رمان زمستان بی بهار قسمت 58
بنا است بعداز ظهر
بچه ها و حزبی ها را بیاورند – تحویل شهربانی شده ایم – چرتی می زنیم و
می رویم به استقبال، دمِ در بند. با مهندس زینلی هستم، که «امید» حزب را
می آورند: مردی است ریزه، با چاروق، هرچند که چاروق در زندان مورد
استعمال ندارد: ظاهراً می خواهد نشان خاستگاه طبقاتی خود را همیشه در پیش
چشم داشته باشد تا خدا نکرده اسپ هوٍا برش ندارد -مثل ایاز ندیم سلطان
محمود – تا از یاد نبرد که از کجا به کجا رسیده است، هر چند جایی که اکنون
هست با جایی که قدیم ها بود فاصله و تفاوت چندانی ندارد؛ به قولی حتی پس
تر هم رفته است: آن وقت بیسواد بود حالا هم هست، آن وقت جوان بود حالا پیر
است، آن وقت احتمال این بود که چیزی بشود حالا این احتمال هم وجود ندارد؛
آن وقت متولّیانی بودند که خوابنما بشوند و حدیث ها و روایاتی در
پیرامونش بسازند و از او امامزاده ای بپردازند و بر گردش بیتوته کنند و با
واسطۀ او مردم را به سوی خود جلب کنند؛ اکنون آن متولیان هم پراکنده شده و
هر یک از گوشه ای فرارفته است، و امامزاده مانده است لخت و پتی، بی گنبد و
بارگاه و حَرم... از امید تنها یک آرزو مانده است که ساعت شش غروب، به
شیوۀ ایام چاروق پوشی، بی توجه به احوال دیگران رختخوابش را وسط اتاق پهن
کنند و استراحت کند. باری، نزول می کند، امّا بی اجلال؛ و ما – زینلی و من –
چون مریدانی خواب مانده در غار، و بی خبر از گذشت روزگار، پیش می رویم و
صورتمان را جلو می بریم، که با او دست بدهیم، هر دو دستش را پس می کشد و
آنها را محکم به تنش می چسباند، انگار سربازی ممقانی که هنوز سلام دادن یاد
نگرفته باشد، و بخواهد «نظر به راست» کند. امّا به خلاف سرباز ممقانی چپ
چپ ما را نگاه می کند! دَمَغ می شویم، قطعاً رفیق چنانکه شیوه و سیرۀ
رفقای «بالا» است ندیده ما را شناخته و بر ضعف و ناتوانی روحیمان وقوف
پیدا کرده است – و حال که اینطور است وای بر ما! شاید رفقا از ما چیزی
گفته اند!...
رفیقی
که با او است چون سرخوردگی ما را می بیند و منِ مرید را می بیند که بر
چوب های زیر بغل تکیه کرده ام و وارفته ام می گوید: «ناراحت نشوید، عادت
او است. روبوسی و مصافحه را نمی پسندد، این چیزها را از تعارفات و سنن
بورژوایی است. خوراق دیگری هم دارد: هرکس را به جاسوسی متهم کنند بی گفتگو
می پذیرد، معتقد است که اتحاد شوروی هر لحظه اراده کند می تواند دویست
میلیون تن پولاد تولید کند – این آن وقتی است که اسپوتنیک در هوا است، و
آمریکایی ها در زمین مانده اند، و او معتقد است که الی الابد خواهند ماند –
و آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!. عجب، ما هم بچگی ها اینطور بودیم:
آلمان ها وقتی می خواستند خط ماژینو را بشکافند به دیواری برخوردند (آخر
روزنامه ها می نوشتند دیوار ماژینو) که تانک ها نتوانستند از آن بالا
بروند: زنجیرشان گیر نمی کرد – سُر می خوردند! هیتلر به کارخانه ها دستور
داد «فوراً»تانک های دیگری بسازند، که سُر نخورند... ظرف یک ساعت ساختند –
خدا می داند چطور – و دیوار ماژینو را شکافتند و ما را از نگرانی
درآوردند! حالا اتحاد شوروی بود که ظرف یک ساعت، بلکه کمتر، دویست میلیون
تن فولاد می ساخت! مختار که مهندس شیمی است، و مدام در مطالعه است،
خودخوری می کند – چه کند، آدم می خواهد به خودش فحش بدهد – آمار و ارقام
به رخش می کشد، مراحل تولید را، از اکتشاف تا استخراج و بهره برداری،
برایش توضیح می دهد تا به او حالی کند که این کار شدنی نیست؛ باید مطالعه
کرد، معدن را کشف کرد، و بعد دید استخراجش آیا به صرفه نزدیک است –
اقتصادی است – به راه نزدیک است، به منابع انرژی نزدیک است؟ بعد، تأسیسات،
کادر: مهندس، تکنسین... حضرت مثل اینکه کم کم متوجه می شود که چنین چیزی
شدنی نیست: گویا فکر می کند، به هر حال می خواهد نشان دهد که اهل تأمّل هم
هست. چهرۀ آفتاب سوخته اش را به هم می کشد، با نگاه جدّی و صدای زیر و
پیرانه و وزغ گونه اش می پرسد: «خوب، گفتی شوروی چقدر آمریکا چقدر؟» مختار
می گوید شوروی تازه در پنج سال آینده می خواهد تولید فولادش را به 68
میلیون تن برساند در حالی که آمریکا در حال حاضر صد میلیون تن تولید می
کند، بعلاوه، ژاپن و ممالک غربی را هم نباید دست کم گرفت. حضرت فکری می
کند، و می گوید: «باشد، ولی فولاد داریم تا فولاد!» یعنی شصت میلیون تن
فولاد سوسیالیستی می ارزد به پانصد میلیون تن فولاد امپریالیستی!
