بگومگو شد –بین من و دوستم . صدا را بالا برده بودیم، ومادر مثل بید می لرزید – از ترس همسایه ها –و دختر معصوم که به اتاق آمده بود رنگ به رخسار نداشت؛ می ترسید الان است که همسایه ها بریزند و تکه پاره شان کند، به سزای بی عفتی ... و دختر مثل هر بچه ی خردسالی که به هنگام بروز حادثه به مادر پناه می برد و به دامن مادر آویخته بود و چشمان معصومش راهراسان از من و دوستم و از دوستم به من می گرداند – دستش را جلو دهن برده بود و سر را بر پهلوی مادر می فشرد ... کار ما از دشنام فراتر نرفت؛ من رفتم با مشتی فحش و بد و بیراه در حالی که سیلی از ناسزا را در بدرقه داشتم ... آخ از این فقر – راستی که چیز زشت و وحشت انگیزی است! آدم فقیر مرده اش هم مرده ی درست و حسابی نیست... فقرا هم عجب تحملی دارند! چه کنند ، باید تحمل کنند... و تازه طوری نشده بود، از این قبیل در این دنیای پهناور زیاد است، و فراوانند درندگانی که از این فقر لذت ببرند!
در مانور هستیم؛ حالا آجودان گردانم. این پست هم ترفیع است هم تنزیل : جناب سرگرد می خواهد به خودش نزدیک باشم، حیف است از وجود شریف و اطلاعاتم استفاده نکند! – خودش دانشکده ندیده است – ضمنا در صف نباشم بهتر است؛ اخر جیره ی سرباز و علیق اسپ را به تمام کمال مطالبه می کنم و می گیرم، و سرمشق بدی شده ام برای سایر واحد ها ؛ سرباز را اگر به مرخصی بفرستم پول نمی گیرم، واگر سرباز رابه دفتر گردان بخواهند و در قبال برگ مرخصی مطالبه ی پول کنند و بشنوم که داده پدر در می آورم. بعلاوه هی اطلاعیه است که از رکن 2 می رسد ، با ذکر مبلغ دریافتی و مشخصات دهنده و گیرنده. کشمکش ما با جریان سربازی از اهل کرج به اوج خود رسید: سربازی بود بنام یدالله اقبال که در اصل جزو هنگ فوزیه بوده، هنگ فوزیه در جریان برخورد با بارزانی ها متلاشی شده و بقایای آن به هنگ سوار کردستان منتقل شده بود – یدالله جزو این بقایا بود. هنگ سوار هم منحل شده بود و یدالله به گردان سوار امده بود و در این نقل و انتقال ها و رفت و آمده ها پرونده ی خدمتی اش گم شده بود: نزدیک به چهار سال بود خدمت می کرد – ولی با اینهمه سرباز نبود ، یعنی خدمتش در هیچ جا منعکس نبود؛ سال به سال عده ای مرخص می شدند و می رفتند و او می ماند: خدمت می کرد و گریه می کرد، که خدمت می کند و به حساب نمی رود. روزی گریه کنان امد – اغلب می آمد – گفت که زن و بچه اش در کرج گدایی می کنند و دیگر کارد به استخوانش رسیده و می خواهد خود رابکشد و از شر این زندگی راحت کند. به او توپیدم، و بی هوا گفتم:" اگر غیرت داری برو فرمانده گردان را بکش..." یدالله چیزی نگفت، رفت. چندی نگذشته بود که گروهبانی دوان دوان امد ، با رنگ و روی پریده و نفس بریده – که یدالله جناب سرگرد را کشت! ای بابا! کی؟ - همین حالا... دوان دوان رفتم – جناب سرگرد زنده بود، اما چه زنده ای! با رنگ و روی پریده و گونه های قپیده ایستاده بود و گروهبانی با دستمال یقه و اطراف گردنش را تمیز می کرد – آش نمونه روی لباسش ریخته بود – دو گروهبان یدالله را گرفته و به دیوار چسبانده بودند – پیدا بود کتکی خورده است: صورتش کبود بود. تا رسیدم فرمانده گردان جیغ زد:" جناب سروان ، سرباز و می فرستی منو بکشه؟" تعجب کنان – دست بالا – اظهار بی اطلاعی کردم. گفتم امده بود شکایت می کرد، گفتم برو خدمت جناب سرگرد، بیفت روی دست و پاش ..." یدالله حرف را گرفت و گریه کنان توضیح داد که خواسته پای جناب سرگرد را ببوسد و جناب سرگرد پایش را پس کشیده و افتاده ... عصر همان روز کمیسیون کردند و یدالله مرخص شد...
حالا آجودان گردانم – بدم نمی آید؛ از این قایم موشک بازی خسته شده ام. در آجودانی می نشینم وکتاب و روزنامه می خوانم، پنهانی که رفقا نفهمند – و ندانند که دارم منحرف می شوم و به شوخی های توفیق می خندم. دو را دور گردان را هم زیر نظر دارم و قضایا را به رفقا منعکس می کنم.
در مانور هستیم حوالی گردآباد ، نزدیک فرودگاه فعلی. زمستان است: اواخر بهمن ماه . مانور پایان پذیرفته ، افسر ها جمع شده اند و تفریحی تیراندازی می کنند: به قوطی کبریتی که روی برف گذاشته اند. من تیرم را انداخته ام ؛ سیگاری به لب گرفته ام و دود می کنم و شاعرانه دریا را نگاه می کنم – خوشم: پنج شنبه است، بعداز ظهر خوابی درست و حسابی می کنم، از داشکده این طور بوده ام: به خواب علاقه عجیبی دارم، خلاصه حالا که زن و بچه دارم و چون از خواب بر می خیزم همه چیز آماده است- با خیال خواب پس از ناهار خوشم و دود می کنم. باد خنکی می وزد و سطح دریا را پرچین و شکن می کند، و صورت ما را که خود را گرم کرده ایم به طرز مطبوعی خنک می کند ... ناگهان پتکی به سنگینی کوه با قوت تمام بر رانم فرود می آید؛ صدای گلوله در فضا می پیچد؛ از جا کنده می شوم، در خلاف جهت عقربه های ساعت چرخی می خورم، شعله را که از لوله ی طپانچه جهیده است می بینم، نام ضارب را اعلام می کنم:" سرگرد شریفی مرا کشت!" و با شانه زمین می خورم. مانند درآمد فیلم ها که بخش های فیلم را سریع در قالب اعداد ارائه می کند جرقه وار صحنه های مقطعی می بینم: زنم، بچه ام، قبر – و یک دنیا اندوه ... کسی مشتی برفی به صورتم می مالد، نام خودم را می شنوم ، از هوش می روم ... سرگرد معطل نمی کند، به تصور این که مرده ام صورت مجلسی تهیه می کند که در آن گفته می شود طپانچه اش را می خواسته در جلد بگذارد، چون جا نمی رفته من رفته کمک بکنم در این ضمن تیر رفته و به من خورده است و طپانچه دست من بوده است – این را بعدها می فهمم – جمعی از درجه داران و افسران نیز به تصور این که من مرده ام ، و پهلوان زنده را عشق است صورت مجلس را امضا کرده اند...
درمیدان مقابل ستاد لشکر به هوش می آیم: چشم می گشایم: تابلوی سر رد " شهربانی رضائیه" را می خوانم – خوشحال می شوم: به اندازه یک زندگی . سرم بر دامن مفتاحی است – چه مرد شریفی – مفتاحی و دیگران لبخند می زنند – آه ، از قبر نفرت دارم. خوشحالم ، نمی خواهم چشم بر هم بگذارم، می ترسم تکرار شود. در جیپ مخابرات لشکر هستم. جیپ به سرعت راه بهداری را در پیش می گیرد. برانکار می آورند؛ سروان نوذری در بیمارستان بستری است – بینوا نوذری: با لباس بیماران، به اتفاق چند بیمار دیگر بیرون می دود- گریان . بهداری تعطیل است، اتاق عمل بسته است – به اتاق سروان نوذری انتقالم می دهند، تا بروند و پزشکان را پیدا کنند و در اتاق عمل را باز کنند. پای چپم سرد شده است؛ انگار جزو خودم نیست؛ و از سرما می لرزم – و گرم نمی شوم... پزشک وظیفه ای می آید، که با او دوستم، دکتر گرمان است. دستیار دکتر یزدی بوده ، معروف است که اعجاز می کند – می دانم . کیست که دستیار دکتر یزدی باشد و اعجاز نکند؟ دکتر یزدی در کمیته ی مرکزی است، باید هم اعجاز بکند! دکتر در اتاق عمل را می شکند، مرا به اتاق عمل می برند. دکتر مدتی می گردد؛ کلرفورم ندارند، دستگاه کار نمی کند؛ خودش کارد و وسایل را می آورد – بی تشریفات . می گوید باید مقاومت کنم، تا او محل را بشکافد و ببیند آن تو چه خبر است، که پا سرد شده است؟ می گویم حرفی ندارم... ولی از سرما می لرزم . دکتر کارد را بر می دارد ، دو تا از رفقا در دو طرفم ایستاده و دست هایم را گرفته اند ... دکتر کارد را بر حوالی زخم گذاشته است و من از ترس و سرما بر خود می لرزم... که جراح لشکر وارد می شود... چیزهایی می گویند ؛ ناراحت ناراحت است از این که در اتاق عمل را شکسته و گفته است که دستگاه کار نمی کند و کلرفورم ندارند، یعنی چه؟ که چه؟ دیگران هم می رسند... و بعد کلی مطالب به زبان زرگری پزشکی، همراه با چشم غره رفتن های پزشکان آکتیو به پزشک وظیفه – و مرا بر می گردانند به اتاق...
در آتش تب می سوزم و از سرما می لرزم؛ کیسه ی آب گرم هم گرهی از کار نمی گشاید...می سوزم و هذیان می گویم و شعر می خوانم... و عرق می کنم و می لرزم . از روی تخت ، خیابان بهداری را می بینم. سواری به تاخت می رسد. پچ پچ ،آشفتگی، برانکار، و نگاه های نگران . به او نگویید...چه را نگویند؟ بیماری رامی آورند. مرد؟ به همین زودی؟ - قیافه ها در هم می رود. شریفه می آید. شریفه پرستار است- همولایتی من است. می گوید:" تو ناراحت نباش- بخواب- نگاه نکن!" –یعنی چه؟ چرا؟
سروان نوذری چانه را بر کف دست تکیه داده ونرم نرمک اشک می ریزد – چرا؟ ... بچه می روند دنبال زنم- که منظره را نبیند – چه منظره ای؟! – هیچ ، سروان افرازان در آموزشگاه گرهبانی توپخانه امتحان اسلحه شناسی می کرده ، اسلحه پر بوده ، گروهبان دستش را روی ماشه گذاشته و تیر در رفته و در جا کشته شده است – همین! بیچاره از همین حالا با زبان های زنده دنیا اشنایی کامل پیدا می کند و می رود در فهرست افسران نخبه ی ارتش – زنش دیروز یا پریروز زاییده...
زنم می آید ، او انجا است که سروان را تشییع می کنند، با آمبولانس بزک کرده ... اینهم از این! بچه ها واقعا خوب اند، یک دنیا محبت ؛ لحظه ای کنار بسترم خالی نیست- همه متاسف اند، و هر یک به نوعی دلداری می دهد – اما پایم مرده است. سرگرد هم می آید ... غروب است؛ در تب می سوزم، و شعر می خوانم و او گریه می کند – بالای سرم . چند قطره از اشکش بر صورتم می چکد. می گویم:" چرا گریه می کند؟ تصادف است؛ تصادف این طور پیش آورد؛ ناراحت نباش... گریه نکن، بالاخره یک طوری می شود! " می گوید:"تو انشالله به کمک جوانی این بحران را از سر میگذارنی – ولی من سال ترفیعم بود – امیدواربودم- اینکه هم این جور شد!" ای بر ذاتت لعنت مرد! بی اختیار اشک از چشمم می جوشد: بز در غم جان و قصاب در غم پیه...
فردا و پس فردا ... پایم بکلی مرده است: حالا دیگر لکه های سیاه را می بینم. هر چه اراده می کنم و زور می زنم انگشتانم تکان نمی خورند؛ دست به ساقم می کشم، چیزی احساس نمی کنم – نه سردی نه گرمی ، نه کیسه آبجوش را ... خواهرم یک طرف تخت ، زنم یک طرف. هر دو گریه می کنند. این می گوید من بیچاره شده ام. آن می گوید من بیچاره تر شده ام؛ و روی دست هم بلند می شوند – در حالی که حقیقتش را اگر بخواهی منم که از همه بیچاره ترم...
دوستان می آیند – دوستان سازمانی – می گویند که از فرمانده لشکر بخواهم مرا به تهران بفرستد. دکتر گرمان می آید ، می گوید مرا قبول ندارند، چون پزشک وظیفه ام... چند تا از دکترهای شهر را می آورند، کمسیون می کنند؛ آنها هم جانب جراح لشکر را می گیرند. ظاهرا مطب دکتر گرمان خوب کار می کند، ویزیت کم می گیرد یا نمی گیرد... دکان همه را تخته کرده است. می گویند شارلاتان است – و فحش و بد بیراه و یک مشت زبان زرگری- والسلام!
فرمانده لشکر می آید ؛ از او می خواهم مرا به تهران بفرستد... بچه های خودمان می گویند از شرکت ها هواپیما بخواهند ما پولش را فراهم می کنیم – اما فرودگاه اماده نیست. رفقا خبر می آورند که فرودگاه عیبی ندارد ولی چون هیاتی از مستشاران آمریکایی خواسته اند بیایند و لشکر آمادگی نداشته گفته است که فرودگاه را برف گرفته و حالا به این دلیل است که نمی خواهد هواپیما بخواهد. سرهنگ راستی ، رئیس موتوری لشکر به عیادتم می آید. من هیچ وقت از قیافه و حرکات این مرد خوشم نیامده بود. ولی آدم که از درون دیگران خبر ندارد: بعلاوه خیال می کردم هر کس که حزبی نیست نمی تواند خوب باشد، اگر خوب بود حزبی بود، اگر خوب باشد حزبی خواهد بود... اما از او گذشته است. هر روز اززندگی تجربه ای است، هر روز باید آموخت ، هر لحظه باید کمین کرد، برای دیدن بارقه هایی از بدی یا خوبی-که به زودی فراموش کنی و بر سر تقسیم بندی اصلی بازآیی. می گوید آمبولانسی دارند، می دهد ، مرتبش کنند، تیمسار که آمد بگو با آمبولانس می روم؛ اگر گفت نداریم بگو فلان کس گفته داریم... و می رود که آمبولانس را مرتب کند. ولی پزشکان مخالفند. پزشک وظیفه وضعم را به پزشکان تهران اطلاع داده و از آنها نظر خواسته ، می گوید نظرش را تایید کرده اند- می خواهند به حساب زندگی من با هم تصفیه حساب کنند. هیچ پزشکی حاضر نمی شود مسئولیت بردن مرا به تهران برعهده بگیرد. پزشکیاری از همولایتی هایم – از مردم سنندج – متقبل می شود... آه از تاثیر این نژاد و قوم و عادات مشترک! تنها پرستاری که دلسوزانه به من می رسد همین شریفه است: همولاتی ام: زنی میانسال و واقعا شریفه ؛ با یک دنیا محبت، انگار پسرش باشم ... نمی دانم با دیگران هم اینطور است؟
