رمان زمستان بی بهار قسمت 59
صحبت از اقدام دسته جمعی است...که مادرها و پیرزن های
خانواده ها را جمع کنند و به این ور و آن ور بفرستند: به مجلس، به دربار،
به...بد نیست. تا همین جا هم خوب است، همین نشان می دهد که بچه ها نمی
خواهند تنها گلیم شخصی خود را از آب بکشند ـ می خواهند با هم باشیم ـ اگر
رفتنی باشیم با هم، اگر ماندنی باشیم با هم.
ان روز ملاقات است؛ بنا است به خانواده ها بگوییم ـ و من به سهم خودم می گویم و به زنم می گویم که مادرش را حتما بفرستد با برادر مهندس فلان، به هر کجا که او رفت برود...بعد از ملاقات، به خلاف معمول که وقت تامل و تنها راه رفتن است، ته راهرو شلوغ است و بحث و پچ پچ...اهمیت نمی دهم. کریم می آید ـ کریم تخفیفش را گرفته و خیالش تا حدی راحت است ـ حدش مشخص است. می گوید ابراهیم، مثل این که دارند کارهایی می کنند، مثل این که می خواهند اطلاعات بدهند، مواظب باش کلاه سرت نرود.
کلاه سرم نورد!
می گویم: «کی ها؟»
می گوید: «بچه ها.»
می گویم: «آخر قرار بود خانواده ها دستجمعی اقدام کنند.»
می گوید: « من گفتم ـ من اینطور فهمیدم؛ بقیه اش با خودت ـ مواظب باش این دفعه کلاه سرت نرود.»
می گویم: «من که چیزی ندارم بدهم ـ چه اطلاعاتی دارم که بدهم ـ این درست است که مثل بعضی ها بروم و اسم فلان قاچاقچی را بدهم و بگویم که با ما همکاری می کرده است؟ این که آبروریزی است ـ من چیزی ندارم ـ تو که خودت می دانی!»
می گوید: «در هر صورت آنطور که من می فهمم دارند کارهایی می کنند ـ بقیه اش با خودت.»
در این ضمن یکی از بچه ها می آید و در کنارم می نشیند و با قیافه ای غمزده می گوید:
«ابراهیم، تو هم مثل من کسی را نداری برایت کاری بکند؟»
«نه ـ چه کسی را داشته باشم.»
«من هم مثل تو، من هم کسی را ندارم.»
و مظلوم وار، آه می کشد؛ در حالی که در ملاقات کنار هم بودیم و او از زنش می پرسید که پیش بهزادی رفته بهزادی چه گفته است، یا فلانی را پیش فلانی فرستاده چه جواب داده است. و برای اینکه من نشنوم نشست، و به زنش گفت بنشیند، پای میله ها. عجب دنیایی است ـ تازه آمده بودیم خوشبین بشویم!
باری، معلوم شد که چون دیده اند رفتن خانواده ها و اقدام دسته جمعی دردی را دوا نمی کند، بهتر است هر کس به طور خصوصی و شخصی اقدام کند...دستگاه از اقدام دسته جمعی ناراحت است. شب هم که جریان را مطرح کردم همین جواب را شنیدم: خصوصی و شخصی بهتر و موثرتر است...مبارک است!
صبح شنبه هنوز از خواب برنخواسته ایم که پاسبانی در اتاق را می گشاید و نام دو تا از بچه ها را می خواد. کجا؟ ـ دادگاه!
یکی از دو نفر سرش را از زیر پتو در می آورد و خطاب به پاسبان می گوید: «دادگاه برای چه؟» پاسبان با لحنی طعنه آمیز می گوید: «خودت بهتر می دانی!» و من ساده لوح لحن سخنش را توهین آمیز تلقی می کنم، و از زیر پتو خودخوری می کنم.
دو نفری که رفته اند حوالی ظهر برمی گردند. معلوم می شود اشتباهی در هویتشان بروز کرده و دادرسی ارتش چون نخواسته بایگانیش ناقص باشد خواسته است مطمئن شود آیا این آقا حسن زاده ی یزدی است یا مثلا حسن زاده ی خالی و بی زائده و آن آقا احمد کاشانی فرد است یا احمد فرد کاشی. بسیار بقاعده.!
فردا هم باز دو نفر را خواستند ـ ظاهرا این اشتباه در هویت همه پیش امده بود. دو نفری که دیروز رفته بودند کم کم بیقراری نشان دادند و تک و توک بچه ها را گیر آوردند و شروع کردند به توضیح دادن: فکر کرده بودند فقط خودشان هستند که مرخص می شوند ـ بنابراین چرا دیگران را ناراحت کنند، اما حالا که می دیدند دیگران هم هستند خود را ناگزیر ـ نه، موظف ـ به توضیح دادن به «رفقا» می دیدند. باری؛ معلوم شد گفته بودند که آزاد می شوند و بگویند برایشان لباس بیاورند...سی و چند نفر بودند. یکی از این رفقا همان رفیقی بود که در آن جلسه ی کذائی اتهام جاسوسی به من زده بود. شب بعد از دیدار از دادرسی ارتش آمد، پیشم نشست. گفت خود را مکلف می داند که گماشته ی بچه های من باشد و به این نیت بیرون می رود که مثل یک خدمتکار به بچه های من خدمت کند. خیلی تشکر کردم و اظهار خوشحالی، و این که این چه فرمایشی است، تو عموی بچه های من هستی، و جز این انتظار ندارم...در عین حال که خودخواهی حقیرم ارضا شده بود...چه حقیر! این دوست دوست خوبی بود، دوست خوبی است و من در زندگی بعد از زندان دورادور ناظر بزرگواری هایش بوده ام ...اما خودخواهی من حقیر بود...و زندان «حقیر پرور است» ...و تازه من خودم را نمی دیدم...
شب، بچه ها شروع کردند به آدرس دادن و آدرس گرفتن که پسین فردا کجا همدیگر را ببینند:
در فلان کافه، در فلان رستوران...در اتاق، جز خسرو همان پور و دکتر دفتری و غلام نظری و یکی دوتای دیگر و من همه مرخص می شدند. «تجریش، کافه ی فلان را که می دانی، همان، نرسیده به میدان...خیابان پهلوی ـ بالاتر از آبشار ـ؟» وای، چه زننده بود، نه رعایتی، نه ادبی؛ آخر در یک اتاق بیست و پنج شش نفری جز این چندنفر همه مرخص می شدند ـ و آن وقت این طور!
بنا بود پس فردا مرخص بشوند، و فردا خبرهایی بشود...فردا غروب که روزنامه آمد من نابخود خوشحال شدم، و لبخندهای تلخ خوشحالی و انتقام را بز بعضی قیافه ها و لب ها را دیدم: آزموده مصاحبه کرده، و آ پاکی روی دست همه ریخته بود و گفته بود از منرخصی خبری نیست، از اول هم چنین تصمیمی نبوده، حالا هم نیست ـ ظاهراً باز گیز کوچکی در «روابط» پدید آمده بود.
رفیقی که با نیت بیرون می رفت که خدمتکار بچه های من باشد، آمد و در کنارم نشست. خیلی ناراحت بود و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به این بی شرف ها که وادارش کردند یکی دو معلمی را که در فلان جا می شناخته به عنوان هوادار حزب لو بدهد ـ و حالا اینطور! آبرویشان را برده اند و مرخص هم نمی کنند...«گدار» هم جای مزخرفی است...
رئیس زندان یک رئیس حرفه ای است، با تمام مشخصات پلیسی، فکر می کند زندانی نباید راحت باشد، مبادا که فکر کرند و طرح و نقشه بریزد ـ انگار با یک مشت جانی سروکار دارد! با همه ی تنگی جا، هر روز خدا، گاه هر روز چند بار، برای این که یکی از اتاق های ما را بگیرد و استواری را در بند مستقر کند ـ تا بیشتر در جریان امور بند باشد ـ دو پاسبان را که دو سر میزی را گرفته اند جلو می اندازد و می آید، و بچه ها مانند دفاع فوتبال، به هنگام زدن پنالتی، در اول بند صف می کشند و راه را می بندند...آن روز هم با تشنج می گذرد ـ تا فردا، که پنالتی دیگری زده شود...تعدادی درخت کاشته ایم، در حیاط. رشد کرده اند...چندی پیش آمده بودند و درخت ها را شماره گذاری کرده بودند ـ حالا آمده اند آنها را ببرند ـ زندان برای آب دادنشان «اعتبار ندارد» ـ «اموال زندانند ...» و باز صف آرایی، و پنالتی دیگر...
این پنالتی دیگر، هرویین فروش ها هستند: صد و شانزده نفر، از شازده و دستاربند قلابی گرفته تا دکتر و موزیسین و لات پاپاتی، چون علی پنجشاهی و حسن چیز دماغ، که در میان خودشان به لفظ «سرهنگ» صدایش می کنند ـ آخر ما سرهنگ داریم، انها چرا نداشته باشند؟! سرهنگی می گویند که صد سرهنگ از دهانشان می ریزد. ما هم زیاد بدمان نمی آید، چون سرهنگ های ما تا مدتی ـ هنوز خود را سرهنگ می دانستند و مطاب آیین نامه ی پادگانی طلب می کردند که اولین چای را برای آنها بریزند ـ البته نه همه ـ و چه برخوردهایی که این برداشت ببار نیاورد! ـ البته همه اینطور نبودند ـ توهین علنی «درجه داران سابق» به «افسران سابقه» ـ و بالعکس! ـ و هر دو زندانی!
بچه ها بفهمی نفهمی چشمخند می زنند، جناب سرهنگ های ما به روی خود نمی آورند، حتی وانمود می کنند که زیاد در جریان این بازی ها نیستند ـ مثل اینکه راست هم می گویند، چون گاه که یکی از هرویین فروش ها داد می زند «سرهنگ!» آنها هم سر برمی گردانند. اما با اینهمه دلخورند از این که بچه ها از آنها «حمایت» نمی کنند...حساسیت بالا می گیرد و بچه ها ناگزیر از اقدام می شوند، «سرهنگ» را می کوبند، و از بند اخراج می کنند ـ و تشنج فرومی نشیند ـ تا باز جناب رئیس فکری بکنند ـ و گرفتاری دیگری بیندیشند.
اما با تمام این حرف ها، همین که عید می رسد سرکارهای ریز و درشت پیدایشان می شود ـ عیدی می خواهند! بله، که هر چیز به جای خودش نیکو است. به قول امروزی ها هر چیز پرونده ی علیحده ای دارد. اگر مثل زمان پدربزرگ گفته بودند، «قولغ» باز یک چیزی، اقلا آدم حالی نمی شد. ولی عیدی ـ این یک چیز مسخره است: مناسباتی می خواهد، روابط و عواطفی می خواهد ـ من کیستم که تو از من عیدی می خواهی؟ اگر بزرگ خانواده ام پس تو چرا هیچ وقت رعایت نمی کنی، اگر هم نیستم دیگر چه عیدی؟! می گوید یک سال زحمت کشیده ام، نگهبانی داده ام ـ در زمستان و تابسات، بالای بام، دم در، در حیاط، در بند، آه، پس نگو ـ این چیز دیگری است ـ این هم قولغ است! دست بی بی طوطی درد نکند، که نگهبانی داده است و نگذاشته است برویم به زندگیمان برسیم و پرونده تبعید ساخته است! ـ بله، بفرمائید ـ اینهم عیدی ـ قابل شما را ندارد ـ زحمت کشیدید!...
بهرام و عزیز در حیاط پینگ پنگ بازی می کنند؛ بچه ها دور می گردند؛ سرهنگ جاوید در جعت عکس مبارزه می کند؛ مش ممد و ابوتراب جلی و پیغمبر لاکتاب و یکی دو نفر دیگر روی پله ها نشسته اند. مش ممد شعر می خواند؛ جلی عرش را سیر می کند، بینی بزرگش سرخ شده است مثل لبو، و چشمان سیاه و به هم نزدیکش چون دو گل آتش می درخشند و لبریز از خنده اند. برخلاف جلی که منتظر الهام می نشیند و تا یک شعر می سازد دمب شتر به زمین می آید، مش ممد با هر حرکت دمب شتر یک رباعی تحویل می دهد. امروز نغمه ی غالب کلام، انگلیس است ـ و چه وقت نیست؟ ـ انگلیس ای انگلیس بیا فلان جا را بلیس...
خنده ی بچه ها...دو سه نفری در کنار حوض چشم گاوی دور هاشمی را گرفته اند؛ (رنگ و رویش پریده است) و دلداریش می دهند، و در ضمن به شیوه ی زندانی ها ضمن دلداری دادن سربسرش هم می گذارند...امروز یکهو شلوغ شده و پاسبان ها ریختند، به کمربند و کراوات جمع کردن! پناه بر خدا ـ این دیگر چه کلکی است! از بند ما کسی نمی دانست چه پیش امده است ـ آن وقت ها کراوات آزاد بود. بچه ها اعتراض کردند؛ دستور بود؛ دستور جناب رئیس، چرا؟ هاشمی خواسته بود با کراوات خودکشی کند!
پریروز آمده بود مشورت، پیش من: می رفت دادگاه. آمده بود ببیند نظر من چیست. چون کتابی ترجمه کرده بودم و کتاب چاپ شده بود و «طبعاً» نظر و رای صائبی داشتم، و او برای نظر من ارزش و احترام شایسته ای قائل بود (عده ای از بچه ها هم که قبلا متلک می گفتند و سرو کله زدنم را با جملات و لغات مسخره می کردند همین که کتاب چاپ شد ناگهان دریافتند که نظر صائبی دارم)...باری، آمده بود مشورت. گفتم بهترین کار این است که آنچه را که در کیفرخواست عنوان می کنند تکذیب کند، و زیاد هم حرف نزند ـ چون زیاد حرف می زد. اما او هم مثل همه ی مردم که قبلا تصمیم می گیرند و بعد مشورت می کنند و می خواهند با مشورت، یعنی در واقع انتقال موضوع به دیگران، قسمتی از بار و فشار و سنگینی مسئولیت خود را به دیگران منتقل کنند گفت معتقد است که جاهن در حال حاضر دو جبهه بیشتر نیست، یکی جبهه ی جهان آزاد به رهبری انگلستان و با پول آمریکا و دیگری جبهه یا جهان شرق به رهبری شوروی، و او طبعا هواخواه جهان آزاد است، و چون در جهان آزاد فعلا در راس نیست لذا نوکر است و به نوکری و جاسوسی انگلستان افتخار می کند. گفتم، خوب، آزموده از خدا می خواهد، تا این را گفتی سر جایش می نشیند، و تشکر هم می کند ـ همین طور هم شده بود، جز این که آزموده از او تشکر نکرده بود، گفته بود تا دیده فهمیده که جاسوس و نوکر اجنبی است و دادگاه حکم ابد چاق و چله ای زیر بغلش داده بود ـ و آمده بود و حالا داشتند دلداریش می دادند. به قول یکی از بچه ها بالاخره ممکن است روزی روس ها بیایند و ما را آزاد کنند، هاشمی باید منتظر آمدن قشون ژاپن باشد، چون حالا که حکومت دست انگلیس ها است او در زندان است! ولی او همچنان دلخوش بود؛ بحران که گذشت معتقد بود که دکتر امینی آخرین تیر ترکش انگلیسی ها است، و بعد از او چاره ای نیست جز این که از او، یعنی هاشمی، برای تشکیل کابینه و نجات کشور دعوت کنند: به انتظار موعود روزشماری می کرد: کابینه ای هم تشکیل داده بود: می گفت از ما هم در محل های مناسب استفاده خواهد کرد!...باز هم گلی به جمال او برای این حسن نیت...
بهرام توپ را می زند؛ توپ غل می خورد، و می آید پای پله ها. مش ممد شضعرش را ناتمام می گذارد و از پله ها پایین می پرد و توپ را برمی دارد و در دهان می گذارد و بیرون می آورد، و می لیسد.
ها ها ها! بچه ها می خندند. بحران بیماری است؛ بعلاوه مواقعی که دستگاه فشار می آورد حساسیتش بیشتر می شود.
«مش ممد چکار می کنی؟»
«دارم در انگلیسو تر می کنم، ببم!»
ها ها ها! عجب نفرتی دارد از انگلیس، این مرد!
پیغمبر لاکتاب چون خنده ی بچه ها را می بیند، می زند زیر آواز ـ آواز آذربایجانیـ آوازی می خواند که به پاسخ گربه ی نر به تهدید حریف به هنگام دعوا شبیه است. او و پیغمبر سه اصل و دو تبصره به مش ممد که مورد علاقه بچه ها است حسادت می کنند: تا مش ممد شعری می خواند یا کاری می کند که بچه ها می خندند پیغمبر سه اصل و دو تبصره اصول خود را با صدای بلند مرور می کند و پیغمبر لاکتاب می زند زیر آواز ترکی (مسیح را برده اند قزل قلعه، چند روز بعد خبر می رسد که مرده است) گاه حتی به میان حرفش می دوند، و می خواهند کارهایی بکنند که مورد توجه واقع شوند، ولی بچه ها اعتنائی به ایشان ندارند...پیغمبر لاکتاب روی دست مش ممد بلند می شود و توپ را می قاپد و آن را با اوقات تلخی گاز می زند و می ترکاند، وبا قیافه ی عصبانی می گوید: «آروادین سیکرم انگلیس1!» و توپ را پرت می کند. چیزی نمی ماند کتک مفصلی بخورد...آخر بچه ها توپ «رزرو» ندارند...
این بیچاره ها نمی دانند که مش ممد عمری مبارزه و تقلا و صداثت پشت سرش هست ـ عمری اخلاص : نمی دانند هر روز بچه های روستایی را در آغوش می گرفته و به شهر می برده پیش رفقای پزشک برای معالجه ، و نمی دانند که در این گونه کارها حق تقدم را برای دیگران قائل می شده؛ نمی دانند که در این افراط در اخلاص، فرزند خود بنام علی اصغر را ـ که مرثیه ای هم در رثائش ساخته ـ از دست داده است؛ نمی دانند که علی اصغر بیمار بوده، ولی او طفل معصوم را گذاشته و طفل معصوم روستایی دیگری را به شهر برده است. مش ممد حالا هم که تعریف می کند و مرثیه ای را که خود ساخته است می خواند و اشک می ریزد؛ سپس ناگهان قیافه ی جدی به
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
1.زنت را فلان کردم، انگلیس!
خود می گیرد و می گوید، «بچه را که تو قبر گذاشتم خواستم سنگ لحدش را بگذارم ـ می فهمین چی می گم، ببم؟ ـ همچین که سنگ را خواستم بگذارم علی اصغر لبخند زد و گفت: بابا، من هم صلح را دوست دارم!»
همیشه نام دکتر یزدی را با «انا للله و انا الیه راجعون» ذکر می کند؛ شرمینی همیشه اقای بوذری است ـ «بوذری تندنویس مجلس، آره ببم ـ می شناسی که؟ همون تندنویس مجلس. ایرج اسکندری همیشه در لندن است و عجبا که همسر خودش را خواهر اسکندری می داند. گاه از ده به ملاقاتش می آیند. در این گونه مواقع مرشد عباس لباسش را تنش می کند، سیگاری به دستش می دهد ـ که مش ممد معمولا از تاج سیگار ـ آن را روشن می کند و سیگار را در مشت می گیرد که نور نبیند ـ شرایط مبارزه اینطور ایجاب می کند، ببم ـ در این گونه مواقع راه می افتد، قبل از رفتن به اتاق ملاقات سه دانه ریگ در جیب می گذارد: به دم میله های ملاقات که رسید مکث می کند، چشمانش را می بندد، پس از چندی یکی از ریگ ها را وسط دو میله می اندازد: سعنی شروع ملاقت. سپس ریگ دوم، و تند تند پرسیدن از احوال مردهای ده. زنش با قیافه ی ترحم آمیز سر تکان می دهد ـ اما مش ممد، همچنان می پرسد، از کسانی که بیست سال پیش مرده اند ـ دلیلی هم برای این کار دارد: آخر این روزها جز مرده ها کسی زنده نیس ، ببم! و ریگ سوم را می اندازد، یعنی که ملاقات تمام ، و می گوید به لندن که رفتی سلام ما را به داداشت برسان. در اتاق هم که هست مدام رو به محل انشعاب برق ـ که معتقد است صدایش را به لندن منتقل می کند ـ چانه می اندازد و ناسزا می گوید به انگلیس، . اعوان انگلیس، یعنی کلیه ی چشم زاغان جهان...