امید
حزب را دم مرز گرفته اند، می خواسته یک چند در لباسی دیگر – البته با
همان چاروق – در جایی دیگر مبارزه کند. ولی دستگاه وحشت کرده که این
مبارزۀ برون مرزی کار دستش بدهد و ناچار او را گرفته، و چون خیلی وحشت
داشته به سه سال حبس محکومش کرده است، بی خبر از این که همین سه سال حبس
سوسیالیستی می ارزد به سیصد تا «ابد ِ» من و امثال من...
بسیار
خوب!... اینهم رفیق کاوه، بی پیش بند چرمی، که پتکش را آماده کرد تا بر
کلّۀ ضحاک بکوبد و مردم بینوا را از شرّ او و مارهایش خلاص کند، و بعد
متوجه شد که هنوز به قدر کافی بازو کلفت نکرده است، و نامه ای به «خائن
سابق» نوشت و در برابر عظمت اندیشه اش پتک فرود آورد، که ای عزیز تو چه خوب
می گفتی و ما چه بد می فهمیدیم – و ای کاش فهمیده بودیم – و حالا نفهمیده
ایم بزرگواری کن که زودتر از این ماتمکده بیرون بیاییم، پوسیدیم؛ کوره هم
که خودت می دانی مدت ها است از تاب افتاده است. اینک که کوره افسرده است،
از طریق مکاتبه مهندسی راه و ساختمان می خواند – مهندس الکترومکانیک است
ولی احساس کرده است، که وضع راه و ساختمانی ها بهتر است. این روزها در
نوسان است: گاه به راست، گاه به وسط، گاه به چپ. مواقعی که احساس می کند آب
ها از آسیاب افتاده، و دستگاه عنایتی ندارد، و ظاهراً از مرخصی خبری نیست
به شیوۀ گذشته حرف های گنده گنده می زند و اظهارنظرهای داهیانه می کند –
به قول بچه ها می زند به چپ و بالا. امّا بچه ها هم غافل نبوده اند...
سرباز
لری را به شهر کوچک ما آورده بودند: غولی بود بی شاخ و دُم؛ وقتی لباس
سربازی را می پوشید خدا را بنده نبود، و مواقعی که پایی می داد و دُمی به
خمره می زد دیگر شمر هم جلودارش نبود: عربده کشان می رفت – می رفت که امام
جمعه را بکشد، که چرا خلافت بر حقِ مولا را منکر است! خبر به فرماندهش می
بردند؛ فرمانده او را می خواست؛ به انبار دار دستور می داد لباسش را
بیاورد (او را از همان نگاه اول شناخته بود: گفته بود لباسش را در گوشه ای
از انبار نگه دارند) و به او دستور می داد لباسش را دربیاورد و لباس های
شندرۀ خودش را بپوشد و با همان شلوار گشاد و کلاه نمدی و قبای کثیف چند
ساعتی در محوطه بگردد و هوائی بخورد – برای سلامتی مفید است. به این ترتیب
برای یک هفته ده روزی او را خالی می کرد...
بچه
ها هم از همین روش استفاده می کردند. مواقعی که از این گنده گویی ها می
کرد تا برای هواخوری به حیاط می رفت مجلۀ عبرت را که نامۀ کذائی پشت آن چاپ
شده بود روی پیشدستی متصل به صندلیش می گذاشتند، و برای مدتی او را خالی
می کردند، و رفیق کاوه درمی یافت که هنوز برای گذراندن پتک و کوبیدن ضحاک
آن نیرو و مایۀ لازم را ندارد، و حال که چنین می دید پرتقالی را که خواهر
یا مادرش در ملاقات برایش آورده بودند برمی داشت و به مستراح می برد و در
آنجا می خورد – آنجا راحت تر بود، احتمال پیدا شدن شریک و مزاحم نبود...
بچه های هم اتاقش می گفتند...
به
راستی چه درست گفته اند: حزبیّت هم مثل بسیاری از دوستی ها دو جامه دارد:
جامۀ زیر و جامۀ رو: جامۀ رو همیشه اتو کشیده است، و جامۀ زیر اغلب چرکین
و پرچین و چروک – اه که جامۀ چرک چه منظرۀ زشت و دل آزاری است! عین مگسی
که در استکان چای افتاده باشد و تو ناگزیر باشی به خاطر صاحبخانۀ اُمُل
چای را بنوشی!
در
این ضمن رئیس زندان عوض شد. رئیسی آمد. مقرّراتی «سالم» - امّا عوضی. تا
آمد کاردها و پریموس ها و چراغ های خوراک پزی و کتاب ها را جمع کرد: چیه،
چه شده؟ آقا سالم است، دزد نیست، دکتر یزدی هم او را می شناسد، قبول
ندارید از خودش بپرسید. این دیگر از هر ناسزائی بدتر بود. چه معرّفی! دکتر
یزدی هم او را می شناسد! بله، می ترسد با پریموس و کارد – که او به لفظ
چاقو از آن یاد می کند – همدیگر را لت و پار کنیم و کار دستش بدهیم. می
گوید دیگچه و قابلمه را بگذارید پشت در – پشت درِ زندان، توی حیاط –
پاسبان پریموس را کم و زیاد می کند، نمک می ریزد، آب می ریزد، و وقتی پخت
می آورد تو. یکی دو روزی این کار را می کند... ای بر پدر خرت لعنت، با این
درستیت! کلّی مزاحمت ایجاد می کند، در حالی که سایر نکات مقررات را
فراموش می کند: ملاقاتش آنطور، آبش آنطور – آخر آن وقت ها زندان لوله کشی
نشده بود؛ ماشین آب می آمد، و بچه ها مثل دو امدادی، سطل را از نفرات اول
می گرفتند و دِ بدو به پست امدادی بعدی، و الی آخر، ولی هنوز باز نیامده
بودند که ماشین آب آتش کرده و رفته بود!