تسمه های آمبولانس را که برانکار را چون ننو به آنها می آویزند دزدیده اند، و ناچار برانکار را بر کف آمبولانس می گذارند... وای که قیافه ی زنم با بچه ای که بغلش بود چقدر ناراحت کننده بود! طوری بود که گویی در تابوتم می گذارند؛ حالت قیافه و تلاطمات درونی که در آن انعکاس یافته بود نشان میداد که می داند و یقین دارد که در تابوتم می گذارند و بی بازگشم. او سعی می کند با لبخند بدرقه ام کند- همیشه در موقع ادبار همین جور است: سعی می کند لبخند بزند و از ناراحتی من بکاهد . من هم به رویش لبخند می زنم، و آمبولانس به راه می افتد. طفلک! انگار با پتکی به سنگینی پتکی که بر رانم فرود امد بر سرش کوبیده باشند: از حالا پیکر جوانش تا شده بود- هنوز دور نشده ام که دستش به طرف چشمانش می رود...
با هر دست انداز فریادم به آسمان می رود، ولی فریاد نمی زنم، و چوب های اطراف برانکار را گاز می گیرم، و سعی می کنم لبخند پزشکیار همشهری را با لبخند جواب بگویم... اسفند ماه است، راه ها همه دست انداز است – شب هنگام به تبریز می رسیم – همه رفته رفته اند، جز پزشکیاری و چند سرباز پرستار. در اتاقی جایم می دهند و سربازی را به پرستاریم می گمارند... پزشکیار همولایتی پاکتی پرتقال بر کمد کوچک کنار تخت می گذارد و مرا می بوسد و با یادداشت کوچکی که برای زنم نوشته ام می رود- و می مانم و سرباز پرستار، و چراغ زردنبویی کهبه چراغ مرده شورخانه شبیه است. سرباز کم کمک به چرت زدن می افتد، و آرام آرام بر حاشیه ی تخت پهلویی خوابش می برد و من به ناله کردن، و سوختن و عرق کردن. اب می خواهم ، جواب نمی دهد – صدای خر و پفش اعصابم را خرد کرده است. پرتقالی را پوست می کنم و قطعات پوست را با هر تلاشی و تقلایی که هست و به سر و صورتش میزنم – اما بی فایده : تا صبح جنب نمی خورد و من به به هر حال به وصله های ناله و فریاد ، فواصل درد را به هم می پیوندم و بالا پوشی پر از وصله پینه برای شب می دوزم و شب را به هر ترتیب به سر می آورم... صبح اول وقت سرهنگ ریاحی رئیس بهداری لشکر – رئیس سابق بهداری دبیرستان و دانشکده – می آید. مرا به نام و قیافه می شناسد. ناراحت می شود از این که سرباز " ناشنوایی " را به پرستاریم گماشته اند! به پزشکیار نگهبان ، که طی تمام مدت شب حتی یک بار به اتاقم سر نکشیده بود تندی می کند. مدتی با ستوان یک پزشک – جراح لشکر – به زبان پزشکی گفتگو می کنند. مردی است بسیار مهربان و انسان . می گوید: " ما اینجا هیچی نداریم؛ دستگاه عکس برداری مان خراب است؛ تو باید به هر وسیله که باشد به تهران برسی. من الان میروم پیش فرمانده لشکر و از او می خواهم از تهران هواپیما بخواهد، تو باید هر طور هست برای دو سه ساعتی دندان روی جگر بگذاری و در هواپیما بنشینی" هواپیما از این دوباله ها است. مثل قبر است: جا ندارد باید مچاله شد – " ماندنت در اینجا اتلاف وقتی است که هر لحظه اش ممکن است به بهای زندگی تو تمام شود؛ باید هر طور هست دندان بر هم بفشاری و تحمل کنی." می گویم تحمل می کنم. سرهنگ معطل نمی کند و می روود. نیم ساعتی می گذرد، شتابان بر می گردد – خوشحال. می گوید شانس آورده ام: هواپیمایی از عربستان سعودی آمده است: و به تهران می رود. پایم را تند تند می بندد ، در چیزی شبیه ناودان – استوار پزشکیاری را همراهم می کند – و چه پزشکیار مجربی – و می رویم به فرودگاه . هواپیما آمریکایی است؛ فرمانده لشکر هم آمده است؛ سرلشکر مقبلی. بسیار مهربان: مرا می نوازد ، می بوسد و دلداری می دهد؛ خودش سر برانکار را می گیرد- انگار پسرش باشم . برانکار را به کنار پنجره هواپیما با گیره هایی که دارد نصب می کنند – خیلی راحت . هشت نه مسافر دارد، یک سرهنگ – که بعدها عضو دادگاه تجدید نظر ما شد - و یک افسر شهربانی و خانم جوانش و عده ای دیگر. افسر آمریکایی، که خیال می کنم سرهنگ بود می آید ، چیزهایی می گوید و لبخند می زند – ناچار لبخند می زنم... مسکنی هم تزریق می کند – به مترجمش می گوید به من بگوید که ناراحت نباشم ، تلفنی به تهران اطلاع داده است که تا می رسیم امبولانس فرودگاه آماده باشد... تشکر می کنم ... خانم جوان افسر شهربانی می آید و احوالم را می پرسد و می پرسد به چیزی احتیاج ندارم – با حالت ولحنی بسیار زنانه و خواهرانه – تشکر می کنم . خوابم می برد، حوالی زنجان بیدار می شوم...
در فرودگاه آمبولانس حاضر است: آمبولانس نیروی هوایی... بچه های بسیار مهربانی هستند. به بیمارستان شماره 1 ارتش می رویم – حوالی ظهر است. مرا نمی پذیرند: برگ اعزام ندارم! از کجا بدانند افسرم؟ باز پنج شنبه است و کسی در بیمارستان نیست. خانم پرستار کشیک ناراحت است: از درون امبولانس می شنوم که خطاب به مهین نامی می گوید:" شانسو میبینی مهین جون، همه بیمارهای مردنی را در کشیک من بیچاره میارند!" بیمار مردنی را نمی پذیرند؛ با استوار و بچه های هوایی می آییم به بهداری ارتش . برگ اعزام می گیریم و بر می گردیم... یادداشتی به استوار پزشکیار می دهم، به خانه ی دوست همدوره ام. ساعتی نمی کشد که دوستم به اتفاق برادرش که خیال می کردم در اصفهان است می آیند و فورا دست به کار می شوند. خدا عمرشان بدهد: هر یک از طرفی شهر را زیر پا می گذارند و دکتر نجف زاده را پیدا می کنند و می آورند...
بر تخت عمل خوابیده ام؛ پزشکیاری با چراغ زنبوری کنار تخت ایستاده است: چند شب پیش برق خاموش شده و بیمار زیر عمل رفته است: چراغ را من باب احتیاط آورده اند. دکتر با گوشی به جریان اطراف زانو و قوزک پا گوش می دهد... می گوید " ببندید" به اتاق باز می گردم... فردا شب کمیسیونی ... و باز کمیسیون دیگر... و باز هم. آنطور که درمی یابم گویا جریان ضعیف کشف کرده اند و می خواهند با دارو آن را تقویت کنند... فرهاد برادر کوچکتر که در تهران دوره می بیند از همان شب بر بالینم می ماند و مثل یک برادر و دوست از من پرستاری می کند – از دوستان خوب دانشکده بودیم: در زندان بین ما جدایی افتاد: دوستی به یاری احساس و جدایی به یاری حزب – وچه جدایی تلخی! اثرش آنقدر امتداد یافت که حتی در سخن از تلاطمات دانشکده هم اشاره ای به او نکردم، در حالی که نامه خطاب به رئیس ستاد را با هم امضا کرده بودیم: فهمی هر چه بود یونسی هم همان بود... مادرش نمونه ی مهربانی بود – یک مادر به تمام معنا . خانواده آذربایجانی بود.
هنوز بلاتکلیف ، هنوز درد می کشم ، و زار می زنم و مورفین میزنم... بچه های سازمان حسین و خسرو ومنوچهر اغلب هستند – فرهاد همیشه هست: شام وناهار و خواب و بیدار – مرخصی گرفته است؛ درد هم همیشه هست و هیچ وقت مرخصی نمی گیرد، مورفین هم همیشه هست: روزی سه چهار بار: هر وقت خوش کنم – بچه ها می آورند.
درست خاطرم نیست، مثل این که بعدازظهر بود – بعدازظهر بود، در عالم کرخی ناشی از تاثیر مورفین سیر می کردم و عرق می ریختم و فرهاد بادم می زد که یک هو ریختند و مرا با تخت و مخلفات به اتاق مجاور بردند – واقعه مهمی روی داده بود. باید مهم باشد ، چون تا حال حرمتی داشتم: از دربار دستور داده بودند به من خوب برسند و خوب می رسیدند: دو سرباز همیشه مراقب بودند ، هرچند اغلب شب ها دم در کشتی می گرفتند و با صدای پوتین هایشان اعصابی برایم نمی گذاشتند. اتاق من لوکس بود، تنها اتاق بیمارستان بود که مبل داشت؛ پیدا بود برای شخص مهمی آماده می شد... نیم ساعتی گذشت مرا به اتاقم باز گرداندند؛ مظفر آمد – برادر فرهاد- گفت که رزم آرا را ترور کرده اند؛ می خواسته اند او را اینجا بیاورند ، ولی درجا کشته شده است – رئیس بیمارستان شوهر خواهرش بود...
فرهاد در کنار تختم ایستاده است و بادم می زند و شوخی می کند؛ تختم کنار مشرف به خیابان پهلوی است . می بینم یک هو تغییر قیافه می دهد، به دقت نگاه می کند ، سپس بی آنکه چیزی بگوید باد بزن را به دست سرباز می دهد و می رود... بر می گردد ، با پدرم! بابا در حالی که رنگ به رخسار ندارد، ترسو وار و از همان دم در با لبان لرزان نگاهم می کند – مثل همان وقت هایی که تیفوس گرفته بودم – می گوید " خدا را شکر-" کره چشمانش را به جانب سقف می غلتاند – " حالا مطمئن شدم که بحمدالله زنده ای – خسته ام ، می روم بخوابم؛ چهار شبانه روز است نخوابیده ام- می روم بخوابم، و مصطفی را بفرستم دنبال زنت، آن بیچاره حالا نیمه جان شده ؛ درست نیست تنها آنجا بماند و مدام در نگرانی باشد – بهتر است اینجا باشد ، پیش خودم." و می رود...
راه برف بوده ، از شهر کوچکمان پیاده راه افتاده تا سقز، و از آنجا باز پیاده تا میاندواب؛ در آنجا با شوهر خواهرم در رضائیه تماس گرفته، به استناد گفته ی او به تبریز رفته؛ در تبریز جواب درستی به او نداده اند؛ به قول خودش حتی دور از جان قطع امید کرده؛ در ناامیدی به راه افتاده ، و در نا امیدی به این بیمارستان آمده و از مامور انتظامات دم در جویا شده و داشته قطع امید می کرده ... این آن وقتی بود که فرهاد بادبزن را به دست سرباز داد و رفت... بابا پیر شده بود...!
سرانجام تصمیم به عمل می گیرند. صبح روزی ، خیال می کنم 22 اسفند 29 ، بیست ودو روز پس از واقعه ، مرا باز با برانکار با زحمتی از پله ها پایین می برند: کافی است سربازی با پوتین های سربازیش بر کاشی ها یا پله ها بلغزد و کار من تمام شود...ولی فرهاد با نگرانی مراقب است... بر تخت عمل هستم: کلروفورم و اتر می خورم و بیهوش نمی شوم – از بس مورفین زده ام. دکتر از خانم پرستار می پرسد:" خوابید؟" من جواب می دهم:" نه، هنوز بیدارم." باز مدتی نفس می کشم، چیزی نمانده است خفه بشوم . دکتر می گوید:" شروع کنید!" از زیر کیسه ی لاستیکی می گویم:" هنوز بیدارم: دکتر می گوید:" می دانم." احساس می کنم موی رانم را می تراشند. انگار سوار بر این چرخ و فلک ها شده باشم با تمام وجودم آرام آرام می چرخم؛ احساس می کنم که دارم از خودم دور می شوم؛ یک دور دور می شوم، چرخی می زنم و باز نزدیک می شوم – و باز چرخی دیگر- دور شدن و با تانی نزدیک شدن. گوشم وزوز می کند. می گویم:" دکتر بالا غیرتا کاری نکنی که زن و بچه ام بی سرپرست بمانند." خانم پرستار گریه می کند. دکتر می گوید:" مطمئن باش، پسرم..." و من دور می شوم – دور ... دیگر چیزی حس نمی کنم. از روی برانکار می لغزم؛ دکتر زیر بغلم را گرفته است . همین که با تخت تماس پیدا می کنم به هوش می آیم؛ روی تخت می نشینم و از دکتر می پرسم :" عمل خوب بود؟" می گوید:" بخواب بخواب تا ترا زنده کردم پدرم در آمد..." می خوابم . گویا زیر عمل قلبم ایستاده بوده و بیچاره دکتر تا آن را راه انداخته به قول خودش پدرش درآمده... حوالی ساعت سه بعداز ظهر است که کم کم از عالم خواب به بیداری باز می آیم... اوه از این بوی کلروفورم – حالت تهوع دارم، فرهاد لگن را گرفته است ... لحظاتی بیدار می مانم. و باز می خوابم: امواج بیداری به کله ام می خورند و کله ام یکی دو بار با آنها می گردد و سپس از تو در مدار بیهوشی رها می شود. سرانجام طول امواج بیشتر و تعداد گردش ها کمتر و وطولانی تر می شود – و به هوش می آیم. پایم را عمل کرده اند؛ چیزی کمانی شکل بر آن نهاده اند- چیزی مانند لانه سگ های دامنی یا سرپوش چرخ خیاطی – تا پتو فشار نیاورد. می گویند – فرهاد می گوید – عمل کرده اند تا ببینند چه خواهد شد. در ناتوانی مشتاقم با پای راست به هر نحو که شده پای چپ را در لانه اش پیدا کنم. احساس می کنم پنجه ام به شدت تیر می کشد و درد می کند؛ ولی پای راست هم زخمی است: گلوله زانوی آن را شکافته و رفته است. پای چپ را نمی یابم، یعنی پای راستم یاری نمی کند. فرهاد می گوید پا را به انحنای کمان بسته اند تا به جریان خون کمک بشود... دراین حیص وبیص است که پدرم و زنم وارد می شوند... تازه از راه رسیده است – تکیده ، خشکیده . می گویم:" چرا این قدر لاغر شده ای؟" می خندد – چشمانش همیشه خندان است – با تمام وجود. " لاغر نشده ام؛ کو؟ لاغر نشده ام!" میخندد. خوب شد، بابا درست فکر کرده بود. می ماند از نگرانی تلف می شد... نامه بلند بالایی را که دوستان به اشتراک نوشته اند به من می دهد ... نامه را می گشاید . او نگه می دارد ومن می خوانم. ولی چیزی نمی بینم. چشمم هنوز خواب است، از سایر اعضای وجودم عقب است. با این همه به خاطر دل او مدتی نگاه می کنم، یعنی که می خوانم و به خواب می روم...