حرف جالبی دارد: «همه مون یه جوری دیوانه ایم، ببم. حالا ما خودمون می گیم ـ دیگرون نمیگن...مال اونها را هم یه روزی مردم می فهمن!» بچه ها گاه «ترش» می کنند...کسی نامه ای نوشته، در مثل درخواست کرده به نماینده ی محضر اجازه داده شود با عموی او بیاید تا او به عمویش در فلان چیز وکلات بدهد. زندان در این باره به فرمانداری نظامی می نویسد، و فرمانداری نظامی نتیجه ی اقدامی را که کرده است به زندانی ابلاغ می کند: «فرمانداری نظامی تهران، زندانی...شهرت...که به اتهام خیانت و جنایت و جاسوسی...» زندانی از این القاب ناراحت است، مش ممد پچ پچه مانند (آخر حزب توده مخفی است، ببم) می گوید: «ببم، اگر خودت را خادم می دانی یک پیرهن عربی هم تنت کنند و روش بنویسند «خائن، خائن، خائن...» خودت می دانی که نیستی...همین کافی است. اما اگر خائن باشی پیرهن کلام الله هم تنت کنند و تو خیابان ها بگرداند باز هم خائنی ـ خودت هم می دانی، ببم! ...این که غصه ندارد...!»
حالا باز درست یک دور قمری زده ایم و به روش سابق بازگشته ایم: بحث، و بحث و بحث: پایانی ندارد ت در تمام زمینه ها. دکتر غلامحسین لانه ای برای لبه ی دیوار ساخته و دو کبوتر را در آن جای داده است ـ کبوترها که کبوترند و طبعا از روحیه ی ما خبر ندارند، بغبو می کنند...و مهدی خان نتوانسته است بخوابد. مهدی خان در راهرو می خوابد، پنبه هم در گوش می تپاند که صدایی نشنود، ولی می شنود! امروز بحث است درباره ی کبوترها و مهدی خان. این بحث ها هرگز به نتیجه نمی رسد: رضا اسم این بحث ها را گذاشته است قورباغه ول کردن: تا دست می بری جست می زند و می پرد جلو آن یکی...سابقا بهتر بود: سرهنگ خروسی را به بند چهار آورده بود، که شب هنگام مایه ی ناراحتی بود: تا چشمت گرم می شد می خواند: یعنی که زحمت بیخود می کشی، صبح است، چه خوابی! و عجب آنکه ما هم ضمن خواب، یا در کوشش برای یافتن خواب، گوشمان به او بود: منتظر بودیم صدایش را بشنویم، یعنی می خواستیم صدایش را بشنویم و بهانه ای برای بی خوابی پیدا کنیم. او را بردیم در حمام متروکه ی بند زندانی کردیم، ولی باز همچنان دو گوشمان به آوای او بود، صدایش را به هر حال ضبط می کردیم. در حیاط بدتر بود: بالای یکی از درخت ها می رفت، و با حال می خواند. ماتحتش را هم چرب کردیم فایده نکرد. تخم سگ اول بار که آزمایش کرد و به مشکل برخورد راه حل را یافت: ماتحتش را به کاشی های کف حمام می مالید و خشک می کرد، بعد می خواند، انگار اگر نخواند جناب رئیس از او بازخواست می کند!
سرانجام فکری به خاطر بچه ها رسید: چطور است وقتی سرهنگ می اید ادعا کنیم که خروس نیست مرغ است؟...
گروهی زی آلاچیق نشسته اند ـ قبلا با یکی از دوستان ژاندارم صحبت شده است. تا سرهنگ از پله ها پایین می آید و زاویه می دهد بچه ها شروع می کنند: انگار شعار بدهند: شروع می کنند به شرط بستن و روی دست هم بلند شدن: بستیم سر پنج تا شیر ـ تا ده...پانزده تا شیشه ی شیر پاستوریزه ـ چون در زندان آبجو که نیست ـ (شیشه ی شیر آن وقت ها پنج قران بود) بیست تا...انگار حراج. سرهنگ می رسد؛ جریان را جویا می شود. می گویند: «همین مرغ» ـ «کدوم مرغ؟» ـ «همین ـ بیست تا!» می گوید: «این مرغ نیست، خروسه!» ـ «چی چی خروسه، هیکلش از یک فرسخی فریاد می زنه! ...بیست تا» ...«بیست و پنج تا» ـ «یعنی تو بیست و پنج شیر میدی؟!» ـ «بله که میدم» ...سرهنگ می گوید: «آقا این مال منه، میدونم خروسه، من اینو جوجه بوده بزرگش کردم!» ـ «باشه ـ با اینهمه ـ اینی که من می بینم مرغه!»
رفیق ژاندارم از پله ها پایین می آید؛ یکی از بچه ها می گوید: «بچه ها گوش کنید، ژاندارم ها که مرغ و جوجه زیاد خورده اند بهتر از همه می شناسند ـ از اکبر بپرسیم!» داد می زنند: «اکبر، این مرغه یا خروسه؟» اکبر از همان دور می گوید: «کیشش کنید ببینم!» بچه ها خروس را کیش می کنند. اکبر از همان جا که ایستاده می گوید: «این که معلومه ـ مرغه! از گشاد گشاد راه رفتنش پیدا است!» آنقدر می گویند که سرهنگ عصبانی می شود و برای این که با ارائه ی مدارک مثبته ثابت کند که خروس است و مرغ نیست سر خروس را می برد...
امروز چه خبر است؟ ـ انتخاب رئیس بند...انگاری انتخابات رئیس جمهور...و قورباغه ول کردن...بحث درباره ی امکان قاطی شدن با آذربایجانی ها و کردها (آخر اعضای فرقه ی دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان را هم اورده اند.) و باز قورباغه ول کردن...معنی ندارد، هی ادعا، ادعا، ولی هنوز همچنان مقید به عادات و رسوم بورژوایی!...پناه بر خدا، آخر من چه بگویم، چطوری بگویم؟ تو خودت می گویی عادات، خودت می گویی رسوم. یعنی این که اینها با تو زندگی کرده اند. چند وقت؟ ـ تا حالا، و حالا تو با یک تصمیم انقلابی می خواهی بگویی پوف ـ تمام شد رفت! بفرما، باز هم آزمایش کن. یادم هست، وقتی بچه ها را اعدام کردند چند روزی با خدا بنده هم اتاق شدم. روزها برایش خوراک و مشروب می آوردند ـ اجازه داشت ـ با خوراک ماست هم می آوردند ـ آن وقت ها میکی ماست بود در آن ظرف های گلی ته باریک. دوست کارگری را به اتاق آورده بودند. تا ماست را گذاشتند انگشت زد، و باز انگشت دیگر، و هر بار هم انگشتش را تا بند سوم در دهان کرد. خدابنده اعتراض کرد ـ آرام ـ که رفیق عزیز، دیگران هم هستند. رفیق تعجب کنان نگاهش کرد، انگار می گفت: «مگر کسی هم گفت که دیگران نیستند؟» خدا بنده گفت: «بله، ولی حالا که دهن زده ای خودت بخور، چون دیگران ممکن است طبیعتشان نپذیرد.» و رفیق با لحن و قیافه ای عصبانی گفت که کارگر است و عادت کرده است، و بهتر از این بلد نیست. آن وقت تو اینطور!
دو سه نفری از ما می روند و رسماً قاطی دوستان می شوند، اما پایگاهشان را در میان ما به هم نزده اند، شب ها پیش ما می خوابند و برای اینکه نشان دهند که کارگرند حتی زنبه کشی هم می کنند...و برخورد ایجاد می کنند، و بچه ها را، یعنی ما را، با پلیس در می اندازند...
ماهواره ی شوروی در هوا است و مال آمریکایی ها همچنان بر زمین...امروز در سوئد و پاریس، جامعه ی حمایت از حیوانات و دوستداران سگ علیه فرستادن «لایکا» به فضا اعتراض کردند، و شعار دادند: «سگ، دوست انسان است! سگ ها را نکشید! سگ ها را حمایت کنید!»
اخی! راست می گویند؛ واقعا جنایت است ـ راست می گویند فضا چرا؟ بفرست زندان پیش ما ـ مثل ما، دیگر نه اعتراضی خواهد بود، نه شعاری، نه راهپیمایی، نه خشمی...جنایت است! بازداشت هم معنی ندارد ـ بازداشت هم شد کار؟! این عمل انسانی نیست. آنهم عروس کم سن و سال ساخارف ـ لیزا آلکسه یوا! که بیایی و دو ساعت تمام در ایستگاه راه آهن بازداشتش کنی، و فکر نکنی که ممکن است قرار ملاقاتی داشته باشد و سر وقت نرسد! و هیچ فکر نکنی که شوهرش ممکن است نگران شود! بگیر مثل دستگاه شاه بکش! وقتی کشتی خیال مردم راحت می شود ـ دیگر نه تظاهری ، نه ملاقاتی ـ هیچ. این «بابی سند» را نگاه کن ـ آمد مثلا بمیرد! به قول شاعر قطره قطره! خوب مرد حسابی، مرگ که قطره قطره شد خرده خرده سر و صدا در اطرافش به راه می افتد، روزنامه ها می نویسند، تلویزیون گزراش می کنند، و شعرا شعر می گویند. ولی اگر یکهو بکشی اب از آب تکان نمی خورد. دیگر نه شاعری شعر می گوید، نه روزنامه ای چیزی می نویسد ـ وقت پیدا نمی کنند ـ چون قطره قطره نیست، یکضرب است، و یکضرب یک ضربت بیشتر نیست، حتی اعلام هم لازم ندارد، پدر و مادر خودشان می روند و بالاخره یک جوری جنازه را می خرند. اول ها، ای، یک خرده گیج می شوند، بعد عادت می کنند، دوستان هم قدری زل زل توی چشم های هم نگاه می کنند، بعد هم اگر حال و حوصله ای بود در خارج یکی دو سنگی به سفرات می زنند، بعد هم لبخندی می زنند...و والسلام و نامه تمام. دیگر نه حقوق بشری، نه جمعیت حمایت حیواناتی ـ هیچی!
این روزها که ماهواره ی شوروی در هوا است، ستاره ی اقبال شوروی در زمین طالع است. حسن درویش به چشم خودش گاو شوروی را دیده بود به اندازه ی یک کوه که با یک جست از رودخانه ی آستارا پریده بود. پلاکی به شاخش بوده قد یک نعل: شهر را شلوغ کرده بود؛ یک گروهان سرباز به زحمت توانست مهارش کند! درست یادش نبود نر بوده یا ماده. علیمحمد هم مرغ سوسیالیستی دیده بود ـ آن وقت هایی که در مرز بود. می گفت استخوان هایش هم قابل خوردن بود. شده بودیم فرج بیگ و شرکا...کافی بود در اتاق مطلب را ول کنی و گزک به دست ناصر و علی بدهی، و بروی ـ نیمه های شب که از هشتی بند از مطالعه باز می آمدم خسرو از زیر پتو می خندید، و ایرج غر می زد: خدا پدرت را بیامرزد، آیان هنوز از «گاو سوسیالیستی» فراغت حاصل نکرده اند! حسن معتقد بود ـ دکتر حسن را می گویم ـ که شیری که گاو سوسیالیستی می دهد با شیر گاو امپریالیستی قابل قیاس نیست ـ آمار هم می داد؛ اما این اواخر اضافه می کرد که این آماری که می دهد مربوط به گاوهای شامپیون، یعنی قهرمان است. این پارانتز را وقتی گشود که معاودین آمدند ـ همان ها که از شوروی برگشته بودند.
ضمناً تخصص ها هم شکل گرفته است: آن یک متخصص در شناخت «مصدر مرخم» است: تا می گویی «کشاکش» انگار گوشش ، به تصادف، امواج کرات دیگری را گرفته باشد می گوید: «ها! این «مصدر مرخم» است.» و در توضیح کلام می افزاید: «ترخیم، یعنی دم کندن، و «مرخم» یعنی دم کنده» و این را با قیافه و حالتی می گوید که انگار واقعا دلش می سوزد؛ و شروع می کند به بیان چگونگی کنده شدن دم حیوان ـ البته نه اینکه خدای ناکرده، زبانم لال، دعوائی در کار بوده باشد و دم مصدر محترم در این دعوا و کتک کاری کنده شده باشد ـ نه، مسائل دیگری در کار بوده...قانون تکامل داروین ـ دم ضرورت نداشته، و خودبخود در اثر بیا و برو افتاده. آن یک متخصص در تشخیص حالت فاعلی است. «حاصل مصدر» قلمرو حاص تخصص ناصر بلشویک است که به قول مفسران کشتی خورده» او نیز مردی است «پادژ» دیده و اسامی و صفات خنثی و غیر خنثی صرف کرده...انصافاً همه می خوانند و همه سخت مشغولند، عده ای از طریق مکاتبه در رشته های مختلف مهندسی تحصیل می کنند...گاه ترس برم می دارد: نکند ما هم روزی به صورت ملاقاسم درآییم. ملاقاسم همشهری من بود؛ با کشف حجاب مخالفت کرده، و طبعا به زندان رفته بود. بعد از شهریور بیست آزاد شد...قدری فارسی یاد گرفته بود، اما کردی را فراموش کرده بود، خاطراتش چیزی شبیه به خاطرات «قلیج» بود . شب پس از ورود، با شوهر خاله ام به دیدنش رفتیم...عده زیادی آمده بودند...همه مشتاق بودند ببینند این همه سال چه می کرده، و چها دیده است...اما او حرفی نداشت جز این که می گفت در زندان چیزی هست که به آن می گویند «گالی دول» و منظورش کریدور بود...!
عده ی قلیلی ـ همان دو سه نفری که رفته اند و قاطی دوستان دیگر شده اند، معتقدند که باید اعتصاب کنیم ـ چرا؟ به چه منظور؟ ـ به قول مش ممد چرا ندارد، ببم! همینطور بنشینیم که چه؟ اقلا تمرینی کرده باشیم، اظهار وجودی کرده باشیم. اعتصاب بکنیم، و بگوییم این پولی را که به خانواده ها می دهند نمی خواهیم. بعد؟ بعد، هیچی ـ دستگاه می فهمد که ما هستیم. آن وقت؟ ـ آن وقت هیچ ـ پس خانواده ها چه بکنند؟ ـ خانواده ها بالاخره یک جوری زندگی می کنند! ـ باشد، حالا یک کار دیگر می کنیم، شما حاضرید به جای این سیصد تومانی که می دهند ماهایانه صد و پنجاه تومان به من قرض بدهید که خانواده ام به گرسنگی نیفتد؟ ـ نه، من برای خودم دارم، همین قدر دارم که خودم بخورم؛ زیادی ندارم، اگر داشتم با کمال میل می دادم...بسیار حسابی است ـ بحث، و باز بحث، و قروباغه ول کردن ـ عجب جنگلی است!...
در زندان زرهی، در میان غیرنظامیان شخصی بود به نام علامیر ـ اتهامش آنطور که می گفتند ناموسی بود...چون دید به کارش رسیدگی نمی کنند اعتصاب غذا کرد: یک روز، دو روز، سه روز...کسی خبری از او نگرفت...سرانجام طاقتش طاق شد، به ساقی گفت اعتصابم را شکسته ام به من غذا بدهید. ساقی گفت: «تیمسار فرموده اسم شما را از صورت جیره بگیر قلم بزنیم»!...
در این ضمن دکتر یزدی در بهداری است. خانه ای داشته فروخته به صد هزار تومان ـ آن وقت یک دریا پول بود صدهزار تومان ـ و «بیکن انداگز1» می خورد، که سلامتش خدای ناکرده لطمه نبیند. نامه ای هم به شاهنشاه نوشته و از ایشان خواسته پدری کند و پسرش را از زندان کمونیست های خدانشناس آلمان شرقی نجات دهد ـ گویا پسرش اسناد «حزب» را از برلن شرقی دزدیده ـ از خانه ی عمه اش، که گویا زن یکی از رهبران است ـ و به برلن غربی می رفته که دستگیر شده ـ چیزی در این حدود...باری، می خورد و گاه و بیگاه از آن خنده های خرکی مشهور سر می دهد. با سرهنگ رحیمی و سرتیپ قره نی است ـ شنیدیم روزی که با یکی از آقایان در حیاط زندان ملاقت داشته اند، شخص مزبور می گوید، «آقای دکتر، خانمم از آن موهای سفید و قیافه ی روحانی شما خیلی خوشش امده بود.» و آقای دکتر می فرمایند «این که چیزی نیست، حالا کجای ما را دیده اند، چیزهای بهتر از این هم داریم!» و خنده ی خرکی...اینهم از ادب و تربیت رهبر! انصافاً در هر چیز نمونه بودند...
روزها و شب ها می نشینیم؛ می خوانیم، یا در فضا خیره می شویم: می خندیم؛ هنوز آثار خنده محو نشده در همان محیط و در میان همان مردم ناگهان اثار اندوه بر چهره آشکار می گردد و آن را دگرگون می سازد. دریا هم اینطور نیست: دریا هیچ وقت همیشه اینطور نیست: درون همه تلاطم و برون همه آرامش...دریای خاصی است، که به مرداب شبیه است، چون تلاطمش همه ناتوانی است. زندگی را به تاثرات آنی و لحظه ها مقید کرده ایم و مثل همه ی طبقات و مردم ورشکسته بر گذشته نظر داریم: حالمان این است، دورنمای آینده هم اگر تیره نباشد تار است...گاه فکر می کنم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
Bacon and eggs گوشت نمک سود خوک و تخم مرغ.
که این شانس هم ـ این شانس که تخفیف گرفتم و ماندم ـ چیزی مستعمل و دست دوم بوده ـ یک شانس دست دوم ـ کاش نمی گرفتم ، چون چه فایده که آدم الی الابد در زندان باشد و با بیبی طوطی کلنجار بورد و در حاصل مصدر و مصدر مرخم تخصص پیدا کند یا شاهد درد و ناراحتی رفیق بیمار خود باشد و فریادرسی نیابد...پس از مدت ها رفت و آمد از بند به دفتر و بازآمدن و خود خوری کردن، آیا سرو کله ی زیبای دکتر «پزشکی» پیدا بشود یا نشود (دکتر پزشکی پزشکیاری است، از زمان دکتر ارانی الی حال، و شاید اینده). اگر خودش فرصت نکند و نخواهد که از مسند ریاست به زیر آید اتاقداری را می فرستد با روپوشی که یک وقت سفید بوده و حالا قیافه ی احرام حاجیان سومالی و ساحل عاج را پیدا کرده است. همه جور آثار بر این روپوش به چشم می خورد، جز اثر انگشت اورانگوتان؛ بعید نیست آنهم باشد، اما چون ما با اثر انگشت این حیوان آنایی ندارین چنین می پنداریم. قیافه اش با آن گوشی که به گردن آویخته از هزار فحش خواهر و مادر بدتر است...
حالا دیگر زمستان و تابستان در حیاط می خوابم ـ حساس شده ام؛ بچه ها حساس شده اند؛ در اتاق نمی توانم زندگی کنم: شب ها دیروقت از هشتی می آیم، و با این که سعی می کنم سر و صدا راه نیندازم و بچه ها را ناراحت نکنم با اینهمه هر اندازه دقت هم که می کنم گاهی اوقات در آخرین لحظات کار، ناگهان چوب از زیر بغلم سر می خورد، و بچه ها از خواب می جهند، و من از خجالت مچاله می شوم. یکدست لباس پشمی کارگری ـ همه چیز سر خود ـ دارم: زیپ را می کشم و در رختخواب می روم. رضا می آید و مرا و لحاف را، همه را، با طناب به تخت می بندد: این مواقعی است که باد شدید است ـ و می رود. صبح ها می آید، و به قول بچه ها قنداقم را باز می کند. گاه پایه های تخت خوب در زمین جا گیر نمی شود، و تا رضا می رود تخت می خوابد ـ و من نه می توانم بخوابم و نه می توانم بیرون بیایم ـ طناب را در زیر تخت گره زده است ـ و نه می توانم صدا بزنم، آخر بچه ها بیدار می شوند ـ و ناچار تا صبح، با همان حالت سرازیر ـ سر بالا پا پایین، یا بالعکس ـ سر می کنم، آیا بخوابم آیا نخوابم. غذا را هوشنگ می پزد، چای را کریم دم می کند: ابر و باد و مه ـ خورشید ندارم ـ و با اینهمه نانی هم به کف نمی آورم.