رشوه
می خواست و جناب رئیس زورش به راننده نمی رسید، چون برای باغچۀ خانۀ رئیس
کلّ آب می برد – او که نمی توانست به خاطر ما با خانم تیمسار رئیس کل
دربیفتد. حال که او نمی توانست با خانم تیمسار دربیفتد ما ناچار با آب حوض
درمی افتادیم:آب حوض را می جوشاندیم، و می خوردیم: با پریموس خارج از
زندان. ای بر پدر خرت لعنت، ما نخواستیم این درستی را – این درستی تو به
پنبه ای می ماند که در کون مرده می تپانند. پنج هزارت را بگیر و کار مردم
را راه بینداز. بعد هم که لوله کشی شد باز فرقی نکرد، چون فلکۀ آب در اتاق
جناب رئیس بود، و درست سه بعدازظهر که بچه ها می خواستند آبی روی سرشان
بریزند جناب رئیس برای صرفه جویی در مصرف آب فلکه را می بست! می گفت بودجه
نیست، جمعیت حمایت از زندانیان هم کاری نمی کند – در حالی که بارها عکس
اعضاء را دیده بودیم، با پرتقال های درشتی که جلوشان بود... یک بار هم آب
آهکی به نام شیر در سطل های کثیف آوردند، و عکس گرفتند و رفتند... باری،
اعتراض شدید شد و جناب رئیس تشریف بردند و جناب رئیس دیگری آمد که پلیس به
تمام معنا بود، دانشکدۀ حقوق دیده و با کلۀ پر از ابتکار برای اذیت و آزار
و اشتغال وقت و خاطر زندانی...
چندی
پیش شاه بنا به دعوت اتحاد شوروی رفته بود. در آنجا عده ای از متواریان
واقعۀ آذربایجان به او ملتجی شده بودند. گفته بود بیایند، کشور در حال
پیشرفت است و چهاراسپه به پیش می تازد – هرچند نیازی به هل دادن آقایان هم
تیست، امّا حالا که می خواهند بیایند بیایند – بیایند زمین بگیرند،
تراکتور بگیرند – به قول خودشان تناتور – و زندگی کنند... آمده بودند – دو
سه هزار نفری بودند: عده ای درباغ مهران، و عده ای با ما –
انصافاً
زندگی جالبی برایشان ترتیب داده است: آنها را انداخته اند به جان هم:
تازه افتاده اند به تصفیه حساب با هم و لو دادن «جنایت» های همدیگر در
سیزده چهاده سال پیش – عیناً همان کاری که با ما کردند. امّا شانس این
گونه دستگاه ها در این است که کسی تجربۀ اسلاف خود را قبول ندارد. و عیب
تجربه این است که به سهولت به دست نمی آید، پیچ در پیچ است، تو باید جلو و
عقب و بالا و پایین بروی تا بالاخره راه میان بُری پیدا کنی؛ عین جریان
زن گرفتن است – کسی نصیحت کسی را نمی پذیرد – هرکس می خواهد شخصاً تجربه
کند، این ها هم می خواهند شخصاً تجربه کنند...
اینها
هم مثل هر جامعه ای خوب و بد و متوسط دارند، قضاوت هایی برای خود دارند، و
عاداتی. امّا مثل این که در این سیزده چهارده سالی که در شوروی بوده اند
چیزی نیاموخته اند. اول ها فکر می کردیم که آموخته اند و نعل وار می زنند –
بعضی از بچه ها همیشه در حال گارد گرفتن بودند، فکر می کردند که الان است
که یک «چیز» اتمی در سلول به راه بیندازند – و ما را چهارشاخ کنند! چه
چیز؟ نمی دانستیم. چه خواهد شد؟ باز نمی دانستیم... امّا نه، گویا یک
تکنسین پارچه بافی داشتند، و بقیۀ رانندۀ تاکسی و کارگر کشاورزی – و عجب
آنکه هیچ توجهی به نظافت از هیچ قبیل ندارند؛ هرگاه به دستشویی می روند
یکی باید از پشت سر برود و دستشویی را تمیز کند که بند را بو برندارد.
انجام این وظیفه بیشتر بر عهدۀ کریم است، که با چوب بلندش، انگار به پَرش
با نیزه برود، می رود و دهنۀ توالت را که کور شده است باز می کند. این کار
در محیط زندان گاه خالی از تفریح نیست: کریم در حالی که خنده در صورتش
موج می زند درِ اتاق را باز می کند و با اشاره می گوید که «بیا!» و راه می
افتد، و من از پشت سرش. قطعاً قضیۀ جالبی است... وای، دو سندۀ مقاطع، که
نه از سوراخ می گذرد و نه می شکنند، هر یک دو مقابل باتُن پاسبان ها –
صاحبش را می شناسیم، با کالیبرهای مختلف آشناییم – ای بر پدرت لعنت، عسکر
نفس کش!... می خندیم – تفریح و تماشا را می بینی!؟
چیزهایی
می گویند که برای ما که از دور براساس خوانده ها و نوشته ها و خیالاتمان
تصاویر خاص از جامعۀ منظور می پردازیم زیاد مفهوم نیست... آن سیدکاظم که
کارش این بوده که در قطار بین آذربایجان و ارمنستان چمدان بزند: «علی یادت
هست اون شب پیرزنه تا چشم هم گذاشت چمدانشو چه جوری زدیم، و چطوری هل کرد!