تا می خواهم پتو را جابجا کنم فرهاد با نگرانی مداخله می کند . می گوید در جریان خون اختلال ایجاد می شود – دکتر گفته است و چشمان زاغش را به نشان اخطار شدید با نگرانی تمام می گشاید: این توصیه را هم مثل توصیه های مواقع بحرانی بی تامل می پذیرم . حتما همین طور است، اگر پتو را جابجا کنم، یا زیر آن را نگاه کنم در جریان خون اختلال پیدا می شود! ولی پا را پیدا نمی کنم... سر تخت را به خواهش خودم بالا آورده اند. کم کم لغزیده و به وسط تخت رفته ام. بی اختیار پتو را پس می زنم و خواهم خودم را بالا بکشم ؛ فرهاد دستپاچه می شود.... خدا رحم کرد. نزدیک بود جریان خون متوقف شود! به خیر می گذرد... دکتر می آید، هر روز چندین بار و گاهی اوقات شب ها؛ با همان روی خوش و قیافه ی زیبا شوخی می کند و می رود. ولی پا را اصلا نگاه نمی کند. عجب انسانی است! می گویند حیف که این محبت ها را برای تبلیغ می کند – یعنی برای تبلیغ لبخند می زند! آخر لبخند تبلیغی به این گرمی می شود! این همه کوشش صمیمانه هم قلابی می شود! راست است، اینها اثر تبلیغ است، ولی طبیعی است. تبلیغ است که از اینها استفاده می کند: مثل حزب ، تو باید چیزهایی می داشتی که جلب توجهش را بکنی. چرا سراغ آن شیره کش خانه دار نمی رود؟ - تویی که شیره کش خانه نداری، راستی، درستی و با صداقت دنیای نو می خری – بازاری تا جنس را نبیند، تا چانه نزند، تا به قول علما نفع را معلوم وضرر را مفقود نداند سفته نمی دهد. هر چه هست انسان است – دکتر را می گویم – انسان باش هر چه خواهی باش، به من چه که در خانه ات معلق می زنی یا نمی زنی ... انسان خوب هر جا باشد خوب است.
فرهاد کم کم به غرولند افتاده است. می گوید عمل موفق نبوده، حالا می خواهند پا را از مچ ببرند، تا اگر خوب درآمد که خوب، اگر نه از بالای زانو ببرند! دادم به آسمان می رود. حالا دیگر دق دلم را روی سر این طفل معصوم خالی می کنم. می گویم من که جانی ندارم... این دکتر هم مسخره کرده است. تو مگر لال بودی، می خواستی به او بگویی – من که گفته بودم. می خواست از اول ببرد. چند دفعه باید روی تخت عمل بروم- من که خونی در بدن ندارم! و غر می زنم. فرهاد چون می بیند خیلی ناراحتم می گوید همین کار را هم کرده اند. پتو را بالا می زنم: از پا خبری نیست: تتمه پایی است باد کرده ، پیچیده ، چون خیکی نوارپیچ شده. بچه که بودیم میزدان گوسفند رابه یاری باد و مشت کش می آوردیم، آنقدر که می شد بادکنکی گنده؛ بعد به دورش کهنه می پیچیدیم و کهنه را با نخ قند بر گردش استوار می کردیم. برای فوتبال. تتمه پا اکنون عینا به قیافه ی میزدان بود- و جان می داد برای فوتبال ... و در سایر موارد ، در نبود وسیله بهتر ، برای حواله دادن و تصفیه حساب کردن... پتو را روی آن می کشم . می بینم فرهاد که داشت مقدمه می چید و اشک به جشم آورده بود لبخند و چشمخند را جایگزین آن می سازد... سیگاری آتش می زنم.
تکه سنگی از دست بنایی که بر دیوار مشغول کار است رها می شود و کسی را برای عمری دیوانه می کند؛ تراشه ای از دم تیشه ای جدا می شود و دنیا را با تمام زشتی و زیباییش از چشم می راند؛ لگد اسپی برای عمری یکی را از بهترین لذت های زندگی محروم می کند؛ تکه سربی قرن های دراز در دل سنگ می ماند و با گردش زمان و تغییرات جوی جا می افتد؛ با گردش زمان می گردد، مهاجرت های بزرگ را تحمل می کند، تا سرانجام تنی چند می روند، از چوپانان سراغ می گیرند: سراغ سنگ هایی که سنگین اند – سنگ های سنگین را به آزمایشگاه می برند – معدن را کشف می کنند – اقتصادی است... بلیط مسافرت برای سنگ می گیرند – در مقصد آن را می فشرند و آن تکه را از وجودش بیرون می کشند و به قالب می ریزند و به این سر دنیا می فرستند که مسیر زندگی مرا تغییر دهد؛ تا من دیگر هرگز به کوه نروم. هرگز بر اسپ سوار نشوم؛ و هرگز جز در خواب و خیال ندوم! دلم می خواست می دانستم وقتی از بدن من گذشت چه احساس کرد؛ و اصولا چیزی احساس کرد؟ هر چه بود باز در دل زمین فرو رفت و وظیفه ی دیگری یافت؛ همانطور که من وظیفه ی دیگری یافته ام- آخر من هم باید مسیر زندگی دیگران را تغییر دهم! البته من نقشه های زندگیم را بی توجه به این تکه سرب ریخته بودم – طبعا تا آن اندازه که در این مملکت و در این مقطع زمانی که از آن سخن می دارم ریختن نقشه برای من و امثال من در اصل مطرح بود. می دانستم که ممکن است روزی برای کسب نشان یا مدال یا درجه یا صرفا به غرور جوانی، تن به خطر دهم و احتمالا کشته هم بشوم. این کار را بارها کرده بودم. در ایامی که با دوستم مفتاحی در ماموریت بودیم چون او زن وبچه داشت و نگرانی زنش را می دیدم هرگز اجازه نمی دادم به استقبال خطر بشتابد و من بودم، آسمان جل، که می رفتم و باز می آمدم . می دانستم که چشم و نگاه زن و بچه ای را به دنبالم بر راه ندارم، و پیشامدی هم اگر بکند به جایی بر نمی خورد. از اظهار نگرانی های بابا دل زده شده بودم – عجیب محافظه کار شده بود! مادر بزرگ هم که دیگر حال و حواس درستی نداشت – منتهایش این بود که اگرطوری می شد بندی بر سرودهای عزای صبحگاهیش افزوده می شد و کلوخه ای بر کوه غمش . ولی زن و بچه ی مفتاحی جوان بودند... باری، تن به خطر می دادم ، هرچند از تسلیت هایی که در ماهنامه ی ارتش چاپ می کردند چندشم می شد: مرده ی آدم را دست می انداختند، برای تفریح زنده ها! پس از مرگ همه جور عنوان به آدم می دادند، می دانستند که دیگر آدم نیستی که غرورشان را جریحه دار کنی: کشته ی مادر مرده ناگهان در زبان های انگلیسی و فرانسه و روسی و آلمانی تبحر می یافت، حال آنکه همین چندی پیش در امتحان اعزام ردش کرده بودند و پسر فلان سرلشکر یا سپهبد را به جایش فرستاده بودند، آینده ی درخشانی می یافت، و فقدانش برای ارتش مصیبتی عظیم می بود. مصبیت هم بود، چون زن و بچه اش واقعا بیچاره می شدند، از این میز به آن میز، از این دایره به آن قسمت و از آن قسمت به این شعبه – برای گرفتن مستمری و بررسی مطالبات و بدهی ها، یعنی دید زدن دوستان. از این اظهار نظر ها کم نبود: " خیلی خوش چشم وابرو است!" " ساق های قشنگی داشت!" " زنگ می شنگید!" " پایین تنه ای می چرخاند، دیدی! ماشالله" " راحت شد از دست این عفریته ، عینهو مادر فولاد زره – لب و لوچه یک دیگچه!"
لنگ شدم ، بی آنکه تسلایی داشته باشم و بدانم که به قول بعضی ها این نقض را طبیعت به والتر اسکات و بایرون و تیمور هم داده بود تا من وامثال من زیاد ناراحت نباشیم – هرچند تنها ناراحتی من نگاه ها و برخورد های ترحم آمیزی بود که از دیگران دریافت می داشتم: خاصه از بعضی زنان که دلسوزانه و به طوری که من بشنوم آه می کشیدند و می گفتند:" آخی کاش مادرت بمیره و نبینه!" من شخصا ناراحت نبودم، به قول یکی از رفقا دوران شاه وزوزک اگر بود باز یک چیزی، حالا دور دور فکر و اندیشه است... عده ای هم بودند که به قول مادربزرگ از آن طرف افتاده بودند و می گفتند:" یک پا که دیگر چیزی نیست! " عجب... چیزی نیست! انگار هزار پا بودم و پایی رفته بود و بقیه سرجاشان بودند! با کلی دوندگی به یاری یکی از وکلای مجلس – روانش شاد- و دربار، و رئیس ستاد ارتش که فرمانده سابق رضائیه بود و به قیافه و نام مرا می شناخت دو هزار تومان گرفتم و رفتم و پایی چوبی ساختم و برگشتم – و منت دنیا را به خود خریدم، که تا مدت ها از موجبات مهم شماتت بود: اعلیحضرت اینهمه محبت به او کرد، آخر سر نمک را که خورد نمکدان را شکست . چطور است یک جفت نمکدان ناصرالدینشاهی بخریم و ببریم و خودمان را راحت کنیم!
نفت ملی شده و مصدق نخست وزیر است و با دربار لاس می زند و می خواهد به هر نحو هست با انگلیس و امریکا کنار بیاید: از استیفای حقوق مردم ایران دم می زند! از یک اشرافزاده بیش از این چه انتظاری داری؟ در حالی که ما می گوییم نه این که یک شاهی نباید داد بلکه غرامت این همه چاییدن ها را هم باید گرفت، و برای وصول به این هدف هر روز خدا میتینگ می دهیم ، تظاهرات راه می اندازیم ، اعلامیه می دهیم، کاریکاتور می کشیم... مردم خیابان های تهران از کار و کسب افتاده اند، هر شب تظاهرات هر شب گاز اشک آور – این را مخالفان ما می گویند. به جهنم که از کسب افتاده اند. بیفتند ، چطور می شود، دنیا که خراب نمی شود، دو روز دزدی نکنند. کاسبی ! کاسب ! کاسب یعنی دزد پروانه وار: دزدی که با اجازه ی دولت مردم را می چاپد... ملت همین است که توی خیابان است. در صحنه است! ایران که به خیابان استانبول ختم نمی شود! هریمن می آید – میتینگ عظیمی برپا می شود : مرگ بر جلاد مردم کره. یانکی گوهوم! آمریکایی به خانه ات برگرد! دوستان میتینگ رابه خون می کشند، رفقا بر پلیس فاشیست مصدق لعنت می فرستند. گروه جمال امامی و شوشتری از داخل و ما از خارج قضایا را بزرگ می کنیم – بزرگ هم هست. میتینگ صدهزار نفری! رعب انگیز است، به این ترتیب که پیش می رود ایران یک وجب بیشتر با کمونیسم فاصله ندارد، و ما خوشیم به این که اولا با وجود تیراندازی قطعنامه ی میتینگ از این به ان پاس شده ، هر کس افتاده دیگری جایش را گرفته و سرانجام تا ته خوانده شده است؛ ثانیا بله، ما اینیم – از این هم بیشتر... گروه اطراف مصدق ریزش کرده است، مکی رفته است؛ حائری زاده و عبدالقدیر آزاد رفته اند، بقائی مدت ها است. مکی در راه چالوس با شاه دیدار کرده است. این آن چیزی است که می خوانیم. سرانجام شاه تصمیم می گیرد و کشتیبانی دیگر می آید با سیاستی دیگر – قوام السلطنه می آید. مردم می جوشند، به کوچه و خیابان می ریزند و کشته می دهند و شاه را ناگریز از بازآوردن مصدق می کنند – تازه فهمیده ایم که مصدق با دربار نساخته بوده؛ و به قول حوزه ی ما – حوزه مسئولین – تضادها شدیدترهم شده است. اما تا می جنبیم جریان تمام است؛ شاید هم چون جریان تمام است می جنبیم. روزنامه ها عکس هایی از قوام را که بر بستر بیماری درحال نزع است و احتمالا تا روزنامه به دست مردم می رسد از دنیا رفته است چاپ می کنند، که با دهان باز و چشمان پیر، احمد میرزای کوچولو را که پاپیون زده است با حسرت نگاه می کند، انگار می گوید:" ما که رفتیم!" در حالی که تا دیروز کشتیبان بود و سیاستی دیگر و قیافتی دیگر داشت . آدم دلش برای احمد میرزا با آن فراک و پاپیون کوچولو کباب می شود! دیر به میدان آمدیم: این را حزب هم اعتراف دارد: و این از آیات استثنا است؛ ولی مگر ایمان یک مشت مردم معتقد را با یک یا چند آیه استثنائیه می توان تکان داد؟ مصدق را دیر شناختیم – حالا که شناختیم چه؟ هیچی ، حالا شناخته ایم. او یک قدم جلو بیاید تا ما ده قدم جلو برویم، با این همه پشتیبانی می کنیم، ولی اوراق قرضه ی ملی نمی خریم –پول نداریم – من حتی به وزارت جنگ شکایت می کنم، و پولی را که از بابت قرضه ملی از حقوقم کسر کرده اند پس می گیرم – دستور حزبی است ، شوخی که نیست! یارو هنوز وابسته به بورژوازی کمپرادور است ... و تو خیال می کنی که این جانور نوعی تراکتور کاترپیلار است... ما پشتیبانی می کنیم، ولی مرد این کار نیست، هنوز چشم به دست آمریکایی ها دارد. چلنگر کاریکاتوری از او ارائه می کند: بر در ارباب بی مروت دنیا،چند نشینی که خواجه کی بدر آید، مصدق بینوا پتو را به خود پیچیده و روی پله های خانه ی ارباب کز کرده که ارباب بیرون بیاید و چیزی کف دستش بگذارد. سرانجام ارباب بیرون می آید: پیام چرچیل و آیزنهاور می رسد، و حزب با تمام قوا هشدار میدهد. معاندین می گویند از قول حزب، پول آمریکا سکه یزید دارد، سکه می خواهی سکه سوسیالیستی، میدلتن رفته است، رئیس شهربانی را کشته اند ، زاهدی متحصن است ، هندرسن هم رفته است، این روزها صحبت کودتا است – چون دیگران هم با مصدق چپ افتاده اند – معتقدند که سکه عیبی ندارد ...
کودتا ؟ محال است . دوهزار کیلومتر مرز مشترک با اتحاد شوروی داریم، مگر ممکن است؟ - " خوب آمدیم و شد؟" – " نمی شود رفیق! از یک چیزی صحبت کن که امکان و احتمال داشته باشد." – " به هر حال حزب باید مثل هر واحد نظامی نقشه ای برای عملیات احتمالی داشته باشد." ( این حرف اسماعیل است.) " اگر یک وقت با تمام این چیزهایی که می گویید و من قبول دارم، چنین چیزی پیش آمد من با گروهبانم چه کار بکنم؟ " ( اسماعیل در هنگ گارد سلطنتی است) – " وقتی حزب چیزی را می گوید بیخود که نمی گوید ؛ لابد اطلاع دست اول دارد؛ حالا تو هی بپرس چطور. من که در جریان همه چیز نیستم، درست هم نیست که باشم، ولی تو گزارش هات را همچنان بده" ( این چیزها را رفیق مسئول می گوید) و اسماعیل گزارش هاش را همچنان می دهد به من ، و من رد می کنم به بالا، چون به هر حال فرض براین است که حزب حرکات و جنبش های ناپیدا و رشد نامشهود تاریخ دگرگون شونده را می بیند وزندگانی اجتماعی و انقلابی را که مدام در تغییر است و تغییر حالت و رنگ می دهد در تمام وجوه و حالات متدوام و متحول شان تعقیب می کند، چون باغبانی که تحولات گل ها و گیاهانش را ولابد مثل همان باغبان برگ ها را بر می گرداند و شته ای را اگر باشد می بیند، و اگر پیشگیری نکرده باشد حتما پسگیری می کند... ما که وکالت داده ایم. همین مانده است که بگوییم حالا دیگر فینش را هم ما بکنیم!؟ اصلا حسن حزب همین است که آدم را از زحمت فکر کردن و مساله و معما حل کردن می رهاند... روزنامه ی حزب به او می گوید چه بکند و چه نکند ، از کی خوشش بیاید از کی نیاید، و کجا را ناخوانده محکوم کند – درمحیط اعتماد متقابل این غر زدن ها کار درستی نیست... کمیته ی مرکزی هست، فکر میکند، این دیگر چه کاری است که من بیایم و بیخود فکر کنم.