در این ضمن تک و توک کسانی را از شهر می اورند. اگر کسی می آمد می خواستیم بدنایم اثری باقی مانده است یا نه...«خوب، از شهر تعریف کن» ـ «از کجاش؟» ـ «از همه جاش ـ از همه چیز ـ از همه ـ از دنیا ـ مردم در چه حالند ـ چه می گویند؟» نمی خواستیم به صراحت بپرسیم درباره ما چه می گویند، یا اینکه چیزی مانده است ـ گرمی خاکستری ـ چیزی؟ البته همین آمدن ها خود دال بر وجود خاکستری بود که هنوز گرم مانده بود...بله، مردم خوب بودند، اتومبیل فلان سیستم قیمتش فلان و بهمان بود، خانه گران شده بود، خودش باغی در فلان جا خریده بود، فلان جا کار می کرد، حقوقش بد نبود. بعد؟ ـ بعد هیچ. ده سال پیش پرونده ای داشته ـ اهانت به مقام سلطنت ـ در امجدیه «دم داره سم داره» خوانده، و حالا محکوم به سه ماه حبس شده است. و بعد ناراحت از این که ما فرقه ی دربسته ای را تشکیل داده ایم و با دیگران زیاد نمی آمیزیم و غذای گرم می خوریم ـ این که نشد مبارزه!
امروز خاله فرشته آمده بود ملاقت ـ به حج می رفت ـ کلی پیر شده بود . می گفت مادربزرگ شده است عینهو یک جوجه؛ چشمش جایی را نمی بیند، گوشش نمی شنود، ولی همچنان گریه می کند. شنیده است که من حبسم؛ وقتی شنید تخفیف گرفته ام یک بره قربانی کرد، و حالا یک گوساله گذاشته ـ سه سالی هست گذاشته، حالا دیگر گاو شده ـ که به سلامت وقتی آزاد بشوم قربانی کند. خود خاله هم درست نمی بیند. گفتم: «خاله، حالا که آمدی یک عینک بخر، چشمات درست نمی بینه.» ناراحت شد، سر تکان داد و به لحنی شماتت بار گفت: «دیگه چی! همینم مونده بود که سر پیری عینک هم بزنم!» یعنی بشوم عمو شلموی زرگر! و اه کشید: یعنی خدا به بچه ات عقل بدهد، از خودت گذشتهو بعد با قیافه ی اندوهناک سر جنباند. گفتم : «خاله چرا ناراحتی؟» گفت: «چرا ناراحت نباشم پسرم؟ برای تو ناراحت ـ اخه ادم بیاید به روی پادشاه اسلام شمشیر بکشد؟!» به حج می رفت. گفتم: «کدام پادشاه اسلام؟!» پاسبانی در فضای بین دو میله ایستاده بود. جواب نداد. گفت به حج می رود و قفل کعبه را می گیرد، تا آزاد نشوم قفل را رها نمی کند؛ نامه ای هم به شاه نوشته و از او خواهش کرده است که مرا ازاد کند. گفتم: «تو اونجا از کجا می فهمی که من ازاد شده ام تا قفل را ول کنی؟» گفتک «وی، یک جوری می فهمم!» یعنی تو دیگر کاری به این کارها نداشته باش. خدا اگر بخواهد خوابنما می شوم: خانه ی خدا است ـ شوخی، شوخی ـ با خانه ی خدا هم شوخی! پرسید: «حالا چند سال حبس بهت دادن؟» گفتم: «ابد.» خاله یکه خورد. انگار زنبور او را زده باشد . گفت: «بگو استغفرالله، بگو العیاذ بالله ـ ابد خدا است! به خاطر بچه هات هم شده دیگه از این کفرها نکن!» بفرما، اینهم فرهنگ! آن وقت آقا با این فرهنگ می خواست انقلاب کند ـ با این بوی گل و ریحان!
رفت و امد، و من همچنان بودم و او معتقد بود که قلب و نیت من نیست، و پاک نشده ام وگرنه او قفل را گرفته و نیت کرده است ـ منم که هنوز دست برنداشته ام / یواشکی گفت: «اخه اونم خیلی کثیف شده، دیگه استغفرالله خدا هم بهش کارگر نیست!» و دست چپش را به پس گوشش راند، یعنی که کارش از این حرف ها گذشته. منظورش شاه بود، که حتی جواب «عریضه» اش را هم نداده بود...
چندی بعد خبر مرگ مادربزرگ هم امد ـ بیچاره! با شنیدن خبر مرگش مغزم داغ شد؛ یک مشت خاطرات تلخ و شیرین به ذهنم هجوم اوردک «حالا باز برو مثل سگ پاسوخته تو کوچه ها ول بگرد!» این موقعی بود که از درخت افتاده بودم و او به حرف امده بود. «دست و روت هم بشور من هم بخور!» چشمم دنبال غذا دویده بود . بیچاره، با این تلخی ها و آن محبت ها! شمارش اعداد را تا ده بلد بود، به ده که می رسید باز از یک شروع می کرد یک ده و یک، یک ده و دو...و چون باز به ده می رسید می گفت دو ده ـ دو ده و یک ...بابا مبلغی پول پیشش گذاشته بود، هر وقت پول لازمش می شد مرا می فرستاد، که چند تومانی بگیرم و برایش ببرم. مادربزرگ اسکناس ها را نمی شناخت: خاکستری و سبز و سرخ را همه یکی حساب می کرد. یک وقت رسید که پول ته کشید. بابا گفت برو فلان قدر از مادربزرگت بگیر. من می دانستم که ته کشیده است، سرم توی حساب بود، ولی ناگزیر باید می رفتم ـ و رفتم؛ و برگشتم و گفتم می گوید تمام شده است ـ «تمام شده است! پانزده تومان باید مانده باشد!» خودش امد. مادربزرگ قسم و آیه خورد. بابا می دانست که او دروغ نمی گوید: «من هر چی بوده دادم به این ـ حالا دیگه دزد هم شدیم!» بابا گفت: «ببینم، تو پول را چطوری می دادی؟» و چند اسکناس جلوش گرفت . مادربزرگ گفت: «ول دیگه چی ـ مرد گنده انگاری با بچه طرفه!» و دنباله ی لچکش را به عنوان اعتراض به دندان گرفت و رو گرداند. پس از لحظه ای چند رو برگداند و گفت: «خوب، یکی، دوتا، سه تا...» و با قیافه ی معترض و زیرکانه نگاهش کرد. بابا گفت: «دیگه خاکستری و قرمز و سبز فرقی نمی کنه، آره؟ همه اش «یکی؟» مادربزرگ گفت: «لا حول ولا، پس نه، میخوای چندتا باشه ـ به حق حرف های نشنیده!» بابا از کوره در رفت و گفت: «این حرامزاده ی تخم سگ کلاه سرت گذاشته...» مادربزرگ جا خورد، و انگار متوجه شد. با اینهمه گفت: «نه، بچه را نزنی ها! نه، شاید من اشتباه کردم ـ گذاشته بودم تو ناندانی ـ شاید یکی رفته برداشته، شاید هم خودم گم کردم ـ یه وقت بچه را نزنی!» و حالا گوساله گاو شده بود و گاو پیر شده بود و او مرده بود!...
در دیوار مقابل خیره شده ام و مراحل تکامل خود و پیشرفت سن و کهولت او را از نظر می گذرانم ـ بی نظم و ترتیب، چون تصاویر آشفته ی تلویزیونی...
گاه سوال نکرده و چیزی نپرسیده پاسخ می دهد ـ مثل تاریخ؛ و اغلب هم ـ یعنی همیشه ـ پاسخ های عوضی می دهد ـ باز مثل تاریخ. اگر در پاسخ به سوالش اره یا نه خالی می گفتی ناراحت می شد؛ اگر چیزی نمی گفتی دیگر بدتر. می گفت: «میخوای بگی که دیگه محل سگم بهم نمیذاری! سگ ان پدرته، سگ تمام تیره و طایفه ته...» و تو دیگر خر بیار و باقالی بار کن!...
از تهران بازامده ام؛ حالا کم تر پیشش می روم، و اگر می روم نمی توانم زیاد بنشینم ـ چون ساقه ی قطع شده ای هستم که مدتی مانده باشد و بخواهند دوباره او را به محل خود، به تنه ی درخت مادرف پیوند بزنند ـ پیوند نمی گیرد. به هر حال می روم...حالا مدام با سوءظن نگاه می کند؛ چشمش درست نمی بیند. با تاسف نگاهش می کنم در پاسخ به نگاهم می گوید: «ای روسیاه!...اوم، برای چه می خندی! عادت بچگیت را هنوز ترک نکردی ـ شکلک در میاری...ای روسیاه!» و دنبال حرف خودش را می گیرد، و شروع می کند به نصیحت کردن: «نه دیگه...خوب نیست...حالا دیگه ماشالله بزرگی...ریش و سبیل درآوردی ـ بیا جلو ببینم...اِ، تو هم مثل بابات از این عجم ها تقلید می کنی؟ سبیل هاتو می تراشی!...نه، نتراشف خوب نیست...مردی گفته اند، زنی گفته اند...دیگه حالا ماشالله صد ماشالله مردی ـ دیگه کم کم باید زن بگیری...آره؟ یعنی من ان روز را می بینم!...فکر نمی کنم...کور شن انهایی که نمی خواهند تو را ببینند...زنیکه چشم نداره تو را ببینه ـ کورشه ایشالله ـ با ان هیکل قناصش...انگار کوزه ی بی دسته...بچه هاشم مثل خودش...ماشالله هر کی تو را ببینه حظ می کنه!...» و بعد «خراب شی دنیا...جای آهو بزغاله میشینه (آهو مادرم است؛ بزغاله نامادری) ...قربان خدا برمف برای همه ننه بود برای بچه های من زن بابا!» و بلند آه می شکد و چشمانش پر اشک می شود، در حالی که به نامادری و بچه هایش بسیار علاقه مند است...و انها ننه ای می گویند و صد ننه از دهانشان می ریزد...
بابا می گوید چند روز دیگر ستوان 2 می شوم، مادربزرگ دعا می کند که به زودی ستوان 3 بشوم، به توفیق خدا، تا هر که چشم ندارد ببیند کور شود...
تصویر عوض می شود. باز بچه ام، و او را می بینم ـ با تمام خشونت ها و محبت هایش. من نیز اکنون وسایلی برای تاثیر بر او یافته ام ـ از خودش می گیرم به خودش می زنم. روز به روز تجربه ی بیشترپیدا می کنم. معتقد است که هرکس شب هنگام خود را در اینه نگاه کند در غربت می میرد، و من برای این که او را ناراحت کنم شب ها، هر چند گاه، اینه را برمی دارم، و نگاه می کنم...
با سیمای مادربزرگ پدربزرگ می اید ـ با آن چهره ی پر از صفا و آن چشمان پر از گرمی و محبت...تا پدربزرگ از سر پیچ پیدایش می شد از همبازی ها جدا می شدم، می دویدم و جلوش می ایستادم، و سرم را که داغ و عرق کرده پیش می بردم، و او دستی به سرم می کشید. نمی دانم چه احساس می کردم. هر چه بود، لمس دستش را دوست می داشتم؛ با لمس دستش گرمی و ارامشی عجیب به وجودم راه می یافت و ناگهان قطرات عرق را بر پشت لبم احساس می کردم...
با پدربزرگ و لبخندش حاجی فیضه آمد...دایی مادربزرگ بود. پشم های سفید سینه اش طوری به هم پیچیده بود که اگر امروز بود می گفتی آنها را فر زده است. سینه اش همیشه باز بود...نشسته بود، پشت به دیوار داده و چشم ها را بسته بود و آفتاب می گرفت. نمی دانم...شاید هم به قول مادربزرگ شیطان تو جلدم رفت. تیر و کمان را بالا آوردم، یک چشمم را بستم، نشان کردم، و «ماشه» را کشیدم...«شتراق!» ـ عدل خورد وسط سینه اش: پیرمرد انگار عقرب او را زده باشد یک متر از جا پرید، و گفت: «وی ی ی!» و انگار پشم های سینه اش آتش گرفته باشد شروع کرد به مالیدن انها و خاموش کردن آتش...و من در رفتم. وقتی به خانه رفتم، دم بخاری نشسته بود!...نشسته بود و چای می خورد...پدربزرگ همین که مرا دید زیرلبکی خندید، و شروع کرد به خاراندن بنا گوشش...مادربزرگ هم از لجش خندید...در رفتم: «بخند، بالاخره با این خنده هات این بچه را می فرستی بالای دار! بخند...اه، اگر نفرستادی! اگه یکی را کور نکرد!...»
آه، این هم خالو شرف...مادربزرگ تمام صفات خوب دیگران را به حساب اندوخته ی او گذاشته بود و سجایایی از خردمندان و قدیسان به وام گرفته بود و به یاری همه ی اینها با احساس خواهرانه اش برادری از او پرداخته بود که تالی و ثانی نداشت ـ بیشتر به لج پدربزرگ، که زیرلبکی لبخند تمسخرآمیز می زد، و من، که غوره نشده ادای مویز درمی آوردم، و با پدربزرگ همدلی نشان می دادم...
این هم خاله رابعه...زنیکه برای سر و گوش دادن آمده است! حالا دیگچه را بهانه کرده، که می خواهد برای صالحش گوشت بپزد!...هه! گوشت! به حق حرف های نشنیده...خانه ی خرس و بادیه ی مس!...
در یک مورد انگار توافق ذهنی بین ما دوتا ـ مادربزرگ و من ـ موجود بود: نمی دانم چه طور بود، ولی مادربزرگ، برخلاف پدربزرگ ـ که مواقعی که از خدا حرف می زد ترس را با تمام وجود احساس و حتی القاء می کرد ـ همیشه در پایی از دلش خدا را مهربان تر از نمایندگانش می دانست. شاید، العیاذ بالله به این علت که مقداری از حالات و احساسات خود را بر «او» تطبیق می کرد: خشونت ظاهر و رفات باطن...من هم به پیروی از حسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم، چنین بودم ـ «می دانستم»...با واسطه ی یک قیاس کودکانه. یادم هست روزی گماشته ی سابق سلطان تقی خان، ما بچه ها را که دم در «مکتب» بازی می کردیم با خشونت از دم می راند. یکی از بچه ها لجش گرفت، و به گماشته دهن کجی کرد؛ گماشته دنبالش کرد...ما بچه ها گماشته را هو کردیم، و دوستمان که از عمل ما شیرک شده بوده برگشت و با صدای بلند به سلطان تقی خان فحش داد. گماشته پرید و او را به باد مشت و لگد گرفت. سلطان تقی خان از مکتب درآمد، به گماشته توپید که «حیوان، بچه ی مردم را چرا می زنی؟» گماشته ماوقع را برایش تعریف کرد. ما همه انتظار داشتیم سلطان تقی خان دنیا را زیر و رو کند ـ و اماده فرار بودیم. اما او بر خلاف انتظار ما شوشکه ای نیاورد تا بکشد و بدن رحیم را سوراخ سوراخ کند. در منتهای تعجب ما خندید، و گفت: «ای شیطان! این دفعه هیچ، دفعه ی دیگر از این حرف های بد زدی خودم گوشاتو می کشم!» و به گماشته رو ترش کرد...برای مادربزرگ و من هم خدا همین طور است ـ از «گرگ زا» معلوم بود. گرگ زا وقتی بود که در عین حال که هوا افتابی بود باران هم می آمد ـ آخر گرگ داشت می زایید. مادربزرگ می گفت چون گرگ می زاید باران می بارد ـ آخر درنده است ـ اما چون بچه اش ریزه است خدا ـ قربانش بروم ـ برای این که بچه طوریش نشود به آفتاب می گوید گرمش کند...آخر هنوز بچه است، گناه دارد...!
چشم دیدن ترک ها را نداشت ـ ترک در نظرش مجسمه ی بدی و شرارت بود...از مصطفی کمال گرفته تا امیر لشکر غرب، و حتی ان کارگر بینوا. می آمدند، دوغ می خواستند؛ می داد، ولی من که با حالات و حرکاتش آنشا بودم می دانستم که دستش با دلش یکی نیست. حالا اگر «اجباری» بود، دورش می گشت ـ حتی با خواهش و تمنا او را می نشاند، و چای برایش دم می کرد. اما وقتی همین علی عجم، که همسایه ی ما بود، و تک و تنها زندگی می کرد، بیمار شد او را آورد و در ایوان خانه خواباند: بالای سرش می نشست، بادش می زد، و گریه می کرد ـ می گفت در حال تب مادرش را صدا زده...بمیرم برای مادرش! ...علی عجم بچه نبود ـ یک مرد چهل پنجاه ساله بود...و علی عجم می آمد پیشش می نشست، دردل می کرد، و از او مثل یک مادر راهنمایی می خواست.
«...بابات گله می کرد، می گفت به حرف هاش گوش نمی کنی. به حرف هاش گوش کن...او هر چی باشه، دو تا پیرهن از بیشتر پاره کرده...اونم غیر از تو کسی نداره...پدره، دلش می سوزه...این جور چیزها را گوش کن. ولی اگه گفت باهاش بشینی عرق بخوری، مبادا مبادا ـ شرم را حلال نمی کنم!...تو با آن اخلاق هاش کاری نداشته باش ـ همه را خدا یک جور نیافریده...ایشالله خدا به او هم رحم می کنه...مرد خوش قلبی است، مثل دیگران مردم آزار نیست...به زن و دختر رعیت به چشم ناپاک نگاه نمیکنه ـ خدا به خاطر همین هم باشه بهش رحم می کنه...ولی اونم راست میگه، این «توته1» شدنت خوب نیست ـ خدایی گفتند ـ پیغمبری گفتند، شیخ و مشایخی گفتند ـ تو حالا بچه ای...یک روزی بالاخره خودت می فهمی ـ ایشالله خدا بهنت رحم می کنه...ولی تو هم نباید پاتو زیادی از گلیم خودت دراز کنی. یه وثت دیدی ـ زبانم لال ـ صبر خدا هم تمام شد...دیگه، استغفرالله به خدا که نمی تونی مثل من پیرزن کلک بزنی!...»
چه سیر قهقهرائی زیبایی! تصویر خودم و مادربزرگ را بر صفحه ی سفید دیوار می بینم. بر دامنش نشسته ام ـ هر دو دست را به دور کمرم حلقه کرده است و با «جوجو» حرف می زند. تا گنجشک از روی درخت به لبه ی سکو یا پیشامدگی بام خانه ی روبرو می آید برق شادی در چشمانش می دودـ به خاطر دل م، و شانه ام را می گیرد و با انگشت جوجو را نشان می دهد و با علاقه ای عجیب می گوید، «جوجو! اوناهاش، جوجو! جوجو بیا ـ بیا پیش بچه ام ...بگو جوجو بیا...!» و من با انگشتم اشاره می کنم و می گویم: «جوجو!» و او می گوید: «اره قربونش برم، جوجو! جوجو، بیا ـ بیا پیش بچه ام ـ بیا...» جوجو می پرد ولی مادربزرگ ناراحت نمی شود؛ و به من می گوید: «جوجو، رفت!» و طوری می گوید «رفت» که انگار دیگر هرگز برنخواهد گشت. و به من می گوید: «کوش جوجو!» و من باز با انگشت اشاره می کنم و می گویم «جوجو» و مادربزرگ مرا به خود می فشارد و میگوید: «اخ جوجو، چرا از پیش پسرم رفتی؟ ـ برمی گردی، اره؟ ...» و خودش از
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
1.توده
طرف جوجو جواب می دهد: «آره، مادربزرگ، برمی گردم...» و به من می گوید: «غصه نخور پسرم، برمی گرده، جوجو!» طوری که انگار جوجو به او قول صد در صد داده است. «اره، نمیذاره دل پسرم بشکنه...وای قربون آن دل کوچکت برم که قد یک گنجشکه!...»