ها ها ها!» آن دیگر حسین است، که کافه را به هم می زده، و باج می خواسته،
این حسن است که سیصد روبل کار می کرده و صد روبل بیشتر به دولت نمی داده –
این دیگر قلیج است، بی«باتمان» یا اضافاتی از این قبیل... از مردم اطراف
قوچان است. بیست و دو سالی در شوروی بوده. چه می کرده؟ - هیچ. فلسفۀ خاصی
دارد: کارکردن را وظیفۀ «خر» می داند: به لهجۀ خاصی که هم ترکمنی است و هم
کردی و هم فارسی، و هیچیک از آنها هم نیست، و صدای چند رگه ای که مخلوطی
از صدای خر و کلاغ و وزغاست می گوید: «مگر من خرم که کار کنم!؟ خر کار می
کنه!» «ر» خر را به اندازۀ ده کلۀ خر،کلفت ادا می کند. جیرۀ یک ماهۀ زندان
را – برنج، سیب زمینی و غیره را – می پزد و یکجا می خورد؛ چای خشک را جیب
می ریزد و در حیاط راه می افتد و آواز ترکمنی می خواند و چای می جود و
کیف می کند، و بقیۀ مدت ماه را گدایی یا دزدی می کند. در حمام هم با
زیرپیراهن و زیرشلواری مدتی در گنداب دراز می کشد؛ دستش را، درازکش، زیر
چانه می زند و آواز می خواند – خود را نمی شوید، چون شستشو را هم نوعی
کارکردن می داند – و بعد کت و شلوار را از روی همان پیراهن و زیرشلوار خیس
می پوشد – زمستان و تابستان – و بازمی آید: می پرسی: «خوب، اونجا چه
دیدی؟ آخر تو بیست سال اونجا زندگی کردی...» می گوید: «اونجا – اونجا –
تختخواب – تختخواب، خوب!» و چشم ها را گرد می کند، و سر را می جنباند،
یعنی به به، چه تختخوابی! و خوبی تختخواب را القاء می کند – و ما حیران و
سرگردان،در حالی که سعی داریم این چیزها را با بدگویی هایی که رفقای
خودمان از حزب و سازمان می کردند تطبیق کنیم... احساس می کنیم که اینها هم
بنابر اجبار و ضرورت این چیزها را می گویند. می گویند با قراف شهردار
بوده و بعد چون دیده اند خوب اداره کرده رئیس کنسرواتوارش کرده اند؛ گروه
سمفونی به افتخارش سمفونی اجرا کرده... و او سخت ناراحت شده و گفته که این
کار، سوسیالیستی نیست، چون معنی ندارد که گارمون زن از اول تا آخر برنامه
بزند و طبل بزرگ تنها دو سه بار، و هر بار چند ثانیه، چند ضربه بزند! می
گویند صد میلیون زندانی دارند! ای بر اینجای بابای دروغگو لعنت! پس بگو که
نصف مملکت زندانی است! و براساس همین آمار موثق آقاشمس چه مقالات وزینی
که نمی نویسد و از بلندگو به خوردمان نمی دهد! هیهات، حالا دیگر مبارزه با
کمونیسم بین الملل از قلمرو رئیس زندان خارج شده است. ولی مستراح رفتن
دیگر چه ضرورتی را توجیح می کند؟ یعنی آب ریختن و شستن مستراح هم نشان
اعتقاد به ایدئولوژی خاصی است؟ - یا شستن لباس زیر؟
اینها
را چزانده بودن: اول که آمدند همه چکمه بپا داشتند. سرگردی که آنها را در
مرز تحویل گرفته بود ساق چکمه ها را بریده و پتو پتو به کفاش فروخته بود:
آخر چکمه نشان بلشویکی است! بعد، عده ای بازنشسته بودند، از مستمرّی
استفاده می کردند، کارت مخصوصی داشتند. کارتشان را ضبط کرده بودند: برای
ایرانی ننگ است که شاهنشاه داشته باشد و از بلشویک مستمرِّی بگیرد! وسایل
دیگر هم داشتند: رادیو تلویزیون، ضبط صوت، گرام، صفحه، وسایل جرّاحی: آنچه
را که پس انداز کرده بودند صرف خرید این وسایل کرده بودند: و پیدا بود که
همه اش پس انداز کرده بودند و چیزی نخورده بودند. این وسایل را هم گرفتند:
کسی که شاهنشاه محبوب داشته باشد احتیاجی به این چیزها ندارد: اصلاً لفظ
«محبوب و عزیز» آدم را یک جوری می کند: آدم حالی به حالی می شود – یاد خال
خاله گلدسته بخیر – چیزی نمی ماند که لب پیش بیاورد و بخواهد از این
«محبوبِ» سکسی یک لبِ درست و حسابی بگیرد!
اینها
هم مثل آن آمریکایی های خل وضع شروع کرده بودند به مبارزۀ عکس و انتقام
گرفتن: اوّل ها که آمده بودند آنها را از باغ مهران به قزل قلعه می بردند
برای بازجویی، با حضور گروهبان یا افسر آمریکایی، که می خواستند از تأسیسات
شوروی و وضع آنجا اطلاعاتی کسب کنند.
«علی گوردن کی(1)؟ - یارو چار شاخ شوت!»
(1): علی دیدی که؟
«شماها کجا کار می کردید؟»
این را مترجم می پرسد.
«در یَه جایی چی آفتابش یَه نیم ساعت یَه ساعتی توی آسمان هست، دیجر نیست.»
افسر آمریکایی با لبخندی خفیف، که در درون بسیار پُر است، سر می جنباند: یعنی فهمیدم – درست در خود قطب.
«آنجا چکار می کردی؟»
«می بوردند به کَرخَنَه (کارخانه).»
«کارخانه اش چی بود – می توانی تعریف کنید؟»
«دوروست نمی دانی، برای این که مرا (ما را) می بوردند برای نیظافت.»
«نظافت چه؟»
«نیظافت شه هیر (شهر).»
«شهرش کجا بود؟ اسمش چی بود؟»
«ایسمی نداشت. در زیرزمین بود.»
«زیر زمین!؟»
گروهبان و مترجم نگاه هم می کنند، طوری که طرف اهمیت مطلب را درنیابد – حالات چشم ها به وضوح نشان می دهند که «یافته»اند.
«بلی، می رفتیم یَه جا؛ بعد، عرضی بشود، زمین باز می شوت و ما همینطور چی ایستاده بودیم، می رفتیم به شه هیر.»
گروهبان و مترجم نگاه سریعی به هم افکَنند، و می گذرند. تا اینجا «اتم گرادش» اتم گراد است – مگر این که اسپوتنیک گراد باشد!
«با چه می رفتید؟»
«با همان دسته گاه»
هوم! تردید ندارند که آسانسور است.
«چند نفر بودید؟»
«ما چی می رفتیم؟»
«بله.»