از این چیزها می گذریم و باز می آییم به سراغ موضوعی که در حوزه مطرح است:" اثرات بیکاری" چه دردناک است! ولی راستش من هیچ وقت در حوزه با خواندن کتاب بیکاری را احساس نکردم: خفتش را درد احساس بیهودگی را ، حساسیتش را ... بعد از زندان بود که آن را تا حدودی احساس کردم، آنهم تا حدودی، چون زنم کار می کرد و برای معاش روزمره لنگ نبودیم. حساسیتم از این بابت بود که مشارکتی درزندگی نداشتم، که بیهوده بودم، که به درد هیچ کاری نمی خوردم، که حالا که لباس افسری را از تنم درآورده بودند آدم نبودم – و وای به وقتی که به زنم می گفتم یک چای بریزد وبا یک دقیقه تاخیر می ریخت؛ خیال می کردم چون به قول تاجیک ها کم بغل به خانه می آیم بی اعتنایی می کند – و بعد وقتی در جستجوی کار به جایی می رفتی کارفرمای احتمالی طوری با آدم حرف می زد که انگار می خواهد صدقه بدهد – و بعد نیاز – نیاز دیگران – و کلک!

اعلان روزنامه ها را می خوانم – مترجم انگلیسی خواسته : " تولید دارو " . دوستی غیر حزبی تلفن می کند – به دوستی دیگر، به عنوان معرف؛ می روم؛ امتحان می دهم، قبولم. به کارگزینی می آیم، با دوست آن دوست معرف. جناب سرهنگی رئیس است که قبلا او را بارها در ذخایر ارتش دیده ام: مترجم یا دوست یک گروهبان آمریکایی بود: هر وقت می آمد با او بود. نمی دانم از کجا می آمد – بیشتر می آمد به شعبه ی قطعات یدکی که رئیسش سرهنگ جمشیدی بود. همین که مرا می بیند می شناسد، و همین که می شناسد مترجم انگلیسی که در روزنامه اعلان کرده است می شود آلمانی و مرد می شود زن. و برای آبروداری با حضور من ، تلفنی کلی به شخصی که معلوم نیست کیست توپ و تشر می زند و علت این بی توجهی را جدا جویا می شود. و حالا منم که باید با یک شامورتی بازی عصا را نیم دور بچرخانم و فیوت! بشوم زن، آنهم نه یک زن ساده بلکه یک دختر قلمی و خوش چشم و ابرو و خوش قر و اطوار- المانی هم بلد باشم! پیدا که ازعصای من چنین معجزی ساخته نیست. جناب سرهنگ بازنشسته خیلی متاسف است، شرمنده است که چنین سوءتفاهمی رخ داده است، و گرنه من روی سرشان جا داشتم، چون ارادت قبلی دارد! لبخندی مرده گونه می زنم و دست از پا درازتر بر می گردم – این هم که اینجور درامد! به خانه می آیم کسی حق ندارد بپرسد چطور شد: پرسیدن همان و پریدن همان...

دوستی تلفن می کند – از رفقای سابق – می گوید به بانک ایرانیان بروم، پیش فلانی ، بگویم که فلانی فرستاده است: شرکت فلان، کسی را می خواهد زبان بداند...قبلا با فلانی صحبت کرده است.

صبح اول وقت می روم بانک ایرانیان ، پیش فلانی ، که بنا است معرف من بشود، می گویم که فلانی مرا فرستاده است. فلانی یعنی همین فلانی، گویا از رفقا است. من او را نمی شناسم ، با ما زندان نبود. خیلی سرد مرا تحویل می گیرد، یعنی تحویل هم نمی گیرد، اجازه می دهد همان جا بایستم، تحویل نگرفته : برخوردی شبیه به برخورد یک منشی زیبای گمرک با یک مشت پوست و روده ی بوناک صادراتی. پشت میزش نشسته است، با قیافه ی بسیار جدی و من جلوش – ایستاده ، با عصا عینک و مخلفات. خود را معرفی می کنم، با لبخندی محتاط؛ طرف رئیس شعبه است؛ در محل کار از این شوخی ها ندارد. بسیار به قاعده ! با قیافه ی یک مرجع بصیر می پرسد: انگلیسی خوانده ای؟ می گویم یک مقداری خوانده ام. می گوید استنشل اول را خوانده ای؟ می گویم بله. می گوید:" واقعا خوانده ای یا فقط همینطور خوانده ای؟ " می گویم خیال می کنم واقعا خوانده ام. می گوید :" انگلیسی این جمله چه می شود: می خواهم فلانی را ببینم؟ می گویم . نمره ی قبولی می دهد – در حدود 14. در این هنگام یکی از بچه های خودمان از راهرو مرا که جلو میز جناب رئیس ایستاده ام می بیند، هیجان زده می آید و مرا به گرمی می بوسد – با زهم بچه های خودمان ، بابا خیلی انسانند – و به معرف آتی معرفیم می کند. معرف می گوید که خدمت من ارادت دارد، ولی پیدا است که در عین حال پیش خود می گوید:" با این همه کاکا برادر ولی بزغاله یکی هفصنار" رفیق تازه وارد دستم را می گیرد و می خواهد به زور مرا روی یکی از مبل ها بنشاند: آخر ناراحت می شوم... آخر پایم درد می گیرد – ولی من نمی شینم. دوست معرف می گوید بروم بازار، سراغ فلان شرکت را بگیرم و بگویم فلانی مرا فرستاده است. آدرس را یادداشت می کنم و به راه می افتم . شرکت را پیدا می کنم: حق العمل کاری است – در سطح وسیع. روسای شرکت دو لبنانی هستند –دو برادر – آقای ژرژ و آقای دیگری که اسمش خاطرم نیست. برادر بزرگ انگلیسی صحبت می کند، و برادر کوچک فارسی: با برادر کوچک صحبت می کنم، امتحان می دهم ؛ نامه ای ترجمه و تایپ می کنم- قبولم . پنج شنبه است – این پنج شنبه هم در زندگی من روز عجیبی است – بنا می شود شنبه به سرکار بروم. ماهی 1800 تومان ، اگر دستشان باز تر شود بیشتر ، اوه یک عالم پول است! در تصور نمی گنجد! همین خوب است، سردی و تلخی دوست معرف همه بدل به گرمی و شیرینی می شود: درست هم هست، باید مطمئن می شد که چیزی بلدم، چون به هر حال معرفم می بود، و معرف یعنی این که وقتی کسی را معرفی می کند درواقع مقادیری از خصوصیات و شخصیات خود را به طرف ارائه می کند، چون همین که با او آشنا هستی، یعنی که مشترکاتی با او داری، و همین که مشترکاتی با او داری یعنی که بخشی از شخصیت او هستی – و او می خواهد شخصیتش محفوظ باشد، نه حق داشت! در کارش جدی است، هر کس باید این طور باشد... به خانه می آیم، لباسم را در می آورم. موقع ناهار است . به لحنی مطمئن از خود به زنم می گویم" اول یک چای بریزبعد، زیاد هم عجله نکن – چای را کمرنگ بریز – نه ، نه، کمرنگ تر" یعنی که بله! ناهار چه داریم... آبگوشت؟ بسیار خوب..." در حالی که روزهای دیگر هر زهرماری بود نگاه نکرده بی اظهار نظر کوفت می کردم.

شنبه اول وقت صاف و صوف کرده و تر و تمیز می روم؛ عصا زنان از پله ها بالا می روم. اتاق کوچکی به من داده اند که برای وارد شدن به ان باید از اتاق برادر کوچک تر بگذرم. سلام می کنم، خوش و بش می کنیم، و راه اتاق را در پیش می گیرم. برادر کوچکتر به لحنی مودب صحبت می کند ." معذرت می خوام آقای یونسی مثل اینکه آقای ژرژ مایل بودند چند کلمه ای با شما صحبت کنند..." لابد می خواهد درباره ی مقررات تفصیلی کار چیزهایی بگوید . با برادر کوچکتر به اتاق برادر بزرگتر می رویم. آقای ژرژخیلی مودبانه حال و احوال می کند . خوشوقت است از زیارتم. اول بار است که او را می بینم. می پرسد:" شما همان آقای یونسی هستید که محکوم به اعدام بود؟" می گویم :" بله چطور مگه ؟" می گوید :" همینطور ، میخواستم بدانم... یک بچه بیمار هم دارید؟" می گویم بله " هفت سالی هم زندان بودید؟" بله . مثل این که خیلی با هم دوست بوده ایم و من خبر نداشتم! کم کم لبخند هم می زنم! آقای ژرژ قدری بناگوشش را می خاراند، سرخ بود قدری سرخ تر می شود، سیگاری تعارفم می کند و می گوید:" نمی دانم چطوری بگویم" حالا دیگر به فارسی- " خلاصه دوست عزیز ما جهود هستیم و جهودها هم خودتان می دانید مردم ترسویی هستند ... این روزها خودتان بهتر می دانید..." (حکومت دکتر امینی بود) " باید کمی دست به عصا راه برویم... خلاصه دوست عزیز، می ترسیم که وجود جنابعالی در اینجا..." می گویم:" نه ، به هیچ وجه نمی خواهم حضورم در اینجا خدای نکرده ناراحتی و زحمتی برای شما فراهم کند." می گوید:" اهم... در هر صورت من سعی می کنم در شرکت گودریچ کار بهتری برای شما پیدا کنم – من به جنابعالی قول می دهم – فقط یک کمی به من فرصت بدهید..." با آقای ژرژ و برادرش خداحافظی می کنم و به خانه می آیم، تشنه ام، ولی حتی دل این را ندارم که یک استکان آب بخواهم – می ترسم حرفی بزنم و زنم چیزی بپرسد و به او بپرم.

به معرف اول که به معرف دوم معرفیم کرده برمی خورم – در خیابان استانبول – هم خوشحال است که کار گرفته ام و هم ناراحت است از این که تشکری خشک وخالی هم نکرده ام. ماوقع را تعریف می کنم. وقتی به صحبت های آقای ژرژ می رسم می گوید:" اکه آدم بیشرف! تف به او شرفت! فهمیدم کار کار او مادر قحبه مشاری است – کار کار اوست – تف به اون شرافتت!" معلوم می شود مشاری از رفقای سابق که بیکار است رفته و برادران یهودی را ترسانده و تقبل کرده که کار را خودش راه می اندازد، حالا زن نمی داند انها چه کار دارند، آنها می خواهند ، مگر نه؟ تازه مگر کار چقدر است؟ سر و تهش در روز سه چهار نامه سه سطری : نامه ها را می دهد حداکثر سطری دو تومان بیست و پنج قران ترجمه می کند – مابقی را خودش خرج زندگی می کند...

امروز دوستم دکتر امده بود، خیلی خوشحال ، پس از کلی دوندگی مژده آورده بود؛ می گفت مترجم فلان شرکت مبتلا به سرطان کبد است، و مردنی است، و از قول دوست دکترش قول می داد که حتما مردنی است، و سپرده است همین که تمام کرد خبر کنند، و حتما خبر می کنند، یک کمی صبر می کنم ، لبخند می زنیم، می دانیم که مرگ جانوری عروسی جانور دیگری است- پناه بر خدا!

در این ضمن یعنی خیلی پیش، کتابی ترجمه کرده ام برای ناشری، و مبلغی گرفته ام برای کرایه خانه ، و رفته ام مبلغی بگیرم – اگر بشود – برای کرایه خانه این ماه –آخر تا می جنبیم ماه تمام می شود و حاجی نوری پست خود را در میدان میوه فروشان رها می کند و دم پنجره ی اتاق ما سبز می شود و از بچه ها حال مسیو را می پرسد (آخر من هم به نوعی مسیو هستم، چون زنم مسیحی است) و با زنم حال و احوال می کند و از این که مسیو کسالتی ندارد خوشحال می شود... باری، رفته ام پولی از ناشر بگیرم ، ولی با منتهای تعجب متن ترجمه را روی میز ناشر می بینم با یادداشتی- خیر باشد انشالله ! یادداشتی است متضمن اشتباهات ترجمه! از یکی از رفقای حزبی است که عبورا من باب ابراز ارادت به ناشر ترجمه را دید زده و سرپایی نقایص را با مداد یادداشت کرده است... نام این رفیق حزبی را از دستگاه ناشر در می کشم و صبح خیلی زود با متن کتاب وترجمه به سراغش به کتابخانه ... رفیق همین که مرا می بیند با تمام کلفتی لب و پهنای صورت با من روبوسی می کند... اه، تو نگو مال من بوده! و او عجب گیج و بی حواس بوده که متوجه نشده ! – باور کن به قدری مشغول است که گاه فراموش می کند ناهار چه خورده است، و ایا خورده است یا نخورده است، و باید مدتی بنشیند و به ذهنش فشار بیاورد... می بایست می دانست که این ترجمه کار من است، چون دیگران که این روزها تن به چنین کارهای ناماجوری نمی دهند... و بعد، متن اثر را در اختیار نداشته، و متاسفانه به تورقی در متن ترجمه اکتفا کرده و بعید نیست که حق با او نباشد- جدا شرمنده است، نمی داند به چه زبانی از من معذرت بخواهد – در حالی که می بایست با دسته گل می آمد – و حالا این طور! روی او سیاه و اینقدر می گوید که من ناچار از این جسارتی که کرده ام معذرت می خواهم و بر می گردم دست از پا درازتر، چون در چنین احوالی صحبت از پول معنا ندارد...

در این احوال زنم حساب پس انداز باز کرده است برای بچه ها و برای یکی از بچه ها صد تومان گذاشته است در حساب و قید کرده است که پدر هم حق برداشت ندارد! خون خونم را می خورد. اینطور خون جگر بخور، اینطور خفت بکش، تا بعد کاری پیدا کنی یا خفت ، و خدای نکرده – یخچالی بخری، تا متهم شوی به این که نان زن وبچه را وسیله کرده ای و از مبارزه بریده ای! و در معنا به دستگاه خدمت می کنی! اما من – در فرانسه هستم – من مبارزه می کنم- کجا هست که مبارزه نیست؟ - البته برای آدمش. تو اگر عارف باشی می توانی با حفظ ایدئولوژی رئیس اصطبل های سلطنتی هم باشی و به جایی برنخورد، نه اینکه برنخورد که مفید هم باشد، می توانی گوشه ای از کیهان یا اداره ی رادیو را بگیری و خدمت کنی. موقعیت شغل بستگی به وجود تو دارد،یعنی اگر عارف باشی، راست است، موسسات راهسازی هم برای سنتو کار می کنند، ولی اگر تو انجا کار کنی فرق می کند- تو کار می کنی که چاله چوله های زندگی را پر کنی و فروغ زندگی را روشن نگه داری، اخر حقوق انتظار خدمت کفاف نمی دهد یا اگر به کیهان می روی می روی که استاندار جدیدی بگذاری و یک نمونه به دست بدهی حتی اگر یک شماره بیشتر نباشد- تا بدانند که هر گردی گردو نیست! می دانی همین یک شماره در چنین شرایط و اوضاعی چه کارها ممکن است بکند!

باری به سر کار حوزه با می آییم: کتابی را که در خارج از حوزه خوانده ایم برای رفقا باز می گوییم؛ که هم رفقا اطلاعاتی کسب کنند و هم رفیق مسئول مطمئن شود که در مطالعه کوتاهی نکرده ایم: شکنجه های زیر چوبه ی دار. چه خیال انگیز است شکنجه و چه زیباست فوچیک! یادم هست هنگامی که محکوم به اعدام شده بودم و تصور می شد که فردا حکم را اجرا کنند خانم دوستم که با زنم به آخرین ملاقات آمده بود توصیه می کرد که موقع اعدام نگذارم چشمم را ببندند. می گفت وزیریان نگذاشته چشمش را بندند، تو هم نگذار ، اینطور قشنگتر است! جدا جالی خالو شریف خالی! هرچند خالو شریف های دیگری بودند که این احساس تجربه ناکرده را به طرزی عالی در قالب هنر می ریختند . واقعا هم راست گفته اند: هنرمند عکاس نیست هنرمند کسی است که ندیده را مجسم می کند و تجربه ناکرده را تجربه می کند و مقید می سازد ... چقدر زیبا است که شکنجه تنت را بشکند و سخنی از لب رازدارت نشنوند، چه زیبا است توده ای به هنگام خشم ، با چینی که بر پیشانی افگنده و مویی که آشفته و سبیلی که به سبک سبیل بابابزرگ اراسته است! انگاری رستم که راه می افتد در پی بیژن، تا سرای شاه افراسیاب:" تو خفتی به گاه و که بیژن به چاه؟" چه از این زیباتر که بکوبی از میان قلمرو دشمن صدها فرسنگ بی پروا از نگهبان و مرزبان و قلعه بان و کماندار و این طور گستاخانه در سرای خودش به شاه افراسیاب خطاب کنی! اوه – " زنگ مهمیزها را بگیرید، سلطنت را در حصار سرنیزه پاس دارید، ( چرا؟) – یک نفر توده ای خشمگین است!) عجب! خیلی دلم می خواست این جوری بودم و تا خشمگین می شدم شاه در هفت سوراخ خودش را قایم می کرد : دیدنی است:" بدو تو پستو ! بدو اومد! و شاه در حالی که نفس نفس می زند و رنگ به رخسار ندارد در پستو پشت یک مشت دیگ و دیگچه و کماجدان قایم می شود، گارد به هم میریزد ، سرنیزه ها برق می زنند، افسران و درجه داران آشفته وار این طرف و آن طرف می دوند؛ علم با کت دم چلچله ای بال درآورده است... و من از خشم کف بر لب آورده ام، انگار شیری که از قفس باغ وحش گریخته باشم! آن هم نه این شیرهای تریاکی، نه – شیری که چند ساعت پیش آورده اند ... من در زندان با شاعر آشنا شدم، به ملاقاتم آمده بود، انصافا تا آخر مارا رها نکرد و اولین کتابم به پایمردی او چاپ شد – آرزوی بدی است، ولی ای کاش با ما بود، آخر ما هم ماجراهای شگفتی داشتیم، اما افسوس و سراینده ای نداشتیم! رهبران بی تابی می کردند – چه می شود کرد، هر کس به قدر استعداد و فراخی و تنگی دلش – دل تنگ می شد قلم ودوات می خواستند که تنفر نامه بنویسد ... بچه از ناچاری به ساخته های همین شاعر ناخنک می زدند:" قلم و دوات بیارید ، کاغذ بیاورید، رفقا هوای آزادی کرده اند..." پوف اینهم شد شعر! در حالی که رفقای خارج از کشور تعابیری زیباتری داشتند از :" مشت های گره کرده از خشم، خشم های فروخورده از غضب، غضب های اشباع شده از کینه، و جوشش خون سیاوش گونهی شهیدان" و ما بودیم و استوار بی بی طوطی، با آن قیافه ی تریاکی و دهان گندیده و صورتی چون آب خشک کن کثیف و کار کرده و چشمان مرده وبینی عقابی ، و حرکات طوطی وار –یا عده ای را به جایی تبعید کنند بی بی طوطی را می آوردند، او طبق دستور طوطی وار گزارش میداد، صورت مجلس می ساخت – و ما تازه متوجه می شدیم که مناسبات با اتحاد شوروی تیره تر شده است!

اسماعیل همچنان گزارشش را می داد، و حزب همچنان گزارش ها را می گرفت. من هم گزارش های خودم را مرتبا می دهم: خیلی برای حزب مهم اند، انقدر که معتقد اس این پست را نباید از دست بدهم: متصدی دفتر بررسی اسلحه ومهمات ارتش هستم: اسلحه ومهمات ارتش وشهربانی و ژاندارمری وپلیس راه آهن. هر ماه آمار ماهیانه اسلحه ارتش را به تفکیک واحدها به بالا می دهم. سرهنگی معاون دفتر است که بیشتر به خرید و فروش اتومبیل اشتغال دارد، سرگردی داریم که او هم دنبال زندگی است، و سرهنگ رئیس شعبه مرد بسیار خوب و سلیم النفسی است و به من اعتقاد مطلق دارد: هر چه بگویم همان است و من از این همه لطف تنها این سواستفاده را می کنم که به نفع ملت و مقاصد مهم بشری تشخیص می دهم. بعلاوه می دانم که این کار در حقیقت به جایی هم بر نمی خورد، ارتش چیزی را از کسی مخفی ندارد: آنچه دارد در رژه های میدان جلالیه به رخ مردم می کشد، اما به هر حال حزب باید بداند که رکن به چه کسانی اسلحه می دهد – برای روز مبادا لازم می شود. البته من هم مثل اسماعیل دلخوری خودم را دارم، سرهنگ مسئول حوزه ی ما متصدی شعبه ی قطعات یدکی است که از آمریکا می آید. با این قطعات کلی کار می شود کرد: با سوار کردن آنها می شود کلی اسلحه فراهم کرد . این وسایل زیر آفتاب وبرف و باران می پوسند وحزب توجهی نمی کند- انگار اسلحه لازم ندارد. تاحرف می زنیم " آوانتوریسم، بلانکیسم، و نارودینک و بناپارتیسم" و سایر شمشیرهایی از این قبیل را از نیام می کشند. حالا ما هیچ روزبه هم دلخور بود: هر وقت انتخابات می شد خود را کاندیدای تشکیلات می کرد و هر وقت خود را کاندیدا می کرد هنگام رای گیری مسئول حوزه ضمن اعلام کاندیداتوری او – که به نظر ما صرف همین اعلام نشانه ی وجود دموکراتیسم در سازمان بود – می افزود به دلیل شرایط کار مخفی و اجتناب از گسترش یافتن شناسایی ها حزب مسئول سابق تشکیلات را تایید می کند و رفیق روزبه را برای مسئولیت اطلاعات مفید تر تشخیص می دهد – و ما مسئول سابق را آزادانه ابقا می کردیم... بعدها هم در زندان – لابد به دستور بیرون – سخنانی از زبان من جعل شد ، شایعه افتاد که وکیلی به فلانی – یعنی من – گفته که روزبه آدم مشکوکی است... چندی بعد نامه ای هم در همین مایه به دست فرمانداری نظامی افتاد . نامه از دکتر بهرامی بود، که در آن به مهندس علوی می گفت آدم در سخن گفتن با این رفیق – یعنی روزبه – باید حرفش را خوب مزه مزه کند . طبعا من تکذیب کردم اما دستور نبود که رفقایی که با بیرون تماس داشتند بپذیرند.

تراکت هم پخش می کردیم: هر شب مقداری اعلامیه با نخ به دو سه سنگ ریزه می بستیم و به درون کاخ ها و ادارات می انداختیم، یا با پست شهری برای افسران آشنا و ناآشنا می فرستادیم که اگر هم نخوانند طی نامه به اداره یا واحد مربوط گزارش کنند، به این امید که در این گذاشت و برداشت ها کسی آن را بخواند یا نخواند... و آنقدر در این کار استمرار ورزیدیم که برای ارتش شکی باقی نماند که سازمانی قوی در ارتش فعالیت می کند.

اسماعیل گزارش می داد و دلخور بود که حزب گفته هایش را جدی نمی گیرد . می گفت تصمیم دارد شب هنگام چادر به سر کند وبرود و به سرهنگ ممتاز بگوید . همه عناصر کودتا را در گزارش هایش معرفی کرده بود... اتفاقا حزب این بار گزارش را جدی گرفت: روزنامه های حزب کودتا را لو دادند؛ نصیری بازداشت شد، شاه از رامسر به بغداد و از آنجا به رم گریخت، عده ای بازداشت شدند، هنگ گارد منحل شد، زاهدی مخفی شد ، و حزب اعلام کرد که کودتا را به ضد کودتا بدل خواهد کرد و شاعران نغمه سردادند، "حزب بیدار من!"و ما لذت بردیم از این بیداری، و مردم با دیدن این همه هشیاری با خیال راحت خوابیدند. تظاهرات شد، نام شاه از مراسم صبح گاه و شامگاه حذف شد، عکس ها و مجسمه های شاه و پدرش را پایین کشیدند...

غروب بیست و پنجم مرداد است. در خیابان استانبول هستم، با یکی از همدوره ها که آن وقت گویا ملی بود و متهم به درستکاری ، در دستگاه فرمانداری نظامی کار می کرد ، آنقدر دو آتشه بود که وقتی کودتا شد روزی رئیس ستاد ارتش – تقریبا در حضور من – در ستاد ارتش به لفظ مبارک به خود او گفت که می دهد تنبانش را بکنند وفلان و بهمان کار را با او بکنند – و او دم بر نیاورد . مدتی به خارج از تهران تبعید شد، بعد یک ضرب ضد ملی شد و در این مسیر چندان پیش رفت که وابسته ی نظامی ایران در یکی از کشورهای هم پیمان شد، بعد گویا باز ناپرهیزی کرد، و به زندان رفت،وسیمای مفلوک و دل آزاری از خود ارائه داد، و بیرون آمد. این اواخر باز ملی شد، که شکر خدا باز از این اتهام هم برائت حاصل کرد.

ایستاده ایم و کارناوالی را که ملی ها به راه انداخته اند تماشا می کنیم. می گوید :" حالا دیگر نوبت توده ای ها است : حالا دیگر باید آنها را کوبید." در حالی که من در دلم خیال می کنم حالا دیگر نوبت مصدق است، نوبتی هم باشد نوبت او است. باید او را کوبید:" زنده باد جمهوری دموکراتیک!"

عده ای از ما درهمین یکی دو روز تسلیم احساسات شدند و خود را لو دادند، چه در پایین کشیدن عکس شاه و چه در تظاهرات دیگر، و حتی کتک زدن بعضی از افسرها...

امروز بیست وهشتم مرداد است. افسران پادگان مرکز یافته اند به آمفی تئاتر دانشکده افسری بروند: تیمسار ریاست ستاد سخن رانی می فرمایند. تیمسار همان بود که این اواخر هم نبش قبر شد، اما جسد مومیایی شده اش دوام چندانی نکرد – آن وقت ها هم فسیل بود. در آمفی تئاتر نشسته ایم، با یاوری... شلوغ است: شاه پرستان به وضوح ماجراجویی می کنند؛ سرهنگ ممتاز وضع را که این طور می بیند فلنگ را می بندد" ممتاز خیانت کرد... ممتاز خیانت کرد!" این صداهایی است که از ته آمفی تئاتر به گوش می رسد – مبارز می طلبند – افسری پشت میکروفونی که بر میز گذاشته اند می آید و اعلام می کند که تیمسار ریاست ستاد تشریف نمی آوردند... شب پیش هم وعده ی ملاقاتی به من داده بود، که فسخ کرد: پای چوبینم شکسته بود، کمک می خواستم... بچه ها باز شلوغ می کنند... با سروان یاوری به دم دانشکده می آئیم، از سرباز امر بر افسر نگهبان آب می خواهیم ... چیزهایی می گویند، عده ای تصمیم داشته اند رئیس ستاد را بازداشت کنند! وضع متشنج است – دیشب هم بود: دیشب وقتی تیمسار مرا نپذیرفت