نابخود لبخندی تلخ بر لبانم نقش می بندد: «ای ریدم به ان تصدیقی که گرفتی!» ای صدبار، ای هزار بار...آخر همین تصدیق ها است که زندگی را به آدم تلخ می کنند؛ همین تصدیق ها است که تسلایی برای آدم باقی نمی گذارند. کاش حالا هم همانطور بود، که تا وقتی زمین می خوردم و گریه سر می دادم «نمک ها می ریخت»...«اخ، نمک ها را ریختی!» یا که لنگه کفش را برمی داشتی و سوسک خیالی را به گناه انداختن من به زیر ضربه می گرفتی...«اک پدرسگ، بچه مو انداختی!» یا با پا می کوبیدی روی فرش، و حالا نزن کی نزن! و درد من در لحظه برطرف می شد. یا جای درد را می مالیدی...و اگر این هم فایده نمی کرد می بوسیدی. «بیا قربون بچه ام برم، بیا خودم جاشو ببوسم خوب بشه!» و همین که دستت یا دهنت به جای درد می رسید اثری از آثار آن نمی ماند. من نمی دانم این خاصیت در دست و دهان تو بود یا از ایمان من...کاش حالا هم همانطور بود. این منطق بی ضعور این تسلا را هم از ما گرفت...حالا سهل است با بوسیدن، یا لیسیدن هم درد ساکت نمی شود...حالا تنها راه چاره بریدن عضو دردمند است...وانگهی، روح را که نمی شود مالید، یا بوسید...هر چند چرا...اگر این تصدیق های لعنتی بگذارند...ای ریدم به ان تصدیقی که گرفتم...!
در خیال، بوی خانه را می شنوم: سابق بر این همه در یک ظرف غذا می خوردیم...راست است، گاه دست ها کثیف بود، اما هر چه بود به هر حال به هم می خوردند و احساس نزدیکی زیاد بود. حالا فرنگی شده ایم، پشت میز می نشینیم...به دور هم، دور از هم...حالا اگر پای بچه ها بهم بخور انا صداشان در می آید: «بابا، مریم پامو لگد میکنه!» ـ «درست بشین دختر، پای بچه را لگد نکن!...» حالا بچه حق ندارد با دوست هاش دوست باشد...دوست باشد! با کی؟ با پسر قصاب؟ با پسر نانوا...که هرویینی بشود؟!...پناه بر خدا آن وقت جاروب جاروب بود، ان وقت از این «فاطمه توشیبا» و «سکینه زیمنس» ها نبود؛ جاروب که می کردند خاک بلند می شد و به دماغت می خورد ت آدم از همان بچگی با بوی خاک خانه اشنا می شد ـ بوی خاک خانه را تشخیص می داد...
در کودکی هر چقدر هم دور که نگاه می کردم ابدیت بود، بی کرانگی بود...اکنون سال های عمر را می شمارم ـ من هم نشمارم موی سفید سر و صورتم این کار را می کند. «اینها گچی هستند که با واسطه ی آن معمار حد و موقع بنا را مشخص می کند»...
در گچ دیوار مقابل خیره شده ام...همه جا سفید است ـ جز سفیدی بی حالت، و احساس دیوار چیز دیگری نیست...دیوار. دفتر زندگی را از نو باید نوشت...و دیوار را باید برداشت...هیهات، کو حوصله، کو نیرو!...
اکنون هفت سال و اندی است با هم زندگی می کنیم. عادات و اطوار مشرتک پیدا کرده ایم؛ به چم و خم و زیر و بم حرکات یکدیگر واردیم، و گاه افکار یکدیگر را می خوانیم. کمتر با یکدیگر حرف می زنیم؛ اگر نمی خوانیم در فکریم، اگر غرقه در افکاریم اعمال دیگران را می خوانیم. بگذریم از بعضی از ضعف ها و خطاها، بچه ها براستی خوب و مهربان هستند، براستی انسان هستند، حتی در ان محیط که بی گذشتی و دوری از انسانیت از اختصاصات آن است: آن قربان نژاد، آن سیوری، آن ملجائی (همان حسن خودمان) ، آن بانی سعید و قانون...آن اسماعیل ها، آن دکتر صابر...همه...همه خوب اند. قربان نژاد همه فن حریف است: باغچه را بیل می زنند، خوب بیل می زند؛ آب حوض را می کشند، خوب می کشد؛ بند را می روبند، خوب می روبد، برای بیماران غذا می پزد، سالخوردگان را می شوید ـ غلام هم همینطور: با آن شکم گنده اش مدام در رفت و آمد است؛ همه با او کار دارند، همه به او دستور می دهند: از نظامی و حزبی و معاود: آقا غلام سیگار، آقا غلام ماست، آقا غلام گوشت، اقا غلام لحاف ـ و غلام است که می گوید: چشم، باش اوسته، گوز اوسته (به روی سر، به روی چشم!) در میان بچه هایی هم که ازاد شده اند انسان های درخشانی بودند: دکتر ملکی، دکتر شیوا، دکتر درهمی، نژند، مهاجرانی، نصراللهی، دکتر دهشیری، دکتر نیک اعتقاد، صدیق یحیوی، کشاورز، آشنایی، دکتر وفایی...و ده ها انسان شرافتمند دیگر. آرزو به دل بچه های سلول مانده بود که دکتر ملکی الا یک روز غذای گرم بخورد. ولی مگر می گذاشتند؟ تا غذا را می اورند بهرامقلی آق دلش درد می گرفت، سرهنگ طرف چپ سینه اش تیر می کشید ـ و او ناگزیر می رفت. صد بار رفته بود و دست از پا درازتر برگشته بود سر غذای سرد. می گفتیم دکتر تو که می دانی خبری نیست و بیخود از سر ناهار بلندت می کنند، نرو، نیم ساعت بعد برو. می گفت نه، باید بروم، ممکن است این دفعه خدای نکرده خبری باشد...
نمی دانم اینها را در سلسه مراتب تحول اجتماع در کجا جای می دهند؟ سربازی تا از سنگر بلند می شود تیر می خورد و می افتد، سربازی در نیم راه هدف از پا در می اید، و سربازی به هدف می رسد. شما اگر بخواهید نمره بدهید نمره ی بیست را به کدامیک می دهید؟ و بعد، سربازی است که سرباز بوده است و تمام گردش کار و مسیر زندگیش نشان می داه که اگر روزی درگیری پیش اید خوش خواهد درخشید. سپس همین سرباز بر اثر خیانت یا حماقت فرماندهانی که بی پوشش و تامین کافی او و همقطاران او را از منطقه ی دشمن عبور داده اند دست بسته به دست دشمن می افتاد، اسیر می شود. به این سرباز چه نمره ای می دهید؟
راستی اگر بخواهی نمره بدهی به مرشدهای قهوه خانه چه نمره ای می دهی؟...چطور؟...نمی توانی؟ ـ البته که نمی توانم؛ تو کی هستی که نمره می دهی؟ تو حزبی؟ پشتیابن حزبی؟ حزبی هستی؟ قیدم یا جدید؟ هوادار؟...آهن سرد می کوبی. او نمره اش را گرفته است، آن که باید بدهد بیستش را داده است ـ تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی ـ تو همین می توانی که گوش کنی، اما به ظرط اینکه لاله ی گوشت تکان خورد، و ارزومند نفله شدن باشی.
راستی هم که راست گفته اند سگ به سنی می رسد که هر «وق» بی موردی را حذف می کند، تو برعکس به جایی رسیده ای که جز وق زدن بیخود فکر و ذکری نداری...
من گاه که در خود فرو می روم ذهناً در افق رویا خیره می شومک انگار لکه ای را که از دور سیاهی می زند بر راهی غبارآلود می بینم: سواری است، سواری جوان که مستانه اسب می تازد. به کجا؟ ـ به سر منزل مقصود، که دیاری خوش است، فارغ از درد، و دور از بیماری، با مردمی شاد و مرفه...سوار بر سنگلاخ اسب می تازد، همچنان غرقه در رویا، بی توجه به پست و بلند راه، در دوربین خاطرم او را می بینم، سرافراخته، با نگاهی که به دور دست دوخته شدهف بی توجه به زیر پای خویش ـ گویی نه بر زمین که بر هوا راه می رود. اسب هم مست است ـ جونا است...سپس، ناگهان لکه درهم می رود، مچاله می شود...اسب و سوارند که غلتیده اند. اینکه لکه کوچکتر است: سوار است بی مرکب، که خسته و نالان نه با سر افراخته که با سر شکسته و تن کوفته تقلاکنان به پیش می آید: بی هیچ توشه و هیچ کوله باری، با پای تاول زده و موزه ی پاره و سیمای به پیری گراییده ـ ان سوار منم، این پیاده منم: اینهمه دست خالی، اینهمه فرسوده! این حرف درستی است؟ یعنی این سوار حتی گردی هم از راه نینگیخت؟
یک سالی پس از آزادی از زندان بود. ضمن سفری، در میان راه در دهی، در خانه ی دوستی فورد آمدم. جاده می کشیدند. دوستم داستان غریبی تعریف کرد: جاده می کشیدند، بولدوزر تپه ای را شکافته بود. تیغه ی بولدزور رگه ای از تپه را بریده بود و بیست سی کله آدم را از دل خاک بیرون کشیده بود که بر فرق هر یک گلمیخ درشتی بود که نوک آن از زیر فک خارج شده بود. دوستم یکی از این کله ها را به یادگار نگه داشته بود. وحشتناک بود: گلمیخی بود به درشتی میخ طویله، و از ان بلندتر: خانی، حاکمی، غصب کرده و جمعی را سیاست کرده بود تا همگان بدانند که تجاوز از حدود مقرر نه جایز است و نه میسر! خیلی وقت گرفته بود تا به اینجا رسیده بودیم. تاکنون زمین های زیادی را از اقیانوس جهل و زور بازپس گرفته ایم، و کار به جایی رسیده است که دیگر هیچ خانی، حتی خان بزرگ، جرات ندارد سی من چشم از جلاد طلب کند یا گلمیخ بر فرق متمردان بکوبد. راست است، زبان و شکل زور تغییر کرده است، اما همین تغییر نشان ناتوانی زور است: در این عصر به این هیات تظاهر می کند، در آن عصر به آن هیات. تا لو می رود نقاب عوض می کند، یا در می رود تا باز نقاب دیگر ظهور کند. به قول یکی از نویسندگان چون در هر عصری تحت نام تازه و با هیاتی نو ظاهر می شود باید حقایق ساده را به دفاع از انسانیت با الفاظ و جملات گوناگون تکرار کرد و نباید بیمناک بود از این که این افکار را در برابر زور و الات و ادوات زور قرار داد...یعنی بر عهده گرفتن نقش «آب روشن کنک» هر گاه اب چشمه به علتی گل آلود می شود این سوسک انگار اگر تعلل کند سخت مورد بازخواست واقع خواهد شد با جدیت سدت به کار می شود و با دست و پا زدن، آب را صاف می کند....انسان دوستان «اب روشن کنک» های چشمه های تاریخ اند، و توقع نمره و امتیاز ندارند...یکی از خوش شانسی های احزاب همین است...
اذرماه یا اسفند ماه است. دوستی در بیرون برای آزادی من اقدام می کند. حالا کوشش ها بیشتر انفرادی است ـ همیشه انفرادی بود، گاه با پوشش جمعی و گروهی. می گوید دنبال کار هستم که از قلم نیفتی . حالا که آزموده رفته فرصت غنیمت است: الموتی امده بود و ازموده را به لفظ برادر آیشمن ستوده بود و آزموده رفته بود ـ فرصت واقعا غنیمت بود. گفتند اگر پیش از ملاقت غذا فرستادیم مرخصی حتمی است. هیاتی هم آمد و با ما ملاقات کرد ـ با مقادیری دلجویی، و ترغیب به استظهار به الطاف همایونی...
غذا را می آورند؛ از ترس مسخره بازی بچه ها غذا را به بند کردها می فرستم ـ قبلا به بچه ها گفته ام اگر مقدروشان هست اقدام کنند، چون آنطور که به من گفته اند در نظر دارند عده ای را مرخص کنند. عده ای نعل وارو می زنند ت یعنی که خبر ندارند ـ شاید هم مثل من از طعن و تمسخر بچه ها واهمه دارند، عده ای هم باور نمی کنند، از بس دروغ شنیده اند.
صبح دوشنبه است: به حمام رفته ایم که در حقیقت فاضلابی است: لوله ها کشش ندارند و آب پس از چندی تا بالای زانو می آید. بچه ها اسمش را گذاشته اند «فاضلاب اجمالی» به یاد وزیر خارجه ی رژیم سلطنتی عراق. این همان جایی است که قلیچ دستش را زیر چانه می زند و با پیراهن و زیرشلوار در میان فاضلاب دراز می کشد و آواز می خواند و صفا می کند؛ و مثل این که زیاد هم پرت نیست: یک دقیقه آب جوش سد درجه، یک دقیقه اب سرد صفر درجه ـ و بعد بخار، و بعد یکهو آب سردـ مش اصغر حمامی پول می خواهد ـ پول که می دهیم...زیادتر می خواهد، هزینه ی زندگی سنگین شده است و برای اینکه بدهیم ما را این شکلی می رقساند.
از حمام باز می اییم. من از ترس تمسخر بچه ها به بند کردها می روم و می نشینم به تخته زدن. دندان های نو مام1 عمر را بر ظاقچه می بینم...دنادن عاریه اش شکسته بود ـ در زندان دندان درست کرده است...این هم داستانی دارد: روزی به بند ما آمد و خواهش کرد به «دوک تر2» بگویم دندان برایش درست کند... «دوک تر» کی منش بود، که در زندان دندانسازی اموخته بود، و شبانه روز مشغول بود ـ دندان می ساخت دستی سی چهل تومان. «دوک تر» دندان عاریه ی خودش را معاینه کرد، و از تعجب وا رفت: دندان از وسط شکسته بود...از کی؟ ـ از دو سال پیش!
دندان شکسته و از هم جدا شده بود، و اما مام عمر آمده بود در انتهای هر یک از دو بدنه ی شکسته با درفش دو سوراخ تعبیه کرده و نخ قند از این سوراخ ها گذرانده بود و دو تکه را محکم به هم گره زده بود!...راحت است؟ ـ خیلی!
«دوک تر» دندان را ساخت، اما مام عمر آن را در دستمالی پیچیده و بر تاقچه ی تخته ای جا داده است ـ برای خانه!...مام عمر همان عمر پاشا است که یکچند در سردشت با حکومت رضاشاه جنگید...
مام رستم روزنامه ی دیشب را دست گرفته است، و زیر لب با غیظی بد و بیراه می گوئید و مادر «زیباترین کودک» را به تصور این که «ولیعهد» است می جنباند...چشمش نمی بیند، سواد هم نداردـ اما یقین دارد که ولیعهد است، و او را «خولیله» صدا می کند ـ که من نمی دانم چیست ـ هم ولایتی ها نمی دانند ـ هر چه هست به هر حال چیز جالبی نمی تواند باشد؛ و او از کسی هم نمی پذیرد که این «زیباترین کودک» است و «خولیله» نیست...«خیر، آقا، به سرت قسم، خولیله است...خولیله است!» این در پاسخ به اظهار من است...
محمدامین چپ چپ به ملاعبدالرحمن نگاه می کند: دیشب خواسته بوده او را در خواب
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
1.عمو 2. دکتر.
خفه کند. محمدامین آشفته است، ذهنش مختل شده است، پتو را سرش می کشد و می گوید به رادیو مسکو گوش می کند ـ در این آشفتگی سخت کمونیست شده است. موضوع مورد منازعه را جویا می شوم، می گوید: ملا نماز که می خواند چون به آخر سوره ی الحمد می رسد دوباره امین می گوید، که آخریش زن او است.1می گویم «کاک محمدامین، تو بیخود ناراحت می شوی، ماموستا مرد خوبی است، به شما ارادت دارد.» می گوید: «نه، اقا، اینطوری نبین، زیر هر موی ریشش یک شیطان خوابیده...» و ریش ملاعبدالرحمن بیشه ای است...ملاعبدالرحمن می گوید: «والله، بالله، تالله، به پیر به پیغمبر...» محمد امین که از طریق رادیو کمونیست شده می گوید: «نگو، نگو ـ من باور ندارم!» ملاعبدالرحمن می گوید: «به مارکس، به انگلس، به لنین، به استالین...» محمدامین می گوید: «تو باور نداری...» همه می خندیم و او پتو را سر می کشد...
آری نشسته ام به تخته زدن...آخر حالا دیگر رضا هم متلک می گوید که «خبر تو هم شده است خبر زیر هشتی» راست هم می گوید اگر قرار بود مرخص بکنند امروز باید مرخص می کردند....نشسته ام سخته می زنم، که یکی از بچه ها می رسد و می گوید که نام عده ای از اقایان را خوانده اند ـ عده ای مرخص شده اند؛ مثل این که اسم شما هم بود.
دلم به تاپ تا= می افتد، اما به روی خود نمی آورم. در این ضمن « صمد» رئیس بند ما، که دارد به دفتر می رود، از جلو سلول رد می شود: بچه ها می دوند و از او جویا می شوند. صمد با خوشحالی می گوید: «ابراهیم، مثل این که اسم تو هم بود ـ یک دقیقه صبر کن!» اسم خودش در لیست نیست. از افسر زندان که از بند ما برمی گردد می پرسد؛ افسر صورتش را درمی آورد...اسم من هم هست.
می روم وسایلم را جمع کنم ـ فردا مرخص می شوم...می خوابم ـ همه اش خیال ـ چه خواهم کرد، چگونه زندگی خواهم کرد، با چه؟ همه ی مسئولیت های ساقط شده ناگهان هجوم آور می شوند...بعد از شکست، خوابیدن در میان افراد خانواده چه احساسی به آدم می دهد؟ ـ نمی دانم. لابد عکس احساس سربازی که پس از پیروزی به خانه آمده است. چه جوری است؟ ـ نمی دانم، چون مزه ی پیروزی را هرگز نچشیده ام، هرگز مدال ها و نشان های پیروزی را در پای زن و فرزند نریخته ام ـ اما احساس می کنم که حزب یا هیچ کس نمی تواند زخم های کهنه ی مرا التیام دهد، یا مرا از دوستان گذشته و در گذشته جدا کند ـ در حالی که مدام از خود می پرسم، این همه
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ
1.آمنه:در کردی، آمین.
رنج برای چه؟ در ازاء چه جنایتی؟ و بعد کجای این زندگی بود؟ کودکی انطور، با تر و لرز، ترس از مادربزرگ، از شانه بسر، از عزیز فراش، از اقای محمودی، از مدیر، از بازرس، از پاسبان؛ بعد هم ترس از حزب، از انتقاد، از رکن 2، بعد دادگاه و رای اعدام...بعد هم سازمان امنیت، بیکاری، و بعد دروغ و اتهام، و خیلی چیزهای دیگر ـ کجای این زندگی است؟ حالا هم باید یا زخم های کهنه زندگی کنم و زخم های تازه را تیمار دارم: دوستان جدید هم جدیدند، همدیگر را نمی فهمیم: آنچه من می گویم برای آنها خنده دار است، آنچه آنها می گویند من نمی فهمم ـ من از نبز سردرنمی آورم آنها پیغمبرهای مرا و مش ممد مرا ادراک نمی کردندـ چه بگویم، مانده ام معطل...
می گویند «در طبیعت آزمون نهایی استعداد زیستن است و بر جای ماندن، و روال تاریخ اساسً بر انتخاب طبیعی افراد و گروه های اصلح در تنازعی است که در آن نیکی طرف التفات نیست.» به قول گوینده ی همین سخنان می توان مثل مانویان یا مسیحیان تصور کرد که سرانجام پیروزی با روح خیر است، لیکن چنین سرانجامی نه ضمین می شود نه به عمر ما کفاف می دهد ـ و تا این لحظه که در خدمت شما هستم چنین چیزی رخ نداده است1...
تعلیم و تربیت بسط پیدا کرده است. اما قدرت باروری مردم ساده لوح، هونش جامعه را دائماً پایین می آورد. نمی دانم کدام فیلسوف شکاک بود که گفت: «جهل را فقط به این دلیل که از همه چیز فراوان تر است بر مسند منشانید.» همه ی مردم را نمی توان برای همیشه گول زد، اما انقدر از انها را می توان گول زد که بتوان در کشوری پهناور بر مسند حکومت نشست...به یاری علم باید شتافت.