«سه هزار نفر – شاید هم کمتر، مومچنی دو هیزار و پون صد نفر.»
«سه هزار نفر!؟»
«بلی، مومچنی بیشتر هم.»
«همه در یک بار می رفتید؟»
«بلی، بارش همان یَه بود.»
«یعنی همان یک دفعه سه هزار نفر با هم در یک دستگاه سوار می شدید؟»
«بلی، بلی.»
هوم! آسانسورش وحشتناک است!
«بعد؟»
«بعد، هیچی، می رفتیم به شه هیر.»
«نفهمیدید... چقدر پایین می رفتید؟»
«چیگدرش را نفهمیدم – همین چی می رفتیم می رسیدیم.»
«مثلاً چقدر طول می کشید... نمی دانی مثلاً چند دقیقه – حدوداً؟»
«گومان می کنم حودود سه دقیقه، یا مومچنی دو دقیقه هم کمتر.»
هوم!
«شهر چطوری بود؟ بزرگ بود...چطوری بود – می توانی درست تعریف کنی؟»
«بوزورگ هم بود، کوچیک هم بود.»
«چطور؟»
«اینش را نمی دانم – یه وخت ساختمان بود یَه وخت نبود – یَه وقت باغچه بود – یَه وقت خیابان بود...»
هوم! ساختمان های متحرک! بسیار خوب!
«بسیار خوب! نورش از کجا تأمین می شد – آن شهری که می رفتید، تاریک بود، روشن بود، چطوری بود؟»
«روشن، عینی آفتاب. هیج ابیر مبر(2) نبود – عین آفتاب، میثل بهار... بهار که چطوری است ها.»
(2): ابر ، مَبر.
بله، روشنایی اتمی – و قیافۀ بُله و گیج.
اینها را می گفتند و قاه قاه می خندیدند، بریش «سیا».
عده ای از این مردم به وضوح آمده بودند، با این چیزهایی که پس انداز کرده
بودند به حکم ایمان و اعتقاد خود در جنب بقعه ای مجاور شوند – اینها
سالخوردگان بودند؛ عده ی هم به این امید که با پولشان در محل زادبومی دکانی
به راه بیندازند و زن جوانی دست و پا کنند – امّا درد وطن در این میان از
همه قوی تر بود: آمده بودند در وطن خودشان بمیرند: حالا که زندگی کردن در
وطن مجاز نیست مردن قاعدتاً نباید اشکال خاصی داشته باشد. امّا چرا، شهر
هرت که نیست: وطن مال وطن پرست است؛ بیوطن برود به همان جا که بوده!...
عده
ای در زندان مردند؛ عده ای همچنان در زندان ماندند، و عده ای از زندان
درآمدند، و در بازار کار و بیکاری سرگردان شدند. شاهنشاه هم بود، امّا
ظاهراً خیلی گرفتار بود و به این چیزها نمی رسید – و این مردم عصبانی و
متعجب : «خودَش گفت بیایید، زمین می دَهم، تناتور می دهم!»
اینها
در میان خود تقسیم شده اند، با ته لهجۀ غلیظ آذری غر می زنند، و می زنند
برای آزادی. با تظاهرِ دستگاه به دینداری و اشتهارِ ما به «بی دینی»،
روزهای تاسوعا و عاشورا در حیاط اجتماع می کنند و رو به سلول های ما – خیمه
های سپاه ابن سعد – سینه می زنند و بی میل نیستند – زندان شایق است –
بریزید و خیمه و خرگاه یزید و ابن سعد و اعوانشان را به آتش بکشند. سپاه
ابن سعد از بیم جان، شربت درست می کنند، و در میان «دسته» می گردانند -
نذر دارند!
جنگلی
است – فراموش کرده بودم بگویم: دو پیغمبر آورده اند، با یک مسیح... مسیح
را دیروز آوردند. پیغمبر اصل کاری، معروف به پیغمبر سه اصل و دو تبصره و
یک زائده، مردی است آذربایجانی، بلندبالا، درشت استخوان، با صورت پهن و
استخوانی، گونه ها و بینی برآمده، و چشمان زیرک، و کُتی زرد و پالتو مانند،
با برگردان های پهن. این ها را با مداد کُپی روی برگردان های کُت نوشته.
اصل یکم: رحمانی دور(3) شیطانی دورو...
(3): رحمانی است، شیطانی است.
معلوم
نیست چه چیزهایی رحمانی دور، و چه چیز شیطانی دور. در نظر اول می توان
پنداشت که مثلاً خوبی رحمانی دور، بدی شیطانی دور... امّا با توجه به تبصرۀ
1 همین حکم، دستگاه ظاهراً استنباط دیگری از قضیه کرده است:
تبصرۀ 1: انگلیس گهبه (4) دور.
(4): قبحه.
در این صورت، و با این تبصره، از نظر دستگاه منطق جمله حکم می کند که شوروی رحمانی باشد و امریکا شیطانی!
اصل دوم: ملتی دونیا (دنیا) به من جمعِ می شوند.
تو
می گویی این وجه دیگری از شعار معروف است: «زحمتکشان جهان متحد شوید؟»
ملّت دنیا... نه ملت های دنیا؟ در این صورت باید بنای فرض را بر این گذاشت
که این ملت ها در ذهن فعال او صورت «امّت واحده» یافته اند... امّا
«زائده»ای این برداشت را از اساس سست می کند: «ملتی دونیا به من جمع می
شوند، خصوصاً یمن.» استنباطی که خوانندۀ حکم با توجه به این «جزءخاص» پیدا
می کند «بشارت» است: بشارت به این که ملت های جهان به دور او گرد خواهند
آمد. از طرف دیگر دور نیست با توجه به ناآشنایی حکیم محترم با ساختار نحوی
زبان، جمله در وجه امری باشد: «ملتی دونیا به من جمع بشوید، خصوصاً یمن.»
اگر جمله به این مفهوم باشد در این صورت پیدا است که حضرت یمن را به عنوان
مرکز تبلیغ و نشر دیانت خود برگزیده است، هرچند به صراحت معلوم نکرده است
در مثل صنعا یا عدن یا مکلّا. امّا با این همه ابهامات دیگری است، که
همچنان لاینحل می مانند – در مثل، این دنیا کجا است، که جزو خاصۀ آن یمن
است – و چرا یمن؟ آیا در تحریر کلمه به جای «به من» یمن نیامده است؟
تبصرۀ 2: فیکر(5) نکن پیر می شوی.
(5): فکر.
یعنی چه! آیا ذهناً با «خصوصاً یمن» به بحث نشسته است و یمن دعوتش را لبّیک نگفته است، و دارد به این وسیله به خود دلداری می دهد!؟
آیا
ممکن است«خِصوصاً یمن» به عربی آب نکشیده مشابه فارسی نیم پز او در پاسخ
گفته باشد: «اَنَ لا اُرید بالزَّر، آتنی بالقورمة السبزیّة»؟(6) – والله اعلم...
(6): زر نمیخوام قورمه سبزی بیار (زر اومدی قورمه سبزی).
اصل سوم تقریباً خالی از ابهام است: «تمامی دونیا ایمان بیاورند به مرا...»
زرنقی
که پیشترها او را دیده می گوید آدم حقه ای است، اهل مشکین است، قصاب است،
و گویا قبلاً در فرقۀ دموکرات آذربایجان بوده. غروب ها در حیاط راه می
افتد – بیشتر تنها – و اگر گردش شامگاهی باشد، پیشاپیش جمع، با گردن
افراخته، در نقش تکۀ گله. از قیافه اش پیدا است که به قول دوستی، با همین
طومار مختصر از «یجوز و لایجوز» که بر برگردان کت دارد شام سیاهی است که
اگر فرود آید صبح سپیدی در پی ندارد، و اگر داشته باشد به خون آلوده است –
از آن پدیده های دیرآینده است... یاد مرحوم بریا بخیر... خریدار عمدۀ
قصاب جماعت او بود...
روزی از او پرسیدم که اگر انشالله یک وقت توفیق «ارشاد دست داد چه خواهد کرد. بی تأمل گفت: «هامنی باشدان دیبه اولدره جیه ام!»(7) و چشم ها را تیز کرد، و دستش را با حرکتی فراگیر در هوا
(7): همه را از سر تا ته خواهم کشت.
تکان
داد، یعنی که «هامنی». وای... پیدا بود از همان آغاز پذیرفته بود که هدف
آدمی مردن است نه زیستن و زیستن و لذت بردن از زندگی را به دیگران آموختن،
امّا خوب، زیستنی نیاموخته بود تا به دیگران بیاموزد، و خِرَدی هم نداشت
تا به قول مارکوزه بر پایۀ ارزش های عالی حیات استوار باشد یا نباشد و به
اسارت «منطقِ» تباه سازنده یا جنون مرگ طلبی درآمده باشد – دیوانه ای بود،
مثل آن دو تای دیگر، امّا دیوانه ای خشن و خطرناک. خیال نمی کنم خودش هم
درک و فهمی از این که می گفت داشت: «هامنی اولدره جیه ام!» تو می گویی می
دانست که با این عمل زندگی ها را می کشد، لذت ها را می کشد، ارزش ها را می
کشد، و ارزش های منفی را می گسترد...؟ می دانست که مرگ آن سو است، با
تمام زشتی هایی که ناگهان همۀ زشتی ها را از دست داده اند یا خود، دست کم،
پایان بخش همۀ زشتی های این زندگی تحمیلی اند؟... نه، خیال نمی کنم – یک
قصاب را چه نسبت با این افکار... هر چه بود از آغاز انتخابش را کرده
بود... مردی بود قوی بنیه، با چشمان مشتعل، بیکاره، و توانا در بیکارگی...
و در عین حال مانند هر بشری جویای کامرانی روانی... ذهنش دیگر به مرحلۀ
«کمال» خود رسیده بود، دیگر گنجایش چیز دیگری نداشت، و زیاده از آن «کامل»
نمی شد...
سیوری
دنبالۀ اصل یک را از او جویا شده بود: «رحمانی دور، شیطانی دور، و» و او
گفته بود: «و بیر عدّه که داشاقلاری اولسون بیربیله...»(8) و تصویر فضایی «بیربله» را با حرکات دست به او نشان داده بود...
(8): و یک عده که تخم داشته باشند اینقدر.
در
آن شرایط و اوضاع، با نفرت شدیدی که از دستگاه داشتیم، گاه بدمان نمی آمد
دَور، یک چند، دست این جور دهاتی ها بیفتد... آخ، یک جو شانس، یک جو
فرصت... مردم با چراغ دنبال یک دهاتی می گردند؛ خشته شده اند از این همه
دولا و راست شدن و تملق گفتن و به اشاره و لفظ و قلم و «دفتر لغت» فحش و
متلک شنیدن. کو یک دهاتی که شلوارش را بکشد پایین و رک و راست فلانش را به
همه نشان بدهد و تکلیف همه را معلوم کند...! تو فکر می کنی هلاکوخان به
غیر از این بوده!
«پیغمبر»
دیگر، معروف به «لاکتاب» چیز جالبی ندارد – نه از حیث قیافه نه هم از حیث
معجزه. مردی است ریزه، در حدّ امید حزب، چالاک تر از او، با سری به همان
کوچکی، که در قسمت جلو موهایش تُنُک شده است، و صورت چروکیده و پیشانی
شیار خورده و قیافۀ بُله. معجزی اگر داشته باشد صورت او است، که متأسفانه
داودی که نیست سهل است بسیار هم کریه است – شبیه به صدای مرغ شاخدار، یا
وزغ سرماخورده و تب دار. خنده همیشه بر چهره اش ماسیده است، و یک نوع بهت و
گیجی، انگار همیشه در حال استمناء باشد و چیزی به انزال نمانده باشد... و
بر اثر بروز واقعه ای، به قول امروزی ها، در همان حال «فریز» شده باشد...
گویا
چوپان بوده، و بعد رمّال شده و روی شکم خلق الله دعای رفع نازایی می
نوشته، و باز گویا (هر چند این دیگر فرض و شایعه نبود – گذشته از پروندۀ
امر خود او هم در حالات «جذب» تعریف می کرد)... گویا یک بار هنگام نوشتن
نسخه قلم لغزیده و دنبالۀ حروف قدری به پایین تر از ناف میل کرده، و کار
دستش داده بود و کارش را به سقوط در دنیای «شیاطین» کشانده بود، که ما
باشیم. جریان را خودش تعریف می کرد. می گفت: «اله، پیچاخ کمین سرین قارپوزن
ایچنه» و یعداً «گرررر – گتّی!»(9)
به اینجا که می رسید سرخ می شد، چشمانش در دو جهت مختلف به «ناکجا» خیره
می شدند – یکی مستقیم، به روبرو، یکی ثابت از گوشه. چشمانش را به این نحو
به نقطۀ «موهوم» می دوخت، و دستخوش تشنج می شد – و می زد زیر آواز – با
صدای لرزان؛ و تنش غرق عرق می شد...
(9): چون چاقو در هندوانۀ سرد... و «جرق» فرو... رفت!
تن
مسیح را شپش زده است. بچه ها برای این که بند را شپش برندارد او را لخت
کرده اند و در چاردیواری که در حیاط برای استحمام و رختشویی ساخته اند
خوابانده اند، و مهندس زینلی دارد با خودتراش پشم و پیله اش را می تراشد، و
او مقاوت می کند – یعنی جیغ می زند... در واقع مقاومت غیرفعّال، به سبک
مسیحیان – چون ازالۀ مو را خلاف شریعت خود می داند. عده ای می گفتند کشتن
شپش را هم، و باز جمعی می گفتند شستن تن را نیز. پیغمبر لاکتاب بالای پله
ها نشسته است، و دورادور در قیافه اش زُل زده است – با همان حالت؛ بچه ها
دور چاردیواری جمع شده اند و از دور و نزدیک به زینلی توصیه می کنند، و
مسیح با آن بدن نحیف و دنده های بیرون زده، و پشم و پیلۀ زرد، تاقباز
خوابیده و چشمانش را بسته است و جیغ می زند و گریه می کند، امّا در عین حال
به حرکات دست زینلی تمکین می کند: تا این طرف صورت سیلی خورد طرف دیگر را
پیش می آورد؛ به موقع زانو را تا می کند، تا پشم های زیر مصالح را فراموش
نکند، یا بازو را بالا می برد، برای پشم های زیر بغل... گناهش این است که
گاه در گرما گرم خلسه هایی از این گونه می گوید: «امریکا خون می خوره» و
«خا» و «را»ی می خورد را به لهجۀ ارمنی بسیار غلیظی تلفظ می کند، و ظاهراً
همین غلظت کار دستش داده است.
«فولاد»
ما را هم آوردند – عباسی را می گویم. با یلقاب ترکمن و یکی دو چاقوکش
دیگر «جبهۀ واحد» تشکیل داده است – موفق است. بچه ها جرأت نمی کنند با او
حرف بزنند – از ترس اتهام – من خیلی دلم می خواهد مطالبی را برای خودم
روشن کنم، اما راستش جرأت نمی کنم؛ هرچند حالا که بچه ها نیستند به قدر
کافی به خود بازآمده و برای توجیه عمل خودش چیزهایی سرهم کرده است. بچه ها
در حمام، به قصد کشت، به او حمله می کنند – و متأسفانه کاری از پیش نمی
برند – با اینکه ضربه به جای کاری خورده بود به هوش آمد، و با یاری جستن
از حافظه اش – همچون پیش – عده ای را به برازجان فرستاد، و خودش ماند!
باری،
اینهم از این – از امید حزب، از کاوۀ آهنگر، از معاودین، از انبیای مرسل و
نامرسل، و از فولاد! چه بسیار از جوانان که با قلم – امّا نه با قدم –
این آقایان به مسلخ رفتند – منظورم دیوانه های بینوا نیست – کاش آنها هم
دیوانه بودند – خِرَدِ اندک است که کار دست مردم می دهد – به مسلخ رفتند و
به جزایر تبعید شدند، و آقایانی که بنا بود باروت توپ باشند مانده اند، و
مثل باروت بوی گند می دهند، و اطرافشان را سیاه کرده اند!
براستی
گذشت روزگار چیزی نیست. غم به اضافۀ ناامیدی است که آدم را پیر می کند – و
چه ناامیدی دردناکی! به هرجا که می نگری سرخوردگی، به هرجا که نگاه می
کنی دروغ، به هرجا که نگاه می کنی سکۀ قلب – یعنی اینها همه اش دروغ بود؟
همه اش آواز دُهل بود؟... بچه ها چین بر پیشانی آورده اند، موی سر و
صورتشان سفید شده است؛ خاکستر یأس چون اولین برفی که به کوه می زند و چندش
آور است، بر چهره شان نشسته است: پیر شده اند، من هم نخستین موهای سفید
را در صورتم می بینم. با اینهمه متوجه شده ایم که در زندگی ما نیرویی هست
که می تواند بر هر مشکلی غلبه کند، چون بشریم به امید زنده ایم، و از هر
چیز امید استخراج می کنیم: اگر در شیلی پاسبانی را کشته بودند یا یک
زندانی از زندان اِل سالوادور گریخته بود آن شب از روزنامه خبری نبود یا
اگر بود آن قسمت از روزنامه را بریده بودند. گاه روزنامه ای که می دادند
به قیافۀ الگوهای بریدۀ خیاطی بود. اغلب حدّاقل به قدر تنکه و سینه بند
خانم جناب رئیس و رئیس کل از آن درآمده بود. دردناک بود – امّا جای امید
هم بود...
گفتم
نخستین موهای سفید را در صورتم می بینم – همه اینطورند، و اغلب صحبت اتاق
نابخود پَر می زند و چون پرنده ای دست آموز برمی گردد و فرود می آید روی
سن و پیری و جوانی. قبلاً بودند عده ای از بچه ها – یعنی مسن ها – که حنا
می گذاشتند و خود را برای ملاقات آماده می کردند. ما مسخره می کردیم، ولی
حالا کم کم متوجه می شویم که نزدیک شدن پیری چیز دردناکی است – زنگ خطر
است! با اینهمه هنوز امیدواریم، یعنی امیدواریم که جوان باشیم. عده ای مثل
من معتقدند که وجود موی سفید دلیل پیری نیست (این هم نوعی مقابله و
مبارزه است) و بیشتر به تألمات روحی و توارث و تغذیه و این جور چیزها
بستگی دارد، و من برای اثبات ادعایم رفیق خلیلی را مثل می زنم، که حالا
محبوب عظیمی است – معاون سابق شورای متحدۀ مرکزی؛ و می گویم شما فکر می
کنید چند سال داشته باشد؟ نظر اتاق در حوالی چهل چهل و دو دور می زند و از
آن جلوتر نمی رود. من با حالت و قیافۀ بسیار خردمندانه می گویم: عرض
نکردم! یعنی عرض نکردم که اینطور نیست، که موی سفید و سیاه دلیل جوانی و
پیری نیست!؟ و می گویم از پنجاه و چهار سال کمتر ندارد. اتاق به اتفاق
آراء مسخره می کند...
در
همان جایی که مسیح را پاک کردند دوش قابل حملی است با لوله ای لاستیکی که
اگر جناب رئیس خوش نکرده باشند و فلکه را نبسته باشند بچه ها آبی روی
سرشان می ریزند و خود را خنک می کنند. رفیق خلیلی آنجا است و دارد خود را
خنک می کند – هرچند نیازی به این کار هم نیست. می روم، سلام می کنم و برای
اولین بار نشان آشنایی می دهم. از اول هم همدیگر را شناخته بودیم، امّا
چون او اکراه داشت در این که من او را بشناسم اظهار آشنایی نکرده بودم...
شبی
در خانۀ سرهنگ جمشیدی به او و رفیق جزنی، به اصطلاح آن روزها، تعلیمات
نظامی می دادم. چون به پایان درس رسیدم بنا به معمول معلّمان گفتم:
«فهمیدید؟» رفیق جزنی – که آن روزها رفیق وثیق بود – گفت: «اختیار دارید،
رفیق! رفیق خلیلی زمانی که اسماعیل آقای سمکو را کشتند گروهبان یکم توپخانه
بوده، سی سال بی قمقمه مشق کرده است!» شگفت زده نگاهش کردم – چون قیافه
خیلی جوان بود. رفیق خلیلی توضیح داد که بله، گروهبان توپخانه بوده و با
غلامعلی خان سرهنگ در اشنویه بوده، و در حقیقت خود او یکی از عاملان اجرای
توطئۀ قتل سمکو بوده، و از این صحبت ها – مبارک است.
رفتم
جلو، سلام کردم، و بر لبۀ چاردیواری سیمانی نشستم، و گفتم رفیق خلیلی مرا
می شناسید؟ خندید. گفت بله – گفتم چیزی می خواستم از شما بپرسم؛ چیز مهمی
نیست؛ چیزی است برای اطلاع شخصی خودم. گفت بفرمایید. گفتم یادت هست فلان
وقت و فلان جا یک همچو حرفی زدید؟ گفت بله. گفتم پس با این تفاصیل حالا سن
شما چقدر است؟ گفت چهل و دو سال. گفتم این با آن صحبت ها جور درنمی آید.
گفت بله، جور درنمی آید، ولی همین است که عرض کردم. و افزود آن وقت ها
آقای کیانوری در جلسات ما را تحقیر می کرد، می گفت که شما بچه اید، تجربه
ندارید، و من برای اینکه نوکش را بچینم در یکی از جلسات گفتم آقا وقتی من
اسماعیل سمکو را می کشتم تو هنوز تازه مدرسه رفته بودی – و بعدها هم پای
این حرف ایستادم؛ ولی حقیقتش را بخواهید چهل و دو سال بیشتر ندارم. –
متشکرم. به اتاق آمدم، بچه ها که از پنجره دیده بودند پوزخند زدند، من هم
البته به ریش نگرفتم، به ریش خودم لبخند زدم...
حالا
که نادمین رفته بودند و بیم خبرچینی نبود به شیوه ای «قریب به اشتراکی»
زندگی می کردیم؛ روزنامه هم که می خواندیم بی محابا به دستگاه و کاربدستان
دستگاه بد و بیراه می گفتیم، و مبارزه می کردیم. حالا دیگر به تجربه
دریافته بودیم که زندگی در زندان ایجاب می کند که با هم باشیم، اگر نه تلخ
تر از این خواهد بود.
حالا
دیگر یکدست شده ایم – نه، یکدستِ یکدست که خیر؛ چون این از محالات است:
جامعۀ یکدست اصولاً وجود ندارد. راست است نادم و متعصب نداریم، ولی خوب،
یکدست هم نیستیم. لزومی هم ندارد، چرا که برای طبایع آرام و انساندوست
لزومی ندارد که در تمام موارد، از هر حیث، بر هم منطبق و با هم موافق باشند
– اساس، انسانیّت و ارزش های اوست: حالا شده ایم ضعیف و قوی. زن و بچه
دارها عموماً ضعیف اند. با اینهمه، دیگر نمانده هیچ، اما قلیلی که زن و بچه
ای ندارند معتقدند که باید خودسوزی کرد و چراغ راه آینده بود – اگر روغنی
در ته چراغ مانده باشد، و به قول مردم ولایت ما کپنک پس از باران
نباشد... یا نوشداروی پس از مرگ سهراب... گفتم یکدست نیستیم... و پچ پچ
هنوز هست. پچ پچ...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ ساعت 21:45 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو