی زره بلوز نازک و خوشدوخت را می شکافد. قدری در اطراف ماشین می دوم و ورزش می کنم؛ مسافران را بی می انگیزم ، تخته و چوب و خس و خاشاکی فراهم می کنیم و آتشی روشن می کنیم. وجود آتش و منظرش کلی سرما را از وجودمان می راند – مثل خیلی از آتش ها: از دور هم قوت قلب می دهد – آتش کاروان گرگ کوهستان را هم گرم می کند... امید است. یادم هست با آمدن نیرو که متواری شدیم و به نوار مرزی کوچ کردیم مدتی در کوه پیش اسپ ها می خوابیدم. شب همین که آتشی می افروختم اسپ ها از دور ونزدیک می آمدند و دورادور برگرد آن حلقه می زدند – تا صبح آتش بود، مایه ی زندگی و امید. آدم تا وقتی زنده است که آتش درونش نیفسرده باشد، همین که افسرد دیگر زنده نیست، هرچند حرکتی هم داشته باشد، سهم زندگان را می خورد.
زن های توی ماشین هم مانند همان جانوران، با بالاپوش یا بی بالاپوش می ایند و دور آتش چندک می زنند ... پالتوم از پالتوی افتاده ، شده است لحاف . ولی من به تلقین " مشارکت در امور مهم بشری" هم بر ابرو نمی اورم؛ به دخترک و مادرش لبخند می زنم، یعنی که فدای سرت، و در دل می گریم...
حوالی ساعت ده به تبریز می رسیم؛ در گاراژی فرود می آییم – خسته و سرما زده ... و من به دنبال اصلاحات "حکومت ملی "چشم می گردانم. خیابان ها را اسفالت کرده اند، ایستگاه فرستنده ی رادیو ساخته اند، دانشگاه ساخته اند. انصافا دراین مدت کوتاه بیش از تمام مدت سلطنت رضا شاه و پسرش کار کرده اند. قبلا تبریز را دیده بودم: دویست متری اسفالت ، در خیابان پهلوی تا ساعت(ساعت برج شهرداری) یعنی شهرداری، و بعد هیچ . تازه آنطور که می گویند مقداری از وسایل فرستنده ی تبریز را برای تعمیر فرستنده ی تهران پیاده کرده اند – چه خدمتی از این بهتر! آقای شرقی مدیر گاراژ شرقی علنا می گوید – آنهم در شرایط حکومت نظامی وغارت و اعدام – می گوید صد رحمت به آنها – اینجا شده است دزد بازار، از ایالت، از ایالت (استاندار) گرفته تا سپور – آن وقت کی ازاین حرف ها بود! خوشحال می شوم. بله ، ما اینیم! – در حالی که هنوز عضو حزب نیستم، یا هستم و نمی دانم: بی انضباطم، تن به کار نمی دهم، گردنکشی می کنم، بیقرارم...
غروب همان روز به رضائیه می رسم. شهری است سرسبز ، اما بر خلاف انتظار ، خیابان از دخترهای خوش بر و روی مسیحی موج نمی زند: تک و توک اگر دختری یا زنی به چشم بخورد، که مژه ی صد جفت چشم تنش را می روید... به افسر احتیاطی که در دانشکده محبتی به او کرده ام بر می خورم؛ ماچ و بوسه می کنیم، و به دعوت او به رستوران ستارآقا می رویم- که دکانچه ای بیش نیست. می گوید دختری مسیحی گرفته و تعریف ها می کند، از سلیقه اش و رفتار و اخلاقش ...اینهم از این...
فردا صبح به ستاد لشکر می روم و خود را معرفی می کنم. سرهنگ ، رئیس کارگزینی که از داش های معروف ارتش است دوستانه ، داش وار مرا می پذیرد. می گوید کجا می خواهم خدمت کنم. می گویم هر جا که جنابعالی صلاح بدانید. می گوید به نظر او مرکز لشکر بد نیست. می گویم حالا که به نظر جنابعالی بد نیست، درهمین مرکز لشکر می مانم. دستور می دهد حکم را بنویسند. کارت را ارائه می کنم؛ تعجب می کند که چرا پیش تر ارائه نکرده ام – و این را به حساب اخلاق داشی من می گذارد. به گردان سوار معرفی می شوم: گردان در ماموریت است. اموزشگاهی دارد تازه تاسیس: آموزشگاهی سرجوخگی – می شوم رئیس ان آموزشگاه. از گردان دفتری مانده است با دو استوار و یک گروهبان، و آجودان – سروان گودرز که تهرانی است با قیافه ی ورزشکاران، کوتاه قد و ورزیده ، با کمر باریک. گویا قبلا خلبان بوده و کشتی گیر، و حالا این طور.سربازی اگر بیمار شود و به مرکز گردان بیاید طی نامه ای او را به بهداری معرفی می کند، استوار گروهبان بازمانده او را از عده ی جیره گیر کم می کنند و چون بازمی گردد او را به گردان معرفی می کنند و به عده جیره بگیر اضافه می کنند. مدام دور و بر اشپزخانه می گردد – منظورم سروان گودرز است – آشپزخانه روبراه است، برای آموزشگاه و گردان موتوری. " چه گوشت خوبی! امروز چه دارید؟ آبگوشت؟ از این پشت مازه به قدر یه آبگوشت خوب سوا کن و بفرست خونه... خانم دیروز هوس آبگوشت کرده بود... نخود لوبیا و پیاز هم باهاش بفرست... اول بده پاک کنند – نخود و لوبیا رو میگم – بده دست همین سرباز – اوی پسر!"
خانه اش چسبیده به پادگان سوار است. سرباز گوشت و مخلفات را می برد... دلخور است که او را به ماموریت نبرده اند. می گوید مردکه گردان را می چاپد – مرد که فرمانده گردان است، که به قراری که او می گوید آرسن لوپنی است – " میدونی چهارصد پونصد اسپ یعنی چه ؟"- نمی دانم. " میدانی همین اسپ های لکنته تا حالا چند نفر را به خونه و ماشین سواری رسونده اند؟" نمیدانم.
می گوید از آب کره می گیرد – جناب سرباز را می گوید – ترسیده او را ببرد، اگر می برد مگر می گذاشت دست از پا خطا کند و از جیره ی سرباز و علیق اسپ زبان بسته کش برود! چوب پا کیش را می خورد – همدوره هایش همه در تهران ماشین سواری و اتوبوس دارند که در خطوط شهر کار می کنند...، اوی پسر ، بیا اینجا! جناب سروان ، این میراحمد از اون بچه های خوبه! ( میر احمد سرباز کثیفی است با زنگال های سربازی کثیف تر از خودش و کلاهی که دانه های کاه به آن چسبیده است – احمقانه لبخند می زند. نگهبان دامپزشکی است: چند اسپ در آنجا بستری هستند) "میری با پریموست یک قوری چای تمیز درست می کنی میاری، برای من و جناب سروان . ما را پیش جناب سروان خجل نکنی ها! ببینم کی بر می گردی! همین مانده است که کمی تف بریزد ، تا خشک نشده برگردد! ( میراحمد بدو می رود) ظهر آبگوشت یا آش نمونه را می آورند – نمونه می آورند تا جناب سروان یا جناب سرگرد مطمئن باشند که از جیره ی سرباز ندزدیده اند و خوراک ماکول به سربازان می دهند: سینی تمیز ، کاسه ی چینی، قاشق گوشت فراوان، نان برشته – اینهم ناهار!
غروب به باشگاه می روم که هم بدانم چگونه جایی است هم شامی بخورم – هنوز در مهمانخانه هستم – باید جایی دست و پا کنم . تیمسار معاون لشکر می آید ، همبازی می خواهد برای پینگ پنگ ، و به من تعارف می کند – تعارف هم نمی کند، راکت را می دارد و سری رو به راکت دیگر تکان می دهد و من که در کنار میز ایستاده ام باید تکلیفم را بدانم. مشغول می شویم؛ صدای توپ چند افسری را که در دو سه اتاق کوچک باشگاه تخته می زنند یا مشروب می خورند به تماشا بیرون می کشد: دور میز اجتماع کرده اند! و گاه و بیگاه برای تیمسار " تاجرانه " ابراز احساسات می کنند: " براوو! ... عالی بود!" توپی می زنم محکم، که نامرد صاف می رود و به بینی تیمسار می خورد – مثلا آبشار بود! حضرت چشم غره می روند و من سراسیمه می شوم، و تیمسار سرخ می شود... بازی می کنیم ولی بادمجان دورقاپ چین ها مگر ول کن معامله اند! هر چند گاه جناب سرهنگ مهندس یا آن یکی جناب سرهنگ می گوید:" حضرت اجل اگر احساس ناراحتی می فرمایند بفرستیم از بهداری دوا بیارند...و من دلم هری می ریزد – بدبختی این است که بازی را هم می برم.."
تیمسار می رود، ظاهرا با روی خوش. جناب سرهنگ مهندس می گوید:" خیلی کار بدی کردی... شما آقایون باید دیگه لااقل این جور چیزها را بفهمید که وقتی با معاون لشکر بازی می کنید بدونید چه باید بکنید!" می گویم:" بازی است ، قصدی که نداشتم." می گوید:" با این همه اون جای پدر ما است..." یعنی چه؟ می گویم:" خودشون که ناراحت نشدند." می گوید:" با اینهمه... این را از من داشته باش، با همه یک جور بازی نمی کنند." یعنی چه؟ ... شامم را می خورم و با پکری بر می گردم به هتل . جنبنده ای در خیابان نیست. مدتی روی تخت دراز می کشم، سیگار دود می کنم، و در دیوار خیره می شوم: آبشار نبود، فواره بود! طوری بینی اش خورد که یک وجب از جا پرید – بی اختیار می خندم؛ گور پدر سرهنگ!
صبح در محوطه هستم؛ دارم با افراد آموزشگاه که هنوز لباس نگرفته اند ورزش می کنم، که تیمسار تشریف فرما می شوند. جناب سروان گودرز هم با اوست. خبردار می دهم . تیمسار آموزشگاه را با لباس های شندره که اغلب افراد بیچاره آن به درخت هایی شبیه اند که به انها دخیل می بندند، از نظر می گذراند و با قیافه ای دمغ به سوی آسایشگاه به راه می افتد – من هم به احترام او آموزشگاه را رها کرده ام و شرف حضور دارم ، بی کلاه و کمر. آسایشگاه ها شرقی – غربی است: درها و پنجره ها به شرق باز می شوند؛ کسی در آنها نیست و همه بسته اند، جز دری که نیمه باز است. تیمسار می گوید آنجا چیست؟ جناب سروان با قیافه ای که می فهماند چیزی نیست و ممکن است خیلی چیزها باشد پیشاپیش به راه می افتد و در را می گشاید و انگار جن دیده باشد سراسیمه گامی واپس می نهد. تیمسار با الهام از این جن زدگی پیش می رود ، من هم به دنبالش.از پله های آسایشگاه بالا می رود: با منظره ی عجیبی روبرو می شویم: بیست سی مرغ و بوقلمون خفه شده! تیمسار برآشفته می شود؛ جناب سروان گودرز به عرض می رساند – یعنی به اشاره به تیمسار حالی می کند – که مرغ و خروس ها مال فرمانده گردان است و می گوید فکر می کند که کار روباه باشد!و آنقدر که از این عمل روباه ابراز تعجب می کند از نفس قضیه شگفتی نمی کند. تیمسار بر می گردد و به من می توپد که " پس تو اینجا چه کاره ای، چه کار می کنی... دردانشکده همین را به شما یاد داده اند که چکمه ها را واکس بزنید و دنبال دخترها بیفتید؟! – مستراح رفتن هم بلد نیستند، آفتابه آب کردن را تازه باید به انها یاد داد ... آن وقت ادعا! از رزم سپاه ها و ارتش ها صحبت می کنند!" و دستور سه شبانه روز بازداشت می دهد. پیدا است که جای ضربه ی توپ هنوز زق زق می کند! می خواهم اعتراض کنم ، جناب سروان گودرز با چشم و ابرو می فهماند که به مصلحت نیست – آخر من اصلا روی این آسایشگاه را ندیده ام، من دیروز آمده ام...
شهر هنوز گرفتار عواقب " انقلاب " است – آن وقت ها می گفتند " تجزیه طلب" – هنوز حکومت نظامی است و دادگاه های حکومت نظامی چپ و راست مردم را محکوم می کنند . حکمی به دستم می دهند ، می شوم منشی دادگاه جنحه و جنایی فرمانداری نظامی ... خطاب رئیس به متهم: " آیا به بزه متنسبه اعتراف دارید؟" خیر" می نویسم. رئیس برآشفته می شود: " گه خوردی اعتراف نداری- منشی ننویس!" نمی نویسم – و از پشت تریبون پایین می پرد ، متهم در می رود، چیزی شبیه به کلاس آقای اشکوری: چیزی نمانده داد بزنم:" کنده شو بکش! کف گرگی بهش بزن!" متهم را به سر جای خود باز می آورند و ریاست به جایگاه ریاست باز می گردد. خطاب رئیس به منشی:" کیفر خواست را قرائت کنید." – کیفر خواست را قرائت می کنم... کار تمام است و دادگاه وارد شور می شود . یادداشتی ماشین شده و بی امضا از ستاد لشکر می رسد با ذکر میزان محکومیت. قضات رویت می کنند، با این تفاهم که تخطی از دستور مستلزم عواقبی است که خود می دانند ... شده ام دلال:" جناب سرگرد بیچاره است جوان است... برادرش را هم اعدام کرده اند... پدرش دق مرگ شده است ، مادرش زنده مانده است و همین یک پسر – گوش کن یونسی، من چه تقصیر دارم؟در کشوری که می شود رزم آرا شد من چرا رادپور بمانم؟ من هم می خواهم ترقی کنم؛ فرمانده لشکر بشوم، رئیس ستاد بشوم ... بالاخره در این میان یکی باید فدا شود... چه مانعی دارد همین باشد؟" تازه این رادپور از همه انسان تر است!
با یک جلد قوانین دادرسی و کیفر ارتش با تعیین وقت قبلی به دفتر رئیس ستاد لشکر می روم: غولی است، سیاه لندهور ، و یشبه به اسمه: سرهنگ آهنگر. همین که قانون را می بیند می گوید:" برو بیرون! برو با قانون با من صحبت نکن – قانونت را بگذار دم در، بعد بیا تو!" قانون را تصادفا با خود برده ام، التماس می کنم که مرا از این وظیفه معاف کند – نمی پذیرد؛ اعصابم خرد شده است؛ به فرمانده گردان متوسل می شوم – و پرونده ها را تحویل می دهم...
تکرار تاریخ ! صبحگاه سواری، و جیغ کشیدن و ناسزا گفتن: همان هایی که یاد گرفته ایم: " خراب کردی –اسپو خراب کردی! خراب کرد! بال نزن عمقلی!... سرگروهبان بنویس شب و روز جمعه نگهبان اصطبل!" و بعد نظارت مستقیم در تقسیم جو... اخر هنوز باید امتحان بدهم، با دزدی مبارزه مبارزه کنم! رئیس دژبان از رفقا است. ساعت هایی را که برای خانه جناب سرگرد گوشت و وسایل می برند – همچنین مشخصات سرباز را - یا مواقعی که جو را به نام آسیاب کردن و درست کردن نواله برای اسپ های پیر رد می کنند به او خبر می دهم. دژبان ها سرباز را می گیرند، جو را توقیف می کنند ، اما اب از اب تکان نمی خورد. درعوض رئیس دژبان را تنبیه می کنند، به این عذر که در حضور تیمسار به حالت آزاد ایستاده است!
با مسئول رضائیه رفیقم . افسر توپخانه است؛ پادگان های سوار و توپخانه در یک محوطه اند . صبح های شنبه هنگام صبحگاه طوری از دور نگاهم می کند، و پس از ان با لحن و قیافه ای با من حرف می زند که خیال می کنم از همین تعطیلی کوتاه بعدازظهر پنج شنبه و روز جمعه استفاده کرده و به طریقی به بادکوبه رفته و با رفقای آنجا تبادل نظر کرده و چیزهایی که می گوید نظریات انها است. چیزها می گوید: رئیس رکن 2 از رفقا است – رئیس رکن 4 هم – رئیس دژبان را هم که می شناسم – رئیس مخابرات لشکر – رئیس ستاد تیپ . جانمی ، لشکر را قبضه کرده ایم.
در این ضمن بورژوازی ملی همچنان عامل ترمز کننده است( هر چند بعدها تعریف کردند- سال ها بعد ، باشد ، چه اشکال دارد. به قول معروف اشتباه از پتل پورت بر می گردد. اینهم دلیل صداقت حزب است: اشتباه کرده می گوید اشتباه کرده ام. اعتراف به اشتباه خیلی شهامت می خواهد – خیلی چیزها است: یعنی که بی کلک . و ما البته بی توجه به زیان های حاصله منافع . ناشی از آن را به تمام وکمال در ستون صداقت به بستانکار خود می نویسیم: این دفتر یک ستونی است، بدهکاری در برابر صداقت وجود ندارد) مصدقی که هر شب تا دو سه دختر پایش را نمالند خوابش نمی برد یا اگر ببرد به دلش نمی چسبد چه معجزه ای می تواند بکند؟ حالا که بمب اتمی از انحصار امپریالیست ها درآمده است دیگر شکی نیست که آش انقلاب به زودی زود می پزد...
خوشیم و چشم می چرانیم وبا رسالت های رفقا می لاسیم، و مبارزه می کنیم: چیزی شبیه به مبارزه مش ممد: پیرمردی شهریاری داشتیم که در زندان اختلال مشاعر پیدا کرد – هفتاد و چند سالش بود . پیرمردی بود بسیار خوش محضر، با قیافه ای بسیار تو دل برو، و بسیار دهن گرم و تلخ و شیرین عمر چشیده و سرد و گرم روزگار دیده و پای منبرهای عدیده نشسته و با انواع مردم حشر ونشر داشته. گلستان را از حفظ بود، از بوستان هم زیاد شعر می دانست ، بعضی آیات قران را هم بلد بود. یک دندان بیشتر نداشت که هر وقت می خندید مثل دندانه ی کلبتین از لای دو نخ کشیده ی لباش هویدا می شد در حالی که از دو چشمش جز دو خط نازک بر زمینه ی سیاه چیزی به جا نمی ماند و صورتش مشتی چروک بود که در حواشی جمع شده بود. تکیه کلامش بابام بود که "ببم" تلفظ می کرد. طرز عضو گیری اش از دستگاه حزب اقتباس شده بود: اول باید رهبران خود انگیخته را – که جای دیگری سرقفلی حزب را بدانها واگذار کرده بود – می پذیرفتی ، تا به حزب پذیرفته می شدی. بعد هم تایید می کردی یا نمی کردی – که دیگر موثر نبود ، آنها همیشه بودند و تو همشیه بودی... درامد و مقدمه ی صحبتش همیشه این بود:" ببم، اول بگو قبول داری که من رهبر تمام مردم عالم هستم یا نه؟" می گفتیم:" بعله، این که جای تردید نیست!" می گفت:" خوب حالا که قبول دارید پس گوش کنید..." صحبت می کرد ، از آسمان و از ریسمان . گاه کارهای جالبی هم می کرد: یک روز ساعتی پس از ظهر درگرمای تابستان ، که ایام بحران بیماریش بود، آمد به کریدور بند 1 و با صدای بلند شعارگونه فریاد کشید:" کارگران، دهقانان، روشنفکران ، مادر قحبه ها، متحد شوید!" می گفت منظورش از قسمت اخیر عناصر بورژوایی مرددی بوده که دکتر مصدق را رها کردند. این اواخر اختیار اسافل اعضای خود را از دست داده بود، یک روز رختخوابش را خراب کرده بود – مرشد عباس بیشتر به او می رسید – بچه ها می گفتند این تنها رهبری است که به خودش ریده و به دیگران کار نداشته ... روزی هم نامه ای به یکی از عاملین کودتا، نوشته و بر اساس تکلیف شرعی از او خواسته بود به عنوان پیشوا تعدادی بانو برای رفع نیاز جنسی مومنین به زندان بفرستد... باری، می گفت و می گفت و صدا را تا حد نجوا پایین می آورد: می گفت:" ببم ، حزب مخفی است ، یواش تر..." و اگر یواش حرف نمی زدی بد و بیراه می گفت. معتقد بود که از قانون دیالک تیک پیروی می کند، و بر این اساس هر روز اسم عوض می کرد: یک روز از صبح تا غروب دانیال بود و جز به این نام به نام دیگری جواب نمی داد ، یک روز ابراهیم ، یک روز شاپور علیرضا. معتقد بود که ابراهیم نبی العیاذ بالله جاسوس انگلیسی ها بوده و به دستور انها بت ها را با تبر شکسته – اصلا تبر را کارخانه های انگلیس ساخته بودند- آره ببم! عجیب بود، این فکر از کجا در کله اش رفته بود؟ مش ممد معتقد است که هر چشم زاغی جاسوس انگلیسی است و هر کس رهبری اورا نپذیرد انگلیسی است – آی از این تاریخ که چه بد تکرار می شود!
باری، می گفت و می گفت و بعد شروع می کرد به چانه انداختن و بد و بیراه گفتن، انگار ورد بخواند:" زنتو فلان کردم انگلیس ، ننه تو فلان کردم انگلیس... زدم زن محمد رضا شاه را در کاخ کرملین" – این وقتی بود که شاه به دعوت سران شوروی به مسکو رفته بود. می گفتیم :" مش ممد چکار داری می کنی؟ " می گفت:" هیچی ببم، دارم مبارزه می کنم – خودتون که می دونید، شب و روز در حال مبارزه ام – آخه بیخودی که رهبر نشده ام ببم!"
ما هم مبارزه می کردیم... روزنامه های خودمان هر چندگاه می رسند. – روزنامه دیگران را نمی خوانیم. باختر امروز ، جبهه ، حجار و دیگران چیزی ندارند؛ داشته باشند هم نباید خواند؛ نباید آب به آسیاب عناصر ضد پیشرفت ریخت. مال خودمان هم زیاد جالب نیستند – یا شاید من هنوز عادت نکرده ام:" کنفرانس جوانان گواتمالا، رشد اقتصاد رومانی، دامپروری در قرقیزستان ... اعتصاب در کارخانه ی چیت سازی – عملکرد استعمار در پرو..." هر چیزی به عادت است، خیلی کار می خواهد تا بتوان این عادات بورژوایی را از سر باز کرد!
تیمسار ریاست ستاد ارتش در ازاء اعتباری که از مجلس خواسته تعهد کرده است به سربازان خواندن و نوشتن بیاموزد. فکر بسیار به قاعده ای است: سرباز می آید ، دو سال خدمت می کند، ضمن خدمت دو سال هم فارسی می خواند و در پایان خدمت تصدیق اکابر می گیرد و می رود . از این چه بهتر؟ هم زیارت است هم تجارت : و باز یک دوره ی دیگر و دوره های دیگر. حساب کرده اند که پس از طی چند دوره کشور بی هیچ زحمتی باسواد می شود. عالی است! بخشنامه می شود که هر واحد موظف است حداقل شصت درصد قبولی بدهد ، اگر ندهد افسران واحد، یعنی اشخاصی مثل من ، تنبیه می شوند . بیش از شصت درصد باشد فرمانده مربوط یعنی فرمانده گردان مستقل و هنگ تشویق می شوند – چخ چخ گوزل!
بیشتر از ترس تنبیه ، درس فارسی را جدی می گیرم، ولی دفتر و دستک و قلمی در کار نیست . اگر دری به تخته ای بخورد و دفتری و مدادی برسد اواخر زمستان می رسد. در این ضمن تو باید با اصلان ، امیر قلی، اروجعلی، برجعلی و دیگران سر و کله بزنی ، با یک لوله گچ ، اگر باشد و منویات شاهانه ، که همیشه هست. طرف فارسی را نمی فهمد تو باید خواندن و نوشتن فارسی به او بیاموزی ( س آ – سا، ر ئی ری – ساری ...) اروجعلی نفهمیده تکرار می کند : " س آسا- رئی ری..." نگاهش می کنم، منتظرم نتیجه را بگوید. اروجعلی با چشمان وحشتزده نگاه می کند – می داند که می زنم و محکم هم می زنم. لبخند احمقانه ای بر لب می آورد و می گوید:" گا – ری!" آنهم به لهجه ترکی: "گا – ره" لبخند احمقانه اش جگرم را سوزانده است؛ شتراق می کوبم توی گوشش : حالا می زنم، چه جور! اول ها شل گرفته بودم، مثل دانشکده حتی مطالبه ی احترام هم نمی کردم ، ولی دیدم نه مثل اینکه در اینجا هم اخلاق را وارد جریان کرده ام – آنهم در دستگاه زور. کار به جایی کشید که سربازها کم کم دیگر جلو پایم بلند نمی شدند واگر آبی چیزی می خواستم این به آن حواله می داد ، و دست آخر تشنه می رفتم ...
اروجعلی به گریه می افتد، می گوید:" جناب سروان ، پخ بیدم ( گه خوردم) من فارسنی اوخیه بیلمرم( من درس فارسی نمی توانم بخوانم ) و خواهش و تمنا می کند که سال تا سال نگهبان اصطبل باشد وشاش و کثافت اسپ ها را بروبد و درس فارسی نخواند – ولی مگر می شود؟ تیمسار به مجلس قول داده است ...!
اواخر زمستان بازرسی از دربار می آید- سرلشکری از قدیمی ها – که معتقد است نخواسته ام درس بدهم! اگر می خواستم آسان بود؛ کاری نداشت؛ قلم و کاغذ بهانه است، اگر می خواستم اها " آ – اه!" این را می گوید و دامن پالتو را جمع می کند و چندک می زند جلو برف. ما خیال می کنیم می خواهد بشاشد، یکی دو قدمی از او فاصله می گیریم، که با خیال راحت کارش را بکند – اما نه، می نشیند و با انگشت روی برف می نویسد: "آب" مثل بچه هایی که هنگام تخلیه با انگشت روی خاک عکس می کشند – این روزها موقع این کار روزنامه و مجله می خوانند. می گوید:" سه ماه تمام یا بیشتر این کاغذ و دفتر طبیعت را داری؛ اگر علاقه ای در کار بود اینها هیچ نباشد باید تا حالا سیصد کلمه یاد گرفته باشند – حالا که یاد نگرفته اند نشانه ی این است که به فرمان شاهانه توجهی نشده است." نتیجه ی بازدید را در دفترش یادداشت می کند و می رود ...
ولی با اینهمه بیش از شصت درصد قبولی می دهیم. نوبت امتحان اسواران ما است: از اداره فرهنگ نماینده می آید: جلسه رسمی است . با سوادها و نیمه باسواد های اسواران یکمم و ارکان گردان را جمع می کنیم، از موتوری همه چند نفری به وام می گیریم، و امتحان می دهیم – واحدهای دیگر هم به همین شیوه باسواد می شوند، و فرمانده گردان تشویق می شود، و نشان می گیرد – نشان دانش یا چیزی در این حدود؛ و تیمسار قسط اول از تعهد خود را ادا می کند تا اقساط دیگر که به همین ترتیب به موقع بازپرداخت شوند- و نسل همچنان " ساری " و "گاری" برایش فرقی و تفاوتی ندارد...
تیمسار فرمانده لشکر مرد باخدایی است . صبح ها در حمام پادگان نماز می خواند و پس از نماز به بازدید واحدهای مختلف لشکر می پردازد. محیط محیط باخدایی است: هر چندگاه در اعیاد یا عزاهای مذهبی عده ای زنجیرزن به راه می افتند و برگرد بنایی که به یاد سرباز شهید در کنار در جبهه لشکر برپا داشته اند خودنمایانه زنجیر می زنند و اشعار مذهبی می خوانند . افراد موزیک لشکر در لباس بنی طائف و خرزج ، قره نی می نوازند و در شیپور می دمند و اسپ های اسواران درنقش ذوالجناح و اسپ حر ودیگران سرگین می اندازند و تیمسار با تاثر به میان دسته می آیند وقطره اشکی می افشانند ... در سالروز مرگ رضا شاه قطرات بیشتر – و با تظاهر بیشتر – ما هم در نوع خود عامل به تکالیفیم: اتاقی دارم با یکی از سال دوم های خودم – او تختی دارد و من تختی و دو قالیچه ای و چارپایه ای . او از من خوشش نمی آید و من از او منتفرم – هر یک به دلایلی و به این دلیل هیچکدام در تهیه وسایل گرم کردن اتاق پیش قدم نمی شویم: شب ها تا دیرگاه در باشگاهیم ، چون به خانه می آییم به شیوه ی سال اول دانشکده ظرف دو ثانیه لباس مان را در می آوریم و در چشم به هم زدنی به زیر لحاف می رویم، و میخوابیم: جوانی است: آب در لیوان یخ زده است و ما تا صبح جنب نخورده ایم. صبح همین که چشم گشودیم از رختخواب بیرون می جهیم ، ظرف ده ثانیه لباس می پوشیم ، چکمه ها را به پا می کشیم و بذو ، هو هو کنان از میان برف و گل و شل به اصطبل می رویم – که خود را گرم کنیم. معتقدیم که می رویم بر تقسیم جو نظارت کنیم که حقی ازحیوان ها ضایع نشود. تیمسار هم به علل و جهات مشابه می آید و از این که می بیند میهن چنین نگهبانانی بیدار دارد لبخند بر لب می آورد و قد قیافه ی جوانانه ی مارا آزمندانه از نظر می گذراند... نمی دانم ، پشت سرش حرف هایی می زنند، گناهش به گردن آنهایی که می گویند ... سال بعد هم به همین ترتیب به سر می آید، جز این که بایکی از همدوره ها و همفکرهای خودم هستم، و چراغ والوری دارم. سر ماه سی تا مرغ زنده می خریم ، بیست و چهار بیست و پنج تومان. اسماعیل ، گماشته ام ، لانه ای برایشان درست کرده است. هر روز آبگوشت مرغ یا مرغ سرخ کرده داریم. زن همسایه که دختر و پسری یتیم دارد و هیچ ندارد، خیال می کند از ما ثروتند تر و مرفه تر در این دنیا نیست. خیال می کنم اگر از دم و دستگاه هارون الرشید برایش تعریف می کردند بیگمان اتاقی را پیش چشم مجسم می کرد با یک والور و دو قالیچه ، و آبگوشت مرغ... دخترش خوش چشم و ابرو و تر و تازه است؛ هم او خود را عرضه می کند و هم مادرش او را ، و ما که دل در " امور مهم بشری" بسته ایم به این چیزها توجه نداریم، خاصه که ادعای شرف هم داریم. جیره اسماعیل را به آنها اختصاص داده ایم: روزانه نان سربازی و آش و آبگوشت . بد سالثی است، مردم از هستی ساقط شده و دریوزگی و خود فروشی افتاده اند. هیاتی برای رسیدگی به وضع بینوایان از تهران آمده است – این پیرزن بینوا هر روز به فرمانداری ، مقر هیات می رود و با عده ای از بینوایان دیگر که اکثرا پاپوشی ندارند ساعت ها در سرما و برف و یخ می ایستد. پس از ده روزی رفت و آمد سرانجام موفق می شود: یک تومان به او کمک کرده اند! سرانجام پای دختر بیچاره به کوی های ناباب باز می شود و عاقبت سقوط می کند... غروب روزی با دوستم او را دیدیم- در حوالی میدان مرکز. بیمار بود ، رنگ و رو باخته و بی غذایی کشیده؛ دیگر از فروغ چشمان جوانش اثری نمانده بود – این موقعی بود که من زن گرفته بودم، و طبعا دیگر گماشته و جیره ای نبود. خیلی متاثر شدیم. کمک ناچیزی به او کردیم ... حتی دوستم تقاضایش را نپذیرفت و با او نرفت. می گفت – راست هم می گفت – می گفت دلش نمی پذیرد. هر چه باشد روزی جزو خانواده ی ما بوده است. وانگهی ما که ادعای اصلاح جامعه را داریم درست نیست که خود لکه چرب دیگری بر آن بیفزاییم – دل آزار است ( طفلک لابد می خواست با عرضه ی تن خود از خجالتمان در آید؟ من این احساس را تجربه کرده بودم . سه سال پیش ، اواسط مهر در سفر از شهر کوچکمان به تهران درهمدان توقف کوتاهی داشتم. غروب درمیدان بوعلی به یکی از همدوره ها برخوردم. رفتیم یکی دو پیاله نوشابه خنک نوشیدیم؛ چون کله گرم شد رفیقم پیشنهاد الواتی کرد، و من در حال سرخوشی بی اختیار پذیرفتم. هوا تاریک شده بود – دوستم آشنا به محل بود – با کوچه پس کوچه ها آشنا بود، با این همه با لباس و زرق و برق لباس دانشکده احتیاط می کرد – خوش خوشک رفتیم. در راه گفت که مادر و دختری هستند با دختر " بازی می کنی" و مادر از این راه مایه ی معاشی فراهم می کند. رفتیم، علی الله – ببینیم این الواتی که می گویند چیست ، اقلا لافی بزنیم. وانگهی هر چیزی را باید دید و تجربه کرد... در کوچه ای تنگ و تاریک دری را کوبیدیم – خیلی آرام؛ زن میانسالی که چروک های پیری زودرس صورتش را بیرحمانه شیار زده بود با چراغ موشی در را گشود ... جایی بود محقر با اتاقی و پستویی، با یک چراغ موشی و یک لامپ – لامپا را از پستو آورد. با اکراه روی بسته رختخواب کنار در پستو نشستم، هر چند گلیم مندرسی که بر کف اتاق بود به قدر کفایت تمیز بود. سماوری و دو استکان و قوری بند زده یی و سینی کوچکی در کنجی غریبانه بیتوته کرده بودند : چون مرغی پیر با جوجه هایش. اسم زن وارتوش بود. دوستم جویای حال شوشیک شد. زن گفت حالا کارش تمام می شود می آید. از فحوای کلام پیدا بود که شوشیک همان دختر او است. دوستم از آسمان و ریسمان می گفت؛ اما من حرفی نداشتم: در این خانه ی فقر زده چه حرفی برای گفتن می توانستم داشته باشم؟ جایی که فقر باشد – آنهم فقر سیاه – جایی برای حرف نیست: حرف نشان زندگی است و از زندگی نشانی در این جا نبود – خود زن حتی به صورت هم زنده نبود. همه جا مهر و نشان زننده فقر بود: از در ترک خورده و قاچ قاچ شده و تاب برداشته تا گچ های ریخته و شیشه های وصله پینه شده – و سیمای مادر به سیمای مجسمه مومی شبیه بود، بی هیچ خون و حرکتی ، با چشمان نگران بیمار و بیقراری که حدقه را تا ته کاسه ی چشم مته کرده بودند و می رفتند که از جایی از پس کله اش سر در بیاورند. صدای خش خش خفیفی از پستو، با دری دو لته ای به اتاق مربوط می شد و سوراخ هایی به جای چشم داشت به گوش می رسید: انگار کوری که چشم شیشه ای اش را برداشته باشد وته چشم سیاهی و اطراف سرخی بزند. دوستم با مادر صحبت می کرد، ضمن صحبت هر چندگاه لبخند حاکی از رضایت و پر از شهوتش را متوجه من می نمود. از خلال چشم کور در نگاهی به درون پستو انداختم . چراغ موشی در آن می سوخت و در پرتو نور زرد و لرزان آن دختر بچه ای هفت هشت ساله ای تکلیف های مدرسه اش را می نوشت : مثل هر کودکی زانو زده و بدن کوچکش را روی دفتر و کتاب انداخته بود: هر چند گاه دستی می برد و موهایی را که مزاحم دیدش بودند با پنجه های کوچکش از جلو صورت پس می زد... شوشیک همین است؟ این که خیلی بچه است؛ به زحمت اگر کلاس سه ابتدایی باشد! شوشیک همان بود... دوستم بی تابی می کرد مادر در پاسخ به بی تابی او رو به پستو چیزهایی گفت: از لحن کلام پیدا بود که از او می خواست زودتر کارش را تمام کند و بیاید. دختر معصوم از درون پستو گفت:" ایو ، ماما!" گفتم :" شوشیک همین است؟" دوستم به جای مادر گفت:" آره چطور مگه؟" گفتم :" این که بچه است؟" گفت:" نه هنوز درست ندیدی... تازه کیفش به اینه که بچه اس." گفتم:" من نیستم!" و پا شدم که بروم. مادر با قیافه ی گرفته گفت:" خوب، همینه دیگه- همینو بیشتر ندارم!"