حزب تمام شده، اما زن و بچه ها و بابا مانده اند ـ مثل ترکیب خاک و آب: خاک است، اب می ریزی، گل می شود؛ باد و آفتاب می خورد، خاک خشک می شود، آب بخار می شود، اما ذرات خاک همچنان به هم چسبیده اند...تنها کسانی که انتظارمان را می کشند افراد خانواده اند...
پایان
مهر ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت
ان روز ملاقات است؛ بنا است به خانواده ها بگوییم ـ و من به سهم خودم می گویم و به زنم می گویم که مادرش را حتما بفرستد با برادر مهندس فلان، به هر کجا که او رفت برود...بعد از ملاقات، به خلاف معمول که وقت تامل و تنها راه رفتن است، ته راهرو شلوغ است و بحث و پچ پچ...اهمیت نمی دهم. کریم می آید ـ کریم تخفیفش را گرفته و خیالش تا حدی راحت است ـ حدش مشخص است. می گوید ابراهیم، مثل این که دارند کارهایی می کنند، مثل این که می خواهند اطلاعات بدهند، مواظب باش کلاه سرت نرود.
کلاه سرم نورد!
می گویم: «کی ها؟»
می گوید: «بچه ها.»
می گویم: «آخر قرار بود خانواده ها دستجمعی اقدام کنند.»
می گوید: « من گفتم ـ من اینطور فهمیدم؛ بقیه اش با خودت ـ مواظب باش این دفعه کلاه سرت نرود.»
می گویم: «من که چیزی ندارم بدهم ـ چه اطلاعاتی دارم که بدهم ـ این درست است که مثل بعضی ها بروم و اسم فلان قاچاقچی را بدهم و بگویم که با ما همکاری می کرده است؟ این که آبروریزی است ـ من چیزی ندارم ـ تو که خودت می دانی!»
می گوید: «در هر صورت آنطور که من می فهمم دارند کارهایی می کنند ـ بقیه اش با خودت.»
در این ضمن یکی از بچه ها می آید و در کنارم می نشیند و با قیافه ای غمزده می گوید:
«ابراهیم، تو هم مثل من کسی را نداری برایت کاری بکند؟»
«نه ـ چه کسی را داشته باشم.»
«من هم مثل تو، من هم کسی را ندارم.»
و مظلوم وار، آه می کشد؛ در حالی که در ملاقات کنار هم بودیم و او از زنش می پرسید که پیش بهزادی رفته بهزادی چه گفته است، یا فلانی را پیش فلانی فرستاده چه جواب داده است. و برای اینکه من نشنوم نشست، و به زنش گفت بنشیند، پای میله ها. عجب دنیایی است ـ تازه آمده بودیم خوشبین بشویم!
باری، معلوم شد که چون دیده اند رفتن خانواده ها و اقدام دسته جمعی دردی را دوا نمی کند، بهتر است هر کس به طور خصوصی و شخصی اقدام کند...دستگاه از اقدام دسته جمعی ناراحت است. شب هم که جریان را مطرح کردم همین جواب را شنیدم: خصوصی و شخصی بهتر و موثرتر است...مبارک است!
صبح شنبه هنوز از خواب برنخواسته ایم که پاسبانی در اتاق را می گشاید و نام دو تا از بچه ها را می خواد. کجا؟ ـ دادگاه!
یکی از دو نفر سرش را از زیر پتو در می آورد و خطاب به پاسبان می گوید: «دادگاه برای چه؟» پاسبان با لحنی طعنه آمیز می گوید: «خودت بهتر می دانی!» و من ساده لوح لحن سخنش را توهین آمیز تلقی می کنم، و از زیر پتو خودخوری می کنم.
دو نفری که رفته اند حوالی ظهر برمی گردند. معلوم می شود اشتباهی در هویتشان بروز کرده و دادرسی ارتش چون نخواسته بایگانیش ناقص باشد خواسته است مطمئن شود آیا این آقا حسن زاده ی یزدی است یا مثلا حسن زاده ی خالی و بی زائده و آن آقا احمد کاشانی فرد است یا احمد فرد کاشی. بسیار بقاعده.!
فردا هم باز دو نفر را خواستند ـ ظاهرا این اشتباه در هویت همه پیش امده بود. دو نفری که دیروز رفته بودند کم کم بیقراری نشان دادند و تک و توک بچه ها را گیر آوردند و شروع کردند به توضیح دادن: فکر کرده بودند فقط خودشان هستند که مرخص می شوند ـ بنابراین چرا دیگران را ناراحت کنند، اما حالا که می دیدند دیگران هم هستند خود را ناگزیر ـ نه، موظف ـ به توضیح دادن به «رفقا» می دیدند. باری؛ معلوم شد گفته بودند که آزاد می شوند و بگویند برایشان لباس بیاورند...سی و چند نفر بودند. یکی از این رفقا همان رفیقی بود که در آن جلسه ی کذائی اتهام جاسوسی به من زده بود. شب بعد از دیدار از دادرسی ارتش آمد، پیشم نشست. گفت خود را مکلف می داند که گماشته ی بچه های من باشد و به این نیت بیرون می رود که مثل یک خدمتکار به بچه های من خدمت کند. خیلی تشکر کردم و اظهار خوشحالی، و این که این چه فرمایشی است، تو عموی بچه های من هستی، و جز این انتظار ندارم...در عین حال که خودخواهی حقیرم ارضا شده بود...چه حقیر! این دوست دوست خوبی بود، دوست خوبی است و من در زندگی بعد از زندان دورادور ناظر بزرگواری هایش بوده ام ...اما خودخواهی من حقیر بود...و زندان «حقیر پرور است» ...و تازه من خودم را نمی دیدم...
شب، بچه ها شروع کردند به آدرس دادن و آدرس گرفتن که پسین فردا کجا همدیگر را ببینند:
در فلان کافه، در فلان رستوران...در اتاق، جز خسرو همان پور و دکتر دفتری و غلام نظری و یکی دوتای دیگر و من همه مرخص می شدند. «تجریش، کافه ی فلان را که می دانی، همان، نرسیده به میدان...خیابان پهلوی ـ بالاتر از آبشار ـ؟» وای، چه زننده بود، نه رعایتی، نه ادبی؛ آخر در یک اتاق بیست و پنج شش نفری جز این چندنفر همه مرخص می شدند ـ و آن وقت این طور!
بنا بود پس فردا مرخص بشوند، و فردا خبرهایی بشود...فردا غروب که روزنامه آمد من نابخود خوشحال شدم، و لبخندهای تلخ خوشحالی و انتقام را بز بعضی قیافه ها و لب ها را دیدم: آزموده مصاحبه کرده، و آ پاکی روی دست همه ریخته بود و گفته بود از منرخصی خبری نیست، از اول هم چنین تصمیمی نبوده، حالا هم نیست ـ ظاهراً باز گیز کوچکی در «روابط» پدید آمده بود.
رفیقی که با نیت بیرون می رفت که خدمتکار بچه های من باشد، آمد و در کنارم نشست. خیلی ناراحت بود و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به این بی شرف ها که وادارش کردند یکی دو معلمی را که در فلان جا می شناخته به عنوان هوادار حزب لو بدهد ـ و حالا اینطور! آبرویشان را برده اند و مرخص هم نمی کنند...«گدار» هم جای مزخرفی است...
رئیس زندان یک رئیس حرفه ای است، با تمام مشخصات پلیسی، فکر می کند زندانی نباید راحت باشد، مبادا که فکر کرند و طرح و نقشه بریزد ـ انگار با یک مشت جانی سروکار دارد! با همه ی تنگی جا، هر روز خدا، گاه هر روز چند بار، برای این که یکی از اتاق های ما را بگیرد و استواری را در بند مستقر کند ـ تا بیشتر در جریان امور بند باشد ـ دو پاسبان را که دو سر میزی را گرفته اند جلو می اندازد و می آید، و بچه ها مانند دفاع فوتبال، به هنگام زدن پنالتی، در اول بند صف می کشند و راه را می بندند...آن روز هم با تشنج می گذرد ـ تا فردا، که پنالتی دیگری زده شود...تعدادی درخت کاشته ایم، در حیاط. رشد کرده اند...چندی پیش آمده بودند و درخت ها را شماره گذاری کرده بودند ـ حالا آمده اند آنها را ببرند ـ زندان برای آب دادنشان «اعتبار ندارد» ـ «اموال زندانند ...» و باز صف آرایی، و پنالتی دیگر...
این پنالتی دیگر، هرویین فروش ها هستند: صد و شانزده نفر، از شازده و دستاربند قلابی گرفته تا دکتر و موزیسین و لات پاپاتی، چون علی پنجشاهی و حسن چیز دماغ، که در میان خودشان به لفظ «سرهنگ» صدایش می کنند ـ آخر ما سرهنگ داریم، انها چرا نداشته باشند؟! سرهنگی می گویند که صد سرهنگ از دهانشان می ریزد. ما هم زیاد بدمان نمی آید، چون سرهنگ های ما تا مدتی ـ هنوز خود را سرهنگ می دانستند و مطاب آیین نامه ی پادگانی طلب می کردند که اولین چای را برای آنها بریزند ـ البته نه همه ـ و چه برخوردهایی که این برداشت ببار نیاورد! ـ البته همه اینطور نبودند ـ توهین علنی «درجه داران سابق» به «افسران سابقه» ـ و بالعکس! ـ و هر دو زندانی!
بچه ها بفهمی نفهمی چشمخند می زنند، جناب سرهنگ های ما به روی خود نمی آورند، حتی وانمود می کنند که زیاد در جریان این بازی ها نیستند ـ مثل اینکه راست هم می گویند، چون گاه که یکی از هرویین فروش ها داد می زند «سرهنگ!» آنها هم سر برمی گردانند. اما با اینهمه دلخورند از این که بچه ها از آنها «حمایت» نمی کنند...حساسیت بالا می گیرد و بچه ها ناگزیر از اقدام می شوند، «سرهنگ» را می کوبند، و از بند اخراج می کنند ـ و تشنج فرومی نشیند ـ تا باز جناب رئیس فکری بکنند ـ و گرفتاری دیگری بیندیشند.
اما با تمام این حرف ها، همین که عید می رسد سرکارهای ریز و درشت پیدایشان می شود ـ عیدی می خواهند! بله، که هر چیز به جای خودش نیکو است. به قول امروزی ها هر چیز پرونده ی علیحده ای دارد. اگر مثل زمان پدربزرگ گفته بودند، «قولغ» باز یک چیزی، اقلا آدم حالی نمی شد. ولی عیدی ـ این یک چیز مسخره است: مناسباتی می خواهد، روابط و عواطفی می خواهد ـ من کیستم که تو از من عیدی می خواهی؟ اگر بزرگ خانواده ام پس تو چرا هیچ وقت رعایت نمی کنی، اگر هم نیستم دیگر چه عیدی؟! می گوید یک سال زحمت کشیده ام، نگهبانی داده ام ـ در زمستان و تابسات، بالای بام، دم در، در حیاط، در بند، آه، پس نگو ـ این چیز دیگری است ـ این هم قولغ است! دست بی بی طوطی درد نکند، که نگهبانی داده است و نگذاشته است برویم به زندگیمان برسیم و پرونده تبعید ساخته است! ـ بله، بفرمائید ـ اینهم عیدی ـ قابل شما را ندارد ـ زحمت کشیدید!...
بهرام و عزیز در حیاط پینگ پنگ بازی می کنند؛ بچه ها دور می گردند؛ سرهنگ جاوید در جعت عکس مبارزه می کند؛ مش ممد و ابوتراب جلی و پیغمبر لاکتاب و یکی دو نفر دیگر روی پله ها نشسته اند. مش ممد شعر می خواند؛ جلی عرش را سیر می کند، بینی بزرگش سرخ شده است مثل لبو، و چشمان سیاه و به هم نزدیکش چون دو گل آتش می درخشند و لبریز از خنده اند. برخلاف جلی که منتظر الهام می نشیند و تا یک شعر می سازد دمب شتر به زمین می آید، مش ممد با هر حرکت دمب شتر یک رباعی تحویل می دهد. امروز نغمه ی غالب کلام، انگلیس است ـ و چه وقت نیست؟ ـ انگلیس ای انگلیس بیا فلان جا را بلیس...
خنده ی بچه ها...دو سه نفری در کنار حوض چشم گاوی دور هاشمی را گرفته اند؛ (رنگ و رویش پریده است) و دلداریش می دهند، و در ضمن به شیوه ی زندانی ها ضمن دلداری دادن سربسرش هم می گذارند...امروز یکهو شلوغ شده و پاسبان ها ریختند، به کمربند و کراوات جمع کردن! پناه بر خدا ـ این دیگر چه کلکی است! از بند ما کسی نمی دانست چه پیش امده است ـ آن وقت ها کراوات آزاد بود. بچه ها اعتراض کردند؛ دستور بود؛ دستور جناب رئیس، چرا؟ هاشمی خواسته بود با کراوات خودکشی کند!
پریروز آمده بود مشورت، پیش من: می رفت دادگاه. آمده بود ببیند نظر من چیست. چون کتابی ترجمه کرده بودم و کتاب چاپ شده بود و «طبعاً» نظر و رای صائبی داشتم، و او برای نظر من ارزش و احترام شایسته ای قائل بود (عده ای از بچه ها هم که قبلا متلک می گفتند و سرو کله زدنم را با جملات و لغات مسخره می کردند همین که کتاب چاپ شد ناگهان دریافتند که نظر صائبی دارم)...باری، آمده بود مشورت. گفتم بهترین کار این است که آنچه را که در کیفرخواست عنوان می کنند تکذیب کند، و زیاد هم حرف نزند ـ چون زیاد حرف می زد. اما او هم مثل همه ی مردم که قبلا تصمیم می گیرند و بعد مشورت می کنند و می خواهند با مشورت، یعنی در واقع انتقال موضوع به دیگران، قسمتی از بار و فشار و سنگینی مسئولیت خود را به دیگران منتقل کنند گفت معتقد است که جاهن در حال حاضر دو جبهه بیشتر نیست، یکی جبهه ی جهان آزاد به رهبری انگلستان و با پول آمریکا و دیگری جبهه یا جهان شرق به رهبری شوروی، و او طبعا هواخواه جهان آزاد است، و چون در جهان آزاد فعلا در راس نیست لذا نوکر است و به نوکری و جاسوسی انگلستان افتخار می کند. گفتم، خوب، آزموده از خدا می خواهد، تا این را گفتی سر جایش می نشیند، و تشکر هم می کند ـ همین طور هم شده بود، جز این که آزموده از او تشکر نکرده بود، گفته بود تا دیده فهمیده که جاسوس و نوکر اجنبی است و دادگاه حکم ابد چاق و چله ای زیر بغلش داده بود ـ و آمده بود و حالا داشتند دلداریش می دادند. به قول یکی از بچه ها بالاخره ممکن است روزی روس ها بیایند و ما را آزاد کنند، هاشمی باید منتظر آمدن قشون ژاپن باشد، چون حالا که حکومت دست انگلیس ها است او در زندان است! ولی او همچنان دلخوش بود؛ بحران که گذشت معتقد بود که دکتر امینی آخرین تیر ترکش انگلیسی ها است، و بعد از او چاره ای نیست جز این که از او، یعنی هاشمی، برای تشکیل کابینه و نجات کشور دعوت کنند: به انتظار موعود روزشماری می کرد: کابینه ای هم تشکیل داده بود: می گفت از ما هم در محل های مناسب استفاده خواهد کرد!...باز هم گلی به جمال او برای این حسن نیت...
بهرام توپ را می زند؛ توپ غل می خورد، و می آید پای پله ها. مش ممد شضعرش را ناتمام می گذارد و از پله ها پایین می پرد و توپ را برمی دارد و در دهان می گذارد و بیرون می آورد، و می لیسد.
ها ها ها! بچه ها می خندند. بحران بیماری است؛ بعلاوه مواقعی که دستگاه فشار می آورد حساسیتش بیشتر می شود.
«مش ممد چکار می کنی؟»
«دارم در انگلیسو تر می کنم، ببم!»
ها ها ها! عجب نفرتی دارد از انگلیس، این مرد!
پیغمبر لاکتاب چون خنده ی بچه ها را می بیند، می زند زیر آواز ـ آواز آذربایجانیـ آوازی می خواند که به پاسخ گربه ی نر به تهدید حریف به هنگام دعوا شبیه است. او و پیغمبر سه اصل و دو تبصره به مش ممد که مورد علاقه بچه ها است حسادت می کنند: تا مش ممد شعری می خواند یا کاری می کند که بچه ها می خندند پیغمبر سه اصل و دو تبصره اصول خود را با صدای بلند مرور می کند و پیغمبر لاکتاب می زند زیر آواز ترکی (مسیح را برده اند قزل قلعه، چند روز بعد خبر می رسد که مرده است) گاه حتی به میان حرفش می دوند، و می خواهند کارهایی بکنند که مورد توجه واقع شوند، ولی بچه ها اعتنائی به ایشان ندارند...پیغمبر لاکتاب روی دست مش ممد بلند می شود و توپ را می قاپد و آن را با اوقات تلخی گاز می زند و می ترکاند، وبا قیافه ی عصبانی می گوید: «آروادین سیکرم انگلیس1!» و توپ را پرت می کند. چیزی نمی ماند کتک مفصلی بخورد...آخر بچه ها توپ «رزرو» ندارند...
این بیچاره ها نمی دانند که مش ممد عمری مبارزه و تقلا و صداثت پشت سرش هست ـ عمری اخلاص : نمی دانند هر روز بچه های روستایی را در آغوش می گرفته و به شهر می برده پیش رفقای پزشک برای معالجه ، و نمی دانند که در این گونه کارها حق تقدم را برای دیگران قائل می شده؛ نمی دانند که در این افراط در اخلاص، فرزند خود بنام علی اصغر را ـ که مرثیه ای هم در رثائش ساخته ـ از دست داده است؛ نمی دانند که علی اصغر بیمار بوده، ولی او طفل معصوم را گذاشته و طفل معصوم روستایی دیگری را به شهر برده است. مش ممد حالا هم که تعریف می کند و مرثیه ای را که خود ساخته است می خواند و اشک می ریزد؛ سپس ناگهان قیافه ی جدی به
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
1.زنت را فلان کردم، انگلیس!
خود می گیرد و می گوید، «بچه را که تو قبر گذاشتم خواستم سنگ لحدش را بگذارم ـ می فهمین چی می گم، ببم؟ ـ همچین که سنگ را خواستم بگذارم علی اصغر لبخند زد و گفت: بابا، من هم صلح را دوست دارم!»
همیشه نام دکتر یزدی را با «انا للله و انا الیه راجعون» ذکر می کند؛ شرمینی همیشه اقای بوذری است ـ «بوذری تندنویس مجلس، آره ببم ـ می شناسی که؟ همون تندنویس مجلس. ایرج اسکندری همیشه در لندن است و عجبا که همسر خودش را خواهر اسکندری می داند. گاه از ده به ملاقاتش می آیند. در این گونه مواقع مرشد عباس لباسش را تنش می کند، سیگاری به دستش می دهد ـ که مش ممد معمولا از تاج سیگار ـ آن را روشن می کند و سیگار را در مشت می گیرد که نور نبیند ـ شرایط مبارزه اینطور ایجاب می کند، ببم ـ در این گونه مواقع راه می افتد، قبل از رفتن به اتاق ملاقات سه دانه ریگ در جیب می گذارد: به دم میله های ملاقات که رسید مکث می کند، چشمانش را می بندد، پس از چندی یکی از ریگ ها را وسط دو میله می اندازد: سعنی شروع ملاقت. سپس ریگ دوم، و تند تند پرسیدن از احوال مردهای ده. زنش با قیافه ی ترحم آمیز سر تکان می دهد ـ اما مش ممد، همچنان می پرسد، از کسانی که بیست سال پیش مرده اند ـ دلیلی هم برای این کار دارد: آخر این روزها جز مرده ها کسی زنده نیس ، ببم! و ریگ سوم را می اندازد، یعنی که ملاقات تمام ، و می گوید به لندن که رفتی سلام ما را به داداشت برسان. در اتاق هم که هست مدام رو به محل انشعاب برق ـ که معتقد است صدایش را به لندن منتقل می کند ـ چانه می اندازد و ناسزا می گوید به انگلیس، . اعوان انگلیس، یعنی کلیه ی چشم زاغان جهان...
حرف جالبی دارد: «همه مون یه جوری دیوانه ایم، ببم. حالا ما خودمون می گیم ـ دیگرون نمیگن...مال اونها را هم یه روزی مردم می فهمن!» بچه ها گاه «ترش» می کنند...کسی نامه ای نوشته، در مثل درخواست کرده به نماینده ی محضر اجازه داده شود با عموی او بیاید تا او به عمویش در فلان چیز وکلات بدهد. زندان در این باره به فرمانداری نظامی می نویسد، و فرمانداری نظامی نتیجه ی اقدامی را که کرده است به زندانی ابلاغ می کند: «فرمانداری نظامی تهران، زندانی...شهرت...که به اتهام خیانت و جنایت و جاسوسی...» زندانی از این القاب ناراحت است، مش ممد پچ پچه مانند (آخر حزب توده مخفی است، ببم) می گوید: «ببم، اگر خودت را خادم می دانی یک پیرهن عربی هم تنت کنند و روش بنویسند «خائن، خائن، خائن...» خودت می دانی که نیستی...همین کافی است. اما اگر خائن باشی پیرهن کلام الله هم تنت کنند و تو خیابان ها بگرداند باز هم خائنی ـ خودت هم می دانی، ببم! ...این که غصه ندارد...!»
حالا باز درست یک دور قمری زده ایم و به روش سابق بازگشته ایم: بحث، و بحث و بحث: پایانی ندارد ت در تمام زمینه ها. دکتر غلامحسین لانه ای برای لبه ی دیوار ساخته و دو کبوتر را در آن جای داده است ـ کبوترها که کبوترند و طبعا از روحیه ی ما خبر ندارند، بغبو می کنند...و مهدی خان نتوانسته است بخوابد. مهدی خان در راهرو می خوابد، پنبه هم در گوش می تپاند که صدایی نشنود، ولی می شنود! امروز بحث است درباره ی کبوترها و مهدی خان. این بحث ها هرگز به نتیجه نمی رسد: رضا اسم این بحث ها را گذاشته است قورباغه ول کردن: تا دست می بری جست می زند و می پرد جلو آن یکی...سابقا بهتر بود: سرهنگ خروسی را به بند چهار آورده بود، که شب هنگام مایه ی ناراحتی بود: تا چشمت گرم می شد می خواند: یعنی که زحمت بیخود می کشی، صبح است، چه خوابی! و عجب آنکه ما هم ضمن خواب، یا در کوشش برای یافتن خواب، گوشمان به او بود: منتظر بودیم صدایش را بشنویم، یعنی می خواستیم صدایش را بشنویم و بهانه ای برای بی خوابی پیدا کنیم. او را بردیم در حمام متروکه ی بند زندانی کردیم، ولی باز همچنان دو گوشمان به آوای او بود، صدایش را به هر حال ضبط می کردیم. در حیاط بدتر بود: بالای یکی از درخت ها می رفت، و با حال می خواند. ماتحتش را هم چرب کردیم فایده نکرد. تخم سگ اول بار که آزمایش کرد و به مشکل برخورد راه حل را یافت: ماتحتش را به کاشی های کف حمام می مالید و خشک می کرد، بعد می خواند، انگار اگر نخواند جناب رئیس از او بازخواست می کند!
سرانجام فکری به خاطر بچه ها رسید: چطور است وقتی سرهنگ می اید ادعا کنیم که خروس نیست مرغ است؟...
گروهی زی آلاچیق نشسته اند ـ قبلا با یکی از دوستان ژاندارم صحبت شده است. تا سرهنگ از پله ها پایین می آید و زاویه می دهد بچه ها شروع می کنند: انگار شعار بدهند: شروع می کنند به شرط بستن و روی دست هم بلند شدن: بستیم سر پنج تا شیر ـ تا ده...پانزده تا شیشه ی شیر پاستوریزه ـ چون در زندان آبجو که نیست ـ (شیشه ی شیر آن وقت ها پنج قران بود) بیست تا...انگار حراج. سرهنگ می رسد؛ جریان را جویا می شود. می گویند: «همین مرغ» ـ «کدوم مرغ؟» ـ «همین ـ بیست تا!» می گوید: «این مرغ نیست، خروسه!» ـ «چی چی خروسه، هیکلش از یک فرسخی فریاد می زنه! ...بیست تا» ...«بیست و پنج تا» ـ «یعنی تو بیست و پنج شیر میدی؟!» ـ «بله که میدم» ...سرهنگ می گوید: «آقا این مال منه، میدونم خروسه، من اینو جوجه بوده بزرگش کردم!» ـ «باشه ـ با اینهمه ـ اینی که من می بینم مرغه!»
رفیق ژاندارم از پله ها پایین می آید؛ یکی از بچه ها می گوید: «بچه ها گوش کنید، ژاندارم ها که مرغ و جوجه زیاد خورده اند بهتر از همه می شناسند ـ از اکبر بپرسیم!» داد می زنند: «اکبر، این مرغه یا خروسه؟» اکبر از همان دور می گوید: «کیشش کنید ببینم!» بچه ها خروس را کیش می کنند. اکبر از همان جا که ایستاده می گوید: «این که معلومه ـ مرغه! از گشاد گشاد راه رفتنش پیدا است!» آنقدر می گویند که سرهنگ عصبانی می شود و برای این که با ارائه ی مدارک مثبته ثابت کند که خروس است و مرغ نیست سر خروس را می برد...
امروز چه خبر است؟ ـ انتخاب رئیس بند...انگاری انتخابات رئیس جمهور...و قورباغه ول کردن...بحث درباره ی امکان قاطی شدن با آذربایجانی ها و کردها (آخر اعضای فرقه ی دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان را هم اورده اند.) و باز قورباغه ول کردن...معنی ندارد، هی ادعا، ادعا، ولی هنوز همچنان مقید به عادات و رسوم بورژوایی!...پناه بر خدا، آخر من چه بگویم، چطوری بگویم؟ تو خودت می گویی عادات، خودت می گویی رسوم. یعنی این که اینها با تو زندگی کرده اند. چند وقت؟ ـ تا حالا، و حالا تو با یک تصمیم انقلابی می خواهی بگویی پوف ـ تمام شد رفت! بفرما، باز هم آزمایش کن. یادم هست، وقتی بچه ها را اعدام کردند چند روزی با خدا بنده هم اتاق شدم. روزها برایش خوراک و مشروب می آوردند ـ اجازه داشت ـ با خوراک ماست هم می آوردند ـ آن وقت ها میکی ماست بود در آن ظرف های گلی ته باریک. دوست کارگری را به اتاق آورده بودند. تا ماست را گذاشتند انگشت زد، و باز انگشت دیگر، و هر بار هم انگشتش را تا بند سوم در دهان کرد. خدابنده اعتراض کرد ـ آرام ـ که رفیق عزیز، دیگران هم هستند. رفیق تعجب کنان نگاهش کرد، انگار می گفت: «مگر کسی هم گفت که دیگران نیستند؟» خدا بنده گفت: «بله، ولی حالا که دهن زده ای خودت بخور، چون دیگران ممکن است طبیعتشان نپذیرد.» و رفیق با لحن و قیافه ای عصبانی گفت که کارگر است و عادت کرده است، و بهتر از این بلد نیست. آن وقت تو اینطور!
دو سه نفری از ما می روند و رسماً قاطی دوستان می شوند، اما پایگاهشان را در میان ما به هم نزده اند، شب ها پیش ما می خوابند و برای اینکه نشان دهند که کارگرند حتی زنبه کشی هم می کنند...و برخورد ایجاد می کنند، و بچه ها را، یعنی ما را، با پلیس در می اندازند...
ماهواره ی شوروی در هوا است و مال آمریکایی ها همچنان بر زمین...امروز در سوئد و پاریس، جامعه ی حمایت از حیوانات و دوستداران سگ علیه فرستادن «لایکا» به فضا اعتراض کردند، و شعار دادند: «سگ، دوست انسان است! سگ ها را نکشید! سگ ها را حمایت کنید!»
اخی! راست می گویند؛ واقعا جنایت است ـ راست می گویند فضا چرا؟ بفرست زندان پیش ما ـ مثل ما، دیگر نه اعتراضی خواهد بود، نه شعاری، نه راهپیمایی، نه خشمی...جنایت است! بازداشت هم معنی ندارد ـ بازداشت هم شد کار؟! این عمل انسانی نیست. آنهم عروس کم سن و سال ساخارف ـ لیزا آلکسه یوا! که بیایی و دو ساعت تمام در ایستگاه راه آهن بازداشتش کنی، و فکر نکنی که ممکن است قرار ملاقاتی داشته باشد و سر وقت نرسد! و هیچ فکر نکنی که شوهرش ممکن است نگران شود! بگیر مثل دستگاه شاه بکش! وقتی کشتی خیال مردم راحت می شود ـ دیگر نه تظاهری ، نه ملاقاتی ـ هیچ. این «بابی سند» را نگاه کن ـ آمد مثلا بمیرد! به قول شاعر قطره قطره! خوب مرد حسابی، مرگ که قطره قطره شد خرده خرده سر و صدا در اطرافش به راه می افتد، روزنامه ها می نویسند، تلویزیون گزراش می کنند، و شعرا شعر می گویند. ولی اگر یکهو بکشی اب از آب تکان نمی خورد. دیگر نه شاعری شعر می گوید، نه روزنامه ای چیزی می نویسد ـ وقت پیدا نمی کنند ـ چون قطره قطره نیست، یکضرب است، و یکضرب یک ضربت بیشتر نیست، حتی اعلام هم لازم ندارد، پدر و مادر خودشان می روند و بالاخره یک جوری جنازه را می خرند. اول ها، ای، یک خرده گیج می شوند، بعد عادت می کنند، دوستان هم قدری زل زل توی چشم های هم نگاه می کنند، بعد هم اگر حال و حوصله ای بود در خارج یکی دو سنگی به سفرات می زنند، بعد هم لبخندی می زنند...و والسلام و نامه تمام. دیگر نه حقوق بشری، نه جمعیت حمایت حیواناتی ـ هیچی!
این روزها که ماهواره ی شوروی در هوا است، ستاره ی اقبال شوروی در زمین طالع است. حسن درویش به چشم خودش گاو شوروی را دیده بود به اندازه ی یک کوه که با یک جست از رودخانه ی آستارا پریده بود. پلاکی به شاخش بوده قد یک نعل: شهر را شلوغ کرده بود؛ یک گروهان سرباز به زحمت توانست مهارش کند! درست یادش نبود نر بوده یا ماده. علیمحمد هم مرغ سوسیالیستی دیده بود ـ آن وقت هایی که در مرز بود. می گفت استخوان هایش هم قابل خوردن بود. شده بودیم فرج بیگ و شرکا...کافی بود در اتاق مطلب را ول کنی و گزک به دست ناصر و علی بدهی، و بروی ـ نیمه های شب که از هشتی بند از مطالعه باز می آمدم خسرو از زیر پتو می خندید، و ایرج غر می زد: خدا پدرت را بیامرزد، آیان هنوز از «گاو سوسیالیستی» فراغت حاصل نکرده اند! حسن معتقد بود ـ دکتر حسن را می گویم ـ که شیری که گاو سوسیالیستی می دهد با شیر گاو امپریالیستی قابل قیاس نیست ـ آمار هم می داد؛ اما این اواخر اضافه می کرد که این آماری که می دهد مربوط به گاوهای شامپیون، یعنی قهرمان است. این پارانتز را وقتی گشود که معاودین آمدند ـ همان ها که از شوروی برگشته بودند.
ضمناً تخصص ها هم شکل گرفته است: آن یک متخصص در شناخت «مصدر مرخم» است: تا می گویی «کشاکش» انگار گوشش ، به تصادف، امواج کرات دیگری را گرفته باشد می گوید: «ها! این «مصدر مرخم» است.» و در توضیح کلام می افزاید: «ترخیم، یعنی دم کندن، و «مرخم» یعنی دم کنده» و این را با قیافه و حالتی می گوید که انگار واقعا دلش می سوزد؛ و شروع می کند به بیان چگونگی کنده شدن دم حیوان ـ البته نه اینکه خدای ناکرده، زبانم لال، دعوائی در کار بوده باشد و دم مصدر محترم در این دعوا و کتک کاری کنده شده باشد ـ نه، مسائل دیگری در کار بوده...قانون تکامل داروین ـ دم ضرورت نداشته، و خودبخود در اثر بیا و برو افتاده. آن یک متخصص در تشخیص حالت فاعلی است. «حاصل مصدر» قلمرو حاص تخصص ناصر بلشویک است که به قول مفسران کشتی خورده» او نیز مردی است «پادژ» دیده و اسامی و صفات خنثی و غیر خنثی صرف کرده...انصافاً همه می خوانند و همه سخت مشغولند، عده ای از طریق مکاتبه در رشته های مختلف مهندسی تحصیل می کنند...گاه ترس برم می دارد: نکند ما هم روزی به صورت ملاقاسم درآییم. ملاقاسم همشهری من بود؛ با کشف حجاب مخالفت کرده، و طبعا به زندان رفته بود. بعد از شهریور بیست آزاد شد...قدری فارسی یاد گرفته بود، اما کردی را فراموش کرده بود، خاطراتش چیزی شبیه به خاطرات «قلیج» بود . شب پس از ورود، با شوهر خاله ام به دیدنش رفتیم...عده زیادی آمده بودند...همه مشتاق بودند ببینند این همه سال چه می کرده، و چها دیده است...اما او حرفی نداشت جز این که می گفت در زندان چیزی هست که به آن می گویند «گالی دول» و منظورش کریدور بود...!
عده ی قلیلی ـ همان دو سه نفری که رفته اند و قاطی دوستان دیگر شده اند، معتقدند که باید اعتصاب کنیم ـ چرا؟ به چه منظور؟ ـ به قول مش ممد چرا ندارد، ببم! همینطور بنشینیم که چه؟ اقلا تمرینی کرده باشیم، اظهار وجودی کرده باشیم. اعتصاب بکنیم، و بگوییم این پولی را که به خانواده ها می دهند نمی خواهیم. بعد؟ بعد، هیچی ـ دستگاه می فهمد که ما هستیم. آن وقت؟ ـ آن وقت هیچ ـ پس خانواده ها چه بکنند؟ ـ خانواده ها بالاخره یک جوری زندگی می کنند! ـ باشد، حالا یک کار دیگر می کنیم، شما حاضرید به جای این سیصد تومانی که می دهند ماهایانه صد و پنجاه تومان به من قرض بدهید که خانواده ام به گرسنگی نیفتد؟ ـ نه، من برای خودم دارم، همین قدر دارم که خودم بخورم؛ زیادی ندارم، اگر داشتم با کمال میل می دادم...بسیار حسابی است ـ بحث، و باز بحث، و قروباغه ول کردن ـ عجب جنگلی است!...
در زندان زرهی، در میان غیرنظامیان شخصی بود به نام علامیر ـ اتهامش آنطور که می گفتند ناموسی بود...چون دید به کارش رسیدگی نمی کنند اعتصاب غذا کرد: یک روز، دو روز، سه روز...کسی خبری از او نگرفت...سرانجام طاقتش طاق شد، به ساقی گفت اعتصابم را شکسته ام به من غذا بدهید. ساقی گفت: «تیمسار فرموده اسم شما را از صورت جیره بگیر قلم بزنیم»!...
در این ضمن دکتر یزدی در بهداری است. خانه ای داشته فروخته به صد هزار تومان ـ آن وقت یک دریا پول بود صدهزار تومان ـ و «بیکن انداگز1» می خورد، که سلامتش خدای ناکرده لطمه نبیند. نامه ای هم به شاهنشاه نوشته و از ایشان خواسته پدری کند و پسرش را از زندان کمونیست های خدانشناس آلمان شرقی نجات دهد ـ گویا پسرش اسناد «حزب» را از برلن شرقی دزدیده ـ از خانه ی عمه اش، که گویا زن یکی از رهبران است ـ و به برلن غربی می رفته که دستگیر شده ـ چیزی در این حدود...باری، می خورد و گاه و بیگاه از آن خنده های خرکی مشهور سر می دهد. با سرهنگ رحیمی و سرتیپ قره نی است ـ شنیدیم روزی که با یکی از آقایان در حیاط زندان ملاقت داشته اند، شخص مزبور می گوید، «آقای دکتر، خانمم از آن موهای سفید و قیافه ی روحانی شما خیلی خوشش امده بود.» و آقای دکتر می فرمایند «این که چیزی نیست، حالا کجای ما را دیده اند، چیزهای بهتر از این هم داریم!» و خنده ی خرکی...اینهم از ادب و تربیت رهبر! انصافاً در هر چیز نمونه بودند...
روزها و شب ها می نشینیم؛ می خوانیم، یا در فضا خیره می شویم: می خندیم؛ هنوز آثار خنده محو نشده در همان محیط و در میان همان مردم ناگهان اثار اندوه بر چهره آشکار می گردد و آن را دگرگون می سازد. دریا هم اینطور نیست: دریا هیچ وقت همیشه اینطور نیست: درون همه تلاطم و برون همه آرامش...دریای خاصی است، که به مرداب شبیه است، چون تلاطمش همه ناتوانی است. زندگی را به تاثرات آنی و لحظه ها مقید کرده ایم و مثل همه ی طبقات و مردم ورشکسته بر گذشته نظر داریم: حالمان این است، دورنمای آینده هم اگر تیره نباشد تار است...گاه فکر می کنم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
Bacon and eggs گوشت نمک سود خوک و تخم مرغ.
که این شانس هم ـ این شانس که تخفیف گرفتم و ماندم ـ چیزی مستعمل و دست دوم بوده ـ یک شانس دست دوم ـ کاش نمی گرفتم ، چون چه فایده که آدم الی الابد در زندان باشد و با بیبی طوطی کلنجار بورد و در حاصل مصدر و مصدر مرخم تخصص پیدا کند یا شاهد درد و ناراحتی رفیق بیمار خود باشد و فریادرسی نیابد...پس از مدت ها رفت و آمد از بند به دفتر و بازآمدن و خود خوری کردن، آیا سرو کله ی زیبای دکتر «پزشکی» پیدا بشود یا نشود (دکتر پزشکی پزشکیاری است، از زمان دکتر ارانی الی حال، و شاید اینده). اگر خودش فرصت نکند و نخواهد که از مسند ریاست به زیر آید اتاقداری را می فرستد با روپوشی که یک وقت سفید بوده و حالا قیافه ی احرام حاجیان سومالی و ساحل عاج را پیدا کرده است. همه جور آثار بر این روپوش به چشم می خورد، جز اثر انگشت اورانگوتان؛ بعید نیست آنهم باشد، اما چون ما با اثر انگشت این حیوان آنایی ندارین چنین می پنداریم. قیافه اش با آن گوشی که به گردن آویخته از هزار فحش خواهر و مادر بدتر است...
حالا دیگر زمستان و تابستان در حیاط می خوابم ـ حساس شده ام؛ بچه ها حساس شده اند؛ در اتاق نمی توانم زندگی کنم: شب ها دیروقت از هشتی می آیم، و با این که سعی می کنم سر و صدا راه نیندازم و بچه ها را ناراحت نکنم با اینهمه هر اندازه دقت هم که می کنم گاهی اوقات در آخرین لحظات کار، ناگهان چوب از زیر بغلم سر می خورد، و بچه ها از خواب می جهند، و من از خجالت مچاله می شوم. یکدست لباس پشمی کارگری ـ همه چیز سر خود ـ دارم: زیپ را می کشم و در رختخواب می روم. رضا می آید و مرا و لحاف را، همه را، با طناب به تخت می بندد: این مواقعی است که باد شدید است ـ و می رود. صبح ها می آید، و به قول بچه ها قنداقم را باز می کند. گاه پایه های تخت خوب در زمین جا گیر نمی شود، و تا رضا می رود تخت می خوابد ـ و من نه می توانم بخوابم و نه می توانم بیرون بیایم ـ طناب را در زیر تخت گره زده است ـ و نه می توانم صدا بزنم، آخر بچه ها بیدار می شوند ـ و ناچار تا صبح، با همان حالت سرازیر ـ سر بالا پا پایین، یا بالعکس ـ سر می کنم، آیا بخوابم آیا نخوابم. غذا را هوشنگ می پزد، چای را کریم دم می کند: ابر و باد و مه ـ خورشید ندارم ـ و با اینهمه نانی هم به کف نمی آورم.
در این ضمن تک و توک کسانی را از شهر می اورند. اگر کسی می آمد می خواستیم بدنایم اثری باقی مانده است یا نه...«خوب، از شهر تعریف کن» ـ «از کجاش؟» ـ «از همه جاش ـ از همه چیز ـ از همه ـ از دنیا ـ مردم در چه حالند ـ چه می گویند؟» نمی خواستیم به صراحت بپرسیم درباره ما چه می گویند، یا اینکه چیزی مانده است ـ گرمی خاکستری ـ چیزی؟ البته همین آمدن ها خود دال بر وجود خاکستری بود که هنوز گرم مانده بود...بله، مردم خوب بودند، اتومبیل فلان سیستم قیمتش فلان و بهمان بود، خانه گران شده بود، خودش باغی در فلان جا خریده بود، فلان جا کار می کرد، حقوقش بد نبود. بعد؟ ـ بعد هیچ. ده سال پیش پرونده ای داشته ـ اهانت به مقام سلطنت ـ در امجدیه «دم داره سم داره» خوانده، و حالا محکوم به سه ماه حبس شده است. و بعد ناراحت از این که ما فرقه ی دربسته ای را تشکیل داده ایم و با دیگران زیاد نمی آمیزیم و غذای گرم می خوریم ـ این که نشد مبارزه!
امروز خاله فرشته آمده بود ملاقت ـ به حج می رفت ـ کلی پیر شده بود . می گفت مادربزرگ شده است عینهو یک جوجه؛ چشمش جایی را نمی بیند، گوشش نمی شنود، ولی همچنان گریه می کند. شنیده است که من حبسم؛ وقتی شنید تخفیف گرفته ام یک بره قربانی کرد، و حالا یک گوساله گذاشته ـ سه سالی هست گذاشته، حالا دیگر گاو شده ـ که به سلامت وقتی آزاد بشوم قربانی کند. خود خاله هم درست نمی بیند. گفتم: «خاله، حالا که آمدی یک عینک بخر، چشمات درست نمی بینه.» ناراحت شد، سر تکان داد و به لحنی شماتت بار گفت: «دیگه چی! همینم مونده بود که سر پیری عینک هم بزنم!» یعنی بشوم عمو شلموی زرگر! و اه کشید: یعنی خدا به بچه ات عقل بدهد، از خودت گذشتهو بعد با قیافه ی اندوهناک سر جنباند. گفتم : «خاله چرا ناراحتی؟» گفت: «چرا ناراحت نباشم پسرم؟ برای تو ناراحت ـ اخه ادم بیاید به روی پادشاه اسلام شمشیر بکشد؟!» به حج می رفت. گفتم: «کدام پادشاه اسلام؟!» پاسبانی در فضای بین دو میله ایستاده بود. جواب نداد. گفت به حج می رود و قفل کعبه را می گیرد، تا آزاد نشوم قفل را رها نمی کند؛ نامه ای هم به شاه نوشته و از او خواهش کرده است که مرا ازاد کند. گفتم: «تو اونجا از کجا می فهمی که من ازاد شده ام تا قفل را ول کنی؟» گفتک «وی، یک جوری می فهمم!» یعنی تو دیگر کاری به این کارها نداشته باش. خدا اگر بخواهد خوابنما می شوم: خانه ی خدا است ـ شوخی، شوخی ـ با خانه ی خدا هم شوخی! پرسید: «حالا چند سال حبس بهت دادن؟» گفتم: «ابد.» خاله یکه خورد. انگار زنبور او را زده باشد . گفت: «بگو استغفرالله، بگو العیاذ بالله ـ ابد خدا است! به خاطر بچه هات هم شده دیگه از این کفرها نکن!» بفرما، اینهم فرهنگ! آن وقت آقا با این فرهنگ می خواست انقلاب کند ـ با این بوی گل و ریحان!
رفت و امد، و من همچنان بودم و او معتقد بود که قلب و نیت من نیست، و پاک نشده ام وگرنه او قفل را گرفته و نیت کرده است ـ منم که هنوز دست برنداشته ام / یواشکی گفت: «اخه اونم خیلی کثیف شده، دیگه استغفرالله خدا هم بهش کارگر نیست!» و دست چپش را به پس گوشش راند، یعنی که کارش از این حرف ها گذشته. منظورش شاه بود، که حتی جواب «عریضه» اش را هم نداده بود...
چندی بعد خبر مرگ مادربزرگ هم امد ـ بیچاره! با شنیدن خبر مرگش مغزم داغ شد؛ یک مشت خاطرات تلخ و شیرین به ذهنم هجوم اوردک «حالا باز برو مثل سگ پاسوخته تو کوچه ها ول بگرد!» این موقعی بود که از درخت افتاده بودم و او به حرف امده بود. «دست و روت هم بشور من هم بخور!» چشمم دنبال غذا دویده بود . بیچاره، با این تلخی ها و آن محبت ها! شمارش اعداد را تا ده بلد بود، به ده که می رسید باز از یک شروع می کرد یک ده و یک، یک ده و دو...و چون باز به ده می رسید می گفت دو ده ـ دو ده و یک ...بابا مبلغی پول پیشش گذاشته بود، هر وقت پول لازمش می شد مرا می فرستاد، که چند تومانی بگیرم و برایش ببرم. مادربزرگ اسکناس ها را نمی شناخت: خاکستری و سبز و سرخ را همه یکی حساب می کرد. یک وقت رسید که پول ته کشید. بابا گفت برو فلان قدر از مادربزرگت بگیر. من می دانستم که ته کشیده است، سرم توی حساب بود، ولی ناگزیر باید می رفتم ـ و رفتم؛ و برگشتم و گفتم می گوید تمام شده است ـ «تمام شده است! پانزده تومان باید مانده باشد!» خودش امد. مادربزرگ قسم و آیه خورد. بابا می دانست که او دروغ نمی گوید: «من هر چی بوده دادم به این ـ حالا دیگه دزد هم شدیم!» بابا گفت: «ببینم، تو پول را چطوری می دادی؟» و چند اسکناس جلوش گرفت . مادربزرگ گفت: «ول دیگه چی ـ مرد گنده انگاری با بچه طرفه!» و دنباله ی لچکش را به عنوان اعتراض به دندان گرفت و رو گرداند. پس از لحظه ای چند رو برگداند و گفت: «خوب، یکی، دوتا، سه تا...» و با قیافه ی معترض و زیرکانه نگاهش کرد. بابا گفت: «دیگه خاکستری و قرمز و سبز فرقی نمی کنه، آره؟ همه اش «یکی؟» مادربزرگ گفت: «لا حول ولا، پس نه، میخوای چندتا باشه ـ به حق حرف های نشنیده!» بابا از کوره در رفت و گفت: «این حرامزاده ی تخم سگ کلاه سرت گذاشته...» مادربزرگ جا خورد، و انگار متوجه شد. با اینهمه گفت: «نه، بچه را نزنی ها! نه، شاید من اشتباه کردم ـ گذاشته بودم تو ناندانی ـ شاید یکی رفته برداشته، شاید هم خودم گم کردم ـ یه وقت بچه را نزنی!» و حالا گوساله گاو شده بود و گاو پیر شده بود و او مرده بود!...
در دیوار مقابل خیره شده ام و مراحل تکامل خود و پیشرفت سن و کهولت او را از نظر می گذرانم ـ بی نظم و ترتیب، چون تصاویر آشفته ی تلویزیونی...
گاه سوال نکرده و چیزی نپرسیده پاسخ می دهد ـ مثل تاریخ؛ و اغلب هم ـ یعنی همیشه ـ پاسخ های عوضی می دهد ـ باز مثل تاریخ. اگر در پاسخ به سوالش اره یا نه خالی می گفتی ناراحت می شد؛ اگر چیزی نمی گفتی دیگر بدتر. می گفت: «میخوای بگی که دیگه محل سگم بهم نمیذاری! سگ ان پدرته، سگ تمام تیره و طایفه ته...» و تو دیگر خر بیار و باقالی بار کن!...
از تهران بازامده ام؛ حالا کم تر پیشش می روم، و اگر می روم نمی توانم زیاد بنشینم ـ چون ساقه ی قطع شده ای هستم که مدتی مانده باشد و بخواهند دوباره او را به محل خود، به تنه ی درخت مادرف پیوند بزنند ـ پیوند نمی گیرد. به هر حال می روم...حالا مدام با سوءظن نگاه می کند؛ چشمش درست نمی بیند. با تاسف نگاهش می کنم در پاسخ به نگاهم می گوید: «ای روسیاه!...اوم، برای چه می خندی! عادت بچگیت را هنوز ترک نکردی ـ شکلک در میاری...ای روسیاه!» و دنبال حرف خودش را می گیرد، و شروع می کند به نصیحت کردن: «نه دیگه...خوب نیست...حالا دیگه ماشالله بزرگی...ریش و سبیل درآوردی ـ بیا جلو ببینم...اِ، تو هم مثل بابات از این عجم ها تقلید می کنی؟ سبیل هاتو می تراشی!...نه، نتراشف خوب نیست...مردی گفته اند، زنی گفته اند...دیگه حالا ماشالله صد ماشالله مردی ـ دیگه کم کم باید زن بگیری...آره؟ یعنی من ان روز را می بینم!...فکر نمی کنم...کور شن انهایی که نمی خواهند تو را ببینند...زنیکه چشم نداره تو را ببینه ـ کورشه ایشالله ـ با ان هیکل قناصش...انگار کوزه ی بی دسته...بچه هاشم مثل خودش...ماشالله هر کی تو را ببینه حظ می کنه!...» و بعد «خراب شی دنیا...جای آهو بزغاله میشینه (آهو مادرم است؛ بزغاله نامادری) ...قربان خدا برمف برای همه ننه بود برای بچه های من زن بابا!» و بلند آه می شکد و چشمانش پر اشک می شود، در حالی که به نامادری و بچه هایش بسیار علاقه مند است...و انها ننه ای می گویند و صد ننه از دهانشان می ریزد...
بابا می گوید چند روز دیگر ستوان 2 می شوم، مادربزرگ دعا می کند که به زودی ستوان 3 بشوم، به توفیق خدا، تا هر که چشم ندارد ببیند کور شود...
تصویر عوض می شود. باز بچه ام، و او را می بینم ـ با تمام خشونت ها و محبت هایش. من نیز اکنون وسایلی برای تاثیر بر او یافته ام ـ از خودش می گیرم به خودش می زنم. روز به روز تجربه ی بیشترپیدا می کنم. معتقد است که هرکس شب هنگام خود را در اینه نگاه کند در غربت می میرد، و من برای این که او را ناراحت کنم شب ها، هر چند گاه، اینه را برمی دارم، و نگاه می کنم...
با سیمای مادربزرگ پدربزرگ می اید ـ با آن چهره ی پر از صفا و آن چشمان پر از گرمی و محبت...تا پدربزرگ از سر پیچ پیدایش می شد از همبازی ها جدا می شدم، می دویدم و جلوش می ایستادم، و سرم را که داغ و عرق کرده پیش می بردم، و او دستی به سرم می کشید. نمی دانم چه احساس می کردم. هر چه بود، لمس دستش را دوست می داشتم؛ با لمس دستش گرمی و ارامشی عجیب به وجودم راه می یافت و ناگهان قطرات عرق را بر پشت لبم احساس می کردم...
با پدربزرگ و لبخندش حاجی فیضه آمد...دایی مادربزرگ بود. پشم های سفید سینه اش طوری به هم پیچیده بود که اگر امروز بود می گفتی آنها را فر زده است. سینه اش همیشه باز بود...نشسته بود، پشت به دیوار داده و چشم ها را بسته بود و آفتاب می گرفت. نمی دانم...شاید هم به قول مادربزرگ شیطان تو جلدم رفت. تیر و کمان را بالا آوردم، یک چشمم را بستم، نشان کردم، و «ماشه» را کشیدم...«شتراق!» ـ عدل خورد وسط سینه اش: پیرمرد انگار عقرب او را زده باشد یک متر از جا پرید، و گفت: «وی ی ی!» و انگار پشم های سینه اش آتش گرفته باشد شروع کرد به مالیدن انها و خاموش کردن آتش...و من در رفتم. وقتی به خانه رفتم، دم بخاری نشسته بود!...نشسته بود و چای می خورد...پدربزرگ همین که مرا دید زیرلبکی خندید، و شروع کرد به خاراندن بنا گوشش...مادربزرگ هم از لجش خندید...در رفتم: «بخند، بالاخره با این خنده هات این بچه را می فرستی بالای دار! بخند...اه، اگر نفرستادی! اگه یکی را کور نکرد!...»
آه، این هم خالو شرف...مادربزرگ تمام صفات خوب دیگران را به حساب اندوخته ی او گذاشته بود و سجایایی از خردمندان و قدیسان به وام گرفته بود و به یاری همه ی اینها با احساس خواهرانه اش برادری از او پرداخته بود که تالی و ثانی نداشت ـ بیشتر به لج پدربزرگ، که زیرلبکی لبخند تمسخرآمیز می زد، و من، که غوره نشده ادای مویز درمی آوردم، و با پدربزرگ همدلی نشان می دادم...
این هم خاله رابعه...زنیکه برای سر و گوش دادن آمده است! حالا دیگچه را بهانه کرده، که می خواهد برای صالحش گوشت بپزد!...هه! گوشت! به حق حرف های نشنیده...خانه ی خرس و بادیه ی مس!...
در یک مورد انگار توافق ذهنی بین ما دوتا ـ مادربزرگ و من ـ موجود بود: نمی دانم چه طور بود، ولی مادربزرگ، برخلاف پدربزرگ ـ که مواقعی که از خدا حرف می زد ترس را با تمام وجود احساس و حتی القاء می کرد ـ همیشه در پایی از دلش خدا را مهربان تر از نمایندگانش می دانست. شاید، العیاذ بالله به این علت که مقداری از حالات و احساسات خود را بر «او» تطبیق می کرد: خشونت ظاهر و رفات باطن...من هم به پیروی از حسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم، چنین بودم ـ «می دانستم»...با واسطه ی یک قیاس کودکانه. یادم هست روزی گماشته ی سابق سلطان تقی خان، ما بچه ها را که دم در «مکتب» بازی می کردیم با خشونت از دم می راند. یکی از بچه ها لجش گرفت، و به گماشته دهن کجی کرد؛ گماشته دنبالش کرد...ما بچه ها گماشته را هو کردیم، و دوستمان که از عمل ما شیرک شده بوده برگشت و با صدای بلند به سلطان تقی خان فحش داد. گماشته پرید و او را به باد مشت و لگد گرفت. سلطان تقی خان از مکتب درآمد، به گماشته توپید که «حیوان، بچه ی مردم را چرا می زنی؟» گماشته ماوقع را برایش تعریف کرد. ما همه انتظار داشتیم سلطان تقی خان دنیا را زیر و رو کند ـ و اماده فرار بودیم. اما او بر خلاف انتظار ما شوشکه ای نیاورد تا بکشد و بدن رحیم را سوراخ سوراخ کند. در منتهای تعجب ما خندید، و گفت: «ای شیطان! این دفعه هیچ، دفعه ی دیگر از این حرف های بد زدی خودم گوشاتو می کشم!» و به گماشته رو ترش کرد...برای مادربزرگ و من هم خدا همین طور است ـ از «گرگ زا» معلوم بود. گرگ زا وقتی بود که در عین حال که هوا افتابی بود باران هم می آمد ـ آخر گرگ داشت می زایید. مادربزرگ می گفت چون گرگ می زاید باران می بارد ـ آخر درنده است ـ اما چون بچه اش ریزه است خدا ـ قربانش بروم ـ برای این که بچه طوریش نشود به آفتاب می گوید گرمش کند...آخر هنوز بچه است، گناه دارد...!
چشم دیدن ترک ها را نداشت ـ ترک در نظرش مجسمه ی بدی و شرارت بود...از مصطفی کمال گرفته تا امیر لشکر غرب، و حتی ان کارگر بینوا. می آمدند، دوغ می خواستند؛ می داد، ولی من که با حالات و حرکاتش آنشا بودم می دانستم که دستش با دلش یکی نیست. حالا اگر «اجباری» بود، دورش می گشت ـ حتی با خواهش و تمنا او را می نشاند، و چای برایش دم می کرد. اما وقتی همین علی عجم، که همسایه ی ما بود، و تک و تنها زندگی می کرد، بیمار شد او را آورد و در ایوان خانه خواباند: بالای سرش می نشست، بادش می زد، و گریه می کرد ـ می گفت در حال تب مادرش را صدا زده...بمیرم برای مادرش! ...علی عجم بچه نبود ـ یک مرد چهل پنجاه ساله بود...و علی عجم می آمد پیشش می نشست، دردل می کرد، و از او مثل یک مادر راهنمایی می خواست.
«...بابات گله می کرد، می گفت به حرف هاش گوش نمی کنی. به حرف هاش گوش کن...او هر چی باشه، دو تا پیرهن از بیشتر پاره کرده...اونم غیر از تو کسی نداره...پدره، دلش می سوزه...این جور چیزها را گوش کن. ولی اگه گفت باهاش بشینی عرق بخوری، مبادا مبادا ـ شرم را حلال نمی کنم!...تو با آن اخلاق هاش کاری نداشته باش ـ همه را خدا یک جور نیافریده...ایشالله خدا به او هم رحم می کنه...مرد خوش قلبی است، مثل دیگران مردم آزار نیست...به زن و دختر رعیت به چشم ناپاک نگاه نمیکنه ـ خدا به خاطر همین هم باشه بهش رحم می کنه...ولی اونم راست میگه، این «توته1» شدنت خوب نیست ـ خدایی گفتند ـ پیغمبری گفتند، شیخ و مشایخی گفتند ـ تو حالا بچه ای...یک روزی بالاخره خودت می فهمی ـ ایشالله خدا بهنت رحم می کنه...ولی تو هم نباید پاتو زیادی از گلیم خودت دراز کنی. یه وثت دیدی ـ زبانم لال ـ صبر خدا هم تمام شد...دیگه، استغفرالله به خدا که نمی تونی مثل من پیرزن کلک بزنی!...»
چه سیر قهقهرائی زیبایی! تصویر خودم و مادربزرگ را بر صفحه ی سفید دیوار می بینم. بر دامنش نشسته ام ـ هر دو دست را به دور کمرم حلقه کرده است و با «جوجو» حرف می زند. تا گنجشک از روی درخت به لبه ی سکو یا پیشامدگی بام خانه ی روبرو می آید برق شادی در چشمانش می دودـ به خاطر دل م، و شانه ام را می گیرد و با انگشت جوجو را نشان می دهد و با علاقه ای عجیب می گوید، «جوجو! اوناهاش، جوجو! جوجو بیا ـ بیا پیش بچه ام ...بگو جوجو بیا...!» و من با انگشتم اشاره می کنم و می گویم: «جوجو!» و او می گوید: «اره قربونش برم، جوجو! جوجو، بیا ـ بیا پیش بچه ام ـ بیا...» جوجو می پرد ولی مادربزرگ ناراحت نمی شود؛ و به من می گوید: «جوجو، رفت!» و طوری می گوید «رفت» که انگار دیگر هرگز برنخواهد گشت. و به من می گوید: «کوش جوجو!» و من باز با انگشت اشاره می کنم و می گویم «جوجو» و مادربزرگ مرا به خود می فشارد و میگوید: «اخ جوجو، چرا از پیش پسرم رفتی؟ ـ برمی گردی، اره؟ ...» و خودش از
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
1.توده
طرف جوجو جواب می دهد: «آره، مادربزرگ، برمی گردم...» و به من می گوید: «غصه نخور پسرم، برمی گرده، جوجو!» طوری که انگار جوجو به او قول صد در صد داده است. «اره، نمیذاره دل پسرم بشکنه...وای قربون آن دل کوچکت برم که قد یک گنجشکه!...»
نابخود لبخندی تلخ بر لبانم نقش می بندد: «ای ریدم به ان تصدیقی که گرفتی!» ای صدبار، ای هزار بار...آخر همین تصدیق ها است که زندگی را به آدم تلخ می کنند؛ همین تصدیق ها است که تسلایی برای آدم باقی نمی گذارند. کاش حالا هم همانطور بود، که تا وقتی زمین می خوردم و گریه سر می دادم «نمک ها می ریخت»...«اخ، نمک ها را ریختی!» یا که لنگه کفش را برمی داشتی و سوسک خیالی را به گناه انداختن من به زیر ضربه می گرفتی...«اک پدرسگ، بچه مو انداختی!» یا با پا می کوبیدی روی فرش، و حالا نزن کی نزن! و درد من در لحظه برطرف می شد. یا جای درد را می مالیدی...و اگر این هم فایده نمی کرد می بوسیدی. «بیا قربون بچه ام برم، بیا خودم جاشو ببوسم خوب بشه!» و همین که دستت یا دهنت به جای درد می رسید اثری از آثار آن نمی ماند. من نمی دانم این خاصیت در دست و دهان تو بود یا از ایمان من...کاش حالا هم همانطور بود. این منطق بی ضعور این تسلا را هم از ما گرفت...حالا سهل است با بوسیدن، یا لیسیدن هم درد ساکت نمی شود...حالا تنها راه چاره بریدن عضو دردمند است...وانگهی، روح را که نمی شود مالید، یا بوسید...هر چند چرا...اگر این تصدیق های لعنتی بگذارند...ای ریدم به ان تصدیقی که گرفتم...!
در خیال، بوی خانه را می شنوم: سابق بر این همه در یک ظرف غذا می خوردیم...راست است، گاه دست ها کثیف بود، اما هر چه بود به هر حال به هم می خوردند و احساس نزدیکی زیاد بود. حالا فرنگی شده ایم، پشت میز می نشینیم...به دور هم، دور از هم...حالا اگر پای بچه ها بهم بخور انا صداشان در می آید: «بابا، مریم پامو لگد میکنه!» ـ «درست بشین دختر، پای بچه را لگد نکن!...» حالا بچه حق ندارد با دوست هاش دوست باشد...دوست باشد! با کی؟ با پسر قصاب؟ با پسر نانوا...که هرویینی بشود؟!...پناه بر خدا آن وقت جاروب جاروب بود، ان وقت از این «فاطمه توشیبا» و «سکینه زیمنس» ها نبود؛ جاروب که می کردند خاک بلند می شد و به دماغت می خورد ت آدم از همان بچگی با بوی خاک خانه اشنا می شد ـ بوی خاک خانه را تشخیص می داد...
در کودکی هر چقدر هم دور که نگاه می کردم ابدیت بود، بی کرانگی بود...اکنون سال های عمر را می شمارم ـ من هم نشمارم موی سفید سر و صورتم این کار را می کند. «اینها گچی هستند که با واسطه ی آن معمار حد و موقع بنا را مشخص می کند»...
در گچ دیوار مقابل خیره شده ام...همه جا سفید است ـ جز سفیدی بی حالت، و احساس دیوار چیز دیگری نیست...دیوار. دفتر زندگی را از نو باید نوشت...و دیوار را باید برداشت...هیهات، کو حوصله، کو نیرو!...
اکنون هفت سال و اندی است با هم زندگی می کنیم. عادات و اطوار مشرتک پیدا کرده ایم؛ به چم و خم و زیر و بم حرکات یکدیگر واردیم، و گاه افکار یکدیگر را می خوانیم. کمتر با یکدیگر حرف می زنیم؛ اگر نمی خوانیم در فکریم، اگر غرقه در افکاریم اعمال دیگران را می خوانیم. بگذریم از بعضی از ضعف ها و خطاها، بچه ها براستی خوب و مهربان هستند، براستی انسان هستند، حتی در ان محیط که بی گذشتی و دوری از انسانیت از اختصاصات آن است: آن قربان نژاد، آن سیوری، آن ملجائی (همان حسن خودمان) ، آن بانی سعید و قانون...آن اسماعیل ها، آن دکتر صابر...همه...همه خوب اند. قربان نژاد همه فن حریف است: باغچه را بیل می زنند، خوب بیل می زند؛ آب حوض را می کشند، خوب می کشد؛ بند را می روبند، خوب می روبد، برای بیماران غذا می پزد، سالخوردگان را می شوید ـ غلام هم همینطور: با آن شکم گنده اش مدام در رفت و آمد است؛ همه با او کار دارند، همه به او دستور می دهند: از نظامی و حزبی و معاود: آقا غلام سیگار، آقا غلام ماست، آقا غلام گوشت، اقا غلام لحاف ـ و غلام است که می گوید: چشم، باش اوسته، گوز اوسته (به روی سر، به روی چشم!) در میان بچه هایی هم که ازاد شده اند انسان های درخشانی بودند: دکتر ملکی، دکتر شیوا، دکتر درهمی، نژند، مهاجرانی، نصراللهی، دکتر دهشیری، دکتر نیک اعتقاد، صدیق یحیوی، کشاورز، آشنایی، دکتر وفایی...و ده ها انسان شرافتمند دیگر. آرزو به دل بچه های سلول مانده بود که دکتر ملکی الا یک روز غذای گرم بخورد. ولی مگر می گذاشتند؟ تا غذا را می اورند بهرامقلی آق دلش درد می گرفت، سرهنگ طرف چپ سینه اش تیر می کشید ـ و او ناگزیر می رفت. صد بار رفته بود و دست از پا درازتر برگشته بود سر غذای سرد. می گفتیم دکتر تو که می دانی خبری نیست و بیخود از سر ناهار بلندت می کنند، نرو، نیم ساعت بعد برو. می گفت نه، باید بروم، ممکن است این دفعه خدای نکرده خبری باشد...
نمی دانم اینها را در سلسه مراتب تحول اجتماع در کجا جای می دهند؟ سربازی تا از سنگر بلند می شود تیر می خورد و می افتد، سربازی در نیم راه هدف از پا در می اید، و سربازی به هدف می رسد. شما اگر بخواهید نمره بدهید نمره ی بیست را به کدامیک می دهید؟ و بعد، سربازی است که سرباز بوده است و تمام گردش کار و مسیر زندگیش نشان می داه که اگر روزی درگیری پیش اید خوش خواهد درخشید. سپس همین سرباز بر اثر خیانت یا حماقت فرماندهانی که بی پوشش و تامین کافی او و همقطاران او را از منطقه ی دشمن عبور داده اند دست بسته به دست دشمن می افتاد، اسیر می شود. به این سرباز چه نمره ای می دهید؟
راستی اگر بخواهی نمره بدهی به مرشدهای قهوه خانه چه نمره ای می دهی؟...چطور؟...نمی توانی؟ ـ البته که نمی توانم؛ تو کی هستی که نمره می دهی؟ تو حزبی؟ پشتیابن حزبی؟ حزبی هستی؟ قیدم یا جدید؟ هوادار؟...آهن سرد می کوبی. او نمره اش را گرفته است، آن که باید بدهد بیستش را داده است ـ تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی ـ تو همین می توانی که گوش کنی، اما به ظرط اینکه لاله ی گوشت تکان خورد، و ارزومند نفله شدن باشی.
راستی هم که راست گفته اند سگ به سنی می رسد که هر «وق» بی موردی را حذف می کند، تو برعکس به جایی رسیده ای که جز وق زدن بیخود فکر و ذکری نداری...
من گاه که در خود فرو می روم ذهناً در افق رویا خیره می شومک انگار لکه ای را که از دور سیاهی می زند بر راهی غبارآلود می بینم: سواری است، سواری جوان که مستانه اسب می تازد. به کجا؟ ـ به سر منزل مقصود، که دیاری خوش است، فارغ از درد، و دور از بیماری، با مردمی شاد و مرفه...سوار بر سنگلاخ اسب می تازد، همچنان غرقه در رویا، بی توجه به پست و بلند راه، در دوربین خاطرم او را می بینم، سرافراخته، با نگاهی که به دور دست دوخته شدهف بی توجه به زیر پای خویش ـ گویی نه بر زمین که بر هوا راه می رود. اسب هم مست است ـ جونا است...سپس، ناگهان لکه درهم می رود، مچاله می شود...اسب و سوارند که غلتیده اند. اینکه لکه کوچکتر است: سوار است بی مرکب، که خسته و نالان نه با سر افراخته که با سر شکسته و تن کوفته تقلاکنان به پیش می آید: بی هیچ توشه و هیچ کوله باری، با پای تاول زده و موزه ی پاره و سیمای به پیری گراییده ـ ان سوار منم، این پیاده منم: اینهمه دست خالی، اینهمه فرسوده! این حرف درستی است؟ یعنی این سوار حتی گردی هم از راه نینگیخت؟
یک سالی پس از آزادی از زندان بود. ضمن سفری، در میان راه در دهی، در خانه ی دوستی فورد آمدم. جاده می کشیدند. دوستم داستان غریبی تعریف کرد: جاده می کشیدند، بولدوزر تپه ای را شکافته بود. تیغه ی بولدزور رگه ای از تپه را بریده بود و بیست سی کله آدم را از دل خاک بیرون کشیده بود که بر فرق هر یک گلمیخ درشتی بود که نوک آن از زیر فک خارج شده بود. دوستم یکی از این کله ها را به یادگار نگه داشته بود. وحشتناک بود: گلمیخی بود به درشتی میخ طویله، و از ان بلندتر: خانی، حاکمی، غصب کرده و جمعی را سیاست کرده بود تا همگان بدانند که تجاوز از حدود مقرر نه جایز است و نه میسر! خیلی وقت گرفته بود تا به اینجا رسیده بودیم. تاکنون زمین های زیادی را از اقیانوس جهل و زور بازپس گرفته ایم، و کار به جایی رسیده است که دیگر هیچ خانی، حتی خان بزرگ، جرات ندارد سی من چشم از جلاد طلب کند یا گلمیخ بر فرق متمردان بکوبد. راست است، زبان و شکل زور تغییر کرده است، اما همین تغییر نشان ناتوانی زور است: در این عصر به این هیات تظاهر می کند، در آن عصر به آن هیات. تا لو می رود نقاب عوض می کند، یا در می رود تا باز نقاب دیگر ظهور کند. به قول یکی از نویسندگان چون در هر عصری تحت نام تازه و با هیاتی نو ظاهر می شود باید حقایق ساده را به دفاع از انسانیت با الفاظ و جملات گوناگون تکرار کرد و نباید بیمناک بود از این که این افکار را در برابر زور و الات و ادوات زور قرار داد...یعنی بر عهده گرفتن نقش «آب روشن کنک» هر گاه اب چشمه به علتی گل آلود می شود این سوسک انگار اگر تعلل کند سخت مورد بازخواست واقع خواهد شد با جدیت سدت به کار می شود و با دست و پا زدن، آب را صاف می کند....انسان دوستان «اب روشن کنک» های چشمه های تاریخ اند، و توقع نمره و امتیاز ندارند...یکی از خوش شانسی های احزاب همین است...
اذرماه یا اسفند ماه است. دوستی در بیرون برای آزادی من اقدام می کند. حالا کوشش ها بیشتر انفرادی است ـ همیشه انفرادی بود، گاه با پوشش جمعی و گروهی. می گوید دنبال کار هستم که از قلم نیفتی . حالا که آزموده رفته فرصت غنیمت است: الموتی امده بود و ازموده را به لفظ برادر آیشمن ستوده بود و آزموده رفته بود ـ فرصت واقعا غنیمت بود. گفتند اگر پیش از ملاقت غذا فرستادیم مرخصی حتمی است. هیاتی هم آمد و با ما ملاقات کرد ـ با مقادیری دلجویی، و ترغیب به استظهار به الطاف همایونی...
غذا را می آورند؛ از ترس مسخره بازی بچه ها غذا را به بند کردها می فرستم ـ قبلا به بچه ها گفته ام اگر مقدروشان هست اقدام کنند، چون آنطور که به من گفته اند در نظر دارند عده ای را مرخص کنند. عده ای نعل وارو می زنند ت یعنی که خبر ندارند ـ شاید هم مثل من از طعن و تمسخر بچه ها واهمه دارند، عده ای هم باور نمی کنند، از بس دروغ شنیده اند.
صبح دوشنبه است: به حمام رفته ایم که در حقیقت فاضلابی است: لوله ها کشش ندارند و آب پس از چندی تا بالای زانو می آید. بچه ها اسمش را گذاشته اند «فاضلاب اجمالی» به یاد وزیر خارجه ی رژیم سلطنتی عراق. این همان جایی است که قلیچ دستش را زیر چانه می زند و با پیراهن و زیرشلوار در میان فاضلاب دراز می کشد و آواز می خواند و صفا می کند؛ و مثل این که زیاد هم پرت نیست: یک دقیقه آب جوش سد درجه، یک دقیقه اب سرد صفر درجه ـ و بعد بخار، و بعد یکهو آب سردـ مش اصغر حمامی پول می خواهد ـ پول که می دهیم...زیادتر می خواهد، هزینه ی زندگی سنگین شده است و برای اینکه بدهیم ما را این شکلی می رقساند.
از حمام باز می اییم. من از ترس تمسخر بچه ها به بند کردها می روم و می نشینم به تخته زدن. دندان های نو مام1 عمر را بر ظاقچه می بینم...دنادن عاریه اش شکسته بود ـ در زندان دندان درست کرده است...این هم داستانی دارد: روزی به بند ما آمد و خواهش کرد به «دوک تر2» بگویم دندان برایش درست کند... «دوک تر» کی منش بود، که در زندان دندانسازی اموخته بود، و شبانه روز مشغول بود ـ دندان می ساخت دستی سی چهل تومان. «دوک تر» دندان عاریه ی خودش را معاینه کرد، و از تعجب وا رفت: دندان از وسط شکسته بود...از کی؟ ـ از دو سال پیش!
دندان شکسته و از هم جدا شده بود، و اما مام عمر آمده بود در انتهای هر یک از دو بدنه ی شکسته با درفش دو سوراخ تعبیه کرده و نخ قند از این سوراخ ها گذرانده بود و دو تکه را محکم به هم گره زده بود!...راحت است؟ ـ خیلی!
«دوک تر» دندان را ساخت، اما مام عمر آن را در دستمالی پیچیده و بر تاقچه ی تخته ای جا داده است ـ برای خانه!...مام عمر همان عمر پاشا است که یکچند در سردشت با حکومت رضاشاه جنگید...
مام رستم روزنامه ی دیشب را دست گرفته است، و زیر لب با غیظی بد و بیراه می گوئید و مادر «زیباترین کودک» را به تصور این که «ولیعهد» است می جنباند...چشمش نمی بیند، سواد هم نداردـ اما یقین دارد که ولیعهد است، و او را «خولیله» صدا می کند ـ که من نمی دانم چیست ـ هم ولایتی ها نمی دانند ـ هر چه هست به هر حال چیز جالبی نمی تواند باشد؛ و او از کسی هم نمی پذیرد که این «زیباترین کودک» است و «خولیله» نیست...«خیر، آقا، به سرت قسم، خولیله است...خولیله است!» این در پاسخ به اظهار من است...
محمدامین چپ چپ به ملاعبدالرحمن نگاه می کند: دیشب خواسته بوده او را در خواب
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
1.عمو 2. دکتر.
خفه کند. محمدامین آشفته است، ذهنش مختل شده است، پتو را سرش می کشد و می گوید به رادیو مسکو گوش می کند ـ در این آشفتگی سخت کمونیست شده است. موضوع مورد منازعه را جویا می شوم، می گوید: ملا نماز که می خواند چون به آخر سوره ی الحمد می رسد دوباره امین می گوید، که آخریش زن او است.1می گویم «کاک محمدامین، تو بیخود ناراحت می شوی، ماموستا مرد خوبی است، به شما ارادت دارد.» می گوید: «نه، اقا، اینطوری نبین، زیر هر موی ریشش یک شیطان خوابیده...» و ریش ملاعبدالرحمن بیشه ای است...ملاعبدالرحمن می گوید: «والله، بالله، تالله، به پیر به پیغمبر...» محمد امین که از طریق رادیو کمونیست شده می گوید: «نگو، نگو ـ من باور ندارم!» ملاعبدالرحمن می گوید: «به مارکس، به انگلس، به لنین، به استالین...» محمدامین می گوید: «تو باور نداری...» همه می خندیم و او پتو را سر می کشد...
آری نشسته ام به تخته زدن...آخر حالا دیگر رضا هم متلک می گوید که «خبر تو هم شده است خبر زیر هشتی» راست هم می گوید اگر قرار بود مرخص بکنند امروز باید مرخص می کردند....نشسته ام سخته می زنم، که یکی از بچه ها می رسد و می گوید که نام عده ای از اقایان را خوانده اند ـ عده ای مرخص شده اند؛ مثل این که اسم شما هم بود.
دلم به تاپ تا= می افتد، اما به روی خود نمی آورم. در این ضمن « صمد» رئیس بند ما، که دارد به دفتر می رود، از جلو سلول رد می شود: بچه ها می دوند و از او جویا می شوند. صمد با خوشحالی می گوید: «ابراهیم، مثل این که اسم تو هم بود ـ یک دقیقه صبر کن!» اسم خودش در لیست نیست. از افسر زندان که از بند ما برمی گردد می پرسد؛ افسر صورتش را درمی آورد...اسم من هم هست.
می روم وسایلم را جمع کنم ـ فردا مرخص می شوم...می خوابم ـ همه اش خیال ـ چه خواهم کرد، چگونه زندگی خواهم کرد، با چه؟ همه ی مسئولیت های ساقط شده ناگهان هجوم آور می شوند...بعد از شکست، خوابیدن در میان افراد خانواده چه احساسی به آدم می دهد؟ ـ نمی دانم. لابد عکس احساس سربازی که پس از پیروزی به خانه آمده است. چه جوری است؟ ـ نمی دانم، چون مزه ی پیروزی را هرگز نچشیده ام، هرگز مدال ها و نشان های پیروزی را در پای زن و فرزند نریخته ام ـ اما احساس می کنم که حزب یا هیچ کس نمی تواند زخم های کهنه ی مرا التیام دهد، یا مرا از دوستان گذشته و در گذشته جدا کند ـ در حالی که مدام از خود می پرسم، این همه
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ
1.آمنه:در کردی، آمین.
رنج برای چه؟ در ازاء چه جنایتی؟ و بعد کجای این زندگی بود؟ کودکی انطور، با تر و لرز، ترس از مادربزرگ، از شانه بسر، از عزیز فراش، از اقای محمودی، از مدیر، از بازرس، از پاسبان؛ بعد هم ترس از حزب، از انتقاد، از رکن 2، بعد دادگاه و رای اعدام...بعد هم سازمان امنیت، بیکاری، و بعد دروغ و اتهام، و خیلی چیزهای دیگر ـ کجای این زندگی است؟ حالا هم باید یا زخم های کهنه زندگی کنم و زخم های تازه را تیمار دارم: دوستان جدید هم جدیدند، همدیگر را نمی فهمیم: آنچه من می گویم برای آنها خنده دار است، آنچه آنها می گویند من نمی فهمم ـ من از نبز سردرنمی آورم آنها پیغمبرهای مرا و مش ممد مرا ادراک نمی کردندـ چه بگویم، مانده ام معطل...
می گویند «در طبیعت آزمون نهایی استعداد زیستن است و بر جای ماندن، و روال تاریخ اساسً بر انتخاب طبیعی افراد و گروه های اصلح در تنازعی است که در آن نیکی طرف التفات نیست.» به قول گوینده ی همین سخنان می توان مثل مانویان یا مسیحیان تصور کرد که سرانجام پیروزی با روح خیر است، لیکن چنین سرانجامی نه ضمین می شود نه به عمر ما کفاف می دهد ـ و تا این لحظه که در خدمت شما هستم چنین چیزی رخ نداده است1...
تعلیم و تربیت بسط پیدا کرده است. اما قدرت باروری مردم ساده لوح، هونش جامعه را دائماً پایین می آورد. نمی دانم کدام فیلسوف شکاک بود که گفت: «جهل را فقط به این دلیل که از همه چیز فراوان تر است بر مسند منشانید.» همه ی مردم را نمی توان برای همیشه گول زد، اما انقدر از انها را می توان گول زد که بتوان در کشوری پهناور بر مسند حکومت نشست...به یاری علم باید شتافت.
حزب تمام شده، اما زن و بچه ها و بابا مانده اند ـ مثل ترکیب خاک و آب: خاک است، اب می ریزی، گل می شود؛ باد و آفتاب می خورد، خاک خشک می شود، آب بخار می شود، اما ذرات خاک همچنان به هم چسبیده اند...تنها کسانی که انتظارمان را می کشند افراد خانواده اند...
پایان
مهر ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 21:45 